تبليغاتX
برگ برگ

برگ برگ

و اما تونل. مدت‌ها بود داشتم این کتاب رو می‌خواندم. نه اینکه کتاب درازی باشه! اتفاقا خیلی کم حجم بود. شاید کمتر از صد صفحه. اما به علت تقارن اتفاقات بسیار در یک برهه زمانی خاص و همزمان شدن با امتحانات، از یه جاهایی تا آخرش موند تا من بلاخره به فکر بیفتم برای آپ کردن اینجا هم که شده، برم بخونمش.

راستش من با تونل از طریق یه معرفی کتاب تو یه روزنامه آشنا شدم. یه معرفی که از نوع معرفی‌های مثبت بود. یعنی تماما از کتاب و داستان تعریف کرده بود و اگر هم نقطه ضعفی در کار بود یا نه، چیزی نگفته بود. من هم وسوسه شدم حالا که اینقدر دارم ازش تعریف می‌شنوم برم بخرمش و بخونم.

گذشت و گذشت تا اینکه بلاخره دست داد و من در یکی از آن حرکات انتحاری خودم (از آن نوع حرکت‌هایی که من در کمال بی پولی به کتابفروشی‌ها می‌زنم و موقع بیرون اومدن، هر جای تهران که باشم باید یا پیاده برگردم خونه یا با اتوبوس!)، تونل از ارنستو ساباتو رو هم خریداری کردم.

البته این اتفاق قبل از نمایشگاه کتاب بود و توی نمایشگاه، وقتی که هنوز خود تونل رو شروع نکرده بودم، یه کتاب دیگه از همین نویسنده به اسم "قهرمانان و گورها" دیدم که قصد خرید داشتم، اما متاسفانه نشد. (شاید هم خوشبختانه!)

موضوع از این قراره که توی اون معرفی کتاب به شروع کوبنده‌ی داستان اشاره شده بود.

اینکه قهرمان داستان خودش رو مثلا اینطوری معرفی می‌کنه: من فلانی هستم، که فلانی را کشتم. حالا می‌خواهم ماجرای این قتل را برایتان تعریف کنم.

خوب چیز خوبی به نظر می‌رسه! گره داستان آخرش نیست! لازم نیست آدم کلی سردرگمی از شخصیت‌ها و رفتارها و احساساتشون بکشه تا آخر سر یکی بزنه اون یکی رو نیست و نابود کنه! ما اینجا می‌دونیم شخصیت مونث ماجرا که معشوقه‌ی قهرمان داستان بوده، به دست خود قهرمان به قتل رسیده. حالا کنجکاوی ما برای اینه که بدونیم چرا؟ چرا قهرمان داستان که توی دو سه صفحه‌ی اول مشخص می‌شه درجاتی از انسان روان پریش (!) در اون به چشم می‌خوره، تصمیم می‌گیره زنی رو که عاشقشه بکشه؟

و ماجرا شروع به تعریف کردن ماجرا می‌کنه. اینکه این دو نفر چطور با هم آشنا می‌شوند، خصوصیات و زندگی فردی این دو نفر رو برامون تعریف می‌کنه،‌ و در همین حین شخصیت روحی و مشکل دار و فوق العاده پریش قهرمان رو هم برامون رو می‌کنه!

و آخرش هم همونطوری تموم میشه که اولش نوید داده بود! با یک قتل!

 

بنابراین تنها چیزی که توی این کتاب اهمیت داره، اینه که خواننده قانع بشه اتفاقات سر تا ته داستان می‌تونسته منجر به قتل یکی از دو نفر این رابطه بشه. البته نه یکی از دو نفر. صد در صد فقط قسمت مونث ماجرا!

داستان یک داستان روانکاوانه است. فقط می‌خواهد بگوید چرا باید یک نقاش طراز اول در جامعه‌ی آمریکای جنوبی، مشکلات روانی هم داشته باشد. اینکه یک نقاش طراز اول، چرا باید نسبت به سایر آدم‌های جامعه، بدون اینکه آنها را بشناسد احساس تنفر کند. و چرا وقتی یکی از افراد همین اجتماع را وارد زندگی شخصی خودش می‌کند و می‌خواهد برای او فرق قایل شود، به مشکل بر می‌خورد و آمپر می‌زند!

 

یکی از مشکلات اساسی، که البته برای من مشکل اساسی بود، اینه که چرا تمامی نویسنده‌ها وقتی می‌خواهند در یک رابطه‌ی دو نفره، یکی را به دست دیگری به کشتن بدهند (!)، از شک و سوظن و بی وفایی و خیانت استفاده می‌کنند. یعنی یک رابطه‌ی دو نفره شامل هیچ چیز دیگه‌ای نمیشه؟!

و خوب وقتی سوژه نخ نما است، نویسنده حداقل باید سعی کنه روایت داستانش چیز جدیدی نسبت به کارهای قبلی داشته باشه. ولی از نظر من تونل در این یک مورد شکست خورده.

شاید جاهایی خواسته نشون بده که این شک و اساس کاملا بی پایه و زاییده ذهن قهرمان ماجرا است، ولی اولا همین موضوع در یک جاهایی خودش رو نقض می‌کند، و بعد هم اینکه در نود درصد این چنین مواردی، اون شک و تردید بی پایه است!

مثلا شاید قهرمان یه جاهایی از شک و تردید خودش پشیمون می‌شه و با خودش فکر می‌کنه من عجب احمقی هستم که این افکار مسخره به سرم می‌زنه! اما بعد بلافاصله اتفاقی از طرف قسمت مونث ماجرا سر می‌زنه که خوب به هر حال خواننده خودش هم شک می‌کنه!

 

و پایان بندی داستان مثلا می‌خواهد آتشفشان باشد! همسر قسمت مونث ماجرا بعد از اینکه می‌فهمه قهرمان ماجرا زنش رو به اتهام خیانت به هر دو نفرشون (!)، با قتل مجازات کرده، بهش می‌گه دیوانه!‌ دیوانه!

و مثلا ما باید هیجان زده بشویم که چرا؟ ماجرای دیگری در این میان بوده؟

ولی خوب هیجان زده نمی‌شویم!

و داستان هم برای اینکه خیلی آتشفشانی باشد، بدون اینکه جواب این سوال را بدهد، یک صفحه بعد تمام می‌شود! هوم!

 

البته از حق هم نباید گذشت. به هر حال من از آن افرادی نیستم که موقع معرفی کتاب کفه‌ی ترازو رو به سمت خوبی یا بدی سنگین کنم. مگر اینکه خودش خود بخود سنگین و سبک بشه!

 

بنابراین، باید این رو هم دونست که داستان خوبی بود. از نظر نثر و روایت، داستان هیچ ایرادی نداشت. یعنی کاملا روان بود و اصلا نمی‌شد بهش عیب و ایرادی گرفت و من که کاملا از نثر لذت بردم.

و دیگه اینکه این داستان از نویسنده‌ی از آمریکای جنوبی بود. نویسنده‌های آمریکای جنوبی رو ما ایرانی‌ها، در حد گارسیا مارکز و کوئیلو و کافکا و اینها می‌شناسیم. در هر حال، خوندن رمان از یه نویسنده جدید از این قاره، که البته نویسنده تحسین شده‌ای هم هست کار بدی نیست در کل!

 

تابستون شده. دیگه بهونه‌ی درس و مشق و اینها هم در کار نیست!

پس کتاب بخونید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

هی می‌خواهم بیام اینجا یه چیزی بنویسم، وقت نمیشه! نه اینکه سرم بدجور شلوغه!

 

*

 

من معمولا یه شبه با یه نویسنده آشنا میشم! یعنی شب قبل نمی‌دونم X خوردنیه یا پوشیدنی، ولی فردا صبح تا شماره کفش بابابزرگش هم آمار دارم! ژوزه ساراماگو هم برای من همینطور بود. یعنی هی می‌دیدم ملت دارن کتاب‌های این بابا رو می‌خونندها، اما درک نمی‌کردم که چرا؟ برای چی؟

البته من هنوز هم درک نمی‌کنم رفتار مثلا کتاب‌خوان‌های ایرانی رو! از تمام ادبیات جهان همین‌ها رو می‌دونند (به ترتیب اهمیت و پاپیولاریتی!): کافکا!، دانیل  استیل، ماری هیگینز کلارک، دیل کارنگی!، کتاب راز (اسم نویسنده‌اش رو نمی‌دونم!)، و یه سری نویسنده‌های مشابه (خودتون فهرست کنید؛ فهیمه رحیمی، نسرین ثامنی، م.مودب‌پور و ...)، ژوزه ساراماگو!

یعنی امکان نداره دیگه! امکان نداره کسی از ساراماگو نخونه! بی کلاسیه!

 

و البته، ساراماگو خوانی به مفهوم هر دری وری که ساراماگو از عنفوان کودکی نوشته نمیشه‌ها! مثلا می‌خواین کلاس بذارین خوب برید کوری رو بخونید، دیگه خیلی خودتون رو خواستید بگیرید، بینایی بخونید! بعد مثلا برید سراغ همه‌ی نام‌ها! خلاصه همینطور ردیف کنید، ولی سراغ کتاب بی نام و نشونی از ساراماگو به اسم "هجوم دوباره‌ی مرگ" نرید که سال 2006 چاپش کرده و ترجمه‌اش رو تو ایران، سال 85 درآورده باشن! بلاخره مترجم هم حتما ساراماگو زدگی داره که رفته سراغ همچین کتابی!

 

البته من اینها رو نمی‌گم که فکر کنید کتاب بدیه‌ها! نه اتفاقا، کتاب خوبی هست. ولی 100٪ یه چیزی هم بیشتر، اصلا به پای کوری نمی‌رسه. بلاخره البته، قرار نیست هر نویسنده‌ای کارخونه‌ی تولیدی شاهکار راه بندازه. خودش رو بکشه، فوقش یک یا دو یا دیگه حداکثر سه کتابش رو بتونه اون چیزی دربیاره که آدم واقعا ازش لذت ببره. دیگه جدل نکنید، هر نویسنده‌ای کتاب بد هم داره! حتی عمو کلارک فقید هم که الان جاش تو بهشته و داره واسه خودش حال می‌کنه هم، روحش شاد‌ها!، ولی اون هم کتاب بد داره. بد که نه، ضعیف.

 

"هجوم دوباره‌ی مرگ" یکی از کارهای ضعیف ساراماگو است، البته به نظر بنده‌ی حقیر. کتاب حجم چندانی نداره، ولی کلا همین حجم کم هم اگر یک چهارم می‌شد، هیچ اتفاقی برای ساختار کتاب نمی‌افتاد!

ایده‌ی اولیه خیلی خوبه. اصلا آدم رو با چیزهایی آشنا می‌کنه که قبلا شاید به گوشش هم نخورده باشه.

 

مثلا ما همگی مرگ رو موجودی مذکر و استخوانی تصور می‌کنیم که ردای سیاه می‌پوشه و داس به دست می‌گیره.

اما مرگ کتاب ساراماگو مرد که نیست هیچ، یه زن چاق و چله است که باندهای سیاه رو بعنوان لباس دور خودش می‌پیچه! تازه خیلی باکلاسه و معمولا اقدامات جدید و بدیعش رو از قبل بصورت نامه، به رسانه‌های عمومی اعلام می‌کنه! اتفاقا به نامه‌های بنفش رنگ علاقه‌ی فراوانی داره و خطش هم دست بر قضا، ظریف و با کلاسه!

ولی باور کنید واسه تعریف همه‌ی اینها، ساراماگو مغزتون رو می‌جوه! 143 صفحه‌ی اول کتاب مربوط به اولین اقدامات عجیب و غریبه مرگه.

اوایل کتاب، مرگ که می‌بینه خیلی داره بهش بی احترامی میشه و با الفاظ بدی از کار شرافتمندانه‌اش یاد می‌کنند، دست به اعتصاب می‌زنه. به مدت یک سال و یک روز جون هیچ بنی بشری رو توی یه کشور خاص نمی‌گیره. وگرچه شاید اوایل خیلی خوب و باحال به نظر بیاد، ولی واقعیت امر یه چیز دیگه است.

برای مثال فرض کنید کسی تو بستر بیماریه و صد در صد باید بمیره، ولی وقتی مرگ نمیاد جونش رو بگیره، همینطور وسط مرگ و زندگی پا در هوا می‌مونه. گورکن‌ها و مسئولین امور کفن و دفن و ساخت تابوت ورشکست می‌شوند. بیمارستان‌ها از شدت افرادی که باید بمیرند و جاشون رو به بیمار بعدی بدهند، ولی نمی‌میرند در حال انفجار هستند. مردم که کلافه شده‌اند، پنهانی افرادی که باید بمیرند ولی نمی‌میرند رو قاچاقی از مرز رد می‌کنند تا توی باقی کشورها که همچین اعتصابی وجود نداره، بمیرند. پای مافیا به قضیه باز میشه و همینطور تا آخر.

کلا ایده ایده‌ی خوبیه. حتی قضیه‌ی اون مافیا، ماجرای بوروکراسی و دیوانسالاری این کشور اعتصاب زده، همه چیز خیلی خوبه. ولی ساراماگو خرابش کرده! یا حداقل من فکر می‌کنم خرابش کرده!

مثلا اون قسمت که صحبت‌های فلسفی یه ماهی قرمز با مرگه، و قراره مثلا خیلی خیلی خفن فلسفی باشه و آدم کف کنه و بیفته زمین(!)، اصلا این اتفاق نمی‌افته و برعکس، خواننده بصورت روزنامه‌ای مطلب رو می‌خونه و ورق می‌زنه تا از دست این بخش مزخرف خلاص بشه.

 

و اینها رو داشته باشید، و بدونید که ماجرای اصلی تازه از صفحه‌ی 143 نم نمک شروع میشه!!

 

کلا بحث بر سر اینه که، آقا جان مرگ هم یه موجودیه! حق داره عاشق بشه! نداره؟

خوب حالا که به این نتیجه رسیدیم که حق داره (هر کسی میگه حق نداره که از بحث خارجه!)، پس باید برای عشق و عاشقیش بند و بساط چید! و هر چی طولانی‌تر بهتر! در نتیجه از صفحه‌ی 143 تا پایان کتاب (صفحه 232) ساراماگو داره با خودش کشتی می‌گیره که مثلا این امر رو به خورد ما بده! شاید فکر کرده خواننده خنگی چیزیه! خوب حتما یه فکری کرده دیگه!

شاید به نظر بیاد 143 صفحه اونقدرها زیاد نیست که واسه خوندنش آدم اینقدر زجر بکشه، ولی وقتی داستان اونقدر کسل کننده و بی کشش باشه که اگر از اون وسط 20 صفحه رو یهو بدون خوندن ورق زدی هم هیچ اتفاقی نیفته، از زجر هم بدتره! شکنجه است!

باز هم تکرار می‌کنم ایده وحشتناک خوبه‌ها! شخصیت انسانی به مرگ بخشیدن و اینکه داره با خودش کلنجار میره به وظیفه‌ی ابدیش پایبند باشه یا به خواسته‌ی دلش برسه! اینکه مرگ عاشق یکی از انسان‌هایی بشه که باید زندگی‌اش رو بگیره!!

مثلا این تیکه رو ببینید:

"لحظاتی مرد به خواب رفت. ولی انگار مرگ همچنان بیدار بود. از بسترش بیرون آمد و به اطراف نگریست تا محل مناسبی را برای گذاشتن نامه‌ی بنفش رنگ بیابد. روی پیانو؟ بین سیم‌های ویولنسل؟ شاید هم در همان اتاق خواب؟‌ بله، زیر بالشی که مرد روی آن خوابیده بود ...

زن به آشپزخانه رفت و در تاریکی کبریت را پیدا کرد. موجود مقتدری که می‌توانست با یک اشاره همه چیز را غیب یا ظاهر کند، به کبریت متوسل شده بود! چوب کبریت را آتش زد و زیر نامه‌ی بنفش رنگ گرفت. تنها معجزه‌ای که مرگ بعد از سوزاندن انجام داد، از بین بردن خاکسترهای آن بود ..."

 

شاهکار نیست؟‌ ای کاش همه‌جای کتاب به همین نثر شسته و رفته پایبند می‌موند!

 

بنابراین نتیجه‌ی نهایی اینه که اگر تا بحال ساراماگو نخوندید، اول برید سر وقت همه‌ی نام‌ها. البته همه‌ی نام‌ها هم مقداری آبکی تشریف داره، ولی همون آبکی بودنش یه طوری از کار دراومده که واقعا لذت بخشه! اتفاق وحشتناکی هیچ جای کتاب نمی‌افته، و داستان بیشتر یه لالایی می‌مونه!

اما هجوم دوباره‌ی مرگ اونقدر لالاییش قویه که آدم وسطش خوابش می‌بره!!

کتاب خوان باشید!

نمره‌ی من: ۵ از ۱۰

 

** اگر احساس می‌کنید این معرفی بجای معرفی، اسپویل بود، دقیقا حق دارید!

اما متاسفانه بنده که معرف کتاب می‌باشم، به این حقیقت معتقدم که خوندن یه کتاب، فقط اکتشاف یه داستان جدید نیست! بنابراین تا اینجای کار، هنوز هیچی از دست نداده‌اید! اگر برعکس فکر می‌کنید، میل خودتونه! فکر کنید "هجوم دوباره‌ی مرگ" رو بصورت فشرده خوندید! همونطوری که باید می‌بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

اسلپ استیک یا تنهایی هرگز، از کورت فونه‌گوت؛ تقدیم به خاطره‌ای استنلی لورل و اولیور هاردی.

.

.

.

گفتم:« الیزا، این همه کتاب که برای تو خوانده‌ام می‌گفتند که عشق مهمترین چیز دنیاست. حالا می‌توانم به تو بگویم که دوستت دارم.»

گفت:« ادامه بده.»

گفتم:« دوستت دارم الیزا.»

به فکر فرو رفت. آخر سر گفت:« نه، خوشم نمی‌آید.»

گفتم:« چرا؟»

گفت:« مثل این است که انگار تفنگی را به سرم نشانه رفته‌ای. این فقط راهی است برای مجبور کردن یکی به گفتن چیزی که احتمالا حرف دلش نیست. من یا هر کس دیگری، جز "من هم تو را دوست دارم" چه چیز دیگری می‌تواند بگوید؟»

گفتم:« تو مرا دوست نداری؟»

گفت:« چه چیزی در بابی براون هست که کسی بتواند دوستش داشته باشد؟»

.

.

.

راستش را بخواهید از نام وسطی جدیدم ذوق زده شده بودم. دستور دادم که اووال آفیس کاخ سفید را به مناسب نسترن زرد شدنم رنگ زرد بزنند.

و در حالیکه داشتم به منشی مخصوص خود هورتنس موسکل‌لانگ-13 مک‌باندی می‌گفتم آنجا را بدهد رنگ بزنند، یکی از ظرفشویان کاخ سفید ناگهان وارد دفتر او شد. دیدم که از گفتن حرف دلش طفره می‌رود. به قدری خجالت زده بود که هر وقت سعی می‌کرد حرف بزند نفسش می‌گرفت.

وقتی بلاخره توانست پیغامش را برساند، در آغوشش گرفتم. او از آن اعماق غرقه در بخار بیرون آمده بود که با شجاعت هر چه تمام‌تر به من بگوید که او هم یک نسترن زرد-2 است.

گفتم:« برادر من.»

.

.

.

اما هر چه محنت‌هایش نفرت‌انگیزتر می‌شد، از آخرین جمله‌هایی که پدرش در حال مرگ به زبان آورده بود نیروی درونی بیشتری می‌گرفت. این جمله‌ها عبارت بودند از:

« تو یک شاهزاده خانمی. تو نوه‌ی پادشاه جاشمعی‌ها هستی، پادشاه نیویورک.»

.

.

.

کتابی از کورت فونه‌گوت احتیاجی به توصیه شدن برای خواندن ندارد!

و از سه تکه‌ی بالا، هیچ گوشه‌ای از داستان در نرفته!

جور دیگری نمی‌شد معرفی‌اش کرد!

هی هو!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

استخوان های دوست داشتنی از آلیس سبالد کتاب جدیدی نیست. خیلی ها اون رو قبلا خونده اند و به احتمال ۹۹٪ لذت برده اند‌. اما این فرصت تا همین شنبه گذشته برای من پیش نیومده بود. (خدا پدر و مادر مخترع کتابخانه رو بیامرزه!)

 

استخوان های دوست داشتنی داستان خیلی سرراستی داره که از هر جا که تعریف کنی باز هم قضیه لو نرفته. اصلا قرار نیست چیزی لو بره. چیزی نیست که لو بره! هسته اصلی داستان تو همون صفحه اول داستان فریاد زده میشه!

سوزی دختری چهارده ساله است که تو راه برگشت به خونه دزدیده شده و به قتل میرسه. باقی ماجرا از دیدگاه روح سوزی روایت میشه. بقیه داستان یعنی اتفاقاتی که همین مرگ (قتل) باعث اون می شوند.

کتاب استخوان های دوست داشتنی فقط میخواد ماجرای زندگی یک خانواده معمولی و خیلی ساده رو تعریف کنه که خیلی اتفاقی حادثه وحشتناکی براشون اتفاق می افته. یکی از بچه های این خانواده ناپدید میشه و دیگه هیچوقت برنمی گرده.

ناراحتی اعضای خانواده - رفتار افرادی که با اونها برخورد دارند - احساسات روح سوزی که شاهد همه این ماجراها هست ولی دستش از انجام هر کاری کوتاهه - و گذر زمان برای این خانواده و اثرات دراز مدتی که این اتفاق داشته ماجراهایی است که استخوان های دوست داشتنی تعریف میکنه.

و چه عجیب که سوزی می میره و به بهشت میره، اما بهشتش اصلا دوست داشتنی نیست! سپهری که سوزی به اون رفته، دنیایی ساخته شده از خاطرات خود اونه. مثل مکان هایی که دیده و زمانی آرزو داشته واردشون بشه. یه دبیرستان - یه خانه دوبلکس با ایوان شیشه ای که همیشه حسرتش را می خورده ...

ولی با اینکه بهشته و هر آرزویی توش برآورده میشه، ولی مهم ترین آرزوی سوزی هیچوقت برآورده نمیشه. اون آرزو داره توی سپهرش بزرگ بشه و بزرگسال بودن رو تجربه کنه، ولی چنین چیزی هیچ وقت محقق نمیشه.

 

آدم موقع خوندن کتاب دائم منتظر وقوع اتفاق خارق العاده ایه! اینکه قاتل سوزی دستگیر بشه و به بدترین وجه مجازات بشه، جسد گمشده سوزی پیدا بشه، سوزی یهو اعلام کنه معجزه ای اتفاق افتاده و دوباره زنده شده تا برگرده و تمام آرزوهایی برآورده نشده اش رو تجربه کنه، مادرش دست از رفتار احمقانه اش برداره و هزار و یک حادثه دیگه که ماجرا رو به اوج ببره!

ولی بیشتر این اتفاق ها اصلا رخ نمیدن!! یا اگر اتفاق بیفتن، اونقدر دیر و بی حال و حوصله رخ میدن که دیگه واقعه ای در اوج محسوب نمیشن!

 

استخوان های دوست داشتنی واقعا یک داستان دوست داشتنی است که خیلی از فکرها رو به سر خواننده میاره.

اینکه اگر من مردم، بعدش چه اتفاقی می افته؟ (البته از نظر اون دنیایی نه!) افرادی که من رو می شناخته اند، بعد از مرگ من چه عکس العملی نشون خواهند داد؟ آیا موقع مردن، هنوز آرزوی برآورده نشده ای دارم که حاضر باشم هر کاری بکنم که برگردم و اون آرزو رو محقق کنم؟ (صد البته که هر کسی چنین آرزویی دم مرگ خواهد داشت!)

 

استخوان های دوست داشتنی کتابی است که خواندنش شدیدا توصیه می شود!

از این به بعد تصمیم دارم به کتاب هایی که می خونم امتیاز بدم. معیارهای این امتیاز دهی چیزهای خاصی نیستند! فقط برداشت کلی من از اون کتاب و حسی که نسبت به اون داشته ام رو میرسونه.

 

من به استخوان های دوست داشتنی هفت و نیم از ده تمام میدم!

کتاب خوان باشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

ممنون که به این بازی دعوت شدم. بیشتر مثل مرور گناه بود برای من! (خودم رو لوس نمی‌کنم! من به شدت با اینکه کتابی رو شروع کنم و نصفه ول کنم، یا اون کتاب رو در مالکیت داشته باشمش و نخونمش، مشکلات عقیدتی دارم! و این کتاب‌ها هم وزن خود کوه قاف سر وجدانم سنگینی می‌کنند!)

اما کتاب‌هایی که من با روی سیاه و شرمنده، نخوانده‌ام و انتظار هم نمی‌رود روزی بخوانم!

 

1-      مرغ عشق میان دندان‌های تو (ترانه‌های عشق و مرگ) – فدریکو گارسیا لورکا

 

این رو اون موقعی ابتیاع کردم که مرض شعرخورگی گرفته بودم! هر بار که می‌رفتم کتابفروشی یا کتابخونه مثلا، با کوله باری از کتاب‌های شعر برمی‌گشتم. این کتاب هم جز اسناد رسوایی همون دورانه.

فقط حیف که گارسیا لورکا میون شعرهای نزار قبانی گم شد و دیگه سراغش نرفتم ...

 

پس هر آئینه

ستاره‌ی مرده‌ای

و رنگین کمان خردی

خفته است

 

پس هر آئینه

خلائی جاودانه

و لانه‌ی سکوت‌هایی که

هنوز پرواز نمی‌دانند

 

آئینه چشمه‌ای است

مومیایی شده

چون صدفی می‌بندد

در غروب

 

آئینه

شبنم درخشانی است

کتاب سپیده‌دم‌های خشکیده

پژواک‌های مجسم

 

2-      Measure for Measure – William Shakespeare

 

یکی از نمایشنامه‌ی شکسپیر که شنیده‌ام تا بحال تو فارسی ترجمه نشده. (شنیده‌ام ها! به قطع این رو نمیگم! شاید هم ترجمه شده باشه!)

منتهی به دو دلیل به مذاق من خوش نیومد!

اولا که نمایشنامه بود. (که من بعنوان یکی از داستان‌هایی در قالب رمان-پرستان از سپیده‌دم تاریخ با نمایشنامه و قالب اون مشکل داشته‌ام!)

سخت بود! من همیشه یه صفحه می‌خونم، کلی‌اش رو نمی‌فهمم، تسلیم می‌شم، میرم و یه مدت بعد بر می‌گردم و دوباره همین آش و همین کاسه!

 

3-      Word Formation – John Sinclair

 

کتاب بسیار مفیدی که قالب کلمات انگلیسی رو توضیح می‌دهد و یاد می‌دهد چطوری میشه با همون قالب‌ها، کلمات جدید ساخت. که بسیار مفیده از اون جهت که امروزه روز آدم کلمات جدیدی توی انگلیسی می‌بینه!

نخوندنش به دلیل کمبود وقت بوده، و همین جا متعهد می‌شوم در اولین فرصت جبران مافات کنم!!

 

4-      Black Arrow – R.L. Stevenson

 

یک عدد داستان با حال و هوای رابین هودی که اسم نویسنده‌اش برام وسوسه کننده بود، ولی داستانش اونقدر آبکی بود که بیشتر از دو فصل من رو به خودش جذب نکرد. یه ماجرایی تو مایه‌های اینکه یه جوونکی رو میخوان بکشند (به همون دلایل رابین هودی معروف)، بعد فرار می‌کنه، بعد نمی‌دونم شاهزاده‌ای چیزی از آب در میاد.

نمی‌خونمش!

 

5-      Orphan’s destiny – Robert Buettner

 

کتابی علمی تخیلی که دو سال پیش از نمایشگاه کتاب تهران خریداری شد. (به قیمت خون پدر فروشنده محترم!)

از قضا این کتاب دنباله‌ای برای کتاب دیگری است که انگار "یتیمان آسمان" نام دارد. البته از اون دنباله‌هایی که جدیدا مد شده و اگر کتاب قبلی رو نخونده باشی هم فرقی نمی‌کنه.

این کتاب رو شونصد بار شروع کرده، به سه چهارم رسیده، و رها نموده‌ام! دلیل خاصی هم برای این حرکت شنیع ندارم!

این کتاب قرض داده می‌شود!

 

6-      Eternal Light – Paul J.Mc Auley

 

این کتاب هم در کنار کتاب بالایی خریداری شد و هیچوقت هم آغاز نشد! چه برسه بخواد به وسط و احیانا به پایان برسه.

این کتاب هم قرضیده می‌شود.

 

7-      لبه بنیاد کهکشانی – آیزاک آسیموف – پیمان اسماعیلیان خامنه

 

من واقعا از این یکی اعلام شرمندگی و روسیاهی می‌کنم! گناه بزرگیه که یک آسیموف پرست در خوندن بنیاد غفلت بورزه! اما دیگه مثل قدیم‌ها نمی‌تونم علمی تخیلی بجوم! تغییر جهت به فانتزی داده‌ام! حاضرم شونصد‌ تا فانتزی درپیت انگلیسی بخونم، ولی علمی تخیلی خفن فارسی برندارم!

من شرمنده!

قول میدم سعی‌ام رو بکنم که این و باقی بنیادها رو دوره کنم!

 

8-      فاوست – یوهان ولفگانگ فون گوته – م.ا به‌آذین

 

نمایشنامه است، و برای سلیقه‌ی من بسیار ثقیل! به زودی به صاحب اصلی‌اش تحویل داده خواهد شد!

 

9-      پرده‌ی نئی – بهرام بیضایی

 

باز هم نمایشنامه است! این هم به صاحب بیضایی دوستش برگردانده خواهد شد!

 

 

من رسما بعنوان کسی که خودش را یک کتاب خوان تیر می‌داند از اعمال شنیع خود اظهار پشیمانی نموده و قول می‌دهم از این به بعد انسان خوبی باشم!!

فردا قراره کتاب‌های کتابخونه رو که باید پونزدهم تحویل می‌دادم، ببرم پس بدم. این بار از عضویت محروم خواهم شد! کی میگه من کتاب خوان تیر هستم؟!!

 

اگر من هم بتونم بگم کسی دعوته، باید بگم هر کسی که حس می‌کنه مرور کتاب‌های نخونده‌اش باعث میشه اونها رو بخونه، دعوته!

کتاب‌خوان باشید!

(به شرطی که کتاب‌هاتون رو بدون تاخیر تحویل کتابخانه بدهید!)

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

من بلاخره کوری ساراماگو رو خوندم! خیلی کیف داد! چون به سنت دیرین، خوراک یک شبم بود و خوندنش به درازا نکشید! و لذت بردم! چون کوری واقعا همانقدر که دست همه بود و به نظر می‌رسید همه کوری خوان شده‌اند (!) چسبید و نشان داد، همه باید هم کوری خوان بشوند!

 

مسئله عجیبی که این وسط رخ داد، این بود که من مدتی است دست و پا می‌زنم تا "برج" از جی.جی بالارد رو تموم کنم و نمیشه! و مسئله اینه که تم هر دوی این کتاب‌ها یکیه. گرچه جهان بینی‌شون کاملا متفاوته.

کوری به قول خود ساراماگو می‌خواست کوری عقل و ضمیر ما رو نشون بده. بحران‌هایی که حالا این وسط برای کور شده‌ها پیش اومد می‌خواست درصد و میزان همین کوری عقل و ضمیر رو نشون بده. کورهایی که می‌بینند و کور هستند.

اما برج بالارد، فقط می‌خواد رفتار انسان‌ها توی بحران رو تجزیه و تحلیل کنه؛ اون هم بدون اینکه پشتوانه‌ای قوی برای بوجود اومدن این بحران داشته باشه. بحرانی که بالارد بوجود میاره، بدون سر و تهه. من اصلا نمی‌تونم بفهمم چرا انسان‌ها باید خودشون با دست خودشون همچین بلایی سر خودشون بیارن.

فرض کنید شما توی یه مجتمع مسکونی عظیم و هزار واحدی زندگی می‌کنید که غذایی برای خوردن ندارید، آب قطعه، برق قطعه، و ساکنین حداقل هشتصد تا از واحدهای دیگه با شما دشمن هستند و دشمنی‌شون اونقدر شدید هست که اگر تنهایی سر و کله‌تون طرف محدوده‌شون پیدا شد، از کشتن هم باکی نداشته باشند. خوب توی همچین وضعیتی چیکار می‌کنید؟ سعی نمی‌کنید فرار کنید؟ حالا دشمنی به جهنم، نیازهای اولیه‌تون که به خطر افتاده چیه؟ نه چیزی برای خوردن هست و نه چیزی برای نوشیدن، و به دلیل قطع آب وضعیت نظافت فاجعه است.

بالارد غیر ممکن‌ترین راه حل رو اعلام میکنه. ساکنین این مجتمع، تمامی ساکنین هزار واحد مسکونی، که به ترتیب طبقات واحدهاشون به سه دسته طبقات پایینی، میانی و بالایی تقسیم شده‌اند، با وجود تمامی این مشکلات تصمیم می‌گیرند بمونند و با هم بجنگند! جنگ چی کشک چی، والا من هم سر در نیاوردم!

 

اما کوری ساراماگو از جنس دیگه‌ایه. مردم کور میشن. به همین راحتی. هیچ دلیل منطقی و روشنی هم واسه این بیماری همه گیر که عاقبت تمامی ساکنین یه کشور رو درگیر می‌کنه وجود نداره. آقا جان اصلا از آسمون اومده! زمان‌های قدیم هم اگه وبا می‌اومد طاعون می‌اومد، می‌گفتند موجودات خبیث باعث این بیماری‌ها میشن!!

خلاصه. به هر حال این اتفاق افتاده. و حالا کورها از جامعه رونده شده‌اند، توی وضعیت بحرانی قرار دارند، چشم‌شون جایی رو نمی‌بینه و همین شده براشون دستاویز که دیگه ملاحظه خیلی چیزها رو نکنند، و کلا وضعشون فاجعه انسانیه! (همینی که این روزها تو تلوزیون ميگه داره تو فلسطین اتفاق می‌افته!)

حالا بحران قابل درکه. مردم دارن سر غذا دعوا می‌کنند. سر جای خواب. سر آب. و تمامی خصوصیات بد انسانی مجال نمایش پیدا کرده‌اند. اینجا کمترین چیزی که ارزش داره، جون آدمیزاده! آدم‌ها خودشون می‌دونند توی دردسر گیر کرده‌اند. دنبال راه فرار هم می‌گردند، اما راه فراری وجود نداره! مثل "برج" بالارد نیست که مردم خودشون از اینکه تو بحران گیر کرده‌اند لذت ببرند! خودشون ببرند، بدوزند، بکشند، دفن کنند، و نذارند چیزی به بیرون برج درز کنه! آدم‌های برج بالارد سادیسمی و مازوخیسمی هستند! از رنج خودشون و دیگران لذت می‌برند و به هیچ قیمتی حاضر نیستن اون رو از دست بدن! توی کثافت غلط می‌زنند و خوششون میاد!

 

کوری کتاب نابی بود. اونقدر تیکه داشت که آدم رو به این فکر بندازه که این کوری واقعا همین کوری که می‌گیم و می‌شنویم نیست. پر از انتقاد به اخلاق‌های پست انسانی بود. البته نمی‌اومد بگه این کار بده و این کار خوب! نه! راوی داستان‌های ساراماگو همیشه بی طرف‌ترین موضع ممکنه رو انتخاب می‌کنه. اما قهرمان کوری که شاید زن دکتر باشه که هیچوقت کور نشد، رفتارش طوری بود که واسه خوبی و بدی مد نظر نویسنده مرز می‌ذاشت.

زن دکتر دست به قتل زد و رییس باج بگیرهای کور رو کشت. این کارش درست بود. پس کار باج بگیرها غلط بوده. زن دکتر آب آورد و جنازه زن هم بخشش رو شست، زن دکتر جنازه‌ها رو دفن کرد، زن دکتر غذا رو عادلانه تقسیم کرد، زن دکتر از اون پسربچه با چشم‌های چپ مواظبت کرد، زن دکتر فکر حمله به باج بگیرها رو غیرمستقیم به کله بقیه انداخت، زن دکتر غذا پیدا کرد، زن دکتر لباس پیدا کرد، زن دکتر زیر بارون خودش رو شست تا بقیه هم خودشون رو بشورند، زن دکتر ... آدم خوبه‌ی ماجرا بود.

 

کوری رو بخونید. اگر احتیاج به ملغمه‌ای از احساس و واقعیت دارید، اگر دلتون کتابی می‌خواد که فرق داشته باشه، اگر می‌خواین این شک به دل خودتون بیفته که اگر تو همین معرکه گیر می‌کردید، شاید وضعتون از آدم‌های این کتاب بهتر نمی‌شد، کوری رو بخونید.

 

ولی برج بالارد رو نخونید! حالا دلتون هم خواست بخونید! ولی من که بعد از دو سه ماه هنوز نتونستم تمومش کنم! و کوری بیشتر من رو مصمم کرد که کاملا بی خیالش بشم!

 

کوری بخونید! حداقل اینقدر واسه انتخاب هیئت داوری نوبل ارزش قایل باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

مدتی بود که دنبال یه کتاب شعر از "راینر ماریا ریلکه" می گشتم. در واقع من از وقتی که یه تیکه از اشعارش رو به انگلیسی خوندم که بعنوان مطلبی توی یه کار گرافیستی استفاده شده بود، خیلی زیاد از لحنش و انتخاب کلماتش خوشم اومد و دنبالش گشتم. اتفاقا یکی از کتاب های شعرش رو به انگلیسی از اینترنت دانلود کردم ... ولی خوب، یکی از کیف های شعر خوندن به اینه که کتاب رو بگیری دستت، نفس بکشی و بوی کاغذ ببلعی، بعد توی تاریک و روشن واسه خودت اشعار رو زمزمه کنی و به به و چه چه کنی!

 

همه اینها مقدمه ای بود واسه اینکه بگم من این کتاب رو عاقبت خریدم و اون هم در پی یک اتفاق خوب. یعنی من اصلا قصد خریدن کتاب نداشتم و تصمیم نداشتم برم شهرکتاب (چون وقتی رفتم توی شهرکتاب، بیرون کشیدنم از اونجا کار حضرت فیله!). اما خوب، جور شد و رفتم و عجیب که چند تایی کتاب شعر خریدم! من و شعر؟ چه عجیب!

 

راینر ماریا ریلکه شاعری از چکسلواکی سابق است که در 1875 در پراگ، متولد شد و در 1926 در سوئیس درگذشت. اشعارش فوق العاده لطیف و با احساس هستند و حتی وقتی به زبون دیگه ای ترجمه میشن، باز هم لطافت کلامش به خوبی احساس میشه.

 

Rainer Maria Rilke

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر که تنها یک بار سکوتی به تمامی رخ نماید

اگر که اتفاق و تقریب

خاموش گردد و خندهء همسایگی؛

و همهمه حس هایم

چندان مانعم نشوند در بیداری

 

می توانم در اندیشه ای هزار لا

تا کرانه ات به تو بیندیشم و

مالکت شوم – تنها به درازنای تبسمی

تا پیشکشت کنم همه زندگی را

به نشان سپاس

 

این کتاب که الان دست منه، ترجمه گزیده هایی از کتاب های "کتاب ساعات" و "روایت عشق و مرگ" از راینر ماریا ریلکه است، و چاپ دوم هم هستش.

برای تلطیف احساسات بسیار مفید می باشد! بلاخره آدمیزاد باید زمانی دست از چرخیدن در زندگی انسان ها، هر چقدر هم که غیرواقعی و داستانی باشند بردارد و شعر بخواند!

 

پ.ن: با کتاب های شعری بیشتری بر میگردم.

پ.ن2: دوستهای خوبی که من توی لینکدونی وبلاگشون هستم، باید تا الان متوجه شده باشند که من اسم وبلاگم رو تغییر داده ام. خوشحال میشم شما هم اسم قدیمی رو اگر وقت کردید، عوض کنید. مرسی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

خوابم میاد، حالم خوب نیست، دچار افسردگی و یاس فلسفی شده ام، تو دلم دارند رخت و لباس می شورند، و در کل همین چند لحظه دیگه است که رو به قبله دراز بکشم! ولی تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم، اینه که بیام بگم کتاب! کتاب! و باز هم تا آخرین نفس ... کتاب!

 

همه نام ها از ژوزه ساراماگو (بچه های محل بهش میگن خوزه!). یکی از بهترین کتاب هایی که بعد از مدت ها نصیبم شد بخونم. یکی از کتاب هایی که دقیقا از صفحه اول که شروع کردم به خوندن، فهمیدم اینی که تو دستمه با باقی کتاب ها فرق داره. شاهکاره ... و یکی از معدود کتاب هایی که هنوز تموم نشده از دستم رفت!

شاید میزان علاقه زیاد من به این کتاب، از اونجایی ناشی میشه که نثرش برام خیلی دلنشین بود. اصولا من همیشه عاشق چنین نثری بوده ام: خودمونی و پر طول و تفصیل که کلی برات مقدمه چینی میکنه، حالات و احساسات، گفتگوها، فکر و خیال ها و مناظر و اشیا رو با باریک بین ترین روش ممکن بازگو میکنه!

 

تا بحال تجربه ساراماگو خوانی نداشته ام. یعنی اینهمه ملت "کوری" و "بینایی" تو بغلشون بود و توی تاکسی و اتوبوس باهاش ویراژ میرفتن و اصولا یه مدت، گرفتن کتاب "کوری" در بغل تبدیل به مد روی لباس شده بود، با این وجود تا رسیدن این "همه نام ها" سراغش نرفته بودم. واسه کتاب خونی بد دوره زمونه ای شده ... ادبیات خز شده! یعنی هر کتابی که بیشتر می بینی، باید احتمال بدی که خیلی خز و خیله! واسه همین من دنبال این ژوزه ساراماگو جان نمی رفتم.

اما بلاخره نصیب شد. و خوب شد که نصیب شد! گرچه هنوز تصمیم ندارم برم سراغ کوری!

 

در یک ماراتن کتابخونی با خودم به سر میبرم. کتاب های فانتزی انگلیسی رو زورچپون می کنم تو موبایل و وقت و بی وقت، حسابی از خجالت چشم های بابا قوری خودم در میام! حداقل وقتی که روش گذاشتم، این بود که یه شب از هشت تا چهار صبح داشتم تو موبایل کتاب می خوندم و عاقبت دلم به حال شارژ موبایل بدبخت سوخت! تجربه شیرینیه. حداقل قدر کتاب کاغذی واسه آدم بیشتر میشه!

 

جدیدا از روی پل کریمخان که رد میشم و کتابفروشی های زیر پل رو می بینم، به این نتیجه رسیده ام که چند تا کتاب روی هم بالش خوب و گرم و نرمی رو تشکیل میده! فقط هنوز به مدلی از کتابچینی دست پیدا نکرده ام که با کتاب بتونم پتو هم بسازم!

 

پ.ن: من پشیمونم چرا در زمان انتخاب رشته دانشگاه، کتابداری رو انتخاب نکرده ام. چند سال از عمرم رو بدم تا برگردم و انتخابش کنم؟

 

پ.ن2: این که نشد معرفی کتاب؟ خوب نشد که نشد! به تو چه؟ به من چه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط شیرین  |