تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

برون از سیاره آرام

شاید نام سی.اس.لوئیس ( C.S.Lewis ) به گوش شما خورده باشد. این نام بیشتر مترادف با مجموعه " نارنیا " است.
برون از سیاره آرام یکی از کار های علمی-تخیلی این نویسنده است. داستان مردی که دزدیده شده و به سیاره ای به نام " مالاکاندرا " برده می شود. او در این سیاره که بعدا روشن می شود همان " مریخ " خودمان است، با سه نوع موجود هوشمند روبرو می شود که به همزیستی مسالمت آمیز رسیده اند و هر کدام با اینکه هنر خود را دارد، اما با به اشتراک گذاشتن آنها زندگی را به راحتی می گذرانند.
این شخص که رانسوم نام دارد، در ابتدا فکر می کند قرار است بعنوان قربانی نزد مریخی ها کشته شود. اما بعد می فهمد که اشتباه می کند و موجودات مریخ، از زمینی های روشنفکر هم بهتر زندگی می کنند!
رانسوم با نوعی حاکم به نام " اویارسا " ملاقات می کند که داستان های زیادی برای او دارد. طبق گفته او، تمامی سیارات درونی منظومه شمسی ( حد فاصل بین خورشید تا مریخ ) دارای نژاد هوشمند هستند و بر هر کدام، یک اویارسای خردمند حکمرانی می کند. زمانی در گذشته، اویارسای زمین عصیان کرده و تصمیم می گیرد باقی سیارات را تحت حکومت خود در بیاورد. اما بقیه نژاد ها با هم متحد شده و او را سر جایش می نشانند.
حال رانسوم ماموریت می گیرد تا به زمین بازگردد و با این اویارسا ی بد مبارزه کند. در آخر داستان، فصلی بعنوان ضمیمه به داستان اصلی متصل است که شخص خود نویسنده ذکر می کند با رانسوم ملاقات کرده و این داستان را از زبان او شنیده است. اما چون هر دو می دانسته اند انتشار چنین داستانی، فقط ناباوری در پی خواهد داشت، آن را بصورت داستان درآورده اند.
زبان مریخی هم بد نیست! در طی داستان با آن آشنا می شوید و یاد می گیرد که زمین در زبان مریخی " تولکاندرا " یا سرزمین آرام نامیده می شود. نام کلی داستان هم از این اسم مشتق شده است.
نظامی که سی.اس.لوئیس در داستان خود برای منظومه شمسی بوجود آورده است، واقعا زیبا و قابل توجه است. داستان گهگاه اشکلات عمده علمی دارد، اما زیاد مزاحم پیش رفتن نمی شود.
اگر " اودیسه مریخ " را خوانده باشید، این داستان را خیلی نزدیک به آن می یابید. منتهی برون از سیاره آرام، نسخه ای کمرنگ تر از داستان وین بائوم است.
به هر حال، خواندن یک داستان علمی-تخیلی از نویسنده ای که بخاطر نوشتن فانتزی مشهور است، خالی از لطف نیست.
کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

چپ به راست

رابرت.ال.فوروارد ِ چاق، فیزیکدان محبوب و قابل اعتماد در آزمایشگاه های تحقیقاتی هیوز واقع در مالیبو و نویسنده پاره وقت علمی- تخیلی، با حالت آرام همیشگی خود، شمرده شمرده مکانیسم را شرح داد.

او گفت:" همانطور که می بینی، ما اینجا حلقه چرخان بزرگ یا همون حلقه رو داریم که از ذرات متراکم یک میدان مغناطیسی مناسب ساخته شده. ذرات این میدان با سرعتی برابر 95/0 سرعت نور حرکت می کنن و شرایطی رو بوجود می آرن که اگر اشتباه نکنم، در مورد هر چیزی که از سوراخ وسط حلقه عبور کنه، تغییر در تساوی و تعادل رو بوجود می آرن."

گفتم:" تغییر در تساوی و تعادل؟ منظورت اینه که جای چپ و راست با هم عوض میشه؟"

-          " یه چیزی عوض میشه، ولی مطمئنم نیستم که چی. اعتقاد خود من اینه که چیزی مثل این میتونه ذرات رو به پاد ذره و یا یه چیز بی ثبات تر تبدیل کنه. شاید این همون راهی باشه که بتونیم از طریقش به منابع بی پایان پاد ماده دست پیدا کنیم و نیرو برای سفینه هایی رو داشته باشیم که بتونن سفر های بین ستاره ای بکنن!"

گفتم:" چرا امتحانش نمی کنی؟ یه پرتوی پروتون از وسط حلقه رد کن."

-          " این کار رو کردم. هیچ اتفاقی نیفتاد. حلقه به اندازه کافی قدرتمند نیست. اما ریاضیات به من میگه هر چقدر نمونه ای از ماده که داریم، شکل یافته تر باشه، امکان تغییر تعادل، مثل تبدیل شدن چپ به راست، بیشتر میشه. اگر بتونم نشون بدم که همچین تغییری توی یه ماده به اندازه کافی شکل یافته اتفاق می افته،  میتونم اجازه کامل کردن دستگاه رو بگیرم."

-          " برای امتحان کردن، چیزی مد نظر داری؟"

باب گفت:" البته. من محاسبه کردم که یه انسان به اندازه کافی شکل یافته هست که بتونه تغییر کنه. به همین خاطر میخوام خودم از حلقه رد بشم."

با دلواپسی گفتم:" نمیتونی این کار رو بکنی، باب. ممکنه خودت رو به کشتن بدی!"

-          " نمی تونم از کس دیگه ای بخوام که این شانس رو امتحان کنه. این دستگاه منه!"

-          " اما حتی اگه این موفقیت آمیز هم باشه، نوک قلبت میره سمت راست، کبدت میره سمت چپ. حتی بدتر، همه آمینو اسید هات از L به D و همه قند هات از D به L تبدیل میشن. دیگه نمیتونی غذا بخوری یا هضم کنی."

باب گفت:" مزخرفه. میتونم دو بار از وسط حلقه رد بشم و سر آخر همون چیزی باشم که قبلا بودم."

و بعد بدون هیچ حرف دیگری، از نردبان کوچکی بالا رفت، جای خودش را بالای سوراخ تنظیم کرد و از بین آن پایین پرید. او روی یک تشک پلاستیکی فرود آمد و سپس از زیر حلقه بیرون خزید.

با هیجان پرسیدم:" چه حالی داری؟"

گفت:" در حقیقت، زنده ام."

-          " آره، اما چه حالی داری؟"

باب در حالی که مایوس به نظر می رسید، گفت:" کاملا معمولی. دقیقا همون حالی رو دارم که قبل از پریدن توی حلقه داشتم."

-          " خوب باید هم اینطور باشه. اما بگو ببینم، قلبت کدوم طرفه؟"

باب دستش را روی سینه اش گذاشت، دور و بر را گشت، و سپس سرش را تکان داد و گفت:" ضربان قلب سمت چپه، مثل سابق – صبر کن! بذار جای زخم آپاندیسم رو امتحان کنیم!"

همین کار را هم کرد و بعد با ناراحتی به من چشم دوخت و گفت:" دقیقا همون جایی که قبلا بود. هیچ اتفاقی نیفتاده. همه فرصت هام از دست رفت."

امیدوارانه گفتم:" خوب شاید یه اتفاق دیگه افتاده."

باب با صورت سرخی که کم کم به سیاه تبدیل می شد گفت:" نه. هیچی تغییر نکرده. هیچی ِ هیچی. در این مورد همون اندازه مطمئنم که مطمئنم اسمم رابرت بک وارده!"

 

 

 

نوشته: آیزاک آسیموف

ترجمه : خودم!

 

پ.ن ۱: منظور از تغییر در تساوی و تعادل، یک پارامتر فیزیکی به نام پاریته است که تقارن را در جهان بوجود می آورد. بیشتر از این چیزی نمی دانم!

 

پ.ن۲: آکادمی به دلیل مشکلاتی چند فعلا از قبول هر مطلب جدیدی معذور است. از نظر فرهنگستانی هم این ترجمه نیاز به اصلاح کلمات " فوروارد" و " بک وارد" دارد. از این نظر، به خودم اجازه دادم این داستان را اینجا قرار دهم.

 

پ.ن۳: یادتان باشد حق تکثیر این ترجمه، با شخص مترجم است!

 

پ.ن۴: ممنون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط شیرین  |