تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

نیروی اهریمنی‌اش

یه مدته کتاب نخوندم، واسه همین معرفی هم ننوشته‌ام. ولی خوب! فصل امتحان‌ها داره نزدیک میشه. این یعنی اینکه به زودی همینطور سیل معرفی کتابه که میاد!

نیروی اهریمنی‌اش

من هم اوایل درست مثل شما فکر می‌کردم. نیروی اهریمنی "اش"! و در این فکر بودم که این اش کی می‌تونه باشه! ولی اصل اسم داستان اینطوریه: His dark materials .

تصویر جلد کتاب‌ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱- نورهای شمالی

۲- خنجر ظریف

۳- دوربین کهربایی

فیلیپ پولمن کبیر (Phillip Pullman ) خودش میگه با نوشتن این داستان به دنبال خواننده‌ی خاصی نبوده و بیشتر قصد داشته با "نیروی اهریمنی‌اش" کاری کنه که از همه سن و همه جنسیت و همه گروهی، خواننده جمع کنه.

نیروی اهریمنی‌اش از اون فانتزی‌های غلیظیه که آدم توش گم میشه. همه چیز جادوییه. دنیایی که توش داستان میگذره، چیزیه که شاید حتی به خواب خیلی‌ها هم نیومده باشه.

تو دنیای لایرا (فقط دنیای لایرا؛ در دنیاهای موازی دیگه اینطور نیست.) بخشی از وجود هر کسی بصورت یه حیوون دست آموز جسمیت پیدا کرده و در کنار انسان اصلی هست؛ همیشه و لحظه به لحظه. بخشی از روح هر فرد حساب میشه و هر بلایی که سر هر آدمی بیاد، سر حیوونش هم میاد.

این حیوون شیتان نام داره. (تو متن اصلی فیلیپ پولمن اسم daemon رو اختراع کرده که به دلیل نزدیکیش به demon تو فارسی، شیتان بعنوان معادلش در نظر گرفته شده. به سکون حرف "ش".) شیتان هر کس تا وقتی که انسانش کودکه قابلیت تغییر شکل داره. میتونه شکل هر حیوونی رو در چشم به هم زدنی به خودش بگیره و تغییر کنه. اما همین که فرد به سن بلوغ میرسه، شیتان یه شکل ثابت پیدا میکنه و دیگه قابلیت تغییر شکلش رو از دست میده.

رسوم این دنیا خیلی جالبه. انسان‌ها میتونند به شیتان باقی مردم نگاه کنند و یا با اونها حرف بزنند؛ اما لمس کردن شیتان یک انسان دیگه تو این فرهنگ ناپسندترین رفتار ممکنه محسوب میشه. یعنی فقط موجودات پلید هستند که این کار رو انجام میدن.

تو این دنیا، کلیسا بالاترین مرجع سیاسی محسوب میشه. خرس‌های زره‌پوش سخنگو داره که دو برابر یه انسان بلند قد هستند و تو قطب شمال زندگی می‌کنند. جادوگرانی داره که همگی زن هستند و میتونند سوار بر یه شاخه‌ی کاج پرواز کنند و به همه طرف برن.

مسئله اصلی تو این دنیا، تصویر ظاهر شده تو شفق شمالی و غباره. هر وقت در نزدیکی قطب شفقی تو آسمون ظاهر میشه، آدم‌ها قادرند توی نور اون تصویر شهرهایی رو توی آسمون ببینند که از شواهد اینطور برمی‌آد که دنیاهای دیگه‌ای هستند. دنیاهای موازی.

و غبار ... چیزی که من هنوز خودم هم درست و حسابی نفهمیدم چیه! ولی تقریبا میشه گفت این غبار در زبون دنیای جادویی تو کتاب، همون ذرات زیر اتمی در دنیای ما هستند. ولی مسئله اینجاست که این ذرات هوشمندند و از خودشون اراده دارن! و به همین دلیله که کلیسا فکر میکنه غبار چیز پلید و ناپسندیه و هرگونه رابطه با غبار رو باید نابود کرد.

به همین خاطر، چون بچه‌هایی که هنوز شیتان‌هاشون قابلیت تغییر شکل دارن بیشترین رسانا در مورد غبار به حساب میان، کلیسا تصمیم میگیره تا بصورت غیر قانونی و دور از چشم مردم عادی آزمایشاتی روی بچه‌ها انجام بده.

تعریف داستان تا همین جا کافیه. اما شخصیت‌ها (اسپویلر داره!):

لایرا بلاکوا: شخصیت اول داستان. دختری هفت یا هشت ساله که به نظر میاد پدر و مادر نداره و تحت سرپرستی اساتید کالج جردن در لندن بزرگ میشه. فوق‌العاده بازیگوش و شیطونه و اسم شیتانش هم پنتالایمونه (پن). شکل مورد علاقه‌ی پنتالایمون یه قاقم سفیده که در این حالت، میره دور گردن لایرا می‌پیچه و گرمش میکنه. در مورد لایرا یه پیشگویی شده که خوب، در این مقال نمیگنجه! لایرا یه واقع نما هم داره. دستگاهی مثل قطب نما که با قرار دادن عقربه‌هاش روی شکل‌های مختلف میتونه آینده رو پیش‌بینی کنه و در مورد همه چیز، حقیقت رو آشکار کنه. این امر که لایرا قادره به راحتی پیام‌های واقع نما رو بخونه نشون از این امر داره که همون فرد پیش‌بینی شده تو پیشگویی است.

لرد عزریل: عزراییل نه! عزریل ( Asriel )! دانشمند فوق‌العاده با نفوذی که عموی لایرا هم هست. (البته بعدا معلوم میشه پدر لایراست، نه عموش.) اینطور که از ظواهر بر می‌آد، لرد عزریل بر خلاف تفکر کلیسا دائم در پی راهیه که دری به سوی دنیاهای دیگه باز کنه و تو این راه غبار اصلی‌ترین بخش کارش رو تشکیل میده.

ماریسا کولتر: نماد ته زن! چنان قدرتی روی مردها داره که حتی خود لرد عزریل قدرتمند هم زمانی در دامش بوده! اوایل به نظر میاد دوست داره قیم لایرا باشه، اما بعدا روشن میشه که نخیر، مادر لایراست و لایرا یادگار دوران دوستیش با جناب لرد عزریله! ماریسا کولتر نماینده‌ی شفن‌هاست. شورای فراگیر نذورات در کلیسا. البته این اسم فقط یه سرپوش واسه گروهیه که دارن در مورد غبار تحقیق می‌کنند و جهتگیریشون در این مورد، درست برعکسه لرد عزریله. این هم بگم که ماریسا کولتر ته شخصیت منفیه. طوری که مثلا سیدیوس پیشش لنگ میندازه!

یورک بیرنیسون: یه خرس زره‌پوش که زمانی ولیعهد سلطنت در اسوالبارد، سرزمین خرس‌های شمالی بوده. اما به دلیلی اون رو اخراج کرده و از شمال تبعیدش می‌کنند. لایرا در راه شمال به یورک برمیخوره و بعدا حسی میون این دو موجود پیش میاد که باعث میشه تو موارد زیادی به هم کمک کنند. یورک هم تو این داستان ته خونسردی، بی احساسی و باز هم خونسردیه! ولی خوب، من که به شخصه تو کل داستان با همین یورک و پن بیشتر از همه کیف کردم!

ویل پری: از جلد دوم (خنجر ظریف) وارد ماجرا میشه. به نظر میاد یه جورایی تجسم انسانی از یورک بیرنیسونه و جای اون رو برای لایرا پر میکنه. ویل از دنیای ما به این داستان وارد شده. دنیایی درست مشابه دنیای ما. بدون جادو و جادوگری. ویل تو جلد دوم حامل خنجر ظریف شناخته میشه. یه جورایی بگم خنجر ظریف اساسی‌ترین وسیله‌ایه که لرد عزریل برای انجام تصمیماتش به اون نیاز داره.

.

.

.

خوب. این از نیروی اهریمنی‌اش. ته ارزش خوندنه. مخصوصا تو کتاب‌های فانتزی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط شیرین  |