زمان لرزه

کورت فونهگوت (جونیور بنامیدش!) از اون دسته نویسندههایی است که نمیشه همینطوری در موردش نظر داد. یعنی نمیشه گفت "خوبه" یا "بده" و بعد گفت که بله … به درد فلان دسته از آدمها میخوره!
کورت فونهگوت علاقهی عجیب و غریبی به عجیب و غریب نوشتن داره! یعنی چیزی که مینویسه یه داستان سر و ته دار نیست که بگیم بله! اینجا آغاز داستان، اینجا اوج و آنجا پایان آن است! (من بیشتر از این نظر نمیدم که به صاحب نظرها بر نخوره! ولی خوشحال میشم تایید یا رد این حرفها رو هم بشنوم!)
چیزی که الان جلوی روم گذاشتم و چند روز پیش خوندنش رو تموم کردم، "زمان لرزه" است؛ کتابی که به نظر من عجیب و غریبتر از همیشه اومد! اگر مثلا تو "سلاخ خانهی شماره 5" یه داستان نسبتا سر راست و فهمیدنی تو کار باشه و قصه، قصهی زندگی جیمی پیلگریم بعد از اون مشکل نابسامانی زمانیش باشه، اینجا چیزی پیش رو داریم که میشه گفت یادنامه، دفتر خاطرات، اندرزنامه(!) و کلی چیز دیگه است که اصلا و ابدا به یه داستان معمولی شباهت نداره.
خود فونهگوت اول داستان میگه:" ارنست همینگوی در سال 1954 داستان کوتاه بلندی به نام "پیرمرد و دریا" در مجلهی لایف به چاپ رساند. داستان دربارهی یک ماهیگیر کوبایی است که هشتاد و چهار روز چیزی صید نکرده بود. ماهیگیر کوبایی نیزهماهی بزرگی صید میکند، آن را میکشد و محکم به قایق کوچکش میبندد. اما پیش از رساندنش به ساحل، کوسهها از ماهی چیزی جز یک مشت استخوان باقی نمیگذارند.
هنگام چاپ این داستان من در دهکدهی بارن استابل در کیپکاد زندگی میکردم و از یک ماهیگیر حرفهای در آن حوالی پرسیدم که نظرش چیست. او گفت که قهرمان داستان آدم احمقی بوده است؛ چون میبایست قسمتهای به درد بخور ماهی را جدا میکرد و کف قایق میگذاشت و لاشهاش را به کوسهها میداد.
شاید منظور همینگوی از کوسهها منتقدان باشند. چون دو سال قبلش، منتقدان به "از میان رودخانه و به سوی جنگل"، رمانی که پس از ده سال نوشته بود، روی خوشی نشان ندادند. تا آنجایی که میدانم او هیچوقت حرفی در این مورد نزد. اما شاید نیزهماهی همان رمان باد.
حالا من در زمستان 1996، خالق رمانی هستم که به نتیجهی دلخواهم که نرسید، هیچ نکتهی خاصی هم نداشت و از همان اول هم نمیخواست نوشته شود. لعنتی! تقریبا یک دههی عمرم را صرف آن ماهی قدرناشناس کردم و حالا حتی نمیارزد که طعمهی کوسهها شود.
ماهی گندهی من که بوی گند هم میداد، زمان لرزه نام داشت. البته بهتر است اسم آن را زمان لرزهی یک بگذاریم و این یکی را که در هفت ماه گذشته، از قسمتهای به درد بخور ماهیم به اضافهی اندیشهها و تجربهها پخته شده است، بگذاریم زمان لرزهی دو.
در زمان لرزهی یک فرض بر این بود که یک زمان لرزه، ایراد غیر منتظرهای در هماهنگی زمان و فضا، باعث شد که همه کس و همه چیز، خوب یا بد، دقیقا همان کارهای ده سال پیش را برای بار دوم انجام دهد. این حس آشنا پنداری تا ده سال قطع نمیشد. نمیتوانستی گله کنی که زندگی چیزی غیر از همان مزخرفات سابق نیست یا این که بپرسی فقط خودت عقلت را از دست دادهای یا همه عقل از سرشان پریده است.
من با زمان لرزه، در یک آن همه کس و همه چیز را از 13 فوریه 2001 برگرداندم به 17 فوریه 1991."
خوب … امیدوارم تا اینجا قضیهی داستان اصلی دستتان آمده باشد. ولی مسئله این است که گاهی جریان داستان اصلا ربطی به این زمانلرزه ندارد! فونهگات گاه و بیگاه به دستانداز هایی میافتد که قصهی زندگی و مرگ خواهر، همسر اول، برادر بزرگترش و کیلگور تراوت است. شاید بتوان گفت خود او احساس میکرده به طریقی باید به آنها ادای دین کند. به همین خاطر، خیلی جاها از بینش آنها در مورد مسایل ساده و پیش پا افتاده (که خوب، با کمی فکر روشن میشود اصلا هم پیش پا افتاده نیست!) را تعریف میکند.
گفتم "کیلگور تراوت"؟ آه! نمیشه از این یکی به سادگی گذشت! بذارید حرف خود فونهگوت را بگویم:
" تراوت وجود خارجی ندارد. او در بسیاری از رمانهایم خود دیگر من بوده است. اما بخش عمدهای از چیزهایی که تصمیم گرفتهام از زمان لرزهی یک حفظ کنم، به ماجراها و عقاید او باز میگردد. تراوت از سال 1931 که فقط چهارده سال داست، تا 2001 که در سن هشتاد و چهار سالگی مرد، هزاران داستان نوشت و من فقط توانستم تعداد کمی از آنها را از خطر نابودی نجات دهم. او بیشتر عمرش بی خانمان بود، ولی در ناز و نعمت در گذشت … "
از متن کتاب، سخنان مترجم:"کیلگور تراوت همانطور که فونهگوت هم اعتراف میکند، به جای اینکه یک شخصیت با تعاریف معمول باشد، یک "کاریکاتور" است و تصویری که فونهگوت در سایر رمانهایش از او ارائه میدهد، شخصیتی مضحک، ناخوشایند و حتی رقتانگیز است. (بنده بعنوان خواننده با این توصیفات موافق نیستم! کیلگور تراوت به نظر من فردی است فوقالعاده باهوش که از این خرد برای به مسخره گرفتن تمامی دنیای دور و برش استفاده میکند! نه چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر!) تراوت در سلاخ خانهی شماره پنج پیرمردی مفلوک است که تعدادی بچه اجیر کرده تا برایش روزنامه بفروشند. در "صبجانهی قهرمانان" او در زمینهی نصب در و پنجرههای آلومینیومی فعالیت میکند و رمانهایی که نوشته است، با اینکه هیچ صحنه مستهجنی ندارند، فقط در مراکز فروش کتابهای مستهجن فروخته میشوند.(این تیکهاش خیلی توپ بود! آخه این شخص میشه رقتانگیز؟!)"
خلاصه … اگر من تا حالا کتاب معرفی کردم و ادعا کردم چیزی که میگم لیاقت خوندن داره، حتما لیاقت داره(!)، باید بگم که تو این یکی، حرفم از ادعا هم فراتر میره! چون اصولا به کسی که فونهگوت نخونده باشه، همیشه فقط یه چیز میگم. "نصف عمرت بر فناست!"
* عکسی که میبینید، روی جلد فارسی و انگلیسی کتاب هم چاپ شده و شاهکار جناب فونهگوت از تصویر خودشه! اون خط خطی بغلش هم، شما بگیرید جای امضاش!
