تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

اسلپ استیک، یا تنهایی هرگز

اسلپ استیک یا تنهایی هرگز، از کورت فونه‌گوت؛ تقدیم به خاطره‌ای استنلی لورل و اولیور هاردی.

.

.

.

گفتم:« الیزا، این همه کتاب که برای تو خوانده‌ام می‌گفتند که عشق مهمترین چیز دنیاست. حالا می‌توانم به تو بگویم که دوستت دارم.»

گفت:« ادامه بده.»

گفتم:« دوستت دارم الیزا.»

به فکر فرو رفت. آخر سر گفت:« نه، خوشم نمی‌آید.»

گفتم:« چرا؟»

گفت:« مثل این است که انگار تفنگی را به سرم نشانه رفته‌ای. این فقط راهی است برای مجبور کردن یکی به گفتن چیزی که احتمالا حرف دلش نیست. من یا هر کس دیگری، جز "من هم تو را دوست دارم" چه چیز دیگری می‌تواند بگوید؟»

گفتم:« تو مرا دوست نداری؟»

گفت:« چه چیزی در بابی براون هست که کسی بتواند دوستش داشته باشد؟»

.

.

.

راستش را بخواهید از نام وسطی جدیدم ذوق زده شده بودم. دستور دادم که اووال آفیس کاخ سفید را به مناسب نسترن زرد شدنم رنگ زرد بزنند.

و در حالیکه داشتم به منشی مخصوص خود هورتنس موسکل‌لانگ-13 مک‌باندی می‌گفتم آنجا را بدهد رنگ بزنند، یکی از ظرفشویان کاخ سفید ناگهان وارد دفتر او شد. دیدم که از گفتن حرف دلش طفره می‌رود. به قدری خجالت زده بود که هر وقت سعی می‌کرد حرف بزند نفسش می‌گرفت.

وقتی بلاخره توانست پیغامش را برساند، در آغوشش گرفتم. او از آن اعماق غرقه در بخار بیرون آمده بود که با شجاعت هر چه تمام‌تر به من بگوید که او هم یک نسترن زرد-2 است.

گفتم:« برادر من.»

.

.

.

اما هر چه محنت‌هایش نفرت‌انگیزتر می‌شد، از آخرین جمله‌هایی که پدرش در حال مرگ به زبان آورده بود نیروی درونی بیشتری می‌گرفت. این جمله‌ها عبارت بودند از:

« تو یک شاهزاده خانمی. تو نوه‌ی پادشاه جاشمعی‌ها هستی، پادشاه نیویورک.»

.

.

.

کتابی از کورت فونه‌گوت احتیاجی به توصیه شدن برای خواندن ندارد!

و از سه تکه‌ی بالا، هیچ گوشه‌ای از داستان در نرفته!

جور دیگری نمی‌شد معرفی‌اش کرد!

هی هو!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط شیرین  |