هیولا feat. مون پالاس
پل استر رو نمیدونم یه نویسندهی موفق آمریکایی هست یا نه، ولی تو ایران که خیلی به موفقیت دست پیدا کرده! داشتم "هیولا" رو میخوندم و کاملا اتفاقی متوجه شدم به چاپ دوم رسیده!
پل استر دیوانهی ساختن شخصیت و تار تنیدن دور و بر اون شخصیته. یک شخصیت معمولی که اوایل کتاب یک انسان عادیه، تمام کارهای روزمرهی یک موجود معمولی رو انجام میده و شاید نگاهش به دنیا جالب باشه و ما جذب همین نگاهش بشیم، در طول کتاب از چنان رندههای آدم سازی (!) رد میشه که آخرش میتونه پیامبر عصر جدید باشه.
پل استر عاشق مونولوگ نویسیه. خوشش میاد بره تو نقش اول داستانش، از زبون اون همهی ماجرا رو برای ما تعریف کنه، و اگر هم این شخصیت قراره با کس دیگهای دیالوگ داشته باشه، این دیالوگها یا جملات یک خط و یک خط و نیمی است، یا از آنطرف چند صفحه تعریف داستان حسین کرد شبستری!
شخصیتهای رمان استر یا ذاتا عجیبند، یا به زور کاری شده که عجیب به نظر برسند!
در رمان "مون پالاس" (Moon Palace، که من با ترجمه نشدن این عنوان مخالفت دارم. مخصوصا حالا که عنوان کتاب بوده!)، یک جوان آمریکایی معمولی را داریم. شاید کمی الیور تویستی باشد که مادر و پدر ندارد و دارد با داییاش زندگی میکند، اما از آنطرف خیلی پست مدرن است که داییاش انسان درس نخواندهای است که بیش از سه هزار جلد کتاب دارد و از کتابهای فال و طالع بینی تا فلسفه و منطق در دست و بالش پیدا میشود.
بعد این جوان تصمیم میگیرد از یک جایی به بعد، در مقابل مشکلات زندگی دست به هیچ کاری نزند و ببیند تقدیر برایش چه پیش میآورد! کارش به خیابان گردی و ولگردی و خوردن پس ماندهی غذا از سطل زباله میگذرد و جهان بینیاش دگرگون میشود! یک طورهایی صوفی شده! دیگر برایش مهم نیست یک ساعت بعد چه خبر است. الان گرسنه است، پس سراغ سطل زباله میرود و خودش را سیر میکند. بعد خوابش میآید، زیر بوتهای روی زمین دراز میکشد و میخوابد. و وقتی بیدار میشود دوباره همان نیازهای اولیه را برآورده میکند و در برآورده کردن همین نیازها است که از خودش رها میشود و نمیدونم چی به این حالت میگویند، اما خوب انگار باید گفت که با جهان به تفاهم میرسد! (فکر کنم این عبارت را ذهنم یواشکی از یکی از ترانههای کریس دی. برگ قرض کرده!)
رمان هیولا البته در مورد شخصیت اول ماجرا نیست. این دفعه شخصیت اول ماجرا فقط داستان زندگی دوستش را که حالا منفجر شده(!)، برایمان تعریف میکند.
و این "هیولا" است که نظر آدمیزاد را به نوشتههای پل استر صد و هشتاد درجه تغییر میدهد.
یعنی راستش را بخواهید، تا قبل از این من از کتابهای پل استر لذت میبردم. البته داستانهای دندان گیری که نداشت، من بیشتر عاشق هیجانهای لحظهای و افکار عجیب و غریبی بودم که از ذهن قهرمانهای کتاب میگذشت. من عاشق ترکیب کلماتی بودم که پل استر انتخاب میکرد.
اما در هیولا، داستان چنان سایهای بر سر نویسنده انداخته که همه چیز فراموش میشه و بعد از تموم کردن کتاب، فقط طعم بدمزهی داستان بیخود و بی مزه و بی معنی و بی سر و ته هستش که توی ذهن آدم باقی میمونه.
قهرمان این کتاب (همانی که ماجرای زندگیاش از زبان دوستش تعریف میشود)، یک نویسندهی عجیب و غریب است (البته و صد البته تمامی قهرمانهای رمان پل استر نویسنده هستند). افکارش را انگار داده باشد برایش مخصوص خودش بسازند! در بیست و یک سالگی بخاطر سرباز زدن از شرکت در جنگ ویتنام، یک سال به زندان میرود و اولین و تنها رمان خود را آنجا مینویسد.
بعد که آزاد میشود یک هو به این نتیجه میرسد که رمان نوشتن ته کار مزخرف در دنیا است! بنابراین داستانی نوشتن را رها میکند و مقاله نویس میشود و از دستور آشپزی تا نقدهای سیاسی مینویسد و به روزنامهها میفروشد.
بعد همین روند را ادامه میدهد تا در یک اتفاق تصادفی، از طبقه چهارم یک ساختمان سقوط میکند. البته زنده میماند، اما این سقوط باعث میشود به کشفیات و شهودهایی برسد که واقعا به مغز جن هم خطور نمیکند! بعد زنش را که بیست سال عاشقانه با هم زندگی کردهاند رها میکند تا با زنی زندگی کند که عامل اصلی سقوطش بوده! بعد سر از یک صحنهی قتل در میآورد. یک کیف پر از مواد منفجره و چمدانی پر از پول به دستش میرسد. میخواهد پولها را به همسر کسی که ناخواسته به قتل میرساند برساند که خودش را درگیر روابطی با این زن میکند (اصولا اینطور که استر تصویر کرده، امکان ندارد مردی از زندگی زنی عبور کند و خودش را درگیر آن روابط نکند!) و بعد تبدیل به یک تروریست میشود و عاقبت در حال ساختن یکی از بمبهایش منفجر میشود!
این داستان دقیقا تصویر یک آش شله قلمکار روی کاغذ است! تمام ماجراهایی که برای این شخصیت رخ میدهد، هر کدام میتواند ماجرای یک رمان جداگانه و کلفت باشد!
از طرف دیگر یا استر در شخصیت سازی بیش از حد مشکل دارد، یا خوشش میآید داستان را همینطور گره بزند و گره را کورتر و کورتر کند!
در مون پالاس، این قهرمان ما دستیار پیرمردی میشود که بعدا میفهمد یک نقاش معروف است که کل جامعهی آمریکا فکر میکنند مرده است. بعد پسر این پیرمرد پس از مرگ او از راه میرسد تا ارثیهاش را بگیرد، و روشن میشود که پدر گمشدهی همین قهرمانمان است!
البته این الان خیلی سهل و ساده است. اما وقتی در پایان یک کتاب دویست و خردهای صفحهای، از شش نفر شخصیت سه نفرشان با هم فامیل در بیایند، آدم بدجور یاد فیلم هندی میافتد!
و آخر سر هم این که، رمانهای استر موقع خواندن خیلی آدم را جذب خودشان میکنند. یعنی تا وقتی کتاب را به دست داری از هیجان اتفاق بعدی جرات نداری لحظهای آن را زمین بگذاری، ولی همین که تمام شد و جلد را بستی، داستان میپرد! به همین راحتی! و حتی فکرش هم به مغزت خطور نمیکند که یک بار دیگر بخوانیاش!
کتاب خوان باشید و از این حرفها!
