تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

فرانی و زویی

فرانی و زویی!

سلینجر را به همان اندازه که توی ایران بخاطر "ناتور دشت" (ناطور دشت؟!) می‌شناسند، به همان اندازه هم بخاطر "فرانی و زویی" قبولش دارند. البته من که تا بحال ناتور دشت (ناطور دشت؟!) رو نخونده‌ام، اما شنیده‌ام کتاب سخت خوانی هستش. (یعنی سخت خونده میشه!) ولی در مورد فرانی و زویی از طرف خودم می‌تونم تضمین بدم که اگر بخش فرانی رو تاب بیارید، توی بخش زویی کاملا مجذوب کتاب خواهید شد.

فرانی و زویی داستان یک خواهر و برادر به همین اسم‌ها است. فرض کنید این خواهر و برادر از همان دوران کودکی، همان زمان که باید برنامه کودک نگاه می‌کردند و بی خیال دنیا می‌بودند، موش آزمایشگاهی دو برادر بزرگترشون میشن که بیست سال باهاشون تفاوت سنی دارند. این دو تا برادر سعی می‌کنند ببینند اگر شخصی از دوران کودکی بجای اینکه اول با دین‌های مدرنی مثل مسیحیت و یهودیت آشنا بشه، طبق سیر تاریخی از بودیسم و عرفان و صوفی‌گری به سمت جلو حرکت کنه چی میشه. حالا حدود بیست سال بعد از اون ماجرا، وقتی هر دوی این بچه‌ها بزرگ شده‌اند، به قول زویی این شده‌اند: «ما هیولاییم، همین. اون دو تا تخم سگ ما رو حاضر و آماده گیر آوردن و از ما دو تا هیولا با معیارهای هیولایی ساختند، همین. ما گاو پیشونی سفیدیم و تا آخر عمرمون یه دقیقه آرامش نداریم، تا وقتی که بقیه هم مثل ما بشن.»

واقعا نمی‌تونید انتظار داشته باشید کسی از سنین کودکی با مفاهیم عرفان درگیر بشه آدمی عادی از کار در بیاد؟ این خانواده که هفت تا بچه داره، در طی یک دوره‌ی بیست ساله هر هفت تا بچه در یک مسابقه‌ی رادیویی به اسم "بچه‌ی حاضرجواب" شرکت می‌کردند. برنامه‌ای که توی اون مجری یه سری سوالات می‌پرسه و "بچه‌ی حاضر جواب" کسیه که بیشترین جواب‌های درست رو بده. مشکل این دو تا بچه‌ی آخری به قول زویی اینه: «قبل از هر چیز دیگه، عقده‌ی بچه‌ی حاضرجواب رو داریم. هیچوقت پخش برنامه‌ی لعنتی‌مون تموم نشد. برای هیچ کدوممون. ما حرف نمی‌زنیم، سخنرانی می‌کنیم. صحبت نمی‌کنیم، توضیح می‌دهیم.حداقل من که اینجوری‌ام. لحظه‌ای که وارد اتاقی میشم که یک نفر با دو تا گوش طبیعی توش هست، یا به یک غیبگو تبدیل میشم یا به یک سنجاق کلاه انسانی. شاهزاده‌ی کسل کننده‌ها. بعنوان مثال دیشب توی سن رمو. داشتم دعا می‌کردم که هس طرح فیلمنامه‌ی جدیدش رو بهم نگه. خوب می‌دونستم که یه فیلمنامه دستشه. خوب می‌دونستم بدون یه فیلمنامه‌ی جدید بر نمی‌گردم خونه. ولی دعا می‌کردم که من رو از یک پیش نمایش شفاهی معاف کنه. اون احمق نیست. می‌دونه برام غیرممکنه که دهنم رو بسته نگه دارم.»

ماجرای اصلی کتاب در مورد یه کتابه! کتابی به اسم "راه یک زائر". در مورد یک دهقان روسی بدبخت و بیچاره که برای پیدا کردن جواب یک سوال شروع به گشتن دور کشور می‌کنه. اون میخواد بدونه چطور می‌تونه همواره دعا کنه. (یه چیزی تو مایه‌های ذکر گفتن.) توی میانه‌های راه به کسی برمیخوره که روش اینطور دعا کردن رو به اون یاد میده و زائر اونقدر تمرین می‌کنه تا خودش کاملا حرفه‌ای میشه، بعد به سفرش ادامه میده تا این روش دعا کردن رو به باقی افراد یاد بده.

حالا فرانی میخواد جا پای این زائر بذاره.

و کار زویی بعنوان برادری که پنج سال از اون بزرگتره، اینه که بر اساس تجربیات خودش (که زمانی میخواسته دقیقا همون کار رو انجام بده) فرانی رو راهنمایی کنه و بهش بفهمونه چرا این کار از دستش ساخته نیست.

راستی، فیلم "پری" مهرجویی هم گویا از روی همین داستان ساخته شده. پشت جلد کتاب که اینطور میگه.

خلاصه، اگر به مسایل عرفانی دینی مذهبی علاقه دارید، اگر دوست دارید در تمام طول کتاب جر و بحث دو نفر رو سر یک مسئله بشنوید، این کتاب برای شما بهترین گزینه است. محشره، حرف نداره، بیسته!

من این تیکه‌ی کتاب رو خیلی دوست دارم:

«چه کس دیگه‌ای وقتی پیلاطس ازش توضیح می‌خواست دهنش رو بسته نگه می‌داشت؟ سلیمان نه. نگو سلیمان. سلیمان چند کلمه‌ی قصار به مناسبت می‌گفت. این یکی رو مطمئن نیستم که حتی سقراط هم چنین کاری می‌کرد. کریتو یا همچون کسی، اون رو کنار می‌کشید و فقط چند کلمه‌ی برگزیده برای ثبت در تاریخ می‌گفت. ولی بیشتر از همه، بالاتر از همه‌ی چیزهای دیگه، چه کس دیگه‌ای در انجیل به جز عیسی می‌دونست – می‌دونست – که ما داریم پادشاهی بهشت رو با خودمون حمل می‌کنیم؛ این تو، جایی که همه‌مون احمق‌تر و احساساتی‌تر و بی ذوق‌تر از اون هستیم که بتونیم ببینیم؟»

نمره‌ی من 11 از دهه!!

و این رو بخاطر داشته باشید که: «کفش‌هاتون رو بخاطر خانوم چاقه برق بیندازید!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط شیرین  |