تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

تب ف!

من فعالم! کتاب خوانم! تنبلی به خرج نداده و نمی‌دهم!

اینها را بی حرف پیش، بخوانید. چیزی برای گفتن ندارم!

 

1-      شوالیه‌های بدنام

2-      وارکرافت؛ چاه جاودانگی

3-      اروگان

4-      سابریل

 

اگر بعد از خواندن اینها، بدجور دلتان اژدها خواست ... ربطی به من ندارد!

(هشدار می‌دهم! فقط فانتزی‌خور‌ها به سمت این کتاب‌ها روند!)

 

باشد که هری پاتر هفت را به دست گیرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

در قند هندوانه

هیچی. فقط یه بار دیگه خواستم به عدم درکم نسبت به چیزی که آن را " پست مدرنیسم" می‌نامند، اعتراف کنم!

دو بخش: یکی کوبش! دیگری نوازش!

 

 

کوبش

خوب، بر خلاف کتاب‌هایی که تا الان اینجا معرفی شده و همشون رو صد در صد تضمین می‌کردم که کسی از خوندنشون ضرر نمی‌کنه و حتی بعضی‌هاشون رو اگر نخونید ضرر خواهید کرد، باید بگم در مقابل " در قند هندوانه" مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند:

۱- کسایی که نمی‌فهمندش و از این نفهمیدن خوششون نمیاد؛

۲- کسایی که نمی‌فهمندش و از این نفهمیدن لذت می‌برند!

بی برو برگرد من تو دسته‌ی اول قرار می‌گیرم. و اگر کسی ادعا می‌کنه که این کتاب رو فهمیده، ادعاش به درد خودش می‌خوره! من عقیده‌ام رو در مورد این دسته بندی عوض نمی‌کنم!

"در قند هندوانه" کتابی بود که من از لحظه‌ی باز کردن جلدش تا زمانی که بستمش، یه کلمه هم نفهمیدم! البته نه اینکه به زبون میخی نوشته شده باشه! نه! ولی هیچ ارتباطی بین ماجراهاش نمی‌دیدم یا نمی‌تونستم خودم رو مجبور کنم که همچین ارتباطی رو از خودم اختراع کنم!

هزار و یک شخصیت رنگ و وارنگ تو این داستان وجود داشت که راوی اونها رو معرفی می‌کرد و خوب به همین دلیل، با چشم خودش اونها رو نگاه می‌کرد.

آدم‌هایی که خیلی در مورد خصوصیاتشون، کارهایی که کرده بودن و می‌کنند و غیره حرف می‌زد، ولی همگی شخصیت‌های فرعی بودند. بذارید مثال بزنم:

اون پیرمردی که شب‌ها با فانوس میره چراغ‌های دو طرف پل رو روشن میکنه، آیا وجودش لازم بود؟

الان جیغ طرفداران پست مدرن در میاد که بععععله! این حرکت اون (یعنی اینکه با سرعت لاک پشتی هر شب بره و چراغ‌ها رو روشن کنه) نشون از بینش عمیق نویسنده داره و یه طورایی نماده!

قبول! آدم حرف حساب رو قبول می‌کنه. ولی به شرط اینکه روشن کنید این حرکت نماد چیه؟ رودخونه‌ای که استخوون‌های آخرین ببر سخنگو توش ریخته و داره می‌پوسه؟ این کار ربطی به ببرها داره؟ ربطی به شکل چراغ‌ها داره؟ به سرعت کم پیرمرد ربط داره؟ به اون ماهی قزل آلای پیر ربط داره؟ به همگی اینها ربط داره؟ به هیچکدوم اینها ربط نداره؟ ...

دقیقا موقع خوندن کتاب، من همچین وضعیتی داشتم! هزار و یک سوال که اصلا و ابدا نمیشه گفت جوابش اینه یا اون!

و اما خود قند هندوانه! چرا قند هنداونه؟ چرا روغن بادمجون نباشه؟ چرا پوست بادوم نباشه؟ چرا هسته‌ی زرد آلو نباشه؟ چرا تخم خربزه نباشه؟ آیا این قند هندوانه نماد چیزیه؟ نماد چیه؟ هندونه نماد چی میتونه باشه؟

ببرهایی که حرف می‌زنند و تو ریاضی به بچه‌ای کمک می‌کنند که چند دقیقه قبل جلوی چشمش پدر و مادرش رو خورده‌اند! من هر چی سعی کردم به خودم بقبولونم که خوب این ببرها خیلی با شخصیتند و فقط به اندازه‌ی نیازشون آدم میخورند و اونقدر با شرافت هستند که یه بچه کوچیک رو نخورند و تازه تو ریاضی هم بهش کمک می‌کنند ... نشد که نشد! نمی‌دونم. مطمئنم معنی تمام اینها همین‌هایی بود که گفتم. ولی این یه تیکه اصلا خوب در نیومده بود.

اینکه چرا راوی اصرار داشت خودش رو به آدم‌های کارخونه‌ی قند هندوانه بچسبونه و یه طوری به خواننده بقبولونه که اصلا و ابدا ربطی به کارگاه فراموش شده و آدم‌هاش نداره، یا عمدا یا ناخودآگاه کاملا برعکس در اومده بود!

یعنی راوی در مقابل خودکشی مارگریت (که لحظه به لحظه‌اش هم با چشم خودش می‌بینه) کاملا بی احساس رفتار می‌کنه انگار از کارگاه فراموش شده و کسایی که یه طوری به اون مربوطند بدش میاد. ولی در عوض رفتارش طوریه که من احساس کردم کاملا به آدم‌های کارخونه‌ی قند هندوانه هم احساس تعلق نمی‌کنه. خیلی منفعل بود ... خیلی ... یه دوربین می‌ذاشتند جای این راوی، دقیقا همین اتفاق‌ها رو نشون می‌داد، حالا یه ذره کم و کاست که من میگم اون کم و کاست‌هاش بود و نبودشون یکی بود!

در کل اصلا از این کتاب لذت نبردم! ایمان راسخ آوردم که بعله، من یه امل کهنه پرستم!

نوازش

 

خوب آدم هیچوقت نباید از حق بگذره. درسته که من از کلیت این اثر لذت نبردم، اما چشمم رو که روی حقیقت نمی‌بندم. بعضی اوقات (درسته، فقط بعضی اوقات!) روایت داستان خیلی دلنشین می‌شد. مثلا جایی که راوی تعریف می‌کرد هر شب اون دختر فانوس به دست میاد از رودخونه آب ببره.

یا اونجایی که تابوت‌های کف رودخونه رو توصیف می‌کنه و اینکه ماهی‌های قزل‌ آلا چقدر نسبت به مراسم دفن تابوت‌ها تو کف رودخونه کنجکاون و خوششون میاد ببینند چطور همچین اتفاقی می‌افته.

نوازش بنده در همین جا تموم شد!

 

...

 

فعلا تو مود کتاب خوندن نیستم و احتمالا تا وقتی چیز دندون گیری دستم نیاد، اینجا بلوکه میشه!

در مورد این معرفی هرگونه گوجه و تخم مرغ از سوی طرفداران پست مدرنیسم و هورا و کف از طرف امل پرستان پذیراییم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط شیرین  |