تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

آنچه نخوانده‌ام

ممنون که به این بازی دعوت شدم. بیشتر مثل مرور گناه بود برای من! (خودم رو لوس نمی‌کنم! من به شدت با اینکه کتابی رو شروع کنم و نصفه ول کنم، یا اون کتاب رو در مالکیت داشته باشمش و نخونمش، مشکلات عقیدتی دارم! و این کتاب‌ها هم وزن خود کوه قاف سر وجدانم سنگینی می‌کنند!)

اما کتاب‌هایی که من با روی سیاه و شرمنده، نخوانده‌ام و انتظار هم نمی‌رود روزی بخوانم!

 

1-      مرغ عشق میان دندان‌های تو (ترانه‌های عشق و مرگ) – فدریکو گارسیا لورکا

 

این رو اون موقعی ابتیاع کردم که مرض شعرخورگی گرفته بودم! هر بار که می‌رفتم کتابفروشی یا کتابخونه مثلا، با کوله باری از کتاب‌های شعر برمی‌گشتم. این کتاب هم جز اسناد رسوایی همون دورانه.

فقط حیف که گارسیا لورکا میون شعرهای نزار قبانی گم شد و دیگه سراغش نرفتم ...

 

پس هر آئینه

ستاره‌ی مرده‌ای

و رنگین کمان خردی

خفته است

 

پس هر آئینه

خلائی جاودانه

و لانه‌ی سکوت‌هایی که

هنوز پرواز نمی‌دانند

 

آئینه چشمه‌ای است

مومیایی شده

چون صدفی می‌بندد

در غروب

 

آئینه

شبنم درخشانی است

کتاب سپیده‌دم‌های خشکیده

پژواک‌های مجسم

 

2-      Measure for Measure – William Shakespeare

 

یکی از نمایشنامه‌ی شکسپیر که شنیده‌ام تا بحال تو فارسی ترجمه نشده. (شنیده‌ام ها! به قطع این رو نمیگم! شاید هم ترجمه شده باشه!)

منتهی به دو دلیل به مذاق من خوش نیومد!

اولا که نمایشنامه بود. (که من بعنوان یکی از داستان‌هایی در قالب رمان-پرستان از سپیده‌دم تاریخ با نمایشنامه و قالب اون مشکل داشته‌ام!)

سخت بود! من همیشه یه صفحه می‌خونم، کلی‌اش رو نمی‌فهمم، تسلیم می‌شم، میرم و یه مدت بعد بر می‌گردم و دوباره همین آش و همین کاسه!

 

3-      Word Formation – John Sinclair

 

کتاب بسیار مفیدی که قالب کلمات انگلیسی رو توضیح می‌دهد و یاد می‌دهد چطوری میشه با همون قالب‌ها، کلمات جدید ساخت. که بسیار مفیده از اون جهت که امروزه روز آدم کلمات جدیدی توی انگلیسی می‌بینه!

نخوندنش به دلیل کمبود وقت بوده، و همین جا متعهد می‌شوم در اولین فرصت جبران مافات کنم!!

 

4-      Black Arrow – R.L. Stevenson

 

یک عدد داستان با حال و هوای رابین هودی که اسم نویسنده‌اش برام وسوسه کننده بود، ولی داستانش اونقدر آبکی بود که بیشتر از دو فصل من رو به خودش جذب نکرد. یه ماجرایی تو مایه‌های اینکه یه جوونکی رو میخوان بکشند (به همون دلایل رابین هودی معروف)، بعد فرار می‌کنه، بعد نمی‌دونم شاهزاده‌ای چیزی از آب در میاد.

نمی‌خونمش!

 

5-      Orphan’s destiny – Robert Buettner

 

کتابی علمی تخیلی که دو سال پیش از نمایشگاه کتاب تهران خریداری شد. (به قیمت خون پدر فروشنده محترم!)

از قضا این کتاب دنباله‌ای برای کتاب دیگری است که انگار "یتیمان آسمان" نام دارد. البته از اون دنباله‌هایی که جدیدا مد شده و اگر کتاب قبلی رو نخونده باشی هم فرقی نمی‌کنه.

این کتاب رو شونصد بار شروع کرده، به سه چهارم رسیده، و رها نموده‌ام! دلیل خاصی هم برای این حرکت شنیع ندارم!

این کتاب قرض داده می‌شود!

 

6-      Eternal Light – Paul J.Mc Auley

 

این کتاب هم در کنار کتاب بالایی خریداری شد و هیچوقت هم آغاز نشد! چه برسه بخواد به وسط و احیانا به پایان برسه.

این کتاب هم قرضیده می‌شود.

 

7-      لبه بنیاد کهکشانی – آیزاک آسیموف – پیمان اسماعیلیان خامنه

 

من واقعا از این یکی اعلام شرمندگی و روسیاهی می‌کنم! گناه بزرگیه که یک آسیموف پرست در خوندن بنیاد غفلت بورزه! اما دیگه مثل قدیم‌ها نمی‌تونم علمی تخیلی بجوم! تغییر جهت به فانتزی داده‌ام! حاضرم شونصد‌ تا فانتزی درپیت انگلیسی بخونم، ولی علمی تخیلی خفن فارسی برندارم!

من شرمنده!

قول میدم سعی‌ام رو بکنم که این و باقی بنیادها رو دوره کنم!

 

8-      فاوست – یوهان ولفگانگ فون گوته – م.ا به‌آذین

 

نمایشنامه است، و برای سلیقه‌ی من بسیار ثقیل! به زودی به صاحب اصلی‌اش تحویل داده خواهد شد!

 

9-      پرده‌ی نئی – بهرام بیضایی

 

باز هم نمایشنامه است! این هم به صاحب بیضایی دوستش برگردانده خواهد شد!

 

 

من رسما بعنوان کسی که خودش را یک کتاب خوان تیر می‌داند از اعمال شنیع خود اظهار پشیمانی نموده و قول می‌دهم از این به بعد انسان خوبی باشم!!

فردا قراره کتاب‌های کتابخونه رو که باید پونزدهم تحویل می‌دادم، ببرم پس بدم. این بار از عضویت محروم خواهم شد! کی میگه من کتاب خوان تیر هستم؟!!

 

اگر من هم بتونم بگم کسی دعوته، باید بگم هر کسی که حس می‌کنه مرور کتاب‌های نخونده‌اش باعث میشه اونها رو بخونه، دعوته!

کتاب‌خوان باشید!

(به شرطی که کتاب‌هاتون رو بدون تاخیر تحویل کتابخانه بدهید!)

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

کوری vs. برج

من بلاخره کوری ساراماگو رو خوندم! خیلی کیف داد! چون به سنت دیرین، خوراک یک شبم بود و خوندنش به درازا نکشید! و لذت بردم! چون کوری واقعا همانقدر که دست همه بود و به نظر می‌رسید همه کوری خوان شده‌اند (!) چسبید و نشان داد، همه باید هم کوری خوان بشوند!

 

مسئله عجیبی که این وسط رخ داد، این بود که من مدتی است دست و پا می‌زنم تا "برج" از جی.جی بالارد رو تموم کنم و نمیشه! و مسئله اینه که تم هر دوی این کتاب‌ها یکیه. گرچه جهان بینی‌شون کاملا متفاوته.

کوری به قول خود ساراماگو می‌خواست کوری عقل و ضمیر ما رو نشون بده. بحران‌هایی که حالا این وسط برای کور شده‌ها پیش اومد می‌خواست درصد و میزان همین کوری عقل و ضمیر رو نشون بده. کورهایی که می‌بینند و کور هستند.

اما برج بالارد، فقط می‌خواد رفتار انسان‌ها توی بحران رو تجزیه و تحلیل کنه؛ اون هم بدون اینکه پشتوانه‌ای قوی برای بوجود اومدن این بحران داشته باشه. بحرانی که بالارد بوجود میاره، بدون سر و تهه. من اصلا نمی‌تونم بفهمم چرا انسان‌ها باید خودشون با دست خودشون همچین بلایی سر خودشون بیارن.

فرض کنید شما توی یه مجتمع مسکونی عظیم و هزار واحدی زندگی می‌کنید که غذایی برای خوردن ندارید، آب قطعه، برق قطعه، و ساکنین حداقل هشتصد تا از واحدهای دیگه با شما دشمن هستند و دشمنی‌شون اونقدر شدید هست که اگر تنهایی سر و کله‌تون طرف محدوده‌شون پیدا شد، از کشتن هم باکی نداشته باشند. خوب توی همچین وضعیتی چیکار می‌کنید؟ سعی نمی‌کنید فرار کنید؟ حالا دشمنی به جهنم، نیازهای اولیه‌تون که به خطر افتاده چیه؟ نه چیزی برای خوردن هست و نه چیزی برای نوشیدن، و به دلیل قطع آب وضعیت نظافت فاجعه است.

بالارد غیر ممکن‌ترین راه حل رو اعلام میکنه. ساکنین این مجتمع، تمامی ساکنین هزار واحد مسکونی، که به ترتیب طبقات واحدهاشون به سه دسته طبقات پایینی، میانی و بالایی تقسیم شده‌اند، با وجود تمامی این مشکلات تصمیم می‌گیرند بمونند و با هم بجنگند! جنگ چی کشک چی، والا من هم سر در نیاوردم!

 

اما کوری ساراماگو از جنس دیگه‌ایه. مردم کور میشن. به همین راحتی. هیچ دلیل منطقی و روشنی هم واسه این بیماری همه گیر که عاقبت تمامی ساکنین یه کشور رو درگیر می‌کنه وجود نداره. آقا جان اصلا از آسمون اومده! زمان‌های قدیم هم اگه وبا می‌اومد طاعون می‌اومد، می‌گفتند موجودات خبیث باعث این بیماری‌ها میشن!!

خلاصه. به هر حال این اتفاق افتاده. و حالا کورها از جامعه رونده شده‌اند، توی وضعیت بحرانی قرار دارند، چشم‌شون جایی رو نمی‌بینه و همین شده براشون دستاویز که دیگه ملاحظه خیلی چیزها رو نکنند، و کلا وضعشون فاجعه انسانیه! (همینی که این روزها تو تلوزیون ميگه داره تو فلسطین اتفاق می‌افته!)

حالا بحران قابل درکه. مردم دارن سر غذا دعوا می‌کنند. سر جای خواب. سر آب. و تمامی خصوصیات بد انسانی مجال نمایش پیدا کرده‌اند. اینجا کمترین چیزی که ارزش داره، جون آدمیزاده! آدم‌ها خودشون می‌دونند توی دردسر گیر کرده‌اند. دنبال راه فرار هم می‌گردند، اما راه فراری وجود نداره! مثل "برج" بالارد نیست که مردم خودشون از اینکه تو بحران گیر کرده‌اند لذت ببرند! خودشون ببرند، بدوزند، بکشند، دفن کنند، و نذارند چیزی به بیرون برج درز کنه! آدم‌های برج بالارد سادیسمی و مازوخیسمی هستند! از رنج خودشون و دیگران لذت می‌برند و به هیچ قیمتی حاضر نیستن اون رو از دست بدن! توی کثافت غلط می‌زنند و خوششون میاد!

 

کوری کتاب نابی بود. اونقدر تیکه داشت که آدم رو به این فکر بندازه که این کوری واقعا همین کوری که می‌گیم و می‌شنویم نیست. پر از انتقاد به اخلاق‌های پست انسانی بود. البته نمی‌اومد بگه این کار بده و این کار خوب! نه! راوی داستان‌های ساراماگو همیشه بی طرف‌ترین موضع ممکنه رو انتخاب می‌کنه. اما قهرمان کوری که شاید زن دکتر باشه که هیچوقت کور نشد، رفتارش طوری بود که واسه خوبی و بدی مد نظر نویسنده مرز می‌ذاشت.

زن دکتر دست به قتل زد و رییس باج بگیرهای کور رو کشت. این کارش درست بود. پس کار باج بگیرها غلط بوده. زن دکتر آب آورد و جنازه زن هم بخشش رو شست، زن دکتر جنازه‌ها رو دفن کرد، زن دکتر غذا رو عادلانه تقسیم کرد، زن دکتر از اون پسربچه با چشم‌های چپ مواظبت کرد، زن دکتر فکر حمله به باج بگیرها رو غیرمستقیم به کله بقیه انداخت، زن دکتر غذا پیدا کرد، زن دکتر لباس پیدا کرد، زن دکتر زیر بارون خودش رو شست تا بقیه هم خودشون رو بشورند، زن دکتر ... آدم خوبه‌ی ماجرا بود.

 

کوری رو بخونید. اگر احتیاج به ملغمه‌ای از احساس و واقعیت دارید، اگر دلتون کتابی می‌خواد که فرق داشته باشه، اگر می‌خواین این شک به دل خودتون بیفته که اگر تو همین معرکه گیر می‌کردید، شاید وضعتون از آدم‌های این کتاب بهتر نمی‌شد، کوری رو بخونید.

 

ولی برج بالارد رو نخونید! حالا دلتون هم خواست بخونید! ولی من که بعد از دو سه ماه هنوز نتونستم تمومش کنم! و کوری بیشتر من رو مصمم کرد که کاملا بی خیالش بشم!

 

کوری بخونید! حداقل اینقدر واسه انتخاب هیئت داوری نوبل ارزش قایل باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط شیرین  |