از عشق و شیاطین دیگر
از عشق و شیاطین دیگر: نوشته گابریل گارسیا مارکز( Gabriel Garcia Marquez )، که امیدوارم همگی این نویسنده را بشناسید. البته اگر هم نمی شناسید، عیبی ندارد. چون من خودم هم تازه این نویسنده را کشف کردم.
در مقدمه خود نویسنده شرح می دهد که چه چیزی باعث نگارش این داستان شده است. روزی سردبیر روزنامه ای که مارکز در آن خبرنگار بوده، به او ماموریت می دهد تا در مراسم نبش قبر گورستان معبد سابق سانتاکلارا ( Santa Clara ) شرکت کند. قرار بود این معبد خراب شود تا به جای آن هتلی پنج ستاره بسازند.
بسیاری از مردگان را از قبر های خود بیرون می کشند. معاون سلطان و معشوقه اش، اسقف ناحیه، راهبه های بسیار و مدیره صومعه، گور خالی مارکز دوم، همسر اول او و در کنار تمام اینها، یک قبر بسیار کوچک و بی نام و نشان. بهتر است این تکه را از زبان خود نویسنده نقل کنم:
" در سومین فرورفتگی محراب اصلی، کنار کتاب مقدس، خبر وجود داشت. سنگ گور با اولین ضربه کلنگ تکه تکه شد و از حفره ای که پدید آمد، موهای شفاف و زنده مسی رنگی ظاهر گشت. استاد بنا کوشید آن را به یاری کارگران و بدون صدمه بیرون بیاورد. ولی هر چه مو ها را بیشتر می کشیدند، دنباله با طراوت و زیبای آن بیشتر ادامه می یافت. سرانجام انتهای مو ها که به جمجمه کودکی متصل بود بیرون آمد و درون گودال، توده کوچکی از استخوان های در هم پاشیده بر جای ماند. روی سنگ گوری که بر دیوار نصب و در اثر شوره اسید نیتریک خورده شده بود، تنها اسمی بدون نام خانوادگی بر جای مانده بود. سیروا ماریا د تودوس لس آنجلس ( Sierva Maria De Todos Los Angeles ). کمند انبوه این کودک که بر زمین گسترده بود، بیست و دو متر و یازده سانتی متر اندازه گرفتند."
بله، داستان در مورد همین دختر کوچک است. اما چرا مارکز به این قبر علاقمند می شود؟
" در دوران کودکی من، مادربزرگم از افسانه دخترک دوازده ساله اشراف زاده ای حکایت کرده بود که کمند گیسویش را همچون دامن عروس به دنبال خود می کشید. دخترک از هاری مرده بود. در روستا های کارائیب به خاطر معجزه های فراوانی که داشت، از او به نیکی یاد می کردند. این تصور که گور یاد شده می توانست گور آن دختر باشد، در آن روز برای من در حکم خبری بود و سر آغاز این کتاب."
داستان از زمانی آغاز می شود که سگی مشکوک به هاری، سیروا ماریا را گاز می گیرد. باقی جریان بیشتر به کشمکش باقی افراد داستان که اسامی قبر های آنها در بالا یاد شد می پردازد. افرادی که بر سر زندگی دخترک مجادله می کردند و چه بسا تغییرات بسیاری در این جریان یافتند، اما خود سیروا ماریا در تمام طول کتاب شخصیت ثابت و بارزی از خود نشان می دهد.
شخصیت دوم از نظر اهمیت ( البته به نظر من! )، کایه تانو دلاورا ( Cayetano Delaura ) دستیار اسقف است. کسی که در راه دور کردن شیطان از جسم سیروا ماریا، در دام عشق او گرفتار می شود و فصل های بعدی را، پر از مهر و شور عشقی پاک رقم می زند.
چون باید کتاب را خودتان بخوانید، از ذکر بقیه داستان خودداری می کنم. اما همین قدر بدانید که این کتاب از آن دسته ای است که خواندن آن به نخواندنش می ارزد. برای تمامی سنین مناسب است، اما بهتر است زیر 15 سال فکر خود را به خاطر این کتاب مشغول نکنند. چون بعد از اتمام آن، به دو روز وقت برای حلاجی داستان نیاز خواهید داشت.
چون به خودم قول دادم اسم هیچ نشری را اینجا نیاورم، بیشتر نمی توانم خصوصیات چاپی کتاب را ذکر کنم. اما به احتمال بسیار آن را پیدا خواهید کرد.
کتاب بعدی، امپراتوری ایران خواهد بود. باز هم شعار من: کتاب خوان باشید!
در مقدمه خود نویسنده شرح می دهد که چه چیزی باعث نگارش این داستان شده است. روزی سردبیر روزنامه ای که مارکز در آن خبرنگار بوده، به او ماموریت می دهد تا در مراسم نبش قبر گورستان معبد سابق سانتاکلارا ( Santa Clara ) شرکت کند. قرار بود این معبد خراب شود تا به جای آن هتلی پنج ستاره بسازند.
بسیاری از مردگان را از قبر های خود بیرون می کشند. معاون سلطان و معشوقه اش، اسقف ناحیه، راهبه های بسیار و مدیره صومعه، گور خالی مارکز دوم، همسر اول او و در کنار تمام اینها، یک قبر بسیار کوچک و بی نام و نشان. بهتر است این تکه را از زبان خود نویسنده نقل کنم:
" در سومین فرورفتگی محراب اصلی، کنار کتاب مقدس، خبر وجود داشت. سنگ گور با اولین ضربه کلنگ تکه تکه شد و از حفره ای که پدید آمد، موهای شفاف و زنده مسی رنگی ظاهر گشت. استاد بنا کوشید آن را به یاری کارگران و بدون صدمه بیرون بیاورد. ولی هر چه مو ها را بیشتر می کشیدند، دنباله با طراوت و زیبای آن بیشتر ادامه می یافت. سرانجام انتهای مو ها که به جمجمه کودکی متصل بود بیرون آمد و درون گودال، توده کوچکی از استخوان های در هم پاشیده بر جای ماند. روی سنگ گوری که بر دیوار نصب و در اثر شوره اسید نیتریک خورده شده بود، تنها اسمی بدون نام خانوادگی بر جای مانده بود. سیروا ماریا د تودوس لس آنجلس ( Sierva Maria De Todos Los Angeles ). کمند انبوه این کودک که بر زمین گسترده بود، بیست و دو متر و یازده سانتی متر اندازه گرفتند."
بله، داستان در مورد همین دختر کوچک است. اما چرا مارکز به این قبر علاقمند می شود؟
" در دوران کودکی من، مادربزرگم از افسانه دخترک دوازده ساله اشراف زاده ای حکایت کرده بود که کمند گیسویش را همچون دامن عروس به دنبال خود می کشید. دخترک از هاری مرده بود. در روستا های کارائیب به خاطر معجزه های فراوانی که داشت، از او به نیکی یاد می کردند. این تصور که گور یاد شده می توانست گور آن دختر باشد، در آن روز برای من در حکم خبری بود و سر آغاز این کتاب."
داستان از زمانی آغاز می شود که سگی مشکوک به هاری، سیروا ماریا را گاز می گیرد. باقی جریان بیشتر به کشمکش باقی افراد داستان که اسامی قبر های آنها در بالا یاد شد می پردازد. افرادی که بر سر زندگی دخترک مجادله می کردند و چه بسا تغییرات بسیاری در این جریان یافتند، اما خود سیروا ماریا در تمام طول کتاب شخصیت ثابت و بارزی از خود نشان می دهد.
شخصیت دوم از نظر اهمیت ( البته به نظر من! )، کایه تانو دلاورا ( Cayetano Delaura ) دستیار اسقف است. کسی که در راه دور کردن شیطان از جسم سیروا ماریا، در دام عشق او گرفتار می شود و فصل های بعدی را، پر از مهر و شور عشقی پاک رقم می زند.
چون باید کتاب را خودتان بخوانید، از ذکر بقیه داستان خودداری می کنم. اما همین قدر بدانید که این کتاب از آن دسته ای است که خواندن آن به نخواندنش می ارزد. برای تمامی سنین مناسب است، اما بهتر است زیر 15 سال فکر خود را به خاطر این کتاب مشغول نکنند. چون بعد از اتمام آن، به دو روز وقت برای حلاجی داستان نیاز خواهید داشت.
چون به خودم قول دادم اسم هیچ نشری را اینجا نیاورم، بیشتر نمی توانم خصوصیات چاپی کتاب را ذکر کنم. اما به احتمال بسیار آن را پیدا خواهید کرد.
کتاب بعدی، امپراتوری ایران خواهد بود. باز هم شعار من: کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط شیرین
|
