-
معلوم نیست دنیا چه مرگشه و داره کدوم وری میره. تو هی سعی میکنی توی تنهایی و سکوت مزخرفی که اینقدر براش شعر مزخرف گفتند، به مسایل اساسی زندگی فکر نکنی. میدونی که اگر به مسایل اساسی زندگی فکر کنی، مغزت اونقدر تب میکنه که مثل همهی اطرافیانت قرصی میشی. نمیخوای قرصی بشی. زورکی که نیست. اصلا اون چه دنیاییه که قراره به زور قرص و دگنگ قشنگ که نه، قابل تحمل به نظر بیاد؟ اون چه دنیاییه که سهم تو ازش فقط تحمل کردن ِ شب و روزشه؟ اون چه دنیاییه که تو نمیتونی توی لحظات تنهایی و سکوت، به چیزی غیر از تحمل ناپذیر بودنش فکر کنی؟
میخوای قرص نخوری. میخوای شبها به زور قرص نخوابی و خوابهای خوب خوب نبینی. میخوای به بدبختیهای بزرگ زندگی که ساعت بستند دستشون و سر زمانبندی، خودشون رو آوار مغزت میکنند فکر نکنی. میخوای این دنیای مزخرف به نظرت خوب و دوست داشتنی نیاد. میخوای ببینی واقعا چی در جریانه.
اما نمیتونی. گاهی اوقات اونقدر وسوسه میشی برای حتی یک لحظه این ناجور بودن زندگی رو حس نکنی که نمیشه هیچ کاری نکرد جز قرص خوردن. حالت از ریخت قرص دو رنگ سبز و زرد به هم میخوره، اما سعی میکنی بدون نگاه کردنش، همینطوری یهو با یه لیوان پر آب گرم شیر بخوریش و از همون لحظه فکر کنی چقدر اون دنیایی که یه لحظه پیش مزخرف بود، الان خوب و دوست داشتنی و خواستنی شده.
اثر قرص که میره، دنیا دوباره رنگ و روش رو از دست میده. دوباره دنیای مزخرف توی لحظات تنهایی و سکوت خودش رو آوار سرت میکنه و تو دائم فکر میکنی: «آخرش که چی؟» پوچی زندگی دائم توی خالی ِ مغزت دور میچرخه و به در و دیوارهها میکوبه.
به خودت میگی من دیگه قرص نمیخورم. دنیا بده، اما من خوبم. من قرص نمیخورم. چقدر دیوار بدرنگ اتاق جالب به نظر میاد. چقدر سردردی که داره مغزم رو منفجر میکنه دوست دارم. چقدر از این افکار چرندی که داره یه بند توی مغز خالیام میچرخه لذت میبرم. چقدر این زندگی بیهوده و بی هدف برام عزیزه. چقدر خاطر تمامی این خاطرات گند و مزخرف و بوگندویی که هر لحظه بی دلیل یادم میافتند رو میخوام! من قرص نمیخورم ...
قرص نمیخوری. ساعتش میگذره. کم کم حس میکنی دنیا دور سرت میچرخه. حس میکنی معده و رودهات دارن به هم گره میخورن و قصد دارن از راه گلو خودشون رو به هوای باز برسونن. حس میکنی یه لشکر مورچه داره زیر پوستت بدو بدو میکنه و نفسهات سنگین شده. تو نمیخوای قرص بخوری ...
اما یک کپسول گندهی سبز و زرد، اندازهی یه خرمگس جلوی چشمهای بستهات بالا و پایین میپره و خودش رو به سر و صورتت میکوبه. هی میگه: «من رو بخور. من رو بخور و ببین چقدر دنیا خوبه. من رو بخور تا معده و رودهات به هم گره نخورن. من رو بخور تا این لشکر مورچهی لعنتی که زیر پوستت مسابقهی دو گذاشتند برن گم بشن. من رو بخور تا دنیا اینقدر فرفره بازی در نیاره و آروم بگیره. من رو بخور تا نفسهات قرار بگیرن. من رو بخور ...» و تو نمیخوای قرص بخوری ...
