تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

Character Analysis - Wilhelm Reich

The term emotional plague has no defamatory connotations. It does not refer to conscious malice, moral or biological degeneration, immorality, etc. An organism which, from birth, is constantly impeded in its natural way of locomotion develops artificial forms of locomotion. It limps or moves on crutches. Similarly, an individual moves through life by the means of the emotional plague if, from birth, his natural, selfregulatory life manifestations have been suppressed. The individual afflicted with the emotional plague limps, characterologically speaking. The emotional plague is a chronic biopathy of the organism. It made its appearance with the first suppression of genital love life on a mass scale; it became an epidemic which has tortured the peoples of the earth for thousands of years. There are no grounds for the assumption that it passes, in a hereditary manner, from mother to child. Rather, it is implanted in the child from his or her first day of life on. It is an epidemic disease, like schizophrenia or cancer, with this important difference: it manifests itself essentially in social living. Schizophrenia and cancer are biopathies resulting from the emotional plague in social life. The effects of the emotional plague are to be seen in the organism as well as in social living. Periodically, like any other plague, such as bubonic plague or cholera, the emotional plague takes on the dimensions of a pandemic, in the form of a gigantic break-through of sadism and criminality, such as the Catholic inquisition of the middle ages or the international fascism of the present century.

 

عجب!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

×

کتاب خوندن زیاد هم خوب نیست‌ها!

مثلا وقتی دنبال لنگه‌ی گوشواره‌ات می‌گردی، ممکنه داد بزنی: پس جلد دوم این گوشواره‌ی من کو؟!

+ نوشته شده در  جمعه 7 اسفند1388ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

؟

این علمی‌تخیلی که می‌گویند چیست ... که وقتی می‌خونیش از هر چیز الکترونیکی - حتی مثلا پریز تلفن - می‌ترسی که نکنه شبانه هوس شورش در مقابل اربابان به سرش بزنه و توی خواب خفه‌ات کنه!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

اگر یک کتاب مدیریتی ۵۰ صفحه باشه، شک نکنید که ۴۹ صفحه‌اش "مرور نکات مهم" خواهد بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

--

من این کلیسا را از وقتی که چند روزه بودم و غسل تعمیدم دادند به یاد داشتم. بابت اسم من که کلیسایی نبود و زنگ کفر داشت مشکلاتی پیدا شده بود. ولی مادرجانم بر همان اسکار اصرار داشت و یان هم که پدرخوانده‌ام بود از همان دم در کلیسا بر این نام تاکید کرده بود. آن‌وقت عالیجناب وینکه سه بار در چهره‌ی من فوت کرد تا شیطان با همین باد خفیف و لابد از ترس عالیجناب میدان را خالی کند و بگریزد، آن‌وقت بر من خاج کشید و دست بر سرم گذاشت و نمک پاشید و یک‌بار دیگر بر ضد شیطان اقدامات اساسی به عمل آورد. بعد جلو غرفه‌ی تعمید بار دیگر همه توقف کردند و من ضمن اینکه دعای شهادت و دعای «پدر مقدس ما» بر من خوانده می‌شد آرام ماندم. آن‌وقت عالیجناب لازم دید که یک بار دیگر شیطان را از من دور کند و دست بر گوش‌ها و بینی اسکار گذاشت، به این خیال که با این کار چشم و گوش اسکار را باز و دیگر حواس او را بیدار می‌کند حال آن‌که من از همان اول همه چیز را می‌دانستم و چشم و گوشم هم خوب باز بو. آن‌وقت برای اطمینان خاطر و از راه محکم‌کاری نظر خودم را هم پرسید که «آیا با شیطان می‌جنگی؟ و کارهایش را انکار می‌کنی و از جلال فریبایش بیزار هستی؟»

پیش از آن‌که من سر به انکار بجنبانم – چون ابدا خیال نداشتم با شیطان درافتم و از جلال فریبایش هم بیزار نبودم – یان فضولی کرد و سه بار به وکالت از طرف من گفت: انکار می‌کنم!

 

طبل حلبی - گونتر گراس

عجب کتابیه!

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

یک پیشنهاد سوپرنچورالی

یه لطفی به خودتون بکنید ...

اگر دیدید پیچ‌های کانال کولر توی اتاق‌تون دارند خودبخود و بدون دخالت کسی یا چیزی، کم کم می‌پیچند و بیرون می‌افتند، عاقل باشید و زیرش نایستید.

اینطوری مرگتون کمتر دردناک خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

سن ايده‌آل براي من ۴۵ ساله؛ چون هم به اندازه‌ي كافي از زندگي لذت برده‌ام و كارهايي كه بايد رو انجام داده‌ام، هم به روز پيري و مشقت و هزار درد و مرض نرسيده‌ام.

اما تازگي‌ها يه چيزي خوندم؛ يه موسيقيدان ۶۴ ساله به شدت بيمار ميشه و تب مي‌كنه. از اونجايي كه اين موسيقيدان تو خونه تنها بوده، وان حمام رو پر از آب مي‌كنه و توش دراز مي‌كشه و همون لحظه يه سمفوني بهش الهام ميشه و اون رو يادداشت مي‌كنه. و اين سمفوني مي‌شه شاهكار تمام عمرش.

بعدا كه با اين موسيقيدان مصاحبه ميشه، ميگه تو لحظه‌ي بيماري از زندگي نااميد شده بودم. اما بعدا به اين فكر افتادم كه هنوز چيزي به اسم "جريان سيال ذهن" (به قول سهراب!!) وجود داره و انگار ۴۴ ساله ديگه نياز دارم تا تمام چيزهايي كه تو سرم ظاهر ميشه رو ابراز كنم.

و حالا من هم فكر مي‌كنم عمر زياد اونقدرها هم بد نيست! فكر كن اگر صد سال عمر كني، مي‌توني چند تا كتاب بخوني و چند تا فيلم ببيني و چقدر فكر كني!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

××

فکر کنم یکی از دلایل اخراج شدن من از دانشگاه، این باشه که یه بار شب قبل از کلاس هشت صبح ریاضی، بین ساعت دوازده تا چهار و نیم صبح با یکی از دوستان، از طریق اس‌ام‌اس در مورد مزایا و مشکلات جهانی شدن بحث کردیم ...
+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

و اگر چیپس کارتن نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت ...
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

××

محله‌ی ما خیلی طاغوتیه. عمرا اگر توی مغازه‌هاش مقنعه پیدا کنی.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط شیرین  |