هجوم دوبارهی مرگ - ژوزه ساراماگو
هی میخواهم بیام اینجا یه چیزی بنویسم، وقت نمیشه! نه اینکه سرم بدجور شلوغه!
*
من معمولا یه شبه با یه نویسنده آشنا میشم! یعنی شب قبل نمیدونم X خوردنیه یا پوشیدنی، ولی فردا صبح تا شماره کفش بابابزرگش هم آمار دارم! ژوزه ساراماگو هم برای من همینطور بود. یعنی هی میدیدم ملت دارن کتابهای این بابا رو میخونندها، اما درک نمیکردم که چرا؟ برای چی؟
البته من هنوز هم درک نمیکنم رفتار مثلا کتابخوانهای ایرانی رو! از تمام ادبیات جهان همینها رو میدونند (به ترتیب اهمیت و پاپیولاریتی!): کافکا!، دانیل استیل، ماری هیگینز کلارک، دیل کارنگی!، کتاب راز (اسم نویسندهاش رو نمیدونم!)، و یه سری نویسندههای مشابه (خودتون فهرست کنید؛ فهیمه رحیمی، نسرین ثامنی، م.مودبپور و ...)، ژوزه ساراماگو!
یعنی امکان نداره دیگه! امکان نداره کسی از ساراماگو نخونه! بی کلاسیه!
و البته، ساراماگو خوانی به مفهوم هر دری وری که ساراماگو از عنفوان کودکی نوشته نمیشهها! مثلا میخواین کلاس بذارین خوب برید کوری رو بخونید، دیگه خیلی خودتون رو خواستید بگیرید، بینایی بخونید! بعد مثلا برید سراغ همهی نامها! خلاصه همینطور ردیف کنید، ولی سراغ کتاب بی نام و نشونی از ساراماگو به اسم "هجوم دوبارهی مرگ" نرید که سال 2006 چاپش کرده و ترجمهاش رو تو ایران، سال 85 درآورده باشن! بلاخره مترجم هم حتما ساراماگو زدگی داره که رفته سراغ همچین کتابی!
البته من اینها رو نمیگم که فکر کنید کتاب بدیهها! نه اتفاقا، کتاب خوبی هست. ولی 100٪ یه چیزی هم بیشتر، اصلا به پای کوری نمیرسه. بلاخره البته، قرار نیست هر نویسندهای کارخونهی تولیدی شاهکار راه بندازه. خودش رو بکشه، فوقش یک یا دو یا دیگه حداکثر سه کتابش رو بتونه اون چیزی دربیاره که آدم واقعا ازش لذت ببره. دیگه جدل نکنید، هر نویسندهای کتاب بد هم داره! حتی عمو کلارک فقید هم که الان جاش تو بهشته و داره واسه خودش حال میکنه هم، روحش شادها!، ولی اون هم کتاب بد داره. بد که نه، ضعیف.
"هجوم دوبارهی مرگ" یکی از کارهای ضعیف ساراماگو است، البته به نظر بندهی حقیر. کتاب حجم چندانی نداره، ولی کلا همین حجم کم هم اگر یک چهارم میشد، هیچ اتفاقی برای ساختار کتاب نمیافتاد!
ایدهی اولیه خیلی خوبه. اصلا آدم رو با چیزهایی آشنا میکنه که قبلا شاید به گوشش هم نخورده باشه.
مثلا ما همگی مرگ رو موجودی مذکر و استخوانی تصور میکنیم که ردای سیاه میپوشه و داس به دست میگیره.
اما مرگ کتاب ساراماگو مرد که نیست هیچ، یه زن چاق و چله است که باندهای سیاه رو بعنوان لباس دور خودش میپیچه! تازه خیلی باکلاسه و معمولا اقدامات جدید و بدیعش رو از قبل بصورت نامه، به رسانههای عمومی اعلام میکنه! اتفاقا به نامههای بنفش رنگ علاقهی فراوانی داره و خطش هم دست بر قضا، ظریف و با کلاسه!
ولی باور کنید واسه تعریف همهی اینها، ساراماگو مغزتون رو میجوه! 143 صفحهی اول کتاب مربوط به اولین اقدامات عجیب و غریبه مرگه.
اوایل کتاب، مرگ که میبینه خیلی داره بهش بی احترامی میشه و با الفاظ بدی از کار شرافتمندانهاش یاد میکنند، دست به اعتصاب میزنه. به مدت یک سال و یک روز جون هیچ بنی بشری رو توی یه کشور خاص نمیگیره. وگرچه شاید اوایل خیلی خوب و باحال به نظر بیاد، ولی واقعیت امر یه چیز دیگه است.
برای مثال فرض کنید کسی تو بستر بیماریه و صد در صد باید بمیره، ولی وقتی مرگ نمیاد جونش رو بگیره، همینطور وسط مرگ و زندگی پا در هوا میمونه. گورکنها و مسئولین امور کفن و دفن و ساخت تابوت ورشکست میشوند. بیمارستانها از شدت افرادی که باید بمیرند و جاشون رو به بیمار بعدی بدهند، ولی نمیمیرند در حال انفجار هستند. مردم که کلافه شدهاند، پنهانی افرادی که باید بمیرند ولی نمیمیرند رو قاچاقی از مرز رد میکنند تا توی باقی کشورها که همچین اعتصابی وجود نداره، بمیرند. پای مافیا به قضیه باز میشه و همینطور تا آخر.
کلا ایده ایدهی خوبیه. حتی قضیهی اون مافیا، ماجرای بوروکراسی و دیوانسالاری این کشور اعتصاب زده، همه چیز خیلی خوبه. ولی ساراماگو خرابش کرده! یا حداقل من فکر میکنم خرابش کرده!
مثلا اون قسمت که صحبتهای فلسفی یه ماهی قرمز با مرگه، و قراره مثلا خیلی خیلی خفن فلسفی باشه و آدم کف کنه و بیفته زمین(!)، اصلا این اتفاق نمیافته و برعکس، خواننده بصورت روزنامهای مطلب رو میخونه و ورق میزنه تا از دست این بخش مزخرف خلاص بشه.
و اینها رو داشته باشید، و بدونید که ماجرای اصلی تازه از صفحهی 143 نم نمک شروع میشه!!
کلا بحث بر سر اینه که، آقا جان مرگ هم یه موجودیه! حق داره عاشق بشه! نداره؟
خوب حالا که به این نتیجه رسیدیم که حق داره (هر کسی میگه حق نداره که از بحث خارجه!)، پس باید برای عشق و عاشقیش بند و بساط چید! و هر چی طولانیتر بهتر! در نتیجه از صفحهی 143 تا پایان کتاب (صفحه 232) ساراماگو داره با خودش کشتی میگیره که مثلا این امر رو به خورد ما بده! شاید فکر کرده خواننده خنگی چیزیه! خوب حتما یه فکری کرده دیگه!
شاید به نظر بیاد 143 صفحه اونقدرها زیاد نیست که واسه خوندنش آدم اینقدر زجر بکشه، ولی وقتی داستان اونقدر کسل کننده و بی کشش باشه که اگر از اون وسط 20 صفحه رو یهو بدون خوندن ورق زدی هم هیچ اتفاقی نیفته، از زجر هم بدتره! شکنجه است!
باز هم تکرار میکنم ایده وحشتناک خوبهها! شخصیت انسانی به مرگ بخشیدن و اینکه داره با خودش کلنجار میره به وظیفهی ابدیش پایبند باشه یا به خواستهی دلش برسه! اینکه مرگ عاشق یکی از انسانهایی بشه که باید زندگیاش رو بگیره!!
مثلا این تیکه رو ببینید:
"لحظاتی مرد به خواب رفت. ولی انگار مرگ همچنان بیدار بود. از بسترش بیرون آمد و به اطراف نگریست تا محل مناسبی را برای گذاشتن نامهی بنفش رنگ بیابد. روی پیانو؟ بین سیمهای ویولنسل؟ شاید هم در همان اتاق خواب؟ بله، زیر بالشی که مرد روی آن خوابیده بود ...
زن به آشپزخانه رفت و در تاریکی کبریت را پیدا کرد. موجود مقتدری که میتوانست با یک اشاره همه چیز را غیب یا ظاهر کند، به کبریت متوسل شده بود! چوب کبریت را آتش زد و زیر نامهی بنفش رنگ گرفت. تنها معجزهای که مرگ بعد از سوزاندن انجام داد، از بین بردن خاکسترهای آن بود ..."
شاهکار نیست؟ ای کاش همهجای کتاب به همین نثر شسته و رفته پایبند میموند!
بنابراین نتیجهی نهایی اینه که اگر تا بحال ساراماگو نخوندید، اول برید سر وقت همهی نامها. البته همهی نامها هم مقداری آبکی تشریف داره، ولی همون آبکی بودنش یه طوری از کار دراومده که واقعا لذت بخشه! اتفاق وحشتناکی هیچ جای کتاب نمیافته، و داستان بیشتر یه لالایی میمونه!
اما هجوم دوبارهی مرگ اونقدر لالاییش قویه که آدم وسطش خوابش میبره!!
کتاب خوان باشید!
نمرهی من: ۵ از ۱۰
** اگر احساس میکنید این معرفی بجای معرفی، اسپویل بود، دقیقا حق دارید!
اما متاسفانه بنده که معرف کتاب میباشم، به این حقیقت معتقدم که خوندن یه کتاب، فقط اکتشاف یه داستان جدید نیست! بنابراین تا اینجای کار، هنوز هیچی از دست ندادهاید! اگر برعکس فکر میکنید، میل خودتونه! فکر کنید "هجوم دوبارهی مرگ" رو بصورت فشرده خوندید! همونطوری که باید میبود!
