مدتی بود که دنبال یه کتاب شعر از "راینر ماریا ریلکه" می گشتم. در واقع من از وقتی که یه تیکه از اشعارش رو به انگلیسی خوندم که بعنوان مطلبی توی یه کار گرافیستی استفاده شده بود، خیلی زیاد از لحنش و انتخاب کلماتش خوشم اومد و دنبالش گشتم. اتفاقا یکی از کتاب های شعرش رو به انگلیسی از اینترنت دانلود کردم ... ولی خوب، یکی از کیف های شعر خوندن به اینه که کتاب رو بگیری دستت، نفس بکشی و بوی کاغذ ببلعی، بعد توی تاریک و روشن واسه خودت اشعار رو زمزمه کنی و به به و چه چه کنی!
همه اینها مقدمه ای بود واسه اینکه بگم من این کتاب رو عاقبت خریدم و اون هم در پی یک اتفاق خوب. یعنی من اصلا قصد خریدن کتاب نداشتم و تصمیم نداشتم برم شهرکتاب (چون وقتی رفتم توی شهرکتاب، بیرون کشیدنم از اونجا کار حضرت فیله!). اما خوب، جور شد و رفتم و عجیب که چند تایی کتاب شعر خریدم! من و شعر؟ چه عجیب!
راینر ماریا ریلکه شاعری از چکسلواکی سابق است که در 1875 در پراگ، متولد شد و در 1926 در سوئیس درگذشت. اشعارش فوق العاده لطیف و با احساس هستند و حتی وقتی به زبون دیگه ای ترجمه میشن، باز هم لطافت کلامش به خوبی احساس میشه.

اگر که تنها یک بار سکوتی به تمامی رخ نماید
اگر که اتفاق و تقریب
خاموش گردد و خندهء همسایگی؛
و همهمه حس هایم
چندان مانعم نشوند در بیداری
می توانم در اندیشه ای هزار لا
تا کرانه ات به تو بیندیشم و
مالکت شوم – تنها به درازنای تبسمی
تا پیشکشت کنم همه زندگی را
به نشان سپاس
این کتاب که الان دست منه، ترجمه گزیده هایی از کتاب های "کتاب ساعات" و "روایت عشق و مرگ" از راینر ماریا ریلکه است، و چاپ دوم هم هستش.
برای تلطیف احساسات بسیار مفید می باشد! بلاخره آدمیزاد باید زمانی دست از چرخیدن در زندگی انسان ها، هر چقدر هم که غیرواقعی و داستانی باشند بردارد و شعر بخواند!
پ.ن: با کتاب های شعری بیشتری بر میگردم.
پ.ن2: دوستهای خوبی که من توی لینکدونی وبلاگشون هستم، باید تا الان متوجه شده باشند که من اسم وبلاگم رو تغییر داده ام. خوشحال میشم شما هم اسم قدیمی رو اگر وقت کردید، عوض کنید. مرسی
+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط شیرین
|
خوابم میاد، حالم خوب نیست، دچار افسردگی و یاس فلسفی شده ام، تو دلم دارند رخت و لباس می شورند، و در کل همین چند لحظه دیگه است که رو به قبله دراز بکشم! ولی تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم، اینه که بیام بگم کتاب! کتاب! و باز هم تا آخرین نفس ... کتاب!
همه نام ها از ژوزه ساراماگو (بچه های محل بهش میگن خوزه!). یکی از بهترین کتاب هایی که بعد از مدت ها نصیبم شد بخونم. یکی از کتاب هایی که دقیقا از صفحه اول که شروع کردم به خوندن، فهمیدم اینی که تو دستمه با باقی کتاب ها فرق داره. شاهکاره ... و یکی از معدود کتاب هایی که هنوز تموم نشده از دستم رفت!
شاید میزان علاقه زیاد من به این کتاب، از اونجایی ناشی میشه که نثرش برام خیلی دلنشین بود. اصولا من همیشه عاشق چنین نثری بوده ام: خودمونی و پر طول و تفصیل که کلی برات مقدمه چینی میکنه، حالات و احساسات، گفتگوها، فکر و خیال ها و مناظر و اشیا رو با باریک بین ترین روش ممکن بازگو میکنه!
تا بحال تجربه ساراماگو خوانی نداشته ام. یعنی اینهمه ملت "کوری" و "بینایی" تو بغلشون بود و توی تاکسی و اتوبوس باهاش ویراژ میرفتن و اصولا یه مدت، گرفتن کتاب "کوری" در بغل تبدیل به مد روی لباس شده بود، با این وجود تا رسیدن این "همه نام ها" سراغش نرفته بودم. واسه کتاب خونی بد دوره زمونه ای شده ... ادبیات خز شده! یعنی هر کتابی که بیشتر می بینی، باید احتمال بدی که خیلی خز و خیله! واسه همین من دنبال این ژوزه ساراماگو جان نمی رفتم.
اما بلاخره نصیب شد. و خوب شد که نصیب شد! گرچه هنوز تصمیم ندارم برم سراغ کوری!
در یک ماراتن کتابخونی با خودم به سر میبرم. کتاب های فانتزی انگلیسی رو زورچپون می کنم تو موبایل و وقت و بی وقت، حسابی از خجالت چشم های بابا قوری خودم در میام! حداقل وقتی که روش گذاشتم، این بود که یه شب از هشت تا چهار صبح داشتم تو موبایل کتاب می خوندم و عاقبت دلم به حال شارژ موبایل بدبخت سوخت! تجربه شیرینیه. حداقل قدر کتاب کاغذی واسه آدم بیشتر میشه!
جدیدا از روی پل کریمخان که رد میشم و کتابفروشی های زیر پل رو می بینم، به این نتیجه رسیده ام که چند تا کتاب روی هم بالش خوب و گرم و نرمی رو تشکیل میده! فقط هنوز به مدلی از کتابچینی دست پیدا نکرده ام که با کتاب بتونم پتو هم بسازم!
پ.ن: من پشیمونم چرا در زمان انتخاب رشته دانشگاه، کتابداری رو انتخاب نکرده ام. چند سال از عمرم رو بدم تا برگردم و انتخابش کنم؟
پ.ن2: این که نشد معرفی کتاب؟ خوب نشد که نشد! به تو چه؟ به من چه؟
+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط شیرین
|