تبليغاتX
برگ برگ

برگ برگ

احتمالا همگی ما آدم‌های امروزی، نصف عمرمون رو توی اتوبوس و مترو و تاکسی و مینی‌بوس و امثالهم سپری می‌کنیم. همون نصفی که خیلی‌هامون شدیدا به حالش غصه می‌خوریم و دایم به این فکر می‌کنیم که اگر مثلا الان بجای اتوبوس، توی خونه بودیم، چه کارهای محشر و به درد بخوری که انجام نمی‌دادیم! (البته قبول کنید که این همه‌اش فکره‌ها! اگر اون موقع خونه بودیم، یا داشتیم خر و پف می‌کردیم یا پای اینترنت آف و ایمیل می‌خوندیم! باقی حالت‌ها هم مثل همین دو تا هستند.)

بنابراین خیلی‌ها سعی می‌کنند زمانی که توی رفت و آمد به محل کار یا درسشون صرف میشه رو یه طورایی پربار کنند. احتمالا خودتون خیلی دیدید که مردم این کار رو با فرو کردن یک عدد هدفون در پرده‌های محترم گوش و شنیدن آهنگ‌های گوشخراش انجام می‌دهند. البته کار بدی نیست. اما از اونجا که ثابت شده استفاده‌ی طولانی مدت از هدفون برای شنوایی مضره، بیاین یه راه بهتر و مفیدتر پیدا کنید.

خیلی‌هامون ادبیات رو دوست داریم. ولی از این ادبیات، شاید به اندازه‌ی یه کف دست بیشتر مطلب ندونیم. مثلا شاید بدونیم از فلان نویسنده‌ی خیلی مشهور تازگی‌ها یه داستان چاپ شده یا بدونیم کدوم کتاب توی ماه اخیر پرفروش‌ترین بوده. درسته، اما همگی‌مون اینو خوب می‌دونیم که ادبیات وادی خیلی گسترده‌ایه! احتمالا همه نمی‌تونند از همه‌ی گوشه و کنارهاش سر در بیارند. ولی حداقل دونستن یه شمه‌ای از این گوشه و کنارها، باعث میشه آدم احساس خفن روشنفکری و باحال بودن و چیز دونستن بکنه! (خیلی حس خوبیه! حتما تجربه‌اش کنید.)

پس پیشنهاد این بار من اینه: یه مجله‌ی روشنفکری بخرید و توی کیفتون بذارید. اون وقت می‌تونید موقعی که توی اتوبوس یا ... بیکار و بی حرکت نشسته‌اید، اون رو در بیارید و با یه ژست روشنفکرانه‌ی بسیار با کلاس، اون رو باز کنید و مطالعه بفرمایید. اینطوری هم از قسمت‌های گنگ ادبیات که چندان براتون آشنا نیست سر در میارید، هم وقتتون هدر نمیشه، هم کلی پز می‌دید!

یکی از انواع مناسب برای این کار، "کتاب ماه همشهری" هستش. این کتاب ماه، همونطور که از اسمش معلومه، یه ماهنامه است. یه ماهنامه‌ی ادبی که به مقولات زیادی می‌پردازه. توی این دو شماره‌ای که من ازش دیدم، هر بار یه نویسنده‌ی ایرانی مشهور و آثارش مورد بررسی و موشکافی قرار گرفته بود، کتاب‌های فارسی پرفروش ماه معرفی شده و نقد شده بود، کلی داستان کوتاه تالیفی و داستانک و داستان ترجمه داشت، و یه بخش خیلی خوب هم برای راهنمایی نویسنده‌های جوان و گوشزد کردن مشکلات رایج ِ اونها رو هم شامل می‌شد.

مثلا من تا قبل از خوندن "کتاب همشهری بهمن"، چیزی از نادر ابراهیمی و هوشنگ گلشیری نخونده بودم. اسم‌های مهمی توی ادبیات ایران هستند، ولی به دلایلی (از جمله نشناختن و پیگیر نبودن) سراغشون نرفتم. اما این مجله اونقدر من رو ترغیب کرد که بلافاصله کتاب‌های از این دو تا نویسنده رو هر طور شده پیدا کردم و خوندم.

و شاید حتی جالب باشه بدونید چند تا از پندهای داستان نویسی این مجله رو هم به کار گرفتم!!

مجله خیلی کوچیکه (از قطع یه کتاب درسی دوران دبیرستان کوچک‌تر. نمی‌دونم اسم قطعش چیه. پالتویی؟!)، صفحات گلاسه‌ی رنگی و زیادی داره، طراحی داخلی‌اش و صفحه آرایی‌اش محشره، و خلاصه، حسابی وقتتون رو پر می‌کنه. حتی برای منی که هیچ مجله‌ای بیشتر از 20 دقیقه دووم نمی‌آورد، تونست یکی دو ساعت سرگرم کننده باشه!!


پس پیشنهاد این بار » کتاب ماه همشهری


(البته اگر اهل ادبیات نیستید و خوره‌ی کامپیوتر و نرم افزار و سخت افزار، یا موبایل و امثالهم هستید، مجلات مشابه زیاده. نگران نباشید!)


راستی، ماهنامه "دانشمند" اردیبهشت خیلی خوب بود. پرونده‌ی پر و پیمونی داشت در مورد "فیزیک کوانتوم" و تمامی مفاهیم بنیادین و پایه‌ای اون به زبون ساده. اگر از فیزیک لذت می‌برید و دوست دارید هر از گاهی با خوندن مطالب گنده گنده‌ای که توی فهم نمی‌گنجه سرگیجه بگیرید (خصوصا توی اتوبوس!)، این شماره‌ی "دانشمند" رو هم پیشنهاد می‌کنم.


پ.ن: من خیلی دنبال اینطور مجله‌ها می‌گردم. مجله‌ای که بطور تخصصی به رشته‌ای پرداخته باشه و بعد از خوندنش، آدم احساس پرباری بکنه. اگر کسی چیزی می‌شناسه، لطفا بهم معرفی‌اش کنه! مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

با سلام بر خوانندگان این‌جا

این منم بلواستار! و از این پس هر از چندی معرفی کتابی در این‌جا قرار خواهم داد(با اجازه‌ی صاحب‌خونه)

نام کتاب: مایا

نویسنده: یاستین گوردر

مترجم: مهرداد بازیاری

نشر هرمس

این کتاب نه علمی‌تخیلی است، نه فانتزی، نه سوررئال، نه پست مدرن. این کتاب یک داستان فلسفیست. از همان‌ها که آدم‌ها دوست دارند بگویند خیلی به‌اش علاقه دارند.

کتاب مایا نوشته‌ی یاستین گوردر، نویسنده‌ی معروف کتابِ «راز فال ورق» است. گوردر از آن دسته نویسنده‌هاییست که مجموعه‌ای افکار و فلسفه و دلمشغولی‌های به خصوص دارد و این افکار و دلمشغولی‌ها در تمام آثارش بازتاب پیدا می‌کنند. داستان‌های گوردر را نباید فانتزی تلقی کرد، او دنبال کشف راز جهان هستی است.

مایا مثل دیگر آثار گوردر به مفاهیمی چون هدف از هستی، دلیل بودن ما در این جهان، مفهوم زندگی و مرگ، وجود یا عدم وجود زندگی جاودانه، مکتب ذهن‌گرایی و...می‌پردازد.

در یک کلام می‌توان گفت کتاب در این باره است: از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود. به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟؟

 

یکی از دلمشغولی‌های بزرگ گوردر کوتاه بودن زندگی است. او در مایا می‌گوید انسان‌ها دو دسته هستند. آن‌ها که بر مرگ خویش واقفند و زندگی خود را صرف نگرانی درباره‌ی مرگ نمی‌کنند و از هر لحظه‌اش لذت می‌برند و آن‌ها که از مرگ دلخور و ناراضی هستند و هر لحظه‌ی عمر را قدمی به سوی مرگ‌ می‌بینند، این‌ها از همان آغاز در لبه‌ی پرتگاه زندگی هستند.

نوشته‌های گوردر در مایا من را بیش از پیش مطمئن می‌سازند که زندگی جاودانه و برخاستن پس از مرگ زاییده‌ی ذهن انسان‌هاییست که باور نمی‌کنند می‌میرند و نیست می‌شوند و جهان هرگز به خاطر نخواهد آوردشان.


خلاصه:

زیست شناسی نروژی به نام فرانک که به تازگی دختر پنج‌ساله‌اش را در حادثه‌ای ناگوار از دست و داده و به دنبال آن زندگی زناشوی‌اش نیز به پایان رسیده، برای گذراندن تعطیلات به جزیره‌ای به نام تائونی در مجمع‌الجزایر فیجی رفته. ماجرای داستان در سال 1998 می‌گذرد و این جزیره در محل دیت‌لاین قرار دارد و هزاره‌ی جدید از آن‌جا آغاز می‌شود. به همین دلیل عده‌ی زیادی خبرنگار و توریست در آن جزیره وجود دارند.

جزیره بهشتی زمینیست، جایی که شاید چند سال آینده از پهنه‌ی زمین حذف شود و به جای جنگل‌هایش آسمان‌خراش ساخته شود.

فرانک زیست‌شناس در هتلی در تائونی اقامت دارد. در آن زمان چند توریست دیگر نیز در هتل هستند. از جمله‌ نویسنده‌ای انگلیسی به نام جان اسپوک که ما ماجرای داستان را در واقع از قلم او می‌خوانیم، زن و شوهری اسپانیایی به نام آنا و خوزه که کتاب شرح ماجراهای این دو نفر است، زنی آمریکایی به نام لورا که یک چشمش قهوه‌ایست و یک چشمش سبز، مردی آمریکاییِ پیری به نام بیل که بدجوری دنبال لورا است و لورا با او برخوردی زشت و زننده دارد و در آخر معلوم می‌شود پدر و دختر هستند، و یک زوج جوان و عاشق که زیاد کاری به کارشان نخواهیم داشت.

در جزیره، فرانک که تنهاست و تازه دخترش را از دست و داده همسرش نیز از او جدا شده، دائم به کوتاه بودن زندگی فکر می‌کند. این قضیه برای او تبدیل به یک وسواس روحی شده. فرانک از آن دسته انسان‌هاست که مرگ را غیرمنصفانه می‌داند و دلش زندگی جاودانه می‌خواهد و از طرفی هیچ باور و اعتقادی به زندگی جاودانه ندارد.

او در حین گشت و گذارهای خویش در جزیره متوجه می‌شود آنا و خوزه مکالمه‌ای عجیب و غریب با هم دارند. آن‌ها درباره‌ی آب و هوا و یا بازی کریکت صحبت نمی‌کنند. صحبت‌شان رمز و راز گون است و فرانک بدجوری جذب صحبت‌های آن‌ها می‌شود. او با این که اسپانیایی بلد است، سعی می‌کند این موضوع را پنهان کند تا هر چه بیشتر گفتگوهای زوج اسپانیایی را بشنود، بلکه از آن سر دربیاورد.

 

ژوکر در قالب یک پستاندار میان پری‌ها در حرکت است. او یک جفت دست غریبه می‌بیند. دستش را روی یک پوست می‌کشد. دست به پیشانی می‌برد و می‌داند که آن‌جا از معمای وجود، پلاسمای روح و ژله‌ی تایید می‌پرسند. به نظر می‌رسد که باید دارای قلبی پیوندی باشد. در نتیجه او دیگر خودش نیست.

 

این بخشی از گفتگوهای آنا و خوزه است. تمام گفتگوهای آن دو حول و حوش ژوکر و پری‌ها و انفجار بزرگ و معمای جهان هستی است.

 

در شب‌نشینی‌های هتل ماراوو، میهمانان بحثی فلسفی پیرامون هستی را آغاز می‌کنند. هر یک دیدگاه خود درباره‌ی جهان هستی را عنوان می‌کند و این میان لورا از فلسفه‌ی ودانتا صحبت می‌کند. شالوده‌ی این فلسفه در برگیرنده‌ی فلسفه‌ی ذهن‌گرایی است و مثل تمام مکاتب شرقی به روح‌جهان و زندگی‌های بی‌شمار دلالت دارد. در این فلسفه هم اعتقاد بر این است که تنها یک حقیقت وجود دارد که برهمن نامیده می‌شود و آن‌چه ما در زندگی می‌بینیم و تجربه می‌کنیم توهمیست به نام مایا. مایا جدار بیرونی یا پوسته‌ی دنیاست، اما مایا تنها حقیقت واقعی نیست و تنها از دید کسانی که گرفتارش شده‌اند، مایا واقعی می‌نماید.

 

فرانک و جان‌اسپوک هر دو فکر می‌کنند آنا را قبلا دیده‌اند اما نمی‌دانند کجا.

فرانک پس از بازگشت از فیجی باید در کنفرانسی شرکت کند که همسر سابقش نیز در آن کنفرانس سخنرانی دارد. محل کنفرانس در سالامانکای اسپانیاست. در اسپانیا فرانک به طور تصادفی آنا و خوزه را می‌بیند. و بعد خوزه را در موزه پرادو و در پارک رتیرو دوباره می‌بیند و بالاخره سر از رازِ گفتگوهای شگفت‌انگیز آن دو در می‌آورد. بالاخره می‌فهمد آنا را قبلا کجا دیده و تصمیم می‌گیرد نامه‌ای به همسرش ورا بنویسد و به او بگوید زندگی کوتاهست و آن دو باید دوباره با هم باشند.

کتاب در واقع همان نامه‌ایست که فراک به همسرش نوشته و یک نسخه از آن را در اختیار جان اسپوک قرار داده.

 

بررسی کتاب:

همان‌طور که گفته شد، این رمان مثل دیگر آثار بزرگسالِ گوردر، داستانی فلسفیست، هر چند که یوستین گوردر حتا در داستان‌هایی که برای نوجوانان نوشته(سلام کسی این‌جا نیست؟ قصر قورباغه‌ها، راز تولد) به بازگو کردن همان خط‌فکریِ مشخص خویش پرداخته منتها در قالبی روان‌تر و با پیچیدگی‌ها کمتر.

محور داستان‌های گوردر، تفکر درباره‌ی هستی و منشا و مقصد آن است. او سعی می‌کند با طرح داستان‌های مختلف و راه‌حل‌های مختلف پاسخی برای این معما بیابد. گوردر در داستان‌هایش جهان را رازی سر به مهر و معمایی بزرگ و حل‌ناشندنی تصویر می‌کند که انسان وظیفه دارد اگر نه در راه حلش بکوشد، حداقل به آن به چشم معجزه‌ای عظیم نگاه کند و هستی را یکسره بر پوچی فرض نکند.

در این داستان ما یک شخصیت داریم که به هیچ رمز و رازی باور ندارد و حیات را در کره‌ی زمین حاصل یک تصادف می‌داند(فرانک) و زوجی داریم که معتقدند از همان لحظه‌ی بیگ‌بنگ هستی مسیری مشخص و هدفدار را طی کرده و هنوز هم در راه رسیدن به هدف است.

بازتاب تفکراتِ نویسنده را در مناظره‌های این زوج با فرانک می‌بینیم. فرانک نماینده‌ی ماتریالیسمِ علم‌گراست و آنا و خوزه انسان‌هایی معتقد به معنویات. نویسنده از زبان فرانک سوالاتی طرح می‌کند و بعد ما پاسخ آنا و خوزه را داریم و در طول داستان چنان ماجراهای عجیب و غریب و حیرت‌انگیزی اتفاق می‌افتند که زیست‌شناس علم و منطق‌گرای ما دست از موضع سفت و سخت خویش کشیده و مجبور می‌شود باور کند جهان هدفدار است و از یک تصادف محض به وجود نیامده.

در جهان حقیقت چنان ماجراهایی اتفاق نمی‌افتند اما نویسنده در داستان به وضوح عنوان می‌کند همین که ما وجود داریم و روی این سیاره گام برمی‌داریم خودش معجزه‌ایست درخور تفکر.

 

گوردر در داستان‌هایش دست خواننده را باز نمی‌گذارد که هر طور دوست داشت فکر کند، کسی که خواننده‌ی داستانی از گوردر می‌شود، مجبور است خط فکری او را دنبال کند و مجبور است نتیجه‌گیری‌هایش را بپذیرد. شاید بتوان گفت این یکی از نقاط ضعف ادبیات کلاسیک است و در یک رمان فلسفی بیش از پیش خود را نشان می‌دهد.

به نظر می‌رسد نویسنده خودش به جهان بعد از مرگ، برهمن، مایا و فلسفه‌ی کلی ذهن‌گرایی معتقد باشد و در نوشته‌هایش سعی می‌کند خواننده را با خود هم‌گام و هم‌باور سازد.

اما متاسفانه این کتاب بر خلاف شاهکار نویسنده یعنی راز فال ورق، خالی از خلاقیت بود. حرف‌ها همان حرف‌ها بودند که در دیگر کتاب‌هایش بارها گفته و گفته و نویسنده نتوانسته بود راهی جدید برای بیان افکارش پیدا کند. او دوباره همان افکار را در قالب داستان به ظاهر جدید بازگو کرده، ولی اشکال اصلی ماجرا در آن است که داستانِ مایا هم جدید نیست و می‌توان گفت روایتی دیگر از همان داستان راز فال ورق است.

خواننده‌ای که راز فال ورق را خوانده باشد خیلی زود با شنیدن اولین مکالمه‌های آنا و خوزه پی به شباهت عمیق این دو داستان می‌برد و خیلی زود می‌تواند حدس بزند  ماجراها در این داستان از چه قرار است، هر چه از داستان می‌گذرد، شباهت خطِ داستانی مایا با راز فال‌ورق بیشتر و بیشتر می‌شود، تا جایی که در بخش پایانیِ داستان به طور رسمی با راز فال‌ورق پیوند می‌خورد و از شخصیت‌ها و وقایع آن داستان در این‌جا استفاده می‌شود. مثل این بود که نویسنده در پایان‌بندی دچار ناتوانی شده باشد و دست به دامن نوشته‌ی قبلی‌اش برده باشد. و حقیقت این است که چون کتاب هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن نداشت در نهایت تبدیل به روایتی سطح پایین‌تر از کار موفق و مطرحِ نویسنده یعنی راز فال ورق شد.

و در نهایت پایان‌بندی داستان چنان پیچیده بود و توالی ماجراها و زمان‌ها چنان در هم ریخته بود که خواندن داستان و درک آن را مشکل می‌ساخت.

 

 

خواندن کتاب به علاقه‌مندان رمان‌های فلسفی با نثری ساده و روان توصیه می‌شود. هرچه هم پایان‌بندی داستان سخت و پیچیده بوده باشد به پای یک پاراگراف از نوشته‌های هایدگر نمی‌رسد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

فرانی و زویی!

سلینجر را به همان اندازه که توی ایران بخاطر "ناتور دشت" (ناطور دشت؟!) می‌شناسند، به همان اندازه هم بخاطر "فرانی و زویی" قبولش دارند. البته من که تا بحال ناتور دشت (ناطور دشت؟!) رو نخونده‌ام، اما شنیده‌ام کتاب سخت خوانی هستش. (یعنی سخت خونده میشه!) ولی در مورد فرانی و زویی از طرف خودم می‌تونم تضمین بدم که اگر بخش فرانی رو تاب بیارید، توی بخش زویی کاملا مجذوب کتاب خواهید شد.

فرانی و زویی داستان یک خواهر و برادر به همین اسم‌ها است. فرض کنید این خواهر و برادر از همان دوران کودکی، همان زمان که باید برنامه کودک نگاه می‌کردند و بی خیال دنیا می‌بودند، موش آزمایشگاهی دو برادر بزرگترشون میشن که بیست سال باهاشون تفاوت سنی دارند. این دو تا برادر سعی می‌کنند ببینند اگر شخصی از دوران کودکی بجای اینکه اول با دین‌های مدرنی مثل مسیحیت و یهودیت آشنا بشه، طبق سیر تاریخی از بودیسم و عرفان و صوفی‌گری به سمت جلو حرکت کنه چی میشه. حالا حدود بیست سال بعد از اون ماجرا، وقتی هر دوی این بچه‌ها بزرگ شده‌اند، به قول زویی این شده‌اند: «ما هیولاییم، همین. اون دو تا تخم سگ ما رو حاضر و آماده گیر آوردن و از ما دو تا هیولا با معیارهای هیولایی ساختند، همین. ما گاو پیشونی سفیدیم و تا آخر عمرمون یه دقیقه آرامش نداریم، تا وقتی که بقیه هم مثل ما بشن.»

واقعا نمی‌تونید انتظار داشته باشید کسی از سنین کودکی با مفاهیم عرفان درگیر بشه آدمی عادی از کار در بیاد؟ این خانواده که هفت تا بچه داره، در طی یک دوره‌ی بیست ساله هر هفت تا بچه در یک مسابقه‌ی رادیویی به اسم "بچه‌ی حاضرجواب" شرکت می‌کردند. برنامه‌ای که توی اون مجری یه سری سوالات می‌پرسه و "بچه‌ی حاضر جواب" کسیه که بیشترین جواب‌های درست رو بده. مشکل این دو تا بچه‌ی آخری به قول زویی اینه: «قبل از هر چیز دیگه، عقده‌ی بچه‌ی حاضرجواب رو داریم. هیچوقت پخش برنامه‌ی لعنتی‌مون تموم نشد. برای هیچ کدوممون. ما حرف نمی‌زنیم، سخنرانی می‌کنیم. صحبت نمی‌کنیم، توضیح می‌دهیم.حداقل من که اینجوری‌ام. لحظه‌ای که وارد اتاقی میشم که یک نفر با دو تا گوش طبیعی توش هست، یا به یک غیبگو تبدیل میشم یا به یک سنجاق کلاه انسانی. شاهزاده‌ی کسل کننده‌ها. بعنوان مثال دیشب توی سن رمو. داشتم دعا می‌کردم که هس طرح فیلمنامه‌ی جدیدش رو بهم نگه. خوب می‌دونستم که یه فیلمنامه دستشه. خوب می‌دونستم بدون یه فیلمنامه‌ی جدید بر نمی‌گردم خونه. ولی دعا می‌کردم که من رو از یک پیش نمایش شفاهی معاف کنه. اون احمق نیست. می‌دونه برام غیرممکنه که دهنم رو بسته نگه دارم.»

ماجرای اصلی کتاب در مورد یه کتابه! کتابی به اسم "راه یک زائر". در مورد یک دهقان روسی بدبخت و بیچاره که برای پیدا کردن جواب یک سوال شروع به گشتن دور کشور می‌کنه. اون میخواد بدونه چطور می‌تونه همواره دعا کنه. (یه چیزی تو مایه‌های ذکر گفتن.) توی میانه‌های راه به کسی برمیخوره که روش اینطور دعا کردن رو به اون یاد میده و زائر اونقدر تمرین می‌کنه تا خودش کاملا حرفه‌ای میشه، بعد به سفرش ادامه میده تا این روش دعا کردن رو به باقی افراد یاد بده.

حالا فرانی میخواد جا پای این زائر بذاره.

و کار زویی بعنوان برادری که پنج سال از اون بزرگتره، اینه که بر اساس تجربیات خودش (که زمانی میخواسته دقیقا همون کار رو انجام بده) فرانی رو راهنمایی کنه و بهش بفهمونه چرا این کار از دستش ساخته نیست.

راستی، فیلم "پری" مهرجویی هم گویا از روی همین داستان ساخته شده. پشت جلد کتاب که اینطور میگه.

خلاصه، اگر به مسایل عرفانی دینی مذهبی علاقه دارید، اگر دوست دارید در تمام طول کتاب جر و بحث دو نفر رو سر یک مسئله بشنوید، این کتاب برای شما بهترین گزینه است. محشره، حرف نداره، بیسته!

من این تیکه‌ی کتاب رو خیلی دوست دارم:

«چه کس دیگه‌ای وقتی پیلاطس ازش توضیح می‌خواست دهنش رو بسته نگه می‌داشت؟ سلیمان نه. نگو سلیمان. سلیمان چند کلمه‌ی قصار به مناسبت می‌گفت. این یکی رو مطمئن نیستم که حتی سقراط هم چنین کاری می‌کرد. کریتو یا همچون کسی، اون رو کنار می‌کشید و فقط چند کلمه‌ی برگزیده برای ثبت در تاریخ می‌گفت. ولی بیشتر از همه، بالاتر از همه‌ی چیزهای دیگه، چه کس دیگه‌ای در انجیل به جز عیسی می‌دونست – می‌دونست – که ما داریم پادشاهی بهشت رو با خودمون حمل می‌کنیم؛ این تو، جایی که همه‌مون احمق‌تر و احساساتی‌تر و بی ذوق‌تر از اون هستیم که بتونیم ببینیم؟»

نمره‌ی من 11 از دهه!!

و این رو بخاطر داشته باشید که: «کفش‌هاتون رو بخاطر خانوم چاقه برق بیندازید!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

این کتاب‌ها رو تازگی خونده‌ام و همگی‌شون رو هم پیشنهاد میدم برای خوندن:

 

گهواره‌ی گربه - کورت فونه‌گوت

والا راستش من احساس کردم این تلاشی نافرجام برای نوشتن یک "مجمع‌الجزایر گالاپاگوس" دیگه بوده، که به بار ننشسته! این کتاب فونه‌گوت رو عجیب چندان نپسندیدم. البته نسبت به خیلی از کتاب‌ها هنوز یه سر و گردن بالاتره، ولی نمی‌دونم چرا احساس کردم این فونه‌گوت توی این کتاب، فونه‌گوت توی کتاب‌های دیگه نیست. زیادی ایده‌آلیست شده بود. زیادی شعار می‌داد.

و من سر آخر نفهمیدم بلاخره این "باکونون" یک شخصیت واقعیه، یا فونه‌گوت از خودش یه مذهب جدید اختراع کرده و خودش هم به اون کیش گرویده!!

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد - ریچارد براتیگان

تا قبل از این کتاب، من فقط "در قند هندوانه" براتیگان رو خونده بودم. در مورد "صید قزل آلا در آمریکا" هم شنیده بودم کتاب مزخرفیه (بصورت مستند شنیده بودم! یعنی یه جایی خونده بودم! البته احتمالا به این قضیه که اولین کتاب براتیگان بوده هم بستگی داره. مطمئنا من با خوندن دو تا از کتاب‌هاش، براتیگان شناس نیستم که نظریه بدم واقعا جریان از چه قراره!)، در مورد این "پس باد ..." هم فقط همین رو خونده بودم که تازگی اومده توی بازار. خلاصه‌ی کلام اینکه بعد از خوندن کتاب، نظرم ۱۸۰ درجه نسبت به براتیگان برگشت، و در حال حاضر بنده با همین یک کتاب طرفدار پر و پا قرص و خفن ِ براتیگان شده‌ام! باور ندارید؟! می‌تونید از خودم بپرسید!!

البته "پس باد ..." آخرین کتاب براتیگانه، ولی نمی‌دونم این قضیه ربطی به خوب بودن و محشر بودن فوق العاده‌ی این کتاب داشته باشه یا نه. البته مطمئن هم نیستم همونقدر که من از این کتاب لذت بردم، بقیه هم ببرند. چون من بیشتر از داستان (که خوب در جای خودش خیلی محشر بود)، بیشتر با سبک داستان کیف کردم. تقریبا یه جورایی شبیه سبکیه که من دارم بدجور تلاش می‌کنم خودم برای خودم تثبیتش کنم. (به قولی چه غ...ط‌ها!)

سبک خفنی نیست. برای من فقط اینطوریه که هر چیزی که توی کله‌ام میاد، بدون فکر کردن اضافه روی کاغذ بریزم. اصلا هم برنگردم ببینم فاعل و مفعول جمله سرجاشون هستند یا نه. فقط بنویسم و بروم. باور کنید راحت‌ترین کار دنیاست. چون جمله و داستان و ایده همینطور مثل شیری که واشرش سوراخ شده باشه، سرریز می‌کنه!!

نمونه‌ی این کار براتیگان رو (که من صد در صد پیشنهاد خوندنش رو می‌دم) توی "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ببینید، نمونه‌ی کار من هم توی این آدرس : مخملک .

دل سگ - میخائیل بولگاکف

بولگاکف رو توی ایران بیشتر بخاطر "مرشد و مارگاریتا" تحویل می‌گیرند و می‌شناسند. یعنی یه زمانی بود که "مرشد و مارگاریتا" خوندن، درست مثل پائولو کوئیلو خوندن تب شده بود! البته دلیلی نداشت خواننده کتاب رو بفهمه‌ها! بیشتر همون کلاس کار خوندن همچین کتابی مطرح بود. (زبونم مو درآورد بس که به کلاس گذاشتن از طریق کتاب خوندن گیر دادم!)

اما بولگاکف کتاب‌های دیگه‌ای هم داره که یکیش عبارته از "دل سگ". البته باید حواستون رو جمع کنید که یک نویسنده‌ی روسی زمان لنین و استالین، مطمئنا نمی‌تونه چیزی بنویسه که ته رنگ سیاسی نداشته باشه. یعنی حتی اگر قصه‌ی شب هم برای بچه‌ها نوشته باشه، اگر توش دقیق بشی می‌تونی ماجراهای سیاسی و نقد از وضعیت موجود و داد و بیداد نویسنده رو ببینی.

دل سگ هم از قضا یکی از همین کتاب‌ها است. هنوز کتاب رو تا ته نخونده‌ام که بخوام در مورد داستانش حسابی اظهار نظر کنم. (مجددا چه غ...ط‌ها!)

ولی سبک داستان خیلی خوبه. داستان‌های روسی همیشه همینطوری‌ هستند. ساده و سرراست. بدون اینکه خواننده رو دور سر خودشون بپیچونند. اصلا خبری از عقاید عجیب و غریب شخصیت‌ها نیست. شخصیت‌ها عادی‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین موجوداتی هستند که مثالشون رو هر روز میشه توی دنیای خودمون ببینیم. (برعکس مثلا براتیگان، که شخصیت‌های عجیب و غریبش در دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه، ولی واسه همین به سبک خودش جذابه!!)

خلاصه. اینها کتاب‌هایی بود که فعلا من پیشنهاد دادم، و بجز "پس باد همه چیز را با خود خواهد برد"، هیچکدوم اونقدرها جدید نیستند و احتمالا باید اون یکی‌ها رو خونده باشید.

پس اگر نخوانده‌اید، دست بجنبانید و لذت ببرید! (چه غ...ط‌ها!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

من رفتم اینجا:

http://maxmal.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

اروپایی‌ها/هنری جیمز

 

هنری جیمز هم اتفاقا از همون اسم‌هاییه که هیچوقت فکر نمی‌کردم سراغش برم. اصولا این قضیه که "کلاسیک‌ها برای خونده نشدن نوشته شده‌اند" حسابی به مذاق من خوش می‌اومد و اصلا هم قصد نداشتم عقیده‌ام رو عوض کنم. اما خوب ... همین سامرست موام بود که یه مقدار من رو به این قضیه خوش بین کرد و از قضا، "اروپایی‌ها"ی هنری جیمز هم ثابت کرد اون عقیده‌ی قبلی من چرندی بیش نبوده!!

طبق گفته‌ی پشت جلد این کتاب، یکی از مضامین آشنا و مورد علاقه‌ی جیمز مقایسه‌ی روحیات، طرز تفکر و فرهنگ اروپاییان و آمریکاییان است. از این دو گروه یکی سنت‌گرا، ظاهرپرست، آداب‌دان، تصنعی و جا افتاده و دیگری جوان، خام، شکل نگرفته، ساده و غیر نقاد است. خود جیمز از نظر اندیشه بیشتر شبیه اروپایی‌ها است و در داستان‌هاش اغلب فرهنگ اروپایی رو ترجیح میده، اما در بیشتر مواقع این قهرمان آمریکایی داستان هست که برنده میشه.

داستان "اروپایی‌ها" داستان یک خواهر و برادر اروپایی است که در حدود سال‌های ۱۸۵۰، به دنبال یافتن اقوام مادری خودشون به آمریکا سفر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند مدتی در کنار اونها زندگی کنند. باقی ماجرا، هیچ اتفاق خاص و آتشفشانی‌ای نیست؛ باقی ماجرا فقط تعریف برخورد این دو گروه آدم با هم و طرز تفکرشون در مورد قضایای مختلف هست.

توی مقدمه‌ی کتاب به خواننده هشدار داده شده که "هنری جیمز" نثری پر تکلف و سخت داره. اما من که با خوندن کتاب هیچ جا به چنین مشکلی بر نخوردم!! اتفاقا داستان نثر ساده و روانی داشت و از اونجایی هم که داستان هیچ گره بزرگ و خاصی نداشت و فقط تعریف ماجراهای روزمره‌ی این خانواده بود، خواندن کتاب خیلی راحت و آسان صورت گرفت!

در عوض عبارت‌های هنری جیمز خیلی جادویی بود. گاهی اوقات برای تعریف یک چیز چنان مثال غریبی می‌آورد که موقع خوندن من به شخصه دهنم باز می‌موند!! مثلا این قسمت رو ببینید:

خوشبختانه با بانوان محترم زیادی آشنا شده بود؛ ولی حالا به نظرش می‌رسید که روابطش با آنها (مخصوصا وقتی که مجرد بودند) مثل نگاه کردن به عکس‌های قاب شده بوده است. حالا می‌دید که شیشه‌های قاب چقدر مزاحم بوده‌اند – چطور اصل تصویر را بد نشان می‌دادند و در آن اثر می‌گذاشتند؛ چطور عکس چیزهای دیگر را بر آن باز می‌تاباندند و آدم را سر در گم از این سو به آن سو می‌کشاندند.

به نظرتون جالب نیست؟ من که ندیده بودم تا بحال کسی اینقدر قشنگ روح و هیجان و نشاط یک نفر رو اینقدره جالب و زنده تشریح کنه. اینکه "شیشه‌ها چقدر مزاحم بوده‌اند" و یا اینکه "چطور تصویر چیزهای دیگر را در آن بازتاب می‌کردند" واقعا واقعا به من کیف داد!

البته باید هشدار بدهم این نسخه‌ی "اروپایی‌ها" که دست منه، چاپ سال 68 هستش و نمی‌دونم اگر هوس کردید این رو بخونید، چاپ جدیدتری از اون رو گیر بیارید یا نه.

اصولا کتاب خیلی خوبیه! خوندنش واقعا تجربه‌ی خوبی بود. هم داستانش خوب بود، هم اینکه آخر سر آدم راضیه که بلاخره بعد از خوندن این همه خزعبلات رنگارنگ، بلاخره یه کلاسیک خونده!! (:دیی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

کاتالینا- ویلیام سامرست موام

 

اسم سامرست موام یه طورایی همیشه من رو می‌ترسوند. احساس می‌کردم کتابش باید از اون کتاب‌های سختی باشه که آدم سعی می‌کنه برای کلاس گذاشتن بخونه، ولی در واقع هیچی از اون نمی‌فهمه. (دقیقا یه چیزی تو مایه‌های تیریپ پست مدرن خوندن و نفهمیدن! به حد کافی به این قضیه ارجاع داده‌ام!!)

ولی به هر حال به دلیل اتفاقاتی "کاتالینا" از همین نویسنده رو از کتابخونه امانت گرفتم و پنج‌شنبه شب با ترس و لرز شروع به خوندن کردم. کتاب که تقریبا 300 صفحه‌ای داشت، جمعه صبح ساعت 11 تموم شد!

کاتالینا داستانیه که در حدود سال‌های 1600 در اسپانیا می‌گذره. همون زمانی که کلیسای تفتیش عقاید و محکمه‌ی شرع به شدت سخت گیری می‌کرد. همون زمانی که غیر کاتولیک‌ها رو توی آتش می‌سوزوندند و خفه می‌کردند. همون زمانی که قدیس و قدیسه و راهب و راهبه به وفور وجود داشته و اتفاقا معجزه هم زیاد رخ می‌داده!!

کاتالینا دختر معلولی است که یک روز جلوی در یک کلیسا، مریم مقدس در مقابلش ظاهر میشه و میگه یکی از سه پسر یک پیرمرد از کار افتاده اون رو شفا خواهد داد. پیرمرد سه تا پسر داره؛ یک اسقف، یک فرمانده‌ی نظامی، و یک نانوا. ماجرای کتاب هم در مورد شفا یافتن کاتالینا و در خلال اون، تعریف و توصیف کلیسای اسپانیا است.

این داستان بیشتر از هر چیز دیگه‌ای من رو به یاد "آخرین وسوسه‌ی مسیح" نیکوس کازانتزاکیس انداخت. (هنوز دست نداده کتاب دیگه‌ای از این نویسنده بخونم.) البته توصیف و تشریح و فضاسازی سامرست موام خیلی کمتر از کازانتزاکیس هست و اونقدر هم به مناظر شاعرانه نگاه نمی‌کنه. در واقع به نظر میاد سامرست موام داره یک داستان کازانتزاکیسی رو به زبون ساده و روان برای ما تعریف می‌کنه.

داستان به طریق دانای کل روایت میشه و هر وقت به شخصیت جدیدی می‌رسیم، فصل جدیدی آغاز میشه که سرگذشت اون شخصیت رو تا رسیدن به اون قسمت از ماجرا تعریف می‌کنه. البته شیوه‌ی روایی واقعا جالب و جذاب هستش، و همونطور که گفتم اونقدر آدم رو علاقمند می‌کنه که داستان رو بدون توقف دنبال می‌کنه.

یکی از نکات جالب کتاب آخر اون هستش. جایی که کاتالینا بعد از شفا یافتن به همراه همسرش در جاده، به یک شوالیه‌ی دیوانه‌ی سوار بر اسب و نوآموز اون که سوار یک الاغ هست بر می‌خورند! شوالیه‌ای که فکر می‌کنه کاتالینا یک شاهزاده‌ی دزدیده شده است و باید اون رو از دست شوهرش که ظاهرا یک مزدور هست نجات بده! (اگر این شوالیه کسی رو یادتون نمی‌اندازه، واقعا باید به خودتون شک کنید!)

"کاتالینا" از "ویلیام سامرست موام" کتاب واقعا واقعا واقعا جذابی بود! من از ده بهش نمره‌ی 7 رو میدم!

+ در خلال خوندن این کتاب، و از اونجایی که من ذاتا به زبان اسپانیایی علاقمند هستم، متوجه شدم اسم‌هایی مثل کاتالینا یا روزالینا اینطوری هستند: کاتا+لینا، روزا+لینا. الان دقیقا یادم نمیاد، ولی فکر می‌کنم قدیم‌ها یه چیزی در مورد معنی "لینا" در اسپانیایی شنیده‌ام. (احتمالا، به احتمال ضعیف باید به معنی دختر زیبا باشه.) گفتم شاید شما هم از زبان اسپانیایی خوشتون بیاد!

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

آن جوانی‌ها که همکلاسی‌ها زیر میز دانیل استیل و فهمیه رحیمی و م.مودب‌پور می‌خوندند، من علاقه‌ی شدیدی به "خواهران برونته" و "جین آستین" پیدا کردم.

یادمه دوم یا سوم دبیرستان بودم که "عشق هرگز نمی‌میرد" امیلی برونته رو خوندم. و عجب زجری کشیدم! بعدها که مجبور شدم برای معرفی یه کتاب زندگینامه‌ی "امیلی برونته" رو بخونم، اون وقت بود که یه کمی از چگونگی اوضاع دستم اومد! البته من الان قصد ندارم راجع به برونته‌ها حرف بزنم، ولی اصولا موجودات بدبختی بودند و یه نفر هم با جهان بینی و ذوق ادبی صادق هدایت سطشون پیدا شده بود که اسمش رو گذاشته بودند امیلی برونته!

اصولا من به دو تا برهه‌ی تاریخی خاص علاقه دارم: انگلستان اوایل قرن نوزدهم (مثلا 1850 تا اوایل 1900) و یکی دیگه هم جنگ جهانی دوم. بنابراین کتاب خواندن من خیلی تحت تاثیر این علاقه‌ام قرار می‌گیره. برای همینه که جین آستین رو (گرچه می‌شه گفت نسخه‌ی روشنفکرانه‌ی دانیل استیله متاسفانه!) دوستش دارم. (بلاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره.)

جین آستین توی دوره‌ی دبیرستان برای من با "غرور و تعصب" شروع شد. آن موقع یه کتاب لانگمن داشتم (از این داستان‌های ساده شده‌ی انگلیسی برای زبان آموزی) که همین داستان توش بود. روی جلدش هم یه دختر با قیافه‌ی معمولی (و حتی تقریبا زشت) بود که لباس چین و واچینی پوشیده بود و یه چتر هم بالا سرش باز کرده بود. از پشت این چتر، نصفه‌ی صورت یه مرد خیلی خوش قیافه دیده می‌شد. من عاشق این تصویر بودم.

بعد از "غرور و تعصب" (که البته نسخه‌ی تعدیل شده‌ای بود)، "وسوسه" رو خوندم. (البته من اون زمان یه چاپ دیگه‌ای رو خونده بودم که persuasion رو به وسوسه ترجمه نکرده بود.) هر کسی که یه مقدار با عقاید تند و تیز و ا...مقانه من آشنا شده باشه، می‌دونه که من اندکی به سمت افکار فمینیستی، البته از نوع ملایم و تعدیل شده‌اش علاقمندم. بنابراین با شخصیت‌های رمان‌های جین آستین خیلی کیف می‌کنم!

غرور و تعصب رو نخونده باشید، احتمالا باید فیلمش رو با بازی "کایرا نایتلی" در نقش الیزابت دیده باشید. غرور و تعصب در مورد خانواده‌ای با پنج تا دختره که دچار مشکل عدیده‌ی "ترشیدگی دختران" شده!! دختر بزرگ خانواده و الیزابت انسان‌های نسبتا خوب و منطقی‌ای هستند و اگر اشتباهی هم بکنند، خوب قابل درکه. ولی مادر و سه تا خواهر دیگه‌ی الیزابت دقیقا تا آخر کتاب (و کمتر از اون تا آخر فیلم) مغز آدم رو می‌جوند!!! اما با این وجود آدم با شخصیت الیزابت خیلی کیف می‌کنه.

الیزابت در غرور و تعصب (و "آن" در وسوسه) زن‌های قوی و قدرتمندی هستند که به عشق و رمانتیک بازی اعتقاد دارند و این اعتقادشون اونقدر قویه که حاضرند تا زمان نرسیدن به اون چیزی که واقعا می‌خواهند، همانطور عزب اوغلی باقی بمونند.

جین آستین علاقه‌ی زیادی به پرداخت شخصیت‌هاش داره (من هم خیلی به این کار علاقه دارم!) و آدم‌های داستانش چه خوب باشند و چه بد، زیر و بم اونها اونقدر انسانی هستند که برای ما قابل قبول و درک باشند.

حوصله‌ی ادامه دادنش رو ندارم. خلاصه، جین آستین خیلی خوب بود.

بخاطر تجدید خاطره‌ی دوباره با "وسوسه‌"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط شیرین  |