و اما تونل. مدتها بود داشتم این کتاب رو میخواندم. نه اینکه کتاب درازی باشه! اتفاقا خیلی کم حجم بود. شاید کمتر از صد صفحه. اما به علت تقارن اتفاقات بسیار در یک برهه زمانی خاص و همزمان شدن با امتحانات، از یه جاهایی تا آخرش موند تا من بلاخره به فکر بیفتم برای آپ کردن اینجا هم که شده، برم بخونمش.
راستش من با تونل از طریق یه معرفی کتاب تو یه روزنامه آشنا شدم. یه معرفی که از نوع معرفیهای مثبت بود. یعنی تماما از کتاب و داستان تعریف کرده بود و اگر هم نقطه ضعفی در کار بود یا نه، چیزی نگفته بود. من هم وسوسه شدم حالا که اینقدر دارم ازش تعریف میشنوم برم بخرمش و بخونم.
گذشت و گذشت تا اینکه بلاخره دست داد و من در یکی از آن حرکات انتحاری خودم (از آن نوع حرکتهایی که من در کمال بی پولی به کتابفروشیها میزنم و موقع بیرون اومدن، هر جای تهران که باشم باید یا پیاده برگردم خونه یا با اتوبوس!)، تونل از ارنستو ساباتو رو هم خریداری کردم.
البته این اتفاق قبل از نمایشگاه کتاب بود و توی نمایشگاه، وقتی که هنوز خود تونل رو شروع نکرده بودم، یه کتاب دیگه از همین نویسنده به اسم "قهرمانان و گورها" دیدم که قصد خرید داشتم، اما متاسفانه نشد. (شاید هم خوشبختانه!)
موضوع از این قراره که توی اون معرفی کتاب به شروع کوبندهی داستان اشاره شده بود.
اینکه قهرمان داستان خودش رو مثلا اینطوری معرفی میکنه: من فلانی هستم، که فلانی را کشتم. حالا میخواهم ماجرای این قتل را برایتان تعریف کنم.
خوب چیز خوبی به نظر میرسه! گره داستان آخرش نیست! لازم نیست آدم کلی سردرگمی از شخصیتها و رفتارها و احساساتشون بکشه تا آخر سر یکی بزنه اون یکی رو نیست و نابود کنه! ما اینجا میدونیم شخصیت مونث ماجرا که معشوقهی قهرمان داستان بوده، به دست خود قهرمان به قتل رسیده. حالا کنجکاوی ما برای اینه که بدونیم چرا؟ چرا قهرمان داستان که توی دو سه صفحهی اول مشخص میشه درجاتی از انسان روان پریش (!) در اون به چشم میخوره، تصمیم میگیره زنی رو که عاشقشه بکشه؟
و ماجرا شروع به تعریف کردن ماجرا میکنه. اینکه این دو نفر چطور با هم آشنا میشوند، خصوصیات و زندگی فردی این دو نفر رو برامون تعریف میکنه، و در همین حین شخصیت روحی و مشکل دار و فوق العاده پریش قهرمان رو هم برامون رو میکنه!
و آخرش هم همونطوری تموم میشه که اولش نوید داده بود! با یک قتل!
بنابراین تنها چیزی که توی این کتاب اهمیت داره، اینه که خواننده قانع بشه اتفاقات سر تا ته داستان میتونسته منجر به قتل یکی از دو نفر این رابطه بشه. البته نه یکی از دو نفر. صد در صد فقط قسمت مونث ماجرا!
داستان یک داستان روانکاوانه است. فقط میخواهد بگوید چرا باید یک نقاش طراز اول در جامعهی آمریکای جنوبی، مشکلات روانی هم داشته باشد. اینکه یک نقاش طراز اول، چرا باید نسبت به سایر آدمهای جامعه، بدون اینکه آنها را بشناسد احساس تنفر کند. و چرا وقتی یکی از افراد همین اجتماع را وارد زندگی شخصی خودش میکند و میخواهد برای او فرق قایل شود، به مشکل بر میخورد و آمپر میزند!
یکی از مشکلات اساسی، که البته برای من مشکل اساسی بود، اینه که چرا تمامی نویسندهها وقتی میخواهند در یک رابطهی دو نفره، یکی را به دست دیگری به کشتن بدهند (!)، از شک و سوظن و بی وفایی و خیانت استفاده میکنند. یعنی یک رابطهی دو نفره شامل هیچ چیز دیگهای نمیشه؟!
و خوب وقتی سوژه نخ نما است، نویسنده حداقل باید سعی کنه روایت داستانش چیز جدیدی نسبت به کارهای قبلی داشته باشه. ولی از نظر من تونل در این یک مورد شکست خورده.
شاید جاهایی خواسته نشون بده که این شک و اساس کاملا بی پایه و زاییده ذهن قهرمان ماجرا است، ولی اولا همین موضوع در یک جاهایی خودش رو نقض میکند، و بعد هم اینکه در نود درصد این چنین مواردی، اون شک و تردید بی پایه است!
مثلا شاید قهرمان یه جاهایی از شک و تردید خودش پشیمون میشه و با خودش فکر میکنه من عجب احمقی هستم که این افکار مسخره به سرم میزنه! اما بعد بلافاصله اتفاقی از طرف قسمت مونث ماجرا سر میزنه که خوب به هر حال خواننده خودش هم شک میکنه!
و پایان بندی داستان مثلا میخواهد آتشفشان باشد! همسر قسمت مونث ماجرا بعد از اینکه میفهمه قهرمان ماجرا زنش رو به اتهام خیانت به هر دو نفرشون (!)، با قتل مجازات کرده، بهش میگه دیوانه! دیوانه!
و مثلا ما باید هیجان زده بشویم که چرا؟ ماجرای دیگری در این میان بوده؟
ولی خوب هیجان زده نمیشویم!
و داستان هم برای اینکه خیلی آتشفشانی باشد، بدون اینکه جواب این سوال را بدهد، یک صفحه بعد تمام میشود! هوم!
البته از حق هم نباید گذشت. به هر حال من از آن افرادی نیستم که موقع معرفی کتاب کفهی ترازو رو به سمت خوبی یا بدی سنگین کنم. مگر اینکه خودش خود بخود سنگین و سبک بشه!
بنابراین، باید این رو هم دونست که داستان خوبی بود. از نظر نثر و روایت، داستان هیچ ایرادی نداشت. یعنی کاملا روان بود و اصلا نمیشد بهش عیب و ایرادی گرفت و من که کاملا از نثر لذت بردم.
و دیگه اینکه این داستان از نویسندهی از آمریکای جنوبی بود. نویسندههای آمریکای جنوبی رو ما ایرانیها، در حد گارسیا مارکز و کوئیلو و کافکا و اینها میشناسیم. در هر حال، خوندن رمان از یه نویسنده جدید از این قاره، که البته نویسنده تحسین شدهای هم هست کار بدی نیست در کل!
تابستون شده. دیگه بهونهی درس و مشق و اینها هم در کار نیست!
پس کتاب بخونید!

