تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

الف، دال، میم

این از اون کتاب هایی بود که اگر ده میلیارد بار هم می خوندمش، باز هم دلم می خواست یه بار دیگه بگیرم دستم و از اول بخونمش.
اسم نویسنده اش یادم نمی آد. چون ماجرای خوندن این کتاب حداقل به شش سال پیش برمیگرده. همون زمان هم کتاب از دستم رفت که رفت و دیگه هم ندیدمش. اما هر از گاهی حسابی دلم براش تنگ می شد و تصور می کردم دارم دوباره ورقش می زنم. فقط یادمه یه جلد سیاه داشت. همین

داستانش اصلا پیچیده نبود. اما مرد میدون می خواست که کشف کنی داستان اصلش چیه و میخواد چی بگه.
اصلا معلوم نبود داره کجا میگذره. خیلی قدیمی بود. مراسم کفن و دفنشون عینهو مراسم مومیایی کردن مصریان باستان بود. اما خیلی عجیب بود که اسم های ایرانی داشتند!
هومان، شخصیت اول این کتاب برای سال ها قهرمان من بود. یه پسر بی نام و نشون که معلوم نیست مادرش از کجا پیدا میشه، این رو به دنیا میاره و بعد می میره. هومان هیچی از گذشته اش نمیدونه، اما خودش رو می شناسه. درسته که به فرزندخواندگی داماد سلطان پذیرفته میشه، اما هیچوقت از زهد و به عبارتی سختی کشیدن عمدی دست بر نمیداره.
هومان مثل من، درس نخون بود. همیشه از مدرسه فرار می کرد و به مزارع زیتون پناه می برد. یه جایی زیر سایه پیدا می کرد و دائم به هم خیال می بافت و می بافت و می بافت ...
وقتی هم که این پناهگاه بچگانه کشف شد و به جرم فرار از درس، او را از مدرسه رفتن محروم و مجبور به نوکری دانش آموزان مدرسه عالی هنر های سلطنتی کردند، باز هم روح بیقرارش، بیقراری خودش رو حفظ می کنه.
درسته که اون باید جارو بزنه و بله قربان گو باشه، اما اونقدر روحش سرکش هست که هر از گاهی با تکه ای موم برای خود رویایی شکل بده و به خیال بافی هاش برسه.
شاید رسیدن به رویایش در دنیای واقعی، پاداش همین آزادگی روحش باشه. وقتی می بینند اون در شکل دادن موم چقدر حرفه ای عمل می کنه، اجازه میدن تا همپای باقی دانش آموزان مجسمه سازی یاد بگیره.
و اینجاست سر آغاز داستان ما که به مرمر و تیشه و مجسمه پیوند میخوره ...

مانا و سونیا، دو دختر همخانه هومان هستند. سونیا دختر آقای خانه، و مانا ناشناسی همچون هومان است که آب رود او را به ارمغان آورده. مانا هم هیچ چیز از گذشته خود نمی داند، به جز مدالی طلایی که در همان دوران به گردن داشته و نقش چشمه ای محصور در بین هفت کوه است. خود مانا به آن تصویر، تکه ای از بهشت می گوید.

خودم از خیلی بخش های داستان خوشم نمی اومد. وقتی رقابت بین سونیا و مانا برای تصاحب هومان شروع میشه، دلم میخواست کتاب رو ببندم و برم صفحات جلوتر.
من دوست داشتم تلاش هومان برای حجاری رو ببینم. ببینم که در تیشه کوبیدن به مرمر، روحش در حال چند تکه شدن و شکل های جدید گرفتنه. همیشه گفته ام و بار ها هم میگم که توی یک کتاب، اولین ملاک من برای خوندن، درگیری های ذهنی و روحی قهرمان داستانه. چون اینطوری اون آدم ملموس تر میشه.

خلاصه، بذارید از این بخش زود بگذریم. کار بالا میگیره و سونیا و مانا هر کدوم سعی می کنند خودشون رو جلو بندازنند.در هر حال، به دلایل مملکتی و سیاسی، هومان رو مجبور می کنند با سونیا ازدواج کنه. هومان هم به شرطی قبول می کنه که در کنار سونیا، اجازه داشته باشه با مانا هم ازدواج کنه. در هر حال، کتمان نمی کنم که هومان دلش پر می زد که با مانا ازدواج کنه و یه زندگی فقیرانه راه بندازه و فقط و فقط حجاری کنه.
اما بعد از اینکه در اجبار قرار می گیره، بدش نمیاد که با هر دو تا ازدواج کنه! بلاخره آدمیزاده و حرص و طمع!

یکی از بخش های جذاب داستان، به کار گیری استعاره از داستان های پیامبرانه. هومان از همون اول به طرز غریبی گرایش داره تا پیکره پیامبر ها رو بسازه. وقتی هم که بخاطر انتقاد از پادشاه به زندان می افته، یه ماهی حجاری می کنه و تو دلش قایم میشه و به این طریق فرار می کنه. یا بعد ها، وقتی به تنهایی در کوه زندگی می کنه، به دنبال رگه ای از مرمر، هفت بار بین دو کوه رفت و آمد میکنه.

بذارید خلاصه داستان رو کامل کنم. بعد از ازدواج سونیا و هومان، پدر سونیا زیر قولش میزنه و اجازه نمیده هومان با مانا هم ازدواج کنه. مانا و هومان تصمیم می گیرند فرار کنند، اما میان راه دستگیر می شوند. هومان را به شرط فراموش کردن مانا آزاد می کنند و مانا هم از شهر بیرون می اندازند.
مانا در غربت، شال سیاهی به سر می کشد و در تاریکی شب، در میان کوه های اطراف شهر ناپدید می شود. هومان سال ها به دنبال او می گردد، اما مثل این است که مانا همانطور که ناگهان ظاهر شد و به زندگی انسان های این شهر آمد، همانطور هم ناگهان غیب شد و به بهشت خود بازگشت.


هومان زندگی اجتماعی را کنار می گذارد. فقط سنگ می تراشد و سنگ می تراشد. سال های زیادی می گذرد.
سونیا پسری به دنیا می آورد به نام ویسه که یادآور تمامی تلخکامی های پدرش است. پسری سرکش که در راه رسیدن به خواست های خود، پدر و مادر را زیر پایش له می کند.

در این بین، پدر سونیا دوباره ازدواج کرده و دختری به نام مریام دارد. هومان برای مریام پدری می کند و او را به اندازه فرزندی نداشته دوست می دارد. در این بین، به انتقاد های خود از پادشاه ادامه می دهد تا اینکه راه چاره ای برایش نمی ماند مگر ترک شهر.

او هم آواره کوه و بیابان می شود و در غاری دوردست میان بیابان، خانه می گیرد. اینجا هم دست از سنگ تراشی بر نمیدارد. غاری که او در آن زندگی می کند، آنقدر بزرگ است که شهری را از مرمر می تراشد و در دل آن جا می دهد.

بعد از سال ها، مریام و گروهی از دوستانش که خود خواسته شهر به گناه آلوده شده را پشت سر گذاشته اند، در سرگردانی خود میان کوه و دشت، عاقبت هومان را می یابند.

فراموش کردم بگویم که هومان سال ها قبل، آن زمان که به خیال خوش خودش می توانست با مانا ازدواج کند، پسری گنگ به نام آبتین را به فرزند خواندگی می پذیرد و با مانا قول و قرار می گذارد تا بعد از ازدواج، او را با هم بزرگ کنند.
اما بعد از گم شدن مانا، آبتین را به خانه می برد و در کنار مریام و خواهر کوچکترش بزرگ می کند.
وقتی مریام هومان را در میان کوه پیدا می کند، آبتین را هم به همراه آورده است.

گروه کوچکی هستند. مریام، آبتین، یک مرد، و دو برادر که اسم این سه نفر آخری را به یاد نمی آورم. همگی سنگتراش و هنرمند و مجسمه ساز هستند. در کنار هم، معدنی از سنگ مرمر ناب پیدا می کنند و شهر درون غار را، روز به روز بزرگ تر می کنند.

ادعا نمی کنم داستان این کتاب، هیجان آنچنانی دارد. چون حتی از این نقطه به بعد، خط هیجانی داستان لحظه به لحظه صاف تر می شود.

مریام با یکی از آن دو برادر ازدواج می کند، برادر دیگر از آنها جدا شده و به راه خود می رود، آبتین در انفجار معدن سنگ مرمر زیر آوار قرار گرفته و کشته می شود و هومان هم روز به روز، پیر تر و پیر تر می شود.

هومان پیکره ای از مانا تراشیده که هر وقت تنهاست با او صحبت می کند و پیکره هم پاسخش را می دهد.
عاقبت هومان بر اثر سال ها بوییدن خاکه سنگ، بیمار شده و به بستر می افتد.
از طرف دیگر، سواران پادشاه به رهبری ویسه از مکان آنها خبردار شده و برای دستگیری، به سمت غار به راه می افتند.
چاره ای برای دیگران باقی نمی ماند، مگر ترک غار. هومان آنچنان بیمار است که از رفتن سر باز می زند و قبول می کند آخرین لحظات عمرش را به تنهایی در غار باقی بماند.

بعد از رفتن دیگران، تمامی پیکره ها زنده شده و در لحظه مرگ هومان، با او سوار بر کشتی نوح می شوند.
هومان می میرد و داستان به پایان می رسد ...

همین!
شاید من خیلی خیلی بد و ناقص تعریف کرده باشم، اما بدونید که الف.دال.میم، با تمام کتاب هایی که خوانده اید یا خواهید خواند، فرق می کند.
پس، این بار، الف.دال. میم خوان باشید و حدس بزنید که این عنوان، بجز کلمه " آدم" که مترادفی برای نام هومان است، چه معنای دیگری می دهد.
کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط شیرین  |