من و تو دو پارهی یک واقعیت که نه، یک واقعیت دوپارهایم. من خوش دارم بگویم جایی در زمانی و مکانی که بر خودمان هم پوشیده است دوپاره شدیم. یک جایی میان ازلیت و هیچ. هر یک نیمی از وجود دیگری را به یغما برده. تو ناآگاهانه بردی و بعد آگاهانه گذاشتی که من ببرم. تو دردت نگرفت چون پنداشتی بخش بیاهمیتی را من بردم، ولی افسوس روزی میرسد میفهمی که بهترین بخش تو بود که من بردم. روزی که من با بهترین بخش تو گم و گور شوم و دیگر حتا اسمی از من در خاطرت نباشد، آنوقت است که دلت برای بخش گمشدهات تنگ میشود و میدانی که اشتباه میکردی. شاید هم اصلن حس نکنی ولی یک جور سوزش، یک جور حس دلتنگی، انگار که جای یک چیز خالی باشد. حتمن حس خواهی کرد. شاید فکر کنی اینها اراجیف خودخواهانه یک موجود شکست خورده است. باشد اینطور فکر کن. ولی متاسفانه حقیقت دارد. تو دوستی را بهانه کردی. گفتی دوست باشیم و من هم قبول کردم. ولی هر دوستیای در نوع خود بخششی است و ایثاری. و دوستیای که اینقدر عمیق شده و پیش رفته، تو بگو به جز به یغما بردن بخشی عظیم از تمامیت یک نفر، چه چیز دیگریست؟ و اینکه هر دوی ما نیک میدانیم روزی باید بگذاریم واقعیت دو پارهمان برای همیشه جدا شود. نه مثل حالا که همینطوری میان زمین و آسمان کنار هم مانده. یک روز باید یک تکه واقعیت برود این سر دنیا، تکه دیگرش آن سر دنیا. نگو که دلتنگ نمیشوی. آدم با جاروکش سر کوچه هم که اینقدر بنشیند و بگوید و بخندد و اینقدر خاطرهایش را شریک شود، یک چیزی بینشان گره میخورد. من که جاروکش سر کوچهتان هم نبودم. دوست بودم، رفیق بودم. تو مقصر نبودی. من هم نبودم. اینطوری پیش رفت قضایا. گاهی اوقات باورمان نمیشود چطور تا خرخره در یک چیزی فرو رفتهایم. و چقدر وضعمان به هم شبیه میشود! مهم نیست که فکر میکنی دلت را یک جای دیگری گذاشتی. شاید هم! ولی روزی که زندگی برگشت سر رنگ دلتنگ و خاکستریاش، همانطور که خودت میگفتی، آنوقت تازه میفهمی آن بخش دلت را که واقعیت دوپارهات برد و پس نیاورد چقدر مهم بوده.
متاسفم که نمیتونم بهت پسش بدم. این جور قضایا خیلی هم اختیاری نیستند. وقتی من تو شدم و تو من، دیگر به این راحتیها نمیشود یک تکه را جدا کرد برگرداند به صاحبش. اینطوری میماند، و من و تو هم که ماشالله ادعای باهوشی خفهمان کرده، سعی میکنیم همه چیز را زیر پوشش عقلانیت توجیه کنیم و اصلن شاید هم مردیم هیچ نشد. تو شاید هیچوقت دردت نیاد از نبودن من، شاید که نه احتمالن عاقلتر از این حرفایی. دردت نمیگیرد. ولی جای خالی اون قسمت از وجودت رو که من شد و با من رفت حس میکنی. حتمن حتمن میفهمی یک تکه از وجودت، تکه خوب وجودت سر جایش نیست. حالا مهم نیست که این وسط من شدم عاشق دلشکسته و تو شدی همان آدمی که در تنگنا گیر کرده و نمیداند با یک عاشق بیعقل چه کند. نوشتن اینها هم برای این نیست که تلنگری به تو بزند، یا پشیمانت کند، یا اخطار بدهد یا هر چیز دیگر. من همین حالاش هم کولهبارم رو بستم و دلم هم کف دستم گرفتم که هر خری خواست بهش بدم ببرد! اینها را نوشتم چون عین حقیقت هستند. حقیقتی که بعدها میفهمی. توی سالیان گذشته. توی پخته و باتجربه یک روز میفهمی که یک جایی یک لحظه، فقط یک لحظه یک گامی برداشتی که منتهی شد به تمام این ماجراها! جالب است نه؟ مثل همان اثر پروانهای. میشود بری به گذشته و فقط یک لحظه، فقط یک لحظه را اصلاح کنی. همان لحظه که گفتی تو هم همان روزی بدنیا آمدی که من. اینطوری همه چیز اصلاح میشود. حتا همان لحظه ازلی که من و تو شدیم یک واقعیت دوپاره! آنهم اصلاح میشود. همه چیز بر میگردد سر جای خودش. کاش میشد.....
+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط شیرین
|
امروز 25 دسامبر 2006 بود. بذارید تا دیر نشده کادوی کریسمس همه رو بدم!
یه داستان از پائولو کوئیلو، از انتشارات کاروان. " جایی در بهشت"
سالها پیش در شمال شرقی برزیل، زن و شوهر فقیری زندگی می کردند که دار و ندارشان یک مرغ بود که روز دو تخم می گذاشت و زن و شوهر با این دو تخم مرغ زندگی می کردند.
از بد روزگار، شب کریسمس مرغ مرد. شوهر که چند سنتاو بیشتر نداشت و آن هم کفاف خرید شام آن شب را نمی کرد، سراغ کشیش ده رفت تا از او کمک بگیرد.
اما پیرمرد بجای کمک فقط گفت:" خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز حکمت گشاید در دیگری. حالا که پولت به هیچ دردی نمی خورد، برو به بازار و اولین چیزی که نشانت دادند بخر. من این خرید را تبرک می کنم. شب کریسمس شب معجزات است، شاید چیزی برای همیشه زندگی ات را عوض کند."
مرد با اینکه مطمئن نبود این بهترین راه حل باشد، به بازار رفت. تاجری او را دید که بی هدف پرسه میزد و از او پرسید که چه میخواهد.
" نمی دانم. پولم خیلی کم است، کشیش گفت اولین چیزی را که نشانم دادند بخرم."
تاجر خیلی ثروتمند بود، اما هیچ فرصتی را برای کاسبی از دست نمی داد. سکه ها را از مرد فقیر گرفت و بعد کاغذی برداشت، چیزی در آن نوشت و کاغذ را کف دست مرد گذاشت.
" حق با کشیش است! من آدم خیلی خوبی هستم. به قیمت پولی که به من داده ای، در این روز عید جایم را در بهشت به تو می فروشم! این هم رسیدش!"
مرد کاغذ را گرفت و دور شد و مرد تاجر هم با خوشحالی از معامله پر منفعتی که انجام داده بود، در پوستش نمی گنجید. شب در خانه مجللشان، سر میز شام ماجرا را برای زنش گفت و ادعا کرد که بخاطر هوش سرشار او بوده اکه اینطور ثروتمند شده اند.
زن گفت:" شرم آور است! این رفتار در روز میلاد مسیح! به خانهء آن مرد برو و کاغذ را پس بگیر! وگرنه شب از شام خبری نیست!"
تاجر از ترس زنش، تصمیم گرفت اطاعت کند. بعد از پرس و جوی زیاد، خانه مرد فقیر را پیدا کرد و وقتی وارد شد، دید که زن و مرد فقیر پشت میز خالی نشسته اند و کاغذ را جلویشان گذاشته اند.
تاجر گفت:" آمده ام رفتار غلطم را جبران کنم. این هم پولت. حالا آن کاغذ را به من پس بده."
مرد فقیر جواب داد:" شما کار اشتباهی نکرده اید. من پیش کشیش رفتم و او هم این کاغذ را تبرک کرد."
" این فقط یک تکه کاغذ است! کسی نمی تواند جایش را در بهشت بفروشد! اگر بخواهی دو برابر پول میدهم!"
اما مرد فقیر حاضر به فروش نبود، چرا که به معجزه اعتقاد داشت. کم کم مرد تاجر پیشنهادش را بالا برد و آنقدر بالا برد تا بلاخره پیشنهاد داد بجای آن کاغذ، ده سکه طلا بدهد.
مرد فقیر گفت:" پیش پرداخت نمی خواهم. باید برای زنم زندگی بهتری فراهم کنم و برای این کار به صد سکه طلا احتیاج دارم. امشب هم که شب عید میلاد است، منتظر همین معجزه ام."
مرد تاجر که نومید شده بود و می دانست که اگر دیر شود، دیگر از خوراک بوقلمون بعد از مراسم خبری نیست، تصمیم گرفت صد سکه را به مرد فقیر بدهد و کاغذ را پس بگیرد. برای زن و شوهر معجزه اتفاق افتاده بود. مرد تاجر هم خواسته زنش را انجام داده بود.
اما بعد زن تاجر دچار شک و تردید شدکه مبادا زیادی بر شوهرش سختی گرفته باشد.
بعد از مراسم، زن سراغ کشیش رفت و ماجرا را برایش گفت.
" پدر، شوهرم مردی را دیده که شما به او گفته بودید اولین چیزی را که به او فروختند بخرد. شوهرم که میخواسته کاسبی راحتی بکند، پول مرد را گرفته و روی کاغذ نوشته که جایش را در بهشت به مرد فروخته. به او گفتم اگر کاغذ را پس نگیرد، شب از شام خبری نیست. او هم مجبور شد صد سکه طلا بدهد تا کاغذ را پس بگیرد. افراط نکردم؟ جایی در بهشت اینقدر می ارزد؟"
" شوهرت می توانست در روز میلاد مسیح سخاوتمند باشد. به جایش، ابراز تحقق معجزهء خدا شد. اما سوال دومت؛ شوهرت وقتی جایش را در بهشت به چند سنتاو فروخت، حتی همین قدر هم نمی ارزید. اما وقتی تصمیم گرفت آن را به صد سکه پس بگیرد و آن هم فقط برای اینکه زن محبوبش را شاد کند، حالا دیگر خیلی بیشتر از اینها می ارزد."
پ.ن 1: انگ " پائولو کوئیلو " دوستی و به عبارتی، " کوئیلوئیسم" به من نمی چسبه! این رو همینطوری نوشتم تا عیدی داده باشم! و کاملا روشنه که من تو عیدی دادن چقدر خسیسم!
پ.ن2: برای تحلیل این ماجرا، ساده لوحی را کنار بذارید. اولا، مرد فقیر خیلی خنگ بود. دوما، مرد تاجر خیلی دندون گرد بود. سوما، مرد تاجر به شدت از زنش می ترسید؛ اون هم بخاطر تهدید نداشتن شام شب! چهارما، زن مرد تاجر خیلی جوگیر بود! پنجما، مرد فقیر پس از نشست و برخاست با مرد تاجر، دندون گرد شد و تا صد تا سکه طلا رو نگرفت، کوتاه نیومد. شیشما، زن مرد تاجر بعد از اینکه خبردار شده تهدیدش به شام ندادن، باعث شده شوهرش صد سکه طلا پیاده بشه سریعا دست به کار شده و رفته خدمت جناب کشیش!
پ.ن3: زیادی حرف زدم. ولی من یه جا تو جهنم دارم. کسی نمیخواد؟
+ نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط شیرین
|