معلوم نیست دنیا چه مرگشه و داره کدوم وری میره. تو هی سعی میکنی توی تنهایی و سکوت مزخرفی که اینقدر براش شعر مزخرف گفتند، به مسایل اساسی زندگی فکر نکنی. میدونی که اگر به مسایل اساسی زندگی فکر کنی، مغزت اونقدر تب میکنه که مثل همهی اطرافیانت قرصی میشی. نمیخوای قرصی بشی. زورکی که نیست. اصلا اون چه دنیاییه که قراره به زور قرص و دگنگ قشنگ که نه، قابل تحمل به نظر بیاد؟ اون چه دنیاییه که سهم تو ازش فقط تحمل کردن ِ شب و روزشه؟ اون چه دنیاییه که تو نمیتونی توی لحظات تنهایی و سکوت، به چیزی غیر از تحمل ناپذیر بودنش فکر کنی؟
میخوای قرص نخوری. میخوای شبها به زور قرص نخوابی و خوابهای خوب خوب نبینی. میخوای به بدبختیهای بزرگ زندگی که ساعت بستند دستشون و سر زمانبندی، خودشون رو آوار مغزت میکنند فکر نکنی. میخوای این دنیای مزخرف به نظرت خوب و دوست داشتنی نیاد. میخوای ببینی واقعا چی در جریانه.
اما نمیتونی. گاهی اوقات اونقدر وسوسه میشی برای حتی یک لحظه این ناجور بودن زندگی رو حس نکنی که نمیشه هیچ کاری نکرد جز قرص خوردن. حالت از ریخت قرص دو رنگ سبز و زرد به هم میخوره، اما سعی میکنی بدون نگاه کردنش، همینطوری یهو با یه لیوان پر آب گرم شیر بخوریش و از همون لحظه فکر کنی چقدر اون دنیایی که یه لحظه پیش مزخرف بود، الان خوب و دوست داشتنی و خواستنی شده.
اثر قرص که میره، دنیا دوباره رنگ و روش رو از دست میده. دوباره دنیای مزخرف توی لحظات تنهایی و سکوت خودش رو آوار سرت میکنه و تو دائم فکر میکنی: «آخرش که چی؟» پوچی زندگی دائم توی خالی ِ مغزت دور میچرخه و به در و دیوارهها میکوبه.
به خودت میگی من دیگه قرص نمیخورم. دنیا بده، اما من خوبم. من قرص نمیخورم. چقدر دیوار بدرنگ اتاق جالب به نظر میاد. چقدر سردردی که داره مغزم رو منفجر میکنه دوست دارم. چقدر از این افکار چرندی که داره یه بند توی مغز خالیام میچرخه لذت میبرم. چقدر این زندگی بیهوده و بی هدف برام عزیزه. چقدر خاطر تمامی این خاطرات گند و مزخرف و بوگندویی که هر لحظه بی دلیل یادم میافتند رو میخوام! من قرص نمیخورم ...
قرص نمیخوری. ساعتش میگذره. کم کم حس میکنی دنیا دور سرت میچرخه. حس میکنی معده و رودهات دارن به هم گره میخورن و قصد دارن از راه گلو خودشون رو به هوای باز برسونن. حس میکنی یه لشکر مورچه داره زیر پوستت بدو بدو میکنه و نفسهات سنگین شده. تو نمیخوای قرص بخوری ...
اما یک کپسول گندهی سبز و زرد، اندازهی یه خرمگس جلوی چشمهای بستهات بالا و پایین میپره و خودش رو به سر و صورتت میکوبه. هی میگه: «من رو بخور. من رو بخور و ببین چقدر دنیا خوبه. من رو بخور تا معده و رودهات به هم گره نخورن. من رو بخور تا این لشکر مورچهی لعنتی که زیر پوستت مسابقهی دو گذاشتند برن گم بشن. من رو بخور تا دنیا اینقدر فرفره بازی در نیاره و آروم بگیره. من رو بخور تا نفسهات قرار بگیرن. من رو بخور ...» و تو نمیخوای قرص بخوری ...
بنابراین خیلیها سعی میکنند زمانی که توی رفت و آمد به محل کار یا درسشون صرف میشه رو یه طورایی پربار کنند. احتمالا خودتون خیلی دیدید که مردم این کار رو با فرو کردن یک عدد هدفون در پردههای محترم گوش و شنیدن آهنگهای گوشخراش انجام میدهند. البته کار بدی نیست. اما از اونجا که ثابت شده استفادهی طولانی مدت از هدفون برای شنوایی مضره، بیاین یه راه بهتر و مفیدتر پیدا کنید.
خیلیهامون ادبیات رو دوست داریم. ولی از این ادبیات، شاید به اندازهی یه کف دست بیشتر مطلب ندونیم. مثلا شاید بدونیم از فلان نویسندهی خیلی مشهور تازگیها یه داستان چاپ شده یا بدونیم کدوم کتاب توی ماه اخیر پرفروشترین بوده. درسته، اما همگیمون اینو خوب میدونیم که ادبیات وادی خیلی گستردهایه! احتمالا همه نمیتونند از همهی گوشه و کنارهاش سر در بیارند. ولی حداقل دونستن یه شمهای از این گوشه و کنارها، باعث میشه آدم احساس خفن روشنفکری و باحال بودن و چیز دونستن بکنه! (خیلی حس خوبیه! حتما تجربهاش کنید.)
پس پیشنهاد این بار من اینه: یه مجلهی روشنفکری بخرید و توی کیفتون بذارید. اون وقت میتونید موقعی که توی اتوبوس یا ... بیکار و بی حرکت نشستهاید، اون رو در بیارید و با یه ژست روشنفکرانهی بسیار با کلاس، اون رو باز کنید و مطالعه بفرمایید. اینطوری هم از قسمتهای گنگ ادبیات که چندان براتون آشنا نیست سر در میارید، هم وقتتون هدر نمیشه، هم کلی پز میدید!
یکی از انواع مناسب برای این کار، "کتاب ماه همشهری" هستش. این کتاب ماه، همونطور که از اسمش معلومه، یه ماهنامه است. یه ماهنامهی ادبی که به مقولات زیادی میپردازه. توی این دو شمارهای که من ازش دیدم، هر بار یه نویسندهی ایرانی مشهور و آثارش مورد بررسی و موشکافی قرار گرفته بود، کتابهای فارسی پرفروش ماه معرفی شده و نقد شده بود، کلی داستان کوتاه تالیفی و داستانک و داستان ترجمه داشت، و یه بخش خیلی خوب هم برای راهنمایی نویسندههای جوان و گوشزد کردن مشکلات رایج ِ اونها رو هم شامل میشد.
مثلا من تا قبل از خوندن "کتاب همشهری بهمن"، چیزی از نادر ابراهیمی و هوشنگ گلشیری نخونده بودم. اسمهای مهمی توی ادبیات ایران هستند، ولی به دلایلی (از جمله نشناختن و پیگیر نبودن) سراغشون نرفتم. اما این مجله اونقدر من رو ترغیب کرد که بلافاصله کتابهای از این دو تا نویسنده رو هر طور شده پیدا کردم و خوندم.
و شاید حتی جالب باشه بدونید چند تا از پندهای داستان نویسی این مجله رو هم به کار گرفتم!!
مجله خیلی کوچیکه (از قطع یه کتاب درسی دوران دبیرستان کوچکتر. نمیدونم اسم قطعش چیه. پالتویی؟!)، صفحات گلاسهی رنگی و زیادی داره، طراحی داخلیاش و صفحه آراییاش محشره، و خلاصه، حسابی وقتتون رو پر میکنه. حتی برای منی که هیچ مجلهای بیشتر از 20 دقیقه دووم نمیآورد، تونست یکی دو ساعت سرگرم کننده باشه!!
پس پیشنهاد این بار » کتاب ماه همشهری
(البته اگر اهل ادبیات نیستید و خورهی کامپیوتر و نرم افزار و سخت افزار، یا موبایل و امثالهم هستید، مجلات مشابه زیاده. نگران نباشید!)
راستی، ماهنامه "دانشمند" اردیبهشت خیلی خوب بود. پروندهی پر و پیمونی داشت در مورد "فیزیک کوانتوم" و تمامی مفاهیم بنیادین و پایهای اون به زبون ساده. اگر از فیزیک لذت میبرید و دوست دارید هر از گاهی با خوندن مطالب گنده گندهای که توی فهم نمیگنجه سرگیجه بگیرید (خصوصا توی اتوبوس!)، این شمارهی "دانشمند" رو هم پیشنهاد میکنم.
پ.ن: من خیلی دنبال اینطور مجلهها میگردم. مجلهای که بطور تخصصی به رشتهای پرداخته باشه و بعد از خوندنش، آدم احساس پرباری بکنه. اگر کسی چیزی میشناسه، لطفا بهم معرفیاش کنه! مرسی
فرانی و زویی!
سلینجر را به همان اندازه که توی ایران بخاطر "ناتور دشت" (ناطور دشت؟!) میشناسند، به همان اندازه هم بخاطر "فرانی و زویی" قبولش دارند. البته من که تا بحال ناتور دشت (ناطور دشت؟!) رو نخوندهام، اما شنیدهام کتاب سخت خوانی هستش. (یعنی سخت خونده میشه!) ولی در مورد فرانی و زویی از طرف خودم میتونم تضمین بدم که اگر بخش فرانی رو تاب بیارید، توی بخش زویی کاملا مجذوب کتاب خواهید شد.
فرانی و زویی داستان یک خواهر و برادر به همین اسمها است. فرض کنید این خواهر و برادر از همان دوران کودکی، همان زمان که باید برنامه کودک نگاه میکردند و بی خیال دنیا میبودند، موش آزمایشگاهی دو برادر بزرگترشون میشن که بیست سال باهاشون تفاوت سنی دارند. این دو تا برادر سعی میکنند ببینند اگر شخصی از دوران کودکی بجای اینکه اول با دینهای مدرنی مثل مسیحیت و یهودیت آشنا بشه، طبق سیر تاریخی از بودیسم و عرفان و صوفیگری به سمت جلو حرکت کنه چی میشه. حالا حدود بیست سال بعد از اون ماجرا، وقتی هر دوی این بچهها بزرگ شدهاند، به قول زویی این شدهاند: «ما هیولاییم، همین. اون دو تا تخم سگ ما رو حاضر و آماده گیر آوردن و از ما دو تا هیولا با معیارهای هیولایی ساختند، همین. ما گاو پیشونی سفیدیم و تا آخر عمرمون یه دقیقه آرامش نداریم، تا وقتی که بقیه هم مثل ما بشن.»
واقعا نمیتونید انتظار داشته باشید کسی از سنین کودکی با مفاهیم عرفان درگیر بشه آدمی عادی از کار در بیاد؟ این خانواده که هفت تا بچه داره، در طی یک دورهی بیست ساله هر هفت تا بچه در یک مسابقهی رادیویی به اسم "بچهی حاضرجواب" شرکت میکردند. برنامهای که توی اون مجری یه سری سوالات میپرسه و "بچهی حاضر جواب" کسیه که بیشترین جوابهای درست رو بده. مشکل این دو تا بچهی آخری به قول زویی اینه: «قبل از هر چیز دیگه، عقدهی بچهی حاضرجواب رو داریم. هیچوقت پخش برنامهی لعنتیمون تموم نشد. برای هیچ کدوممون. ما حرف نمیزنیم، سخنرانی میکنیم. صحبت نمیکنیم، توضیح میدهیم.حداقل من که اینجوریام. لحظهای که وارد اتاقی میشم که یک نفر با دو تا گوش طبیعی توش هست، یا به یک غیبگو تبدیل میشم یا به یک سنجاق کلاه انسانی. شاهزادهی کسل کنندهها. بعنوان مثال دیشب توی سن رمو. داشتم دعا میکردم که هس طرح فیلمنامهی جدیدش رو بهم نگه. خوب میدونستم که یه فیلمنامه دستشه. خوب میدونستم بدون یه فیلمنامهی جدید بر نمیگردم خونه. ولی دعا میکردم که من رو از یک پیش نمایش شفاهی معاف کنه. اون احمق نیست. میدونه برام غیرممکنه که دهنم رو بسته نگه دارم.»
ماجرای اصلی کتاب در مورد یه کتابه! کتابی به اسم "راه یک زائر". در مورد یک دهقان روسی بدبخت و بیچاره که برای پیدا کردن جواب یک سوال شروع به گشتن دور کشور میکنه. اون میخواد بدونه چطور میتونه همواره دعا کنه. (یه چیزی تو مایههای ذکر گفتن.) توی میانههای راه به کسی برمیخوره که روش اینطور دعا کردن رو به اون یاد میده و زائر اونقدر تمرین میکنه تا خودش کاملا حرفهای میشه، بعد به سفرش ادامه میده تا این روش دعا کردن رو به باقی افراد یاد بده.
حالا فرانی میخواد جا پای این زائر بذاره.
و کار زویی بعنوان برادری که پنج سال از اون بزرگتره، اینه که بر اساس تجربیات خودش (که زمانی میخواسته دقیقا همون کار رو انجام بده) فرانی رو راهنمایی کنه و بهش بفهمونه چرا این کار از دستش ساخته نیست.
راستی، فیلم "پری" مهرجویی هم گویا از روی همین داستان ساخته شده. پشت جلد کتاب که اینطور میگه.
خلاصه، اگر به مسایل عرفانی دینی مذهبی علاقه دارید، اگر دوست دارید در تمام طول کتاب جر و بحث دو نفر رو سر یک مسئله بشنوید، این کتاب برای شما بهترین گزینه است. محشره، حرف نداره، بیسته!
من این تیکهی کتاب رو خیلی دوست دارم:
«چه کس دیگهای وقتی پیلاطس ازش توضیح میخواست دهنش رو بسته نگه میداشت؟ سلیمان نه. نگو سلیمان. سلیمان چند کلمهی قصار به مناسبت میگفت. این یکی رو مطمئن نیستم که حتی سقراط هم چنین کاری میکرد. کریتو یا همچون کسی، اون رو کنار میکشید و فقط چند کلمهی برگزیده برای ثبت در تاریخ میگفت. ولی بیشتر از همه، بالاتر از همهی چیزهای دیگه، چه کس دیگهای در انجیل به جز عیسی میدونست – میدونست – که ما داریم پادشاهی بهشت رو با خودمون حمل میکنیم؛ این تو، جایی که همهمون احمقتر و احساساتیتر و بی ذوقتر از اون هستیم که بتونیم ببینیم؟»
نمرهی من 11 از دهه!!
و این رو بخاطر داشته باشید که: «کفشهاتون رو بخاطر خانوم چاقه برق بیندازید!»
گهوارهی گربه - کورت فونهگوت
والا راستش من احساس کردم این تلاشی نافرجام برای نوشتن یک "مجمعالجزایر گالاپاگوس" دیگه بوده، که به بار ننشسته! این کتاب فونهگوت رو عجیب چندان نپسندیدم. البته نسبت به خیلی از کتابها هنوز یه سر و گردن بالاتره، ولی نمیدونم چرا احساس کردم این فونهگوت توی این کتاب، فونهگوت توی کتابهای دیگه نیست. زیادی ایدهآلیست شده بود. زیادی شعار میداد.
و من سر آخر نفهمیدم بلاخره این "باکونون" یک شخصیت واقعیه، یا فونهگوت از خودش یه مذهب جدید اختراع کرده و خودش هم به اون کیش گرویده!!
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد - ریچارد براتیگان
تا قبل از این کتاب، من فقط "در قند هندوانه" براتیگان رو خونده بودم. در مورد "صید قزل آلا در آمریکا" هم شنیده بودم کتاب مزخرفیه (بصورت مستند شنیده بودم! یعنی یه جایی خونده بودم! البته احتمالا به این قضیه که اولین کتاب براتیگان بوده هم بستگی داره. مطمئنا من با خوندن دو تا از کتابهاش، براتیگان شناس نیستم که نظریه بدم واقعا جریان از چه قراره!)، در مورد این "پس باد ..." هم فقط همین رو خونده بودم که تازگی اومده توی بازار. خلاصهی کلام اینکه بعد از خوندن کتاب، نظرم ۱۸۰ درجه نسبت به براتیگان برگشت، و در حال حاضر بنده با همین یک کتاب طرفدار پر و پا قرص و خفن ِ براتیگان شدهام! باور ندارید؟! میتونید از خودم بپرسید!!
البته "پس باد ..." آخرین کتاب براتیگانه، ولی نمیدونم این قضیه ربطی به خوب بودن و محشر بودن فوق العادهی این کتاب داشته باشه یا نه. البته مطمئن هم نیستم همونقدر که من از این کتاب لذت بردم، بقیه هم ببرند. چون من بیشتر از داستان (که خوب در جای خودش خیلی محشر بود)، بیشتر با سبک داستان کیف کردم. تقریبا یه جورایی شبیه سبکیه که من دارم بدجور تلاش میکنم خودم برای خودم تثبیتش کنم. (به قولی چه غ...طها!)
سبک خفنی نیست. برای من فقط اینطوریه که هر چیزی که توی کلهام میاد، بدون فکر کردن اضافه روی کاغذ بریزم. اصلا هم برنگردم ببینم فاعل و مفعول جمله سرجاشون هستند یا نه. فقط بنویسم و بروم. باور کنید راحتترین کار دنیاست. چون جمله و داستان و ایده همینطور مثل شیری که واشرش سوراخ شده باشه، سرریز میکنه!!
نمونهی این کار براتیگان رو (که من صد در صد پیشنهاد خوندنش رو میدم) توی "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ببینید، نمونهی کار من هم توی این آدرس : مخملک .
دل سگ - میخائیل بولگاکف
بولگاکف رو توی ایران بیشتر بخاطر "مرشد و مارگاریتا" تحویل میگیرند و میشناسند. یعنی یه زمانی بود که "مرشد و مارگاریتا" خوندن، درست مثل پائولو کوئیلو خوندن تب شده بود! البته دلیلی نداشت خواننده کتاب رو بفهمهها! بیشتر همون کلاس کار خوندن همچین کتابی مطرح بود. (زبونم مو درآورد بس که به کلاس گذاشتن از طریق کتاب خوندن گیر دادم!)
اما بولگاکف کتابهای دیگهای هم داره که یکیش عبارته از "دل سگ". البته باید حواستون رو جمع کنید که یک نویسندهی روسی زمان لنین و استالین، مطمئنا نمیتونه چیزی بنویسه که ته رنگ سیاسی نداشته باشه. یعنی حتی اگر قصهی شب هم برای بچهها نوشته باشه، اگر توش دقیق بشی میتونی ماجراهای سیاسی و نقد از وضعیت موجود و داد و بیداد نویسنده رو ببینی.
دل سگ هم از قضا یکی از همین کتابها است. هنوز کتاب رو تا ته نخوندهام که بخوام در مورد داستانش حسابی اظهار نظر کنم. (مجددا چه غ...طها!)
ولی سبک داستان خیلی خوبه. داستانهای روسی همیشه همینطوری هستند. ساده و سرراست. بدون اینکه خواننده رو دور سر خودشون بپیچونند. اصلا خبری از عقاید عجیب و غریب شخصیتها نیست. شخصیتها عادیترین و پیش پا افتادهترین موجوداتی هستند که مثالشون رو هر روز میشه توی دنیای خودمون ببینیم. (برعکس مثلا براتیگان، که شخصیتهای عجیب و غریبش در دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه، ولی واسه همین به سبک خودش جذابه!!)
خلاصه. اینها کتابهایی بود که فعلا من پیشنهاد دادم، و بجز "پس باد همه چیز را با خود خواهد برد"، هیچکدوم اونقدرها جدید نیستند و احتمالا باید اون یکیها رو خونده باشید.
پس اگر نخواندهاید، دست بجنبانید و لذت ببرید! (چه غ...طها!)
اروپاییها/هنری جیمز
هنری جیمز هم اتفاقا از همون اسمهاییه که هیچوقت فکر نمیکردم سراغش برم. اصولا این قضیه که "کلاسیکها برای خونده نشدن نوشته شدهاند" حسابی به مذاق من خوش میاومد و اصلا هم قصد نداشتم عقیدهام رو عوض کنم. اما خوب ... همین سامرست موام بود که یه مقدار من رو به این قضیه خوش بین کرد و از قضا، "اروپاییها"ی هنری جیمز هم ثابت کرد اون عقیدهی قبلی من چرندی بیش نبوده!!
طبق گفتهی پشت جلد این کتاب، یکی از مضامین آشنا و مورد علاقهی جیمز مقایسهی روحیات، طرز تفکر و فرهنگ اروپاییان و آمریکاییان است. از این دو گروه یکی سنتگرا، ظاهرپرست، آدابدان، تصنعی و جا افتاده و دیگری جوان، خام، شکل نگرفته، ساده و غیر نقاد است. خود جیمز از نظر اندیشه بیشتر شبیه اروپاییها است و در داستانهاش اغلب فرهنگ اروپایی رو ترجیح میده، اما در بیشتر مواقع این قهرمان آمریکایی داستان هست که برنده میشه.
داستان "اروپاییها" داستان یک خواهر و برادر اروپایی است که در حدود سالهای ۱۸۵۰، به دنبال یافتن اقوام مادری خودشون به آمریکا سفر میکنند و تصمیم میگیرند مدتی در کنار اونها زندگی کنند. باقی ماجرا، هیچ اتفاق خاص و آتشفشانیای نیست؛ باقی ماجرا فقط تعریف برخورد این دو گروه آدم با هم و طرز تفکرشون در مورد قضایای مختلف هست.
توی مقدمهی کتاب به خواننده هشدار داده شده که "هنری جیمز" نثری پر تکلف و سخت داره. اما من که با خوندن کتاب هیچ جا به چنین مشکلی بر نخوردم!! اتفاقا داستان نثر ساده و روانی داشت و از اونجایی هم که داستان هیچ گره بزرگ و خاصی نداشت و فقط تعریف ماجراهای روزمرهی این خانواده بود، خواندن کتاب خیلی راحت و آسان صورت گرفت!
در عوض عبارتهای هنری جیمز خیلی جادویی بود. گاهی اوقات برای تعریف یک چیز چنان مثال غریبی میآورد که موقع خوندن من به شخصه دهنم باز میموند!! مثلا این قسمت رو ببینید:
خوشبختانه با بانوان محترم زیادی آشنا شده بود؛ ولی حالا به نظرش میرسید که روابطش با آنها (مخصوصا وقتی که مجرد بودند) مثل نگاه کردن به عکسهای قاب شده بوده است. حالا میدید که شیشههای قاب چقدر مزاحم بودهاند – چطور اصل تصویر را بد نشان میدادند و در آن اثر میگذاشتند؛ چطور عکس چیزهای دیگر را بر آن باز میتاباندند و آدم را سر در گم از این سو به آن سو میکشاندند.
به نظرتون جالب نیست؟ من که ندیده بودم تا بحال کسی اینقدر قشنگ روح و هیجان و نشاط یک نفر رو اینقدره جالب و زنده تشریح کنه. اینکه "شیشهها چقدر مزاحم بودهاند" و یا اینکه "چطور تصویر چیزهای دیگر را در آن بازتاب میکردند" واقعا واقعا به من کیف داد!
البته باید هشدار بدهم این نسخهی "اروپاییها" که دست منه، چاپ سال 68 هستش و نمیدونم اگر هوس کردید این رو بخونید، چاپ جدیدتری از اون رو گیر بیارید یا نه.
اصولا کتاب خیلی خوبیه! خوندنش واقعا تجربهی خوبی بود. هم داستانش خوب بود، هم اینکه آخر سر آدم راضیه که بلاخره بعد از خوندن این همه خزعبلات رنگارنگ، بلاخره یه کلاسیک خونده!! (:دیی)
کاتالینا- ویلیام سامرست موام
اسم سامرست موام یه طورایی همیشه من رو میترسوند. احساس میکردم کتابش باید از اون کتابهای سختی باشه که آدم سعی میکنه برای کلاس گذاشتن بخونه، ولی در واقع هیچی از اون نمیفهمه. (دقیقا یه چیزی تو مایههای تیریپ پست مدرن خوندن و نفهمیدن! به حد کافی به این قضیه ارجاع دادهام!!)
ولی به هر حال به دلیل اتفاقاتی "کاتالینا" از همین نویسنده رو از کتابخونه امانت گرفتم و پنجشنبه شب با ترس و لرز شروع به خوندن کردم. کتاب که تقریبا 300 صفحهای داشت، جمعه صبح ساعت 11 تموم شد!
کاتالینا داستانیه که در حدود سالهای 1600 در اسپانیا میگذره. همون زمانی که کلیسای تفتیش عقاید و محکمهی شرع به شدت سخت گیری میکرد. همون زمانی که غیر کاتولیکها رو توی آتش میسوزوندند و خفه میکردند. همون زمانی که قدیس و قدیسه و راهب و راهبه به وفور وجود داشته و اتفاقا معجزه هم زیاد رخ میداده!!
کاتالینا دختر معلولی است که یک روز جلوی در یک کلیسا، مریم مقدس در مقابلش ظاهر میشه و میگه یکی از سه پسر یک پیرمرد از کار افتاده اون رو شفا خواهد داد. پیرمرد سه تا پسر داره؛ یک اسقف، یک فرماندهی نظامی، و یک نانوا. ماجرای کتاب هم در مورد شفا یافتن کاتالینا و در خلال اون، تعریف و توصیف کلیسای اسپانیا است.
این داستان بیشتر از هر چیز دیگهای من رو به یاد "آخرین وسوسهی مسیح" نیکوس کازانتزاکیس انداخت. (هنوز دست نداده کتاب دیگهای از این نویسنده بخونم.) البته توصیف و تشریح و فضاسازی سامرست موام خیلی کمتر از کازانتزاکیس هست و اونقدر هم به مناظر شاعرانه نگاه نمیکنه. در واقع به نظر میاد سامرست موام داره یک داستان کازانتزاکیسی رو به زبون ساده و روان برای ما تعریف میکنه.
داستان به طریق دانای کل روایت میشه و هر وقت به شخصیت جدیدی میرسیم، فصل جدیدی آغاز میشه که سرگذشت اون شخصیت رو تا رسیدن به اون قسمت از ماجرا تعریف میکنه. البته شیوهی روایی واقعا جالب و جذاب هستش، و همونطور که گفتم اونقدر آدم رو علاقمند میکنه که داستان رو بدون توقف دنبال میکنه.
یکی از نکات جالب کتاب آخر اون هستش. جایی که کاتالینا بعد از شفا یافتن به همراه همسرش در جاده، به یک شوالیهی دیوانهی سوار بر اسب و نوآموز اون که سوار یک الاغ هست بر میخورند! شوالیهای که فکر میکنه کاتالینا یک شاهزادهی دزدیده شده است و باید اون رو از دست شوهرش که ظاهرا یک مزدور هست نجات بده! (اگر این شوالیه کسی رو یادتون نمیاندازه، واقعا باید به خودتون شک کنید!)
"کاتالینا" از "ویلیام سامرست موام" کتاب واقعا واقعا واقعا جذابی بود! من از ده بهش نمرهی 7 رو میدم!
+ در خلال خوندن این کتاب، و از اونجایی که من ذاتا به زبان اسپانیایی علاقمند هستم، متوجه شدم اسمهایی مثل کاتالینا یا روزالینا اینطوری هستند: کاتا+لینا، روزا+لینا. الان دقیقا یادم نمیاد، ولی فکر میکنم قدیمها یه چیزی در مورد معنی "لینا" در اسپانیایی شنیدهام. (احتمالا، به احتمال ضعیف باید به معنی دختر زیبا باشه.) گفتم شاید شما هم از زبان اسپانیایی خوشتون بیاد!
آن جوانیها که همکلاسیها زیر میز دانیل استیل و فهمیه رحیمی و م.مودبپور میخوندند، من علاقهی شدیدی به "خواهران برونته" و "جین آستین" پیدا کردم.
یادمه دوم یا سوم دبیرستان بودم که "عشق هرگز نمیمیرد" امیلی برونته رو خوندم. و عجب زجری کشیدم! بعدها که مجبور شدم برای معرفی یه کتاب زندگینامهی "امیلی برونته" رو بخونم، اون وقت بود که یه کمی از چگونگی اوضاع دستم اومد! البته من الان قصد ندارم راجع به برونتهها حرف بزنم، ولی اصولا موجودات بدبختی بودند و یه نفر هم با جهان بینی و ذوق ادبی صادق هدایت سطشون پیدا شده بود که اسمش رو گذاشته بودند امیلی برونته!
اصولا من به دو تا برههی تاریخی خاص علاقه دارم: انگلستان اوایل قرن نوزدهم (مثلا 1850 تا اوایل 1900) و یکی دیگه هم جنگ جهانی دوم. بنابراین کتاب خواندن من خیلی تحت تاثیر این علاقهام قرار میگیره. برای همینه که جین آستین رو (گرچه میشه گفت نسخهی روشنفکرانهی دانیل استیله متاسفانه!) دوستش دارم. (بلاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره.)
جین آستین توی دورهی دبیرستان برای من با "غرور و تعصب" شروع شد. آن موقع یه کتاب لانگمن داشتم (از این داستانهای ساده شدهی انگلیسی برای زبان آموزی) که همین داستان توش بود. روی جلدش هم یه دختر با قیافهی معمولی (و حتی تقریبا زشت) بود که لباس چین و واچینی پوشیده بود و یه چتر هم بالا سرش باز کرده بود. از پشت این چتر، نصفهی صورت یه مرد خیلی خوش قیافه دیده میشد. من عاشق این تصویر بودم.
بعد از "غرور و تعصب" (که البته نسخهی تعدیل شدهای بود)، "وسوسه" رو خوندم. (البته من اون زمان یه چاپ دیگهای رو خونده بودم که persuasion رو به وسوسه ترجمه نکرده بود.) هر کسی که یه مقدار با عقاید تند و تیز و ا...مقانه من آشنا شده باشه، میدونه که من اندکی به سمت افکار فمینیستی، البته از نوع ملایم و تعدیل شدهاش علاقمندم. بنابراین با شخصیتهای رمانهای جین آستین خیلی کیف میکنم!
غرور و تعصب رو نخونده باشید، احتمالا باید فیلمش رو با بازی "کایرا نایتلی" در نقش الیزابت دیده باشید. غرور و تعصب در مورد خانوادهای با پنج تا دختره که دچار مشکل عدیدهی "ترشیدگی دختران" شده!! دختر بزرگ خانواده و الیزابت انسانهای نسبتا خوب و منطقیای هستند و اگر اشتباهی هم بکنند، خوب قابل درکه. ولی مادر و سه تا خواهر دیگهی الیزابت دقیقا تا آخر کتاب (و کمتر از اون تا آخر فیلم) مغز آدم رو میجوند!!! اما با این وجود آدم با شخصیت الیزابت خیلی کیف میکنه.
الیزابت در غرور و تعصب (و "آن" در وسوسه) زنهای قوی و قدرتمندی هستند که به عشق و رمانتیک بازی اعتقاد دارند و این اعتقادشون اونقدر قویه که حاضرند تا زمان نرسیدن به اون چیزی که واقعا میخواهند، همانطور عزب اوغلی باقی بمونند.
جین آستین علاقهی زیادی به پرداخت شخصیتهاش داره (من هم خیلی به این کار علاقه دارم!) و آدمهای داستانش چه خوب باشند و چه بد، زیر و بم اونها اونقدر انسانی هستند که برای ما قابل قبول و درک باشند.
حوصلهی ادامه دادنش رو ندارم. خلاصه، جین آستین خیلی خوب بود.
بخاطر تجدید خاطرهی دوباره با "وسوسه"
پل استر رو نمیدونم یه نویسندهی موفق آمریکایی هست یا نه، ولی تو ایران که خیلی به موفقیت دست پیدا کرده! داشتم "هیولا" رو میخوندم و کاملا اتفاقی متوجه شدم به چاپ دوم رسیده!
پل استر دیوانهی ساختن شخصیت و تار تنیدن دور و بر اون شخصیته. یک شخصیت معمولی که اوایل کتاب یک انسان عادیه، تمام کارهای روزمرهی یک موجود معمولی رو انجام میده و شاید نگاهش به دنیا جالب باشه و ما جذب همین نگاهش بشیم، در طول کتاب از چنان رندههای آدم سازی (!) رد میشه که آخرش میتونه پیامبر عصر جدید باشه.
پل استر عاشق مونولوگ نویسیه. خوشش میاد بره تو نقش اول داستانش، از زبون اون همهی ماجرا رو برای ما تعریف کنه، و اگر هم این شخصیت قراره با کس دیگهای دیالوگ داشته باشه، این دیالوگها یا جملات یک خط و یک خط و نیمی است، یا از آنطرف چند صفحه تعریف داستان حسین کرد شبستری!
شخصیتهای رمان استر یا ذاتا عجیبند، یا به زور کاری شده که عجیب به نظر برسند!
در رمان "مون پالاس" (Moon Palace، که من با ترجمه نشدن این عنوان مخالفت دارم. مخصوصا حالا که عنوان کتاب بوده!)، یک جوان آمریکایی معمولی را داریم. شاید کمی الیور تویستی باشد که مادر و پدر ندارد و دارد با داییاش زندگی میکند، اما از آنطرف خیلی پست مدرن است که داییاش انسان درس نخواندهای است که بیش از سه هزار جلد کتاب دارد و از کتابهای فال و طالع بینی تا فلسفه و منطق در دست و بالش پیدا میشود.
بعد این جوان تصمیم میگیرد از یک جایی به بعد، در مقابل مشکلات زندگی دست به هیچ کاری نزند و ببیند تقدیر برایش چه پیش میآورد! کارش به خیابان گردی و ولگردی و خوردن پس ماندهی غذا از سطل زباله میگذرد و جهان بینیاش دگرگون میشود! یک طورهایی صوفی شده! دیگر برایش مهم نیست یک ساعت بعد چه خبر است. الان گرسنه است، پس سراغ سطل زباله میرود و خودش را سیر میکند. بعد خوابش میآید، زیر بوتهای روی زمین دراز میکشد و میخوابد. و وقتی بیدار میشود دوباره همان نیازهای اولیه را برآورده میکند و در برآورده کردن همین نیازها است که از خودش رها میشود و نمیدونم چی به این حالت میگویند، اما خوب انگار باید گفت که با جهان به تفاهم میرسد! (فکر کنم این عبارت را ذهنم یواشکی از یکی از ترانههای کریس دی. برگ قرض کرده!)
رمان هیولا البته در مورد شخصیت اول ماجرا نیست. این دفعه شخصیت اول ماجرا فقط داستان زندگی دوستش را که حالا منفجر شده(!)، برایمان تعریف میکند.
و این "هیولا" است که نظر آدمیزاد را به نوشتههای پل استر صد و هشتاد درجه تغییر میدهد.
یعنی راستش را بخواهید، تا قبل از این من از کتابهای پل استر لذت میبردم. البته داستانهای دندان گیری که نداشت، من بیشتر عاشق هیجانهای لحظهای و افکار عجیب و غریبی بودم که از ذهن قهرمانهای کتاب میگذشت. من عاشق ترکیب کلماتی بودم که پل استر انتخاب میکرد.
اما در هیولا، داستان چنان سایهای بر سر نویسنده انداخته که همه چیز فراموش میشه و بعد از تموم کردن کتاب، فقط طعم بدمزهی داستان بیخود و بی مزه و بی معنی و بی سر و ته هستش که توی ذهن آدم باقی میمونه.
قهرمان این کتاب (همانی که ماجرای زندگیاش از زبان دوستش تعریف میشود)، یک نویسندهی عجیب و غریب است (البته و صد البته تمامی قهرمانهای رمان پل استر نویسنده هستند). افکارش را انگار داده باشد برایش مخصوص خودش بسازند! در بیست و یک سالگی بخاطر سرباز زدن از شرکت در جنگ ویتنام، یک سال به زندان میرود و اولین و تنها رمان خود را آنجا مینویسد.
بعد که آزاد میشود یک هو به این نتیجه میرسد که رمان نوشتن ته کار مزخرف در دنیا است! بنابراین داستانی نوشتن را رها میکند و مقاله نویس میشود و از دستور آشپزی تا نقدهای سیاسی مینویسد و به روزنامهها میفروشد.
بعد همین روند را ادامه میدهد تا در یک اتفاق تصادفی، از طبقه چهارم یک ساختمان سقوط میکند. البته زنده میماند، اما این سقوط باعث میشود به کشفیات و شهودهایی برسد که واقعا به مغز جن هم خطور نمیکند! بعد زنش را که بیست سال عاشقانه با هم زندگی کردهاند رها میکند تا با زنی زندگی کند که عامل اصلی سقوطش بوده! بعد سر از یک صحنهی قتل در میآورد. یک کیف پر از مواد منفجره و چمدانی پر از پول به دستش میرسد. میخواهد پولها را به همسر کسی که ناخواسته به قتل میرساند برساند که خودش را درگیر روابطی با این زن میکند (اصولا اینطور که استر تصویر کرده، امکان ندارد مردی از زندگی زنی عبور کند و خودش را درگیر آن روابط نکند!) و بعد تبدیل به یک تروریست میشود و عاقبت در حال ساختن یکی از بمبهایش منفجر میشود!
این داستان دقیقا تصویر یک آش شله قلمکار روی کاغذ است! تمام ماجراهایی که برای این شخصیت رخ میدهد، هر کدام میتواند ماجرای یک رمان جداگانه و کلفت باشد!
از طرف دیگر یا استر در شخصیت سازی بیش از حد مشکل دارد، یا خوشش میآید داستان را همینطور گره بزند و گره را کورتر و کورتر کند!
در مون پالاس، این قهرمان ما دستیار پیرمردی میشود که بعدا میفهمد یک نقاش معروف است که کل جامعهی آمریکا فکر میکنند مرده است. بعد پسر این پیرمرد پس از مرگ او از راه میرسد تا ارثیهاش را بگیرد، و روشن میشود که پدر گمشدهی همین قهرمانمان است!
البته این الان خیلی سهل و ساده است. اما وقتی در پایان یک کتاب دویست و خردهای صفحهای، از شش نفر شخصیت سه نفرشان با هم فامیل در بیایند، آدم بدجور یاد فیلم هندی میافتد!
و آخر سر هم این که، رمانهای استر موقع خواندن خیلی آدم را جذب خودشان میکنند. یعنی تا وقتی کتاب را به دست داری از هیجان اتفاق بعدی جرات نداری لحظهای آن را زمین بگذاری، ولی همین که تمام شد و جلد را بستی، داستان میپرد! به همین راحتی! و حتی فکرش هم به مغزت خطور نمیکند که یک بار دیگر بخوانیاش!
کتاب خوان باشید و از این حرفها!
و اما تونل. مدتها بود داشتم این کتاب رو میخواندم. نه اینکه کتاب درازی باشه! اتفاقا خیلی کم حجم بود. شاید کمتر از صد صفحه. اما به علت تقارن اتفاقات بسیار در یک برهه زمانی خاص و همزمان شدن با امتحانات، از یه جاهایی تا آخرش موند تا من بلاخره به فکر بیفتم برای آپ کردن اینجا هم که شده، برم بخونمش.
راستش من با تونل از طریق یه معرفی کتاب تو یه روزنامه آشنا شدم. یه معرفی که از نوع معرفیهای مثبت بود. یعنی تماما از کتاب و داستان تعریف کرده بود و اگر هم نقطه ضعفی در کار بود یا نه، چیزی نگفته بود. من هم وسوسه شدم حالا که اینقدر دارم ازش تعریف میشنوم برم بخرمش و بخونم.
گذشت و گذشت تا اینکه بلاخره دست داد و من در یکی از آن حرکات انتحاری خودم (از آن نوع حرکتهایی که من در کمال بی پولی به کتابفروشیها میزنم و موقع بیرون اومدن، هر جای تهران که باشم باید یا پیاده برگردم خونه یا با اتوبوس!)، تونل از ارنستو ساباتو رو هم خریداری کردم.
البته این اتفاق قبل از نمایشگاه کتاب بود و توی نمایشگاه، وقتی که هنوز خود تونل رو شروع نکرده بودم، یه کتاب دیگه از همین نویسنده به اسم "قهرمانان و گورها" دیدم که قصد خرید داشتم، اما متاسفانه نشد. (شاید هم خوشبختانه!)
موضوع از این قراره که توی اون معرفی کتاب به شروع کوبندهی داستان اشاره شده بود.
اینکه قهرمان داستان خودش رو مثلا اینطوری معرفی میکنه: من فلانی هستم، که فلانی را کشتم. حالا میخواهم ماجرای این قتل را برایتان تعریف کنم.
خوب چیز خوبی به نظر میرسه! گره داستان آخرش نیست! لازم نیست آدم کلی سردرگمی از شخصیتها و رفتارها و احساساتشون بکشه تا آخر سر یکی بزنه اون یکی رو نیست و نابود کنه! ما اینجا میدونیم شخصیت مونث ماجرا که معشوقهی قهرمان داستان بوده، به دست خود قهرمان به قتل رسیده. حالا کنجکاوی ما برای اینه که بدونیم چرا؟ چرا قهرمان داستان که توی دو سه صفحهی اول مشخص میشه درجاتی از انسان روان پریش (!) در اون به چشم میخوره، تصمیم میگیره زنی رو که عاشقشه بکشه؟
و ماجرا شروع به تعریف کردن ماجرا میکنه. اینکه این دو نفر چطور با هم آشنا میشوند، خصوصیات و زندگی فردی این دو نفر رو برامون تعریف میکنه، و در همین حین شخصیت روحی و مشکل دار و فوق العاده پریش قهرمان رو هم برامون رو میکنه!
و آخرش هم همونطوری تموم میشه که اولش نوید داده بود! با یک قتل!
بنابراین تنها چیزی که توی این کتاب اهمیت داره، اینه که خواننده قانع بشه اتفاقات سر تا ته داستان میتونسته منجر به قتل یکی از دو نفر این رابطه بشه. البته نه یکی از دو نفر. صد در صد فقط قسمت مونث ماجرا!
داستان یک داستان روانکاوانه است. فقط میخواهد بگوید چرا باید یک نقاش طراز اول در جامعهی آمریکای جنوبی، مشکلات روانی هم داشته باشد. اینکه یک نقاش طراز اول، چرا باید نسبت به سایر آدمهای جامعه، بدون اینکه آنها را بشناسد احساس تنفر کند. و چرا وقتی یکی از افراد همین اجتماع را وارد زندگی شخصی خودش میکند و میخواهد برای او فرق قایل شود، به مشکل بر میخورد و آمپر میزند!
یکی از مشکلات اساسی، که البته برای من مشکل اساسی بود، اینه که چرا تمامی نویسندهها وقتی میخواهند در یک رابطهی دو نفره، یکی را به دست دیگری به کشتن بدهند (!)، از شک و سوظن و بی وفایی و خیانت استفاده میکنند. یعنی یک رابطهی دو نفره شامل هیچ چیز دیگهای نمیشه؟!
و خوب وقتی سوژه نخ نما است، نویسنده حداقل باید سعی کنه روایت داستانش چیز جدیدی نسبت به کارهای قبلی داشته باشه. ولی از نظر من تونل در این یک مورد شکست خورده.
شاید جاهایی خواسته نشون بده که این شک و اساس کاملا بی پایه و زاییده ذهن قهرمان ماجرا است، ولی اولا همین موضوع در یک جاهایی خودش رو نقض میکند، و بعد هم اینکه در نود درصد این چنین مواردی، اون شک و تردید بی پایه است!
مثلا شاید قهرمان یه جاهایی از شک و تردید خودش پشیمون میشه و با خودش فکر میکنه من عجب احمقی هستم که این افکار مسخره به سرم میزنه! اما بعد بلافاصله اتفاقی از طرف قسمت مونث ماجرا سر میزنه که خوب به هر حال خواننده خودش هم شک میکنه!
و پایان بندی داستان مثلا میخواهد آتشفشان باشد! همسر قسمت مونث ماجرا بعد از اینکه میفهمه قهرمان ماجرا زنش رو به اتهام خیانت به هر دو نفرشون (!)، با قتل مجازات کرده، بهش میگه دیوانه! دیوانه!
و مثلا ما باید هیجان زده بشویم که چرا؟ ماجرای دیگری در این میان بوده؟
ولی خوب هیجان زده نمیشویم!
و داستان هم برای اینکه خیلی آتشفشانی باشد، بدون اینکه جواب این سوال را بدهد، یک صفحه بعد تمام میشود! هوم!
البته از حق هم نباید گذشت. به هر حال من از آن افرادی نیستم که موقع معرفی کتاب کفهی ترازو رو به سمت خوبی یا بدی سنگین کنم. مگر اینکه خودش خود بخود سنگین و سبک بشه!
بنابراین، باید این رو هم دونست که داستان خوبی بود. از نظر نثر و روایت، داستان هیچ ایرادی نداشت. یعنی کاملا روان بود و اصلا نمیشد بهش عیب و ایرادی گرفت و من که کاملا از نثر لذت بردم.
و دیگه اینکه این داستان از نویسندهی از آمریکای جنوبی بود. نویسندههای آمریکای جنوبی رو ما ایرانیها، در حد گارسیا مارکز و کوئیلو و کافکا و اینها میشناسیم. در هر حال، خوندن رمان از یه نویسنده جدید از این قاره، که البته نویسنده تحسین شدهای هم هست کار بدی نیست در کل!
تابستون شده. دیگه بهونهی درس و مشق و اینها هم در کار نیست!
پس کتاب بخونید!
هی میخواهم بیام اینجا یه چیزی بنویسم، وقت نمیشه! نه اینکه سرم بدجور شلوغه!
*
من معمولا یه شبه با یه نویسنده آشنا میشم! یعنی شب قبل نمیدونم X خوردنیه یا پوشیدنی، ولی فردا صبح تا شماره کفش بابابزرگش هم آمار دارم! ژوزه ساراماگو هم برای من همینطور بود. یعنی هی میدیدم ملت دارن کتابهای این بابا رو میخونندها، اما درک نمیکردم که چرا؟ برای چی؟
البته من هنوز هم درک نمیکنم رفتار مثلا کتابخوانهای ایرانی رو! از تمام ادبیات جهان همینها رو میدونند (به ترتیب اهمیت و پاپیولاریتی!): کافکا!، دانیل استیل، ماری هیگینز کلارک، دیل کارنگی!، کتاب راز (اسم نویسندهاش رو نمیدونم!)، و یه سری نویسندههای مشابه (خودتون فهرست کنید؛ فهیمه رحیمی، نسرین ثامنی، م.مودبپور و ...)، ژوزه ساراماگو!
یعنی امکان نداره دیگه! امکان نداره کسی از ساراماگو نخونه! بی کلاسیه!
و البته، ساراماگو خوانی به مفهوم هر دری وری که ساراماگو از عنفوان کودکی نوشته نمیشهها! مثلا میخواین کلاس بذارین خوب برید کوری رو بخونید، دیگه خیلی خودتون رو خواستید بگیرید، بینایی بخونید! بعد مثلا برید سراغ همهی نامها! خلاصه همینطور ردیف کنید، ولی سراغ کتاب بی نام و نشونی از ساراماگو به اسم "هجوم دوبارهی مرگ" نرید که سال 2006 چاپش کرده و ترجمهاش رو تو ایران، سال 85 درآورده باشن! بلاخره مترجم هم حتما ساراماگو زدگی داره که رفته سراغ همچین کتابی!
البته من اینها رو نمیگم که فکر کنید کتاب بدیهها! نه اتفاقا، کتاب خوبی هست. ولی 100٪ یه چیزی هم بیشتر، اصلا به پای کوری نمیرسه. بلاخره البته، قرار نیست هر نویسندهای کارخونهی تولیدی شاهکار راه بندازه. خودش رو بکشه، فوقش یک یا دو یا دیگه حداکثر سه کتابش رو بتونه اون چیزی دربیاره که آدم واقعا ازش لذت ببره. دیگه جدل نکنید، هر نویسندهای کتاب بد هم داره! حتی عمو کلارک فقید هم که الان جاش تو بهشته و داره واسه خودش حال میکنه هم، روحش شادها!، ولی اون هم کتاب بد داره. بد که نه، ضعیف.
"هجوم دوبارهی مرگ" یکی از کارهای ضعیف ساراماگو است، البته به نظر بندهی حقیر. کتاب حجم چندانی نداره، ولی کلا همین حجم کم هم اگر یک چهارم میشد، هیچ اتفاقی برای ساختار کتاب نمیافتاد!
ایدهی اولیه خیلی خوبه. اصلا آدم رو با چیزهایی آشنا میکنه که قبلا شاید به گوشش هم نخورده باشه.
مثلا ما همگی مرگ رو موجودی مذکر و استخوانی تصور میکنیم که ردای سیاه میپوشه و داس به دست میگیره.
اما مرگ کتاب ساراماگو مرد که نیست هیچ، یه زن چاق و چله است که باندهای سیاه رو بعنوان لباس دور خودش میپیچه! تازه خیلی باکلاسه و معمولا اقدامات جدید و بدیعش رو از قبل بصورت نامه، به رسانههای عمومی اعلام میکنه! اتفاقا به نامههای بنفش رنگ علاقهی فراوانی داره و خطش هم دست بر قضا، ظریف و با کلاسه!
ولی باور کنید واسه تعریف همهی اینها، ساراماگو مغزتون رو میجوه! 143 صفحهی اول کتاب مربوط به اولین اقدامات عجیب و غریبه مرگه.
اوایل کتاب، مرگ که میبینه خیلی داره بهش بی احترامی میشه و با الفاظ بدی از کار شرافتمندانهاش یاد میکنند، دست به اعتصاب میزنه. به مدت یک سال و یک روز جون هیچ بنی بشری رو توی یه کشور خاص نمیگیره. وگرچه شاید اوایل خیلی خوب و باحال به نظر بیاد، ولی واقعیت امر یه چیز دیگه است.
برای مثال فرض کنید کسی تو بستر بیماریه و صد در صد باید بمیره، ولی وقتی مرگ نمیاد جونش رو بگیره، همینطور وسط مرگ و زندگی پا در هوا میمونه. گورکنها و مسئولین امور کفن و دفن و ساخت تابوت ورشکست میشوند. بیمارستانها از شدت افرادی که باید بمیرند و جاشون رو به بیمار بعدی بدهند، ولی نمیمیرند در حال انفجار هستند. مردم که کلافه شدهاند، پنهانی افرادی که باید بمیرند ولی نمیمیرند رو قاچاقی از مرز رد میکنند تا توی باقی کشورها که همچین اعتصابی وجود نداره، بمیرند. پای مافیا به قضیه باز میشه و همینطور تا آخر.
کلا ایده ایدهی خوبیه. حتی قضیهی اون مافیا، ماجرای بوروکراسی و دیوانسالاری این کشور اعتصاب زده، همه چیز خیلی خوبه. ولی ساراماگو خرابش کرده! یا حداقل من فکر میکنم خرابش کرده!
مثلا اون قسمت که صحبتهای فلسفی یه ماهی قرمز با مرگه، و قراره مثلا خیلی خیلی خفن فلسفی باشه و آدم کف کنه و بیفته زمین(!)، اصلا این اتفاق نمیافته و برعکس، خواننده بصورت روزنامهای مطلب رو میخونه و ورق میزنه تا از دست این بخش مزخرف خلاص بشه.
و اینها رو داشته باشید، و بدونید که ماجرای اصلی تازه از صفحهی 143 نم نمک شروع میشه!!
کلا بحث بر سر اینه که، آقا جان مرگ هم یه موجودیه! حق داره عاشق بشه! نداره؟
خوب حالا که به این نتیجه رسیدیم که حق داره (هر کسی میگه حق نداره که از بحث خارجه!)، پس باید برای عشق و عاشقیش بند و بساط چید! و هر چی طولانیتر بهتر! در نتیجه از صفحهی 143 تا پایان کتاب (صفحه 232) ساراماگو داره با خودش کشتی میگیره که مثلا این امر رو به خورد ما بده! شاید فکر کرده خواننده خنگی چیزیه! خوب حتما یه فکری کرده دیگه!
شاید به نظر بیاد 143 صفحه اونقدرها زیاد نیست که واسه خوندنش آدم اینقدر زجر بکشه، ولی وقتی داستان اونقدر کسل کننده و بی کشش باشه که اگر از اون وسط 20 صفحه رو یهو بدون خوندن ورق زدی هم هیچ اتفاقی نیفته، از زجر هم بدتره! شکنجه است!
باز هم تکرار میکنم ایده وحشتناک خوبهها! شخصیت انسانی به مرگ بخشیدن و اینکه داره با خودش کلنجار میره به وظیفهی ابدیش پایبند باشه یا به خواستهی دلش برسه! اینکه مرگ عاشق یکی از انسانهایی بشه که باید زندگیاش رو بگیره!!
مثلا این تیکه رو ببینید:
"لحظاتی مرد به خواب رفت. ولی انگار مرگ همچنان بیدار بود. از بسترش بیرون آمد و به اطراف نگریست تا محل مناسبی را برای گذاشتن نامهی بنفش رنگ بیابد. روی پیانو؟ بین سیمهای ویولنسل؟ شاید هم در همان اتاق خواب؟ بله، زیر بالشی که مرد روی آن خوابیده بود ...
زن به آشپزخانه رفت و در تاریکی کبریت را پیدا کرد. موجود مقتدری که میتوانست با یک اشاره همه چیز را غیب یا ظاهر کند، به کبریت متوسل شده بود! چوب کبریت را آتش زد و زیر نامهی بنفش رنگ گرفت. تنها معجزهای که مرگ بعد از سوزاندن انجام داد، از بین بردن خاکسترهای آن بود ..."
شاهکار نیست؟ ای کاش همهجای کتاب به همین نثر شسته و رفته پایبند میموند!
بنابراین نتیجهی نهایی اینه که اگر تا بحال ساراماگو نخوندید، اول برید سر وقت همهی نامها. البته همهی نامها هم مقداری آبکی تشریف داره، ولی همون آبکی بودنش یه طوری از کار دراومده که واقعا لذت بخشه! اتفاق وحشتناکی هیچ جای کتاب نمیافته، و داستان بیشتر یه لالایی میمونه!
اما هجوم دوبارهی مرگ اونقدر لالاییش قویه که آدم وسطش خوابش میبره!!
کتاب خوان باشید!
نمرهی من: ۵ از ۱۰
** اگر احساس میکنید این معرفی بجای معرفی، اسپویل بود، دقیقا حق دارید!
اما متاسفانه بنده که معرف کتاب میباشم، به این حقیقت معتقدم که خوندن یه کتاب، فقط اکتشاف یه داستان جدید نیست! بنابراین تا اینجای کار، هنوز هیچی از دست ندادهاید! اگر برعکس فکر میکنید، میل خودتونه! فکر کنید "هجوم دوبارهی مرگ" رو بصورت فشرده خوندید! همونطوری که باید میبود!
اسلپ استیک یا تنهایی هرگز، از کورت فونهگوت؛ تقدیم به خاطرهای استنلی لورل و اولیور هاردی.
.
.
.
گفتم:« الیزا، این همه کتاب که برای تو خواندهام میگفتند که عشق مهمترین چیز دنیاست. حالا میتوانم به تو بگویم که دوستت دارم.»
گفت:« ادامه بده.»
گفتم:« دوستت دارم الیزا.»
به فکر فرو رفت. آخر سر گفت:« نه، خوشم نمیآید.»
گفتم:« چرا؟»
گفت:« مثل این است که انگار تفنگی را به سرم نشانه رفتهای. این فقط راهی است برای مجبور کردن یکی به گفتن چیزی که احتمالا حرف دلش نیست. من یا هر کس دیگری، جز "من هم تو را دوست دارم" چه چیز دیگری میتواند بگوید؟»
گفتم:« تو مرا دوست نداری؟»
گفت:« چه چیزی در بابی براون هست که کسی بتواند دوستش داشته باشد؟»
.
.
.
راستش را بخواهید از نام وسطی جدیدم ذوق زده شده بودم. دستور دادم که اووال آفیس کاخ سفید را به مناسب نسترن زرد شدنم رنگ زرد بزنند.
و در حالیکه داشتم به منشی مخصوص خود هورتنس موسکللانگ-13 مکباندی میگفتم آنجا را بدهد رنگ بزنند، یکی از ظرفشویان کاخ سفید ناگهان وارد دفتر او شد. دیدم که از گفتن حرف دلش طفره میرود. به قدری خجالت زده بود که هر وقت سعی میکرد حرف بزند نفسش میگرفت.
وقتی بلاخره توانست پیغامش را برساند، در آغوشش گرفتم. او از آن اعماق غرقه در بخار بیرون آمده بود که با شجاعت هر چه تمامتر به من بگوید که او هم یک نسترن زرد-2 است.
گفتم:« برادر من.»
.
.
.
اما هر چه محنتهایش نفرتانگیزتر میشد، از آخرین جملههایی که پدرش در حال مرگ به زبان آورده بود نیروی درونی بیشتری میگرفت. این جملهها عبارت بودند از:
« تو یک شاهزاده خانمی. تو نوهی پادشاه جاشمعیها هستی، پادشاه نیویورک.»
.
.
.
کتابی از کورت فونهگوت احتیاجی به توصیه شدن برای خواندن ندارد!
و از سه تکهی بالا، هیچ گوشهای از داستان در نرفته!
جور دیگری نمیشد معرفیاش کرد!
هی هو!
استخوان های دوست داشتنی داستان خیلی سرراستی داره که از هر جا که تعریف کنی باز هم قضیه لو نرفته. اصلا قرار نیست چیزی لو بره. چیزی نیست که لو بره! هسته اصلی داستان تو همون صفحه اول داستان فریاد زده میشه!
سوزی دختری چهارده ساله است که تو راه برگشت به خونه دزدیده شده و به قتل میرسه. باقی ماجرا از دیدگاه روح سوزی روایت میشه. بقیه داستان یعنی اتفاقاتی که همین مرگ (قتل) باعث اون می شوند.
کتاب استخوان های دوست داشتنی فقط میخواد ماجرای زندگی یک خانواده معمولی و خیلی ساده رو تعریف کنه که خیلی اتفاقی حادثه وحشتناکی براشون اتفاق می افته. یکی از بچه های این خانواده ناپدید میشه و دیگه هیچوقت برنمی گرده.
ناراحتی اعضای خانواده - رفتار افرادی که با اونها برخورد دارند - احساسات روح سوزی که شاهد همه این ماجراها هست ولی دستش از انجام هر کاری کوتاهه - و گذر زمان برای این خانواده و اثرات دراز مدتی که این اتفاق داشته ماجراهایی است که استخوان های دوست داشتنی تعریف میکنه.
و چه عجیب که سوزی می میره و به بهشت میره، اما بهشتش اصلا دوست داشتنی نیست! سپهری که سوزی به اون رفته، دنیایی ساخته شده از خاطرات خود اونه. مثل مکان هایی که دیده و زمانی آرزو داشته واردشون بشه. یه دبیرستان - یه خانه دوبلکس با ایوان شیشه ای که همیشه حسرتش را می خورده ...
ولی با اینکه بهشته و هر آرزویی توش برآورده میشه، ولی مهم ترین آرزوی سوزی هیچوقت برآورده نمیشه. اون آرزو داره توی سپهرش بزرگ بشه و بزرگسال بودن رو تجربه کنه، ولی چنین چیزی هیچ وقت محقق نمیشه.
آدم موقع خوندن کتاب دائم منتظر وقوع اتفاق خارق العاده ایه! اینکه قاتل سوزی دستگیر بشه و به بدترین وجه مجازات بشه، جسد گمشده سوزی پیدا بشه، سوزی یهو اعلام کنه معجزه ای اتفاق افتاده و دوباره زنده شده تا برگرده و تمام آرزوهایی برآورده نشده اش رو تجربه کنه، مادرش دست از رفتار احمقانه اش برداره و هزار و یک حادثه دیگه که ماجرا رو به اوج ببره!
ولی بیشتر این اتفاق ها اصلا رخ نمیدن!! یا اگر اتفاق بیفتن، اونقدر دیر و بی حال و حوصله رخ میدن که دیگه واقعه ای در اوج محسوب نمیشن!
استخوان های دوست داشتنی واقعا یک داستان دوست داشتنی است که خیلی از فکرها رو به سر خواننده میاره.
اینکه اگر من مردم، بعدش چه اتفاقی می افته؟ (البته از نظر اون دنیایی نه!) افرادی که من رو می شناخته اند، بعد از مرگ من چه عکس العملی نشون خواهند داد؟ آیا موقع مردن، هنوز آرزوی برآورده نشده ای دارم که حاضر باشم هر کاری بکنم که برگردم و اون آرزو رو محقق کنم؟ (صد البته که هر کسی چنین آرزویی دم مرگ خواهد داشت!)
استخوان های دوست داشتنی کتابی است که خواندنش شدیدا توصیه می شود!
از این به بعد تصمیم دارم به کتاب هایی که می خونم امتیاز بدم. معیارهای این امتیاز دهی چیزهای خاصی نیستند! فقط برداشت کلی من از اون کتاب و حسی که نسبت به اون داشته ام رو میرسونه.
من به استخوان های دوست داشتنی هفت و نیم از ده تمام میدم!
کتاب خوان باشید!
اما کتابهایی که من با روی سیاه و شرمنده، نخواندهام و انتظار هم نمیرود روزی بخوانم!
1- مرغ عشق میان دندانهای تو (ترانههای عشق و مرگ) – فدریکو گارسیا لورکا
این رو اون موقعی ابتیاع کردم که مرض شعرخورگی گرفته بودم! هر بار که میرفتم کتابفروشی یا کتابخونه مثلا، با کوله باری از کتابهای شعر برمیگشتم. این کتاب هم جز اسناد رسوایی همون دورانه.
فقط حیف که گارسیا لورکا میون شعرهای نزار قبانی گم شد و دیگه سراغش نرفتم ...
پس هر آئینه
ستارهی مردهای
و رنگین کمان خردی
خفته است
پس هر آئینه
خلائی جاودانه
و لانهی سکوتهایی که
هنوز پرواز نمیدانند
آئینه چشمهای است
مومیایی شده
چون صدفی میبندد
در غروب
آئینه
شبنم درخشانی است
کتاب سپیدهدمهای خشکیده
پژواکهای مجسم
2- Measure for Measure – William Shakespeare
یکی از نمایشنامهی شکسپیر که شنیدهام تا بحال تو فارسی ترجمه نشده. (شنیدهام ها! به قطع این رو نمیگم! شاید هم ترجمه شده باشه!)
منتهی به دو دلیل به مذاق من خوش نیومد!
اولا که نمایشنامه بود. (که من بعنوان یکی از داستانهایی در قالب رمان-پرستان از سپیدهدم تاریخ با نمایشنامه و قالب اون مشکل داشتهام!)
سخت بود! من همیشه یه صفحه میخونم، کلیاش رو نمیفهمم، تسلیم میشم، میرم و یه مدت بعد بر میگردم و دوباره همین آش و همین کاسه!
3- Word Formation – John Sinclair
کتاب بسیار مفیدی که قالب کلمات انگلیسی رو توضیح میدهد و یاد میدهد چطوری میشه با همون قالبها، کلمات جدید ساخت. که بسیار مفیده از اون جهت که امروزه روز آدم کلمات جدیدی توی انگلیسی میبینه!
نخوندنش به دلیل کمبود وقت بوده، و همین جا متعهد میشوم در اولین فرصت جبران مافات کنم!!
4- Black Arrow – R.L. Stevenson
یک عدد داستان با حال و هوای رابین هودی که اسم نویسندهاش برام وسوسه کننده بود، ولی داستانش اونقدر آبکی بود که بیشتر از دو فصل من رو به خودش جذب نکرد. یه ماجرایی تو مایههای اینکه یه جوونکی رو میخوان بکشند (به همون دلایل رابین هودی معروف)، بعد فرار میکنه، بعد نمیدونم شاهزادهای چیزی از آب در میاد.
نمیخونمش!
5- Orphan’s destiny – Robert Buettner
کتابی علمی تخیلی که دو سال پیش از نمایشگاه کتاب تهران خریداری شد. (به قیمت خون پدر فروشنده محترم!)
از قضا این کتاب دنبالهای برای کتاب دیگری است که انگار "یتیمان آسمان" نام دارد. البته از اون دنبالههایی که جدیدا مد شده و اگر کتاب قبلی رو نخونده باشی هم فرقی نمیکنه.
این کتاب رو شونصد بار شروع کرده، به سه چهارم رسیده، و رها نمودهام! دلیل خاصی هم برای این حرکت شنیع ندارم!
این کتاب قرض داده میشود!
6- Eternal Light – Paul J.Mc Auley
این کتاب هم در کنار کتاب بالایی خریداری شد و هیچوقت هم آغاز نشد! چه برسه بخواد به وسط و احیانا به پایان برسه.
این کتاب هم قرضیده میشود.
7- لبه بنیاد کهکشانی – آیزاک آسیموف – پیمان اسماعیلیان خامنه
من واقعا از این یکی اعلام شرمندگی و روسیاهی میکنم! گناه بزرگیه که یک آسیموف پرست در خوندن بنیاد غفلت بورزه! اما دیگه مثل قدیمها نمیتونم علمی تخیلی بجوم! تغییر جهت به فانتزی دادهام! حاضرم شونصد تا فانتزی درپیت انگلیسی بخونم، ولی علمی تخیلی خفن فارسی برندارم!
من شرمنده!
قول میدم سعیام رو بکنم که این و باقی بنیادها رو دوره کنم!
8- فاوست – یوهان ولفگانگ فون گوته – م.ا بهآذین
نمایشنامه است، و برای سلیقهی من بسیار ثقیل! به زودی به صاحب اصلیاش تحویل داده خواهد شد!
9- پردهی نئی – بهرام بیضایی
باز هم نمایشنامه است! این هم به صاحب بیضایی دوستش برگردانده خواهد شد!
من رسما بعنوان کسی که خودش را یک کتاب خوان تیر میداند از اعمال شنیع خود اظهار پشیمانی نموده و قول میدهم از این به بعد انسان خوبی باشم!!
فردا قراره کتابهای کتابخونه رو که باید پونزدهم تحویل میدادم، ببرم پس بدم. این بار از عضویت محروم خواهم شد! کی میگه من کتاب خوان تیر هستم؟!!
اگر من هم بتونم بگم کسی دعوته، باید بگم هر کسی که حس میکنه مرور کتابهای نخوندهاش باعث میشه اونها رو بخونه، دعوته!
کتابخوان باشید!
(به شرطی که کتابهاتون رو بدون تاخیر تحویل کتابخانه بدهید!)
من بلاخره کوری ساراماگو رو خوندم! خیلی کیف داد! چون به سنت دیرین، خوراک یک شبم بود و خوندنش به درازا نکشید! و لذت بردم! چون کوری واقعا همانقدر که دست همه بود و به نظر میرسید همه کوری خوان شدهاند (!) چسبید و نشان داد، همه باید هم کوری خوان بشوند!
مسئله عجیبی که این وسط رخ داد، این بود که من مدتی است دست و پا میزنم تا "برج" از جی.جی بالارد رو تموم کنم و نمیشه! و مسئله اینه که تم هر دوی این کتابها یکیه. گرچه جهان بینیشون کاملا متفاوته.
کوری به قول خود ساراماگو میخواست کوری عقل و ضمیر ما رو نشون بده. بحرانهایی که حالا این وسط برای کور شدهها پیش اومد میخواست درصد و میزان همین کوری عقل و ضمیر رو نشون بده. کورهایی که میبینند و کور هستند.
اما برج بالارد، فقط میخواد رفتار انسانها توی بحران رو تجزیه و تحلیل کنه؛ اون هم بدون اینکه پشتوانهای قوی برای بوجود اومدن این بحران داشته باشه. بحرانی که بالارد بوجود میاره، بدون سر و تهه. من اصلا نمیتونم بفهمم چرا انسانها باید خودشون با دست خودشون همچین بلایی سر خودشون بیارن.
فرض کنید شما توی یه مجتمع مسکونی عظیم و هزار واحدی زندگی میکنید که غذایی برای خوردن ندارید، آب قطعه، برق قطعه، و ساکنین حداقل هشتصد تا از واحدهای دیگه با شما دشمن هستند و دشمنیشون اونقدر شدید هست که اگر تنهایی سر و کلهتون طرف محدودهشون پیدا شد، از کشتن هم باکی نداشته باشند. خوب توی همچین وضعیتی چیکار میکنید؟ سعی نمیکنید فرار کنید؟ حالا دشمنی به جهنم، نیازهای اولیهتون که به خطر افتاده چیه؟ نه چیزی برای خوردن هست و نه چیزی برای نوشیدن، و به دلیل قطع آب وضعیت نظافت فاجعه است.
بالارد غیر ممکنترین راه حل رو اعلام میکنه. ساکنین این مجتمع، تمامی ساکنین هزار واحد مسکونی، که به ترتیب طبقات واحدهاشون به سه دسته طبقات پایینی، میانی و بالایی تقسیم شدهاند، با وجود تمامی این مشکلات تصمیم میگیرند بمونند و با هم بجنگند! جنگ چی کشک چی، والا من هم سر در نیاوردم!
اما کوری ساراماگو از جنس دیگهایه. مردم کور میشن. به همین راحتی. هیچ دلیل منطقی و روشنی هم واسه این بیماری همه گیر که عاقبت تمامی ساکنین یه کشور رو درگیر میکنه وجود نداره. آقا جان اصلا از آسمون اومده! زمانهای قدیم هم اگه وبا میاومد طاعون میاومد، میگفتند موجودات خبیث باعث این بیماریها میشن!!
خلاصه. به هر حال این اتفاق افتاده. و حالا کورها از جامعه رونده شدهاند، توی وضعیت بحرانی قرار دارند، چشمشون جایی رو نمیبینه و همین شده براشون دستاویز که دیگه ملاحظه خیلی چیزها رو نکنند، و کلا وضعشون فاجعه انسانیه! (همینی که این روزها تو تلوزیون ميگه داره تو فلسطین اتفاق میافته!)
حالا بحران قابل درکه. مردم دارن سر غذا دعوا میکنند. سر جای خواب. سر آب. و تمامی خصوصیات بد انسانی مجال نمایش پیدا کردهاند. اینجا کمترین چیزی که ارزش داره، جون آدمیزاده! آدمها خودشون میدونند توی دردسر گیر کردهاند. دنبال راه فرار هم میگردند، اما راه فراری وجود نداره! مثل "برج" بالارد نیست که مردم خودشون از اینکه تو بحران گیر کردهاند لذت ببرند! خودشون ببرند، بدوزند، بکشند، دفن کنند، و نذارند چیزی به بیرون برج درز کنه! آدمهای برج بالارد سادیسمی و مازوخیسمی هستند! از رنج خودشون و دیگران لذت میبرند و به هیچ قیمتی حاضر نیستن اون رو از دست بدن! توی کثافت غلط میزنند و خوششون میاد!
کوری کتاب نابی بود. اونقدر تیکه داشت که آدم رو به این فکر بندازه که این کوری واقعا همین کوری که میگیم و میشنویم نیست. پر از انتقاد به اخلاقهای پست انسانی بود. البته نمیاومد بگه این کار بده و این کار خوب! نه! راوی داستانهای ساراماگو همیشه بی طرفترین موضع ممکنه رو انتخاب میکنه. اما قهرمان کوری که شاید زن دکتر باشه که هیچوقت کور نشد، رفتارش طوری بود که واسه خوبی و بدی مد نظر نویسنده مرز میذاشت.
زن دکتر دست به قتل زد و رییس باج بگیرهای کور رو کشت. این کارش درست بود. پس کار باج بگیرها غلط بوده. زن دکتر آب آورد و جنازه زن هم بخشش رو شست، زن دکتر جنازهها رو دفن کرد، زن دکتر غذا رو عادلانه تقسیم کرد، زن دکتر از اون پسربچه با چشمهای چپ مواظبت کرد، زن دکتر فکر حمله به باج بگیرها رو غیرمستقیم به کله بقیه انداخت، زن دکتر غذا پیدا کرد، زن دکتر لباس پیدا کرد، زن دکتر زیر بارون خودش رو شست تا بقیه هم خودشون رو بشورند، زن دکتر ... آدم خوبهی ماجرا بود.
کوری رو بخونید. اگر احتیاج به ملغمهای از احساس و واقعیت دارید، اگر دلتون کتابی میخواد که فرق داشته باشه، اگر میخواین این شک به دل خودتون بیفته که اگر تو همین معرکه گیر میکردید، شاید وضعتون از آدمهای این کتاب بهتر نمیشد، کوری رو بخونید.
ولی برج بالارد رو نخونید! حالا دلتون هم خواست بخونید! ولی من که بعد از دو سه ماه هنوز نتونستم تمومش کنم! و کوری بیشتر من رو مصمم کرد که کاملا بی خیالش بشم!
کوری بخونید! حداقل اینقدر واسه انتخاب هیئت داوری نوبل ارزش قایل باشید!
مدتی بود که دنبال یه کتاب شعر از "راینر ماریا ریلکه" می گشتم. در واقع من از وقتی که یه تیکه از اشعارش رو به انگلیسی خوندم که بعنوان مطلبی توی یه کار گرافیستی استفاده شده بود، خیلی زیاد از لحنش و انتخاب کلماتش خوشم اومد و دنبالش گشتم. اتفاقا یکی از کتاب های شعرش رو به انگلیسی از اینترنت دانلود کردم ... ولی خوب، یکی از کیف های شعر خوندن به اینه که کتاب رو بگیری دستت، نفس بکشی و بوی کاغذ ببلعی، بعد توی تاریک و روشن واسه خودت اشعار رو زمزمه کنی و به به و چه چه کنی!
همه اینها مقدمه ای بود واسه اینکه بگم من این کتاب رو عاقبت خریدم و اون هم در پی یک اتفاق خوب. یعنی من اصلا قصد خریدن کتاب نداشتم و تصمیم نداشتم برم شهرکتاب (چون وقتی رفتم توی شهرکتاب، بیرون کشیدنم از اونجا کار حضرت فیله!). اما خوب، جور شد و رفتم و عجیب که چند تایی کتاب شعر خریدم! من و شعر؟ چه عجیب!
راینر ماریا ریلکه شاعری از چکسلواکی سابق است که در 1875 در پراگ، متولد شد و در 1926 در سوئیس درگذشت. اشعارش فوق العاده لطیف و با احساس هستند و حتی وقتی به زبون دیگه ای ترجمه میشن، باز هم لطافت کلامش به خوبی احساس میشه.

اگر که تنها یک بار سکوتی به تمامی رخ نماید
اگر که اتفاق و تقریب
خاموش گردد و خندهء همسایگی؛
و همهمه حس هایم
چندان مانعم نشوند در بیداری
می توانم در اندیشه ای هزار لا
تا کرانه ات به تو بیندیشم و
مالکت شوم – تنها به درازنای تبسمی
تا پیشکشت کنم همه زندگی را
به نشان سپاس
این کتاب که الان دست منه، ترجمه گزیده هایی از کتاب های "کتاب ساعات" و "روایت عشق و مرگ" از راینر ماریا ریلکه است، و چاپ دوم هم هستش.
برای تلطیف احساسات بسیار مفید می باشد! بلاخره آدمیزاد باید زمانی دست از چرخیدن در زندگی انسان ها، هر چقدر هم که غیرواقعی و داستانی باشند بردارد و شعر بخواند!
پ.ن: با کتاب های شعری بیشتری بر میگردم.
پ.ن2: دوستهای خوبی که من توی لینکدونی وبلاگشون هستم، باید تا الان متوجه شده باشند که من اسم وبلاگم رو تغییر داده ام. خوشحال میشم شما هم اسم قدیمی رو اگر وقت کردید، عوض کنید. مرسی
خوابم میاد، حالم خوب نیست، دچار افسردگی و یاس فلسفی شده ام، تو دلم دارند رخت و لباس می شورند، و در کل همین چند لحظه دیگه است که رو به قبله دراز بکشم! ولی تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم، اینه که بیام بگم کتاب! کتاب! و باز هم تا آخرین نفس ... کتاب!
همه نام ها از ژوزه ساراماگو (بچه های محل بهش میگن خوزه!). یکی از بهترین کتاب هایی که بعد از مدت ها نصیبم شد بخونم. یکی از کتاب هایی که دقیقا از صفحه اول که شروع کردم به خوندن، فهمیدم اینی که تو دستمه با باقی کتاب ها فرق داره. شاهکاره ... و یکی از معدود کتاب هایی که هنوز تموم نشده از دستم رفت!
شاید میزان علاقه زیاد من به این کتاب، از اونجایی ناشی میشه که نثرش برام خیلی دلنشین بود. اصولا من همیشه عاشق چنین نثری بوده ام: خودمونی و پر طول و تفصیل که کلی برات مقدمه چینی میکنه، حالات و احساسات، گفتگوها، فکر و خیال ها و مناظر و اشیا رو با باریک بین ترین روش ممکن بازگو میکنه!
تا بحال تجربه ساراماگو خوانی نداشته ام. یعنی اینهمه ملت "کوری" و "بینایی" تو بغلشون بود و توی تاکسی و اتوبوس باهاش ویراژ میرفتن و اصولا یه مدت، گرفتن کتاب "کوری" در بغل تبدیل به مد روی لباس شده بود، با این وجود تا رسیدن این "همه نام ها" سراغش نرفته بودم. واسه کتاب خونی بد دوره زمونه ای شده ... ادبیات خز شده! یعنی هر کتابی که بیشتر می بینی، باید احتمال بدی که خیلی خز و خیله! واسه همین من دنبال این ژوزه ساراماگو جان نمی رفتم.
اما بلاخره نصیب شد. و خوب شد که نصیب شد! گرچه هنوز تصمیم ندارم برم سراغ کوری!
در یک ماراتن کتابخونی با خودم به سر میبرم. کتاب های فانتزی انگلیسی رو زورچپون می کنم تو موبایل و وقت و بی وقت، حسابی از خجالت چشم های بابا قوری خودم در میام! حداقل وقتی که روش گذاشتم، این بود که یه شب از هشت تا چهار صبح داشتم تو موبایل کتاب می خوندم و عاقبت دلم به حال شارژ موبایل بدبخت سوخت! تجربه شیرینیه. حداقل قدر کتاب کاغذی واسه آدم بیشتر میشه!
جدیدا از روی پل کریمخان که رد میشم و کتابفروشی های زیر پل رو می بینم، به این نتیجه رسیده ام که چند تا کتاب روی هم بالش خوب و گرم و نرمی رو تشکیل میده! فقط هنوز به مدلی از کتابچینی دست پیدا نکرده ام که با کتاب بتونم پتو هم بسازم!
پ.ن: من پشیمونم چرا در زمان انتخاب رشته دانشگاه، کتابداری رو انتخاب نکرده ام. چند سال از عمرم رو بدم تا برگردم و انتخابش کنم؟
پ.ن2: این که نشد معرفی کتاب؟ خوب نشد که نشد! به تو چه؟ به من چه؟
شکی نیست که معرفی کتاب کار خوب و نیک و پسندیده و مثبتی است که پرستیژ بسیار بالایی هم داره!! یعنی کسی که کتاب معرفی میکنه، اولا میخواد اعلام بکنه خیلی بیشتر از قشر عادی کتاب میخونه که قادره کتاب معرفی کنه، دوم میخواد بگه علاوه بر کتاب های زیادی که میخونه، یه درک و فهم دیگه ای نسبت به کتاب هایی که خونده به دست میاره و بابت همین تو معرفی کتاب میتونه موفق باشه.
مطلب خیلی ساده است و هر کس که همین هوا بهش دست داده باشه (همین که خیلی بافهم و کمالاته و دیدش متفاوت از دید عادیه!) میتونه دست به این کار بزنه و به انواع و اقسام روش ها کتاب معرفی کنه.
اما یه چیز رو نباید فراموش کرد. هدف اصلی از معرفی کتاب چیه؟ اینکه منی که دارم معرفی کتاب می کنم، اعلام کنم ایهاالناس دماغتون بسوزه که من این کتاب رو خوندم، یا نه، اینه که بگم ملت، این کتاب رو که شاید شما نخونده باشید من خوندم و بهتون پیشنهاد میدهم شما هم همین کار رو بکنید؟
واضح و مبرهنه که حرکت دوم! (کسی که ته دلش میگه حرکت اول هم بد نیست، خوب راست میگه. ولی مسئله اینه که انگیزه اش اگر اولی باشه، خیلی زود سوختش ته میکشه و میزنه تو جاده خاکی. چون بلاخره به یه جایی میرسه که قریب به اتفاق ملت می فهمند که ایشون بسیار کتاب خون تشریف دارند! کما اینکه راه های بهتری برای اعلام باکلاس و فهمیده و روشنفکر بودن هم وجود داره!!)
ولی برسیم به حرکت دوم که خیلی ایثارگرایانه، فداکارانه و مثبت نمایانه تره!!
فرض بگیریم من کتاب X رو خونده ام و از اونجا که از خوندن این کتاب خیلی کیف کردم و خیلی بهم مزه داده، با خودم میگم چطوره به فلانی بگم اون هم این کتاب رو بخونه که حیفه از دستش بده.
چطوری بگم؟
بگی هی فلانی، کتاب X رو بخون که خیلی باحاله؟
شاید در طیف کوچیک، اثر گذار باشه (مخصوصا اگر فلانی رفیقم باشه و من علاوه بر پیشنهاد خوندن کتاب، خود کتاب X رو هم چاشنی اش کنم و قرض بدم!)، ولی مسئله اینه که اگر میخوام به کسی که تا بحال ندیده ام و نمی شناسم و سلیقه اون فرد در کتاب خوندن رو نمی شناسم بگم کتاب X خیلی کتاب خوبیه، مسئله پیچیده میشه.
تا اینجا کار پیشنهاد کتاب X بود. ولی حالا میخوام X رو معرفی کنم تا یه نفر دیگه بدونه کتاب خوبی تو عالم هست که به خوندنش بیارزه و اگر رفت دنبال کتابی برای خوندن، X رو تو فهرستش لحاظ کرده باشه.
مسئله جایی سخت میشه که بدونیم بین معرفی کتاب و تعریف کتاب یه فاصله عظیم وجود داره، و معرفی X این نیست که بشینی از "ب" بسم الله اول تا ISBN پشت جلد رو تعریف کنی و بگی این بود معرفی من!
اما اگر نخوای این کار رو بکنی هم، کارت سخته! یعنی هم باید بگی کتاب خوبه، هم خوبی هاش رو طوری نگی که مزه اش نپره! مثلا وقتی دوستتون رفته سینما و میاد میگه عجب فیلم معرکه ای بود! چه فیلم باحالی بود! و بعد میشینه سیر تا پیاز ماجرای فیلم رو تعریف میکنه، با وجود تمام تعریف های دوستتون از باحال بودن فیلم، چون ماجرای اون رو فهمیدید باز هم میلتون میکشه برید پول بدید فیلم رو خودتون ببینید؟ نه اینکه همه این کار رو نکنند ها. ولی درصد عظیمی میگن ما که ماجراش رو میدونیم، دیگه واسه چی پول بدیم؟ حتی در برخی موارد، ماجرای فیلم رو برای یکی دیگه تعریف می کنند به اسم اینکه این فیلم رو تو سینما دیده اند. (اگر جای فیلم رو با کتاب عوض کنید، به عمق فاجعه ای پی می برید که واقعا روان فرسا است!)
برای اینکه باز یه ته انگیزه ای ته دل خواننده معرفی کتابت جا بذاری که حداقل 50 درصد جا برای خوندن اون کتاب بذاره، باید طوری معرفی کنی که مخاطبت یه طورایی تشنه تا لب دریا بره و برگرده! یعنی هم مشتاق به دونستن ماجرا و محتویات کتابش کنی، هم اینکه هیچی لو ندی که اون اشتیاق باعث بشه بره دنبال کتاب! انصاف بدید کار سختیه!
چطور میشه یه نفر رو به خوندن X علاقمند کرد، در حالی که نمیدونه چیه؟
بحث سلایق کار رو پیچیده تر میکنه. شاید یه نفر اولویت کتاب خونیش، مطالبی درباره تاریخ باشه. ولی حالا من میخوام یه کتاب علمی رو بهش پیشنهاد بدم، اگر از تمام خوبی هاش بگم، که صد در صد مخاطب فراری میشه! چون اولا نمیخواد یه معرفی کتاب علمی بخونه(!)، هم اینکه اگر هم بخونه همون براش کفایت میکنه و چه بسا ذخیره اطلاعات علمی یه سالش با همون معرفی کتاب برطرف بشه!
شاید اعلام کردن اینکه این مبحث علمی این روزها خیلی داغه و همه دارند در موردش حرف می زنند، راه بهتری باشه. اما امان از این مباحث داغ که حق باقی مطالب رو از بین میبرن!! توی معرفی کتاب هم همینه. یا باید کتابی از "کافکا" و "کوئیلو" و "میلان کوندرا" و "مارکز" معرفی کنی که ملت خوششون بیاد برن بخونن، یا اگر از یه نویسنده بی نام و نشون معرفی کردی، راهی نداری جز اینکه برای جلب نظر ملت، گوشه هایی از داستانش رو لو بدی!
بحث بسیار است! اما در کنار این مصیبت نامه معرفی کتاب، حرف دیگه ام اینه که، حس نمی کنید ادبیات شهرت زده شده؟ یعنی شما اینطوری نیستید؟ اینطوری که وقتی رفتید کتابفروشی، بجای نگاه به اسم کتاب ها، اول به اسم نویسنده ها نگاه کنید؟ بگید که حداقل شما اینطور نیستید!!
پ.ن: دارم کتابی میخونم که جون میده برای معرفی. اما همین مسئله که چطوری اون رو معرفی کنم که هم خواننده پیدا کنه، هم ماجراش لو نره، مغزم رو توی چرخه ای انداخت که حاصلش رو در بالا مشاهده می فرمایید!
پ.ن2: نظرگیری که در زیر لینک های پیوند مشاهده می کنید، تقریبا به مطلب بالا ارتباط پیدا می کنه. از رای دادن دریغ نکنید که برای درست کردن این نظرگیری خون دل خوردم!! (صنعت غلو!)
پ.ن3: تجربیات به من میگن مصرف پفیلا (... فیل) در بالا بردن راندمان کتاب خوانی بسیار موثر است. لطفا یک بار امتحان بفرمایید!
جبر خطی، اولین درس - باتاچاریا
جبر خطی - ری کنزی، کنت هافمن
جبر خطی - سیمور لیپشوتس
جبر خطی - آن ماری تروپر
حساب دیفرانسیل و انتگرال - کتاب عام - ریچارد سیلورمن - ترجیحا جلد سوم
نپرسید چرا!
فقط اگر کتاب جبر خطی دیگه ای سراغ داشتید به من خبر بدید که خدا رحمت نکناد چهار نویسنده بالایی رو که تو کتاب های اندازه سنگ قبرشون، خبری از ماتریس الحاقی نیست!
* خداوند سازنده و مخترع موبایل را رحمت کناد که اگر نبود این اختراع سازنده و مفید و البته کوچک و در اغلب مواقع نادیدنی اش، سر کلاس های درس معلوم نبود چطوری باید زیرزیرکی کتاب بخونم!
" قصههای از نظر سیاسی بی ضرر"، کتاب فوق العاده کوچکی از جیمز فین گارنر است. کتابی حاوی ده افسانه (در نسخه اصلی سیزده افسانه بوده که در ترجمه سه داستان به دلایلی حذف شدهاند)، که شاید همه برای هزار بار شنیده باشند!
شنل قرمزی، راپونزل، لباس تازه امپراتور، سه خوک کوچولو، رامپل استیلت اسکین، سه بز با وجدان، سیندرلا، جوجه کوچولو، جک و لوبیای سحرآمیز، نی زن شهر هاملین.
حالا سوال اینه که چرا باید این افسانههای دیگه تکراری شده رو برای بار هزار و یکم خوند؟! (البته روشنه که افسانه جزیی از فرهنگه و هیچ وقت نباید انگ تکراری بودن رو بهش چسبوند! شنیده شده، به گوش خورده، و اینکه ای بابا! من که قبلا این رو خونده بودم شاید مناسبتر باشه!)

برای چرایی خوندن این کتاب به پیش گفتاری با عنوان "جیمز فین گارنر و واژگان دوپهلو" سر میزنیم:
" ... جریان ورود واژگان دو پهلو به زبان انگلیسی از اوایل دههی هفتاد در آمریکا پا گرفت و طیفهای وسیع جامعه، هر کدام با هدف خاصی از آن استفاده کردند. مثلا دولت آمریکا انفجار هستهای یکی از نیروگاههایش را با نام "پاشیدگی انرژی" گزارش کرد تا مردم متوجه خطر عظیم چنین بی احتیاطی نشوند و یکی از صاحبان صنایع، برای اینکه زهر تصمیم مهمش در مورد بیکار کردن 5000 کارگر را بگیرد، از آن با عنوان "برنامهی ارتقا خق انتخاب شغل" یاد کرد. وکلا و حسابداران مالیاتی هم از این قافله عقب نماندند و برای پیچیده نشان دادن مسایل کاری خود، از واژگان دو پهلو استفادههای جالبی به عمل آوردند. مثلا سرقت اتومبیل مردم را "تقویض ناخواستهی مالکیت" نامیدند.
... در اوایل دههی 90 میلادی گروهی از روانشناسان اعلام کردند قصد دارند داستانهای کلاسیک کودکان را بازنویسی کرده و آنها را با موازین اخلاقی امروزی وفق دهند. قرار شد در این داستانها، هر گونه نشانهی تبعیض نژادی و جنسی حذف شود و داستانها با معیارهای صاحب نظران تربیتی تطابق پیدا کند.
جیمز فین گارنر، طنزپرداز جوان آمریکایی با شنیدن این خبر به وحشت افتاد. بنابراین پیش دستی کرد و 13 تا از مشهورترین افسانههای برادارن گریم را بازنویسی کرده و از نظر اخلاقی و سیاسی بازنویسی کرد. گارنر در این راه، به طریقهی بسیار زیبایی از "واژگان دو پهلو" استفاده کرد. مثلا به جای کوتوله از کلمات "از نظر طولی محروم" یا "دارای طول غیر استاندارد" استفاده کرد. علاوه بر کلمات، موضوع داستانها هم امروزی شدهاند.
این کتاب در سال 1994 با عنوان "داستانهایی از نظر سیاسی بی ضرر" به چاپ رسید و استقبال فوق العادهای هم از آن صورت گرفت ... "
خوب، تا الان تقریبا روشن شده با چی طرف هستیم.
افسانههای شنیده شده، منتهی در حالی که موضوعاتشون امروزی شدهاند و کلمات دو پهلو، با استفاده از طنز لا به لای اونها بافته شدها. برای درک بهتر به مثالهای زیر نگاهی بیندازید:
... شنل قرمزی گفت:" من این عبارت مرد سالارانهی تو را توهین بزرگی به خودم میدانم. اما از آنجایی که میدانم ناراحتی تو بخاطر رانده شدن از جامعهی انسانی باعث شده جهان بینی کاملا مخصوص به خودت را پیدا کنی، حرفهایت را به دل نمیگیرم. حالا لطفا کنار برو من میخواهم بروم."
شنل قرمزی به راه خود در جادهی اصلی ادامه داد. اما از آنجایی که مطرود از جامعه بودن باعث شده بود آقا گرگه دیگر خود را تابع بردهوار تفکر غربی نداند، راه میانبری را برای خانهی مادربزرگ انتخاب کرد. رفت توی خانهی مادربزرگ و او را خورد. کاری که برای جانور گوشتخواری مثل او کاملا توجیه پذیر بود. بعد بدون اینکه ذرهای مقید به ارزشهای سنتی پوشش مذکرانه و مونثانه نشان دهد، لباس مادربزرگ را به تن کرد و خزید در رختخواب او ... /شنل قرمزی
... پشت در خانهی چوبی گرگ دوباره صدایش را گذاشت روی سرش:" خوک کوچولوها در را باز کنید بگذارید بیایم تو."
خوکها جوابش را دادند:" گورت را گم کن ای جانور درنده. ای امپریالیست، ستمگر!" ... /سه خوک کوچولو
... مرد با صدای جیغ غیر استانداردی گفت:" ای وای ... آخه ... آخه ... آخه ... تو چطور توانستی اسم من را حدس بزنی؟"
اسمرالدا جواب داد:" برای اینکه هنوز هم پلاک مخصوص سمینار تفویض اختیار به مردان کوتاه قد که اسمت روی آن است، روی یقهی کتت جا مانده." ... /رامپل استیلت اسکین
... " سلام سیندرلا. من فرشتهی نجات توام. یا اگر ترجیح میدهی، منجی اختصاصی تو. خوب مثل اینکه تو هم دلت میخواهد بروی جشن؟ تو هم واقعا میخواهی خودت را مطابق معیارهای زیبایی از نظر مذکرها آرایش کنی؟ بدن خودت را بکنی توی لباس بسیار تنگ که گردش خونت را مختل کنی؟ پاهایت را بکنی توی کفش پاشنه بلند که سیستم استخوان بندیات را خراب کنی؟ صورتت را با مواد شیمیایی که روی حیوانات غیر انسانی آزمایش شده رنگ کنی؟"
سیندرلا بلافاصله گفت:" البته. حتما میخواهم." ... /سیندرلا
... پیرمرد گفت:" اما تو با این کارت فرهنگ استفاده از گوشت گاو را تقویت میکنی و پیآمدهای منفی صنعت دامپروری را در محیط زیست و مشکلاتی را که مصرف گوشت میتواند بوجود بیاورد نادیده میگیری." ... /جک و لوبیای سحرآمیز
هوم. خوب، اینها گوشههایی از چند تا داستانهای این کتاب بودند که استفاده از واژگان دو پهلو، طنز و به روز آوری اونها با معیارهای امروزی، در اونها کاملا نمایانه.
کتاب خیلی کوچیک و جمع و جوره و فقط 60 صفحه داره. یکی از نکات جالبش، پیشگفتار خود جیمز فین گارنره. مترجم این کتاب، احمد پوری بصورت ای-میل از خود نویسنده اجازهی ترجمهی کتابش رو گرفته و نویسنده هم بعد از دریافت چند نسخه از کتاب فارسی، نامهای برای مترجم فرستاده که گوشههایی از این نامه تو پیشگفتار اومده. جالبه بدونید نسخههای فارسی این کتاب دقیقا روز 11 سپتامبر 2001 به دست نویسنده رسیدهاند. نویسندهای که بعد از دیدن سقوط برجهای دوقلوی تجارت جهانی، اصلا نمیدونسته باید بستهای که از ایران رسیده رو باز کنه یا نه!!
پیشنهاد خوندن میدم. یه طورایی، هر طور که خودتون دوست دارید، کتاب خون باشید!!
شاید ... در باب دادا و سورئالیسم
خوب، داد چه بود و چه کرد؟
دادا بی برو برگرد، حاصل شوک روانی حاصل از جنگ جهانی اول بود. مردم جهان هنوز جوون بودند و به جنگ جهانی عادت نداشتند! بنابراین یهو از دام امید و هدفداری به پوچی و انکار و مرگ بر هنر(!) رسیدند. جوونهایی که به جنگ فرستاده میشدند تحت تاثیر کشتارها و تروریسم و ویرانگری که در اون حد بی سابقه بود (یعنی جهان تا بحال همچین تجربهای نداشت!) زدن به عصیان و گفتن هیچ چیزی ثابت و با دوام نیست و هیچ چیز تو زندگی، پایدار نیست.
تریستان تزارا، پدر این نوزاد عجیب و غریب و در عین حال جدید و شگفت انگیز، تو سال ۱۹۱۶ یه سری افراد مثل مارسل یانکو، ریچارد هوئلزبنک، هانس آرپ و بقیه رو توی زوریخ دور هم جمع کرد و "دادا" رو بنیان گذاشت. ولی اصل ماجرا وقتی بود که پای دادائیسم به پاریس باز شد ...
دادائیسم در فرانسه، به آغوش باز آندره برتون، لویی آراگون، فیلیپ سوپو و پل الوار که انگار خودشون در پی ساختن همچین چیزی بودن ولی دست دست میکردند پرید و مورد استقبال جانانه قرار گرفت!
یکی از بیانیههای دادائیستها:
" دیگر نه نقاشها را میخواهیم، نه ادیبان را، نه موسیقی دانها را، نه مجسمه سازها را، نه مذاهب را، نه جمهوری خواهان را، نه سلطنت طلبان را، نه امپریالیستها را، نه آنارشیستها را، نه سوسیالیستها را، نه بلشویکها را، نه سیاستمداران را، نه پروتستانها را، نه دموکراتها را، نه ارتشها را، نه پلیسها را، نه وطنها را؛ دیگر از همهی این حماقتها به تنگ آمدهایم، دیگر هیچ، هیچ، هیچ، هیچ، هیچ، هیچ."
کاملا روشنه که حرف دادائیستها در یک کلام مرگ بر هنر کلاسیک و معاصر و درود بر هر چیز عجیب و غریبی که تا بحال وجود نداشته، با ته مایهی اینکه ما عاقبت هیچیم(!) هست!
ولی عمر این مکتب خیلی کوتاه بود! تو سال ۱۹۲۳ آندره برتون، پل الوار و لویی آراگون که چشم و چراغش بودند کنار کشیدند و پنبه دادائیسم به همین راحتی زده شد! این مکتب تو ۱۹۲۴ کاملا نابود شد. ولی مهم، اثرش بود که هنوز وجود داشت؛ اینکه هنرمند باید گذشته و رسم و رسوم قدیمی رو دور بریزه (همون هنر کلاسیک) و گاهی اوقات، عادات اجتماعی و اخلاقیات رو به مبارزه بطلبه! و از همین اثر بود که افراد جدا شده از دادا، در حالی که هنوز انقلابی بودند دوباره دور هم جمع شدند و فرزند خلف دادائیسم، سورئالیسم را به دنیا آوردند!
(خدایی دادائیسم خودش چرند بود مخصوصا تو حیطه نقاشی! یعنی چرند بود که یعنی واقعا با مفاهیم کلاسیک بعد و قبل از خودش نمیخونه. برای اینکه یه نمونهاش رو ببینید، دنبال آثار مارسل دوشان باشید.)
و اما سورئالیسم ...
در گیر و دار رو به زوال رفتن دادائیسم، اولین جرقه سورئالیسم تو سال ۱۹۱۹ به ذهن آندره برتون زد. واژه سورئالیسم هم اولین بار تو نمایشنامهای نوشتهی گیوم آپولیز ظاهر شد که خود نمایشنامه پوچگرا بود. آندره برتون هم با استفاده از همین اسم، به همراه لویی آراگون و پل الوار اولین مانیفست این حزب رو انتشار داد و رسما پایه گذاریش کرد.
بطور کلی هنرمند سورئالیست هدف نهاییاش اینه که واقعیت ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهش رو بصورت واقعیت جدیدی نشون بده. یعنی واقعیت و رویا رو به هم ببافه و از حاصل اون، "واقعیت برتر از واقعیت" بسازه. سورئالیسم برخورد بین قدرتهای روح و شرایط زندگی است و هنرمند سورئالیست امید داره که چهرهی زندگی رو با اثر خودش تغییر بده.
آندره برتون در اولین بیانیه سورئالیسم گفت:
" انسان موجود خیالبافی است. اما امروزه دیگر نمیتواند تخیلات خود را آزاد بگذارد و حال آنکه زبان برای این به انسان داده شده است که از آن استفادهی سورئالیستی بکند و زبان را آئینه و بیانگر فرا واقعیت کند."
چیزی که شاید مهم و قابل توجه باشه، علاقه به روشهای روانکاوی فروید در اولین هنرمندان بنیانگذار سورئالیسمه. خود آندره برتون اولین بار، قبل از پایه گذاری این مکتب، ایدهی اولیه اون اینطور به ذهنش رسید که اشعاری رو به روش "نگارش خودکار" که فروید توصیف کرده بود نوشت و جرقهی سورئالیسم به ذهنش زد.
برخی از هنرمندان سورئال، مثلا روبر دسنوس، اصولا هنگام شعر گفتن به خلسه فرو میرفتن! همینجاست که قضیه اون ضمیر ناخودآگاه روشن میشه.
خلاصه، عاقبت روسای سورئالیسم یه مدت زدن تو خط کمونیستها، یه مدت جیره خور اونها بودن، یه مدت قهر کردن، یه مدت آشتی! دیگه بقیهاش مهم نیست!
من گورکنها را صدا میزنم
خوب. این چه کتابیه؟ کتابی که کسی به اسم "احسان لامع" اشعار چهار تا سورئالیست تیر (همون خفن!) یعنی "پل الوار، لویی آراگون، آندره برتون و روبر دسنوس" رو جمع آوری و ترجمه کرده. جالبه بدونید این کتاب خیلی باریکه! ۱۱۱ صفحه ولی خیلی کوچیک و جمع و جور. با اینکه حجمش خیلی کم به نظر میاد، ولی مقدمهای فوق العاده در باب دادائیسم و سورئالیسم داره (که من تو قسمت بالا خیلی بهش دستبرد زدم! ولی از جاهای دیگه هم دزدی کردم!) و در مورد هر چهار نفر، یه زندگینامهی جمع و جور ارائه داده و ۳۵ تا شعر هم از اونها آورده. شعرها هم خوب سورئالیستی هستند دیگه! و خیلی هم عجیب و غریب نیست! حتی شعرهای دسنوس هم که گفته تو خلسه میسروده(!) خیلی من در آوردی و کشکی نیست و واقعا میشه توش یه قانون پیدا کرد.
این هم یه شعر از الوار:
اعتقاد
شب مرگش
کوتاهترین شب عمرش بود
در اندیشه دوباره زیستن میسوخت
دست خون آلودش از درد، عذابش میداد
سنگینی جسماش، مینالید از ناتوانی
سخت در هراس بود
ناگه بنا کرد به لبخند زدن
همدمی نداشت میان میلیونها کس
اندیشید که ازش انتقام میگیرند
و خورشید بخاطر او بالا میآید
یکی از ایرادات جزییاش، عدم رعایت علایم نگارشی و دستور زبانه که البته خیلی هم مشکلی ایجاد نمیکنه. خلاصه من شعر بالا رو خودم یه مقدار دستکاری کردم. چون بعضی بیتها فعلشون پایین بود! در اصل اینطوری بوده، ولی به زبون فارسی آدمیزادی نمیشد!
خلاصه که کتاب خوبیه و اگر به سورئالیست علاقمند باشید، خیلی به درد بخوره. قیمتش هم فقط و فقط ۱۵۰۰ تومنه! پس بخونید. لذت ببرید! و من سعی میکنم بیشتر کتاب بخونم!
من فعالم! کتاب خوانم! تنبلی به خرج نداده و نمیدهم!
اینها را بی حرف پیش، بخوانید. چیزی برای گفتن ندارم!
1- شوالیههای بدنام
2- وارکرافت؛ چاه جاودانگی
3- اروگان
4- سابریل
اگر بعد از خواندن اینها، بدجور دلتان اژدها خواست ... ربطی به من ندارد!
(هشدار میدهم! فقط فانتزیخورها به سمت این کتابها روند!)
باشد که هری پاتر هفت را به دست گیرم!
دو بخش: یکی کوبش! دیگری نوازش!

کوبش
خوب، بر خلاف کتابهایی که تا الان اینجا معرفی شده و همشون رو صد در صد تضمین میکردم که کسی از خوندنشون ضرر نمیکنه و حتی بعضیهاشون رو اگر نخونید ضرر خواهید کرد، باید بگم در مقابل " در قند هندوانه" مردم به دو دسته تقسیم میشوند:
۱- کسایی که نمیفهمندش و از این نفهمیدن خوششون نمیاد؛
۲- کسایی که نمیفهمندش و از این نفهمیدن لذت میبرند!
بی برو برگرد من تو دستهی اول قرار میگیرم. و اگر کسی ادعا میکنه که این کتاب رو فهمیده، ادعاش به درد خودش میخوره! من عقیدهام رو در مورد این دسته بندی عوض نمیکنم!
"در قند هندوانه" کتابی بود که من از لحظهی باز کردن جلدش تا زمانی که بستمش، یه کلمه هم نفهمیدم! البته نه اینکه به زبون میخی نوشته شده باشه! نه! ولی هیچ ارتباطی بین ماجراهاش نمیدیدم یا نمیتونستم خودم رو مجبور کنم که همچین ارتباطی رو از خودم اختراع کنم!
هزار و یک شخصیت رنگ و وارنگ تو این داستان وجود داشت که راوی اونها رو معرفی میکرد و خوب به همین دلیل، با چشم خودش اونها رو نگاه میکرد.
آدمهایی که خیلی در مورد خصوصیاتشون، کارهایی که کرده بودن و میکنند و غیره حرف میزد، ولی همگی شخصیتهای فرعی بودند. بذارید مثال بزنم:
اون پیرمردی که شبها با فانوس میره چراغهای دو طرف پل رو روشن میکنه، آیا وجودش لازم بود؟
الان جیغ طرفداران پست مدرن در میاد که بععععله! این حرکت اون (یعنی اینکه با سرعت لاک پشتی هر شب بره و چراغها رو روشن کنه) نشون از بینش عمیق نویسنده داره و یه طورایی نماده!
قبول! آدم حرف حساب رو قبول میکنه. ولی به شرط اینکه روشن کنید این حرکت نماد چیه؟ رودخونهای که استخوونهای آخرین ببر سخنگو توش ریخته و داره میپوسه؟ این کار ربطی به ببرها داره؟ ربطی به شکل چراغها داره؟ به سرعت کم پیرمرد ربط داره؟ به اون ماهی قزل آلای پیر ربط داره؟ به همگی اینها ربط داره؟ به هیچکدوم اینها ربط نداره؟ ...
دقیقا موقع خوندن کتاب، من همچین وضعیتی داشتم! هزار و یک سوال که اصلا و ابدا نمیشه گفت جوابش اینه یا اون!
و اما خود قند هندوانه! چرا قند هنداونه؟ چرا روغن بادمجون نباشه؟ چرا پوست بادوم نباشه؟ چرا هستهی زرد آلو نباشه؟ چرا تخم خربزه نباشه؟ آیا این قند هندوانه نماد چیزیه؟ نماد چیه؟ هندونه نماد چی میتونه باشه؟
ببرهایی که حرف میزنند و تو ریاضی به بچهای کمک میکنند که چند دقیقه قبل جلوی چشمش پدر و مادرش رو خوردهاند! من هر چی سعی کردم به خودم بقبولونم که خوب این ببرها خیلی با شخصیتند و فقط به اندازهی نیازشون آدم میخورند و اونقدر با شرافت هستند که یه بچه کوچیک رو نخورند و تازه تو ریاضی هم بهش کمک میکنند ... نشد که نشد! نمیدونم. مطمئنم معنی تمام اینها همینهایی بود که گفتم. ولی این یه تیکه اصلا خوب در نیومده بود.
اینکه چرا راوی اصرار داشت خودش رو به آدمهای کارخونهی قند هندوانه بچسبونه و یه طوری به خواننده بقبولونه که اصلا و ابدا ربطی به کارگاه فراموش شده و آدمهاش نداره، یا عمدا یا ناخودآگاه کاملا برعکس در اومده بود!
یعنی راوی در مقابل خودکشی مارگریت (که لحظه به لحظهاش هم با چشم خودش میبینه) کاملا بی احساس رفتار میکنه انگار از کارگاه فراموش شده و کسایی که یه طوری به اون مربوطند بدش میاد. ولی در عوض رفتارش طوریه که من احساس کردم کاملا به آدمهای کارخونهی قند هندوانه هم احساس تعلق نمیکنه. خیلی منفعل بود ... خیلی ... یه دوربین میذاشتند جای این راوی، دقیقا همین اتفاقها رو نشون میداد، حالا یه ذره کم و کاست که من میگم اون کم و کاستهاش بود و نبودشون یکی بود!
در کل اصلا از این کتاب لذت نبردم! ایمان راسخ آوردم که بعله، من یه امل کهنه پرستم!
نوازش
خوب آدم هیچوقت نباید از حق بگذره. درسته که من از کلیت این اثر لذت نبردم، اما چشمم رو که روی حقیقت نمیبندم. بعضی اوقات (درسته، فقط بعضی اوقات!) روایت داستان خیلی دلنشین میشد. مثلا جایی که راوی تعریف میکرد هر شب اون دختر فانوس به دست میاد از رودخونه آب ببره.
یا اونجایی که تابوتهای کف رودخونه رو توصیف میکنه و اینکه ماهیهای قزل آلا چقدر نسبت به مراسم دفن تابوتها تو کف رودخونه کنجکاون و خوششون میاد ببینند چطور همچین اتفاقی میافته.
نوازش بنده در همین جا تموم شد!
...
فعلا تو مود کتاب خوندن نیستم و احتمالا تا وقتی چیز دندون گیری دستم نیاد، اینجا بلوکه میشه!
در مورد این معرفی هرگونه گوجه و تخم مرغ از سوی طرفداران پست مدرنیسم و هورا و کف از طرف امل پرستان پذیراییم!
شب مادر ...
سلاخخانهی شماره ۵ رو خوندید؟ کتابیه در مورد جنگ جهانی دوم.
من از اوایل دوران کتاب خوندنم، به ماجراهای جنگ جهانی علاقهی فراوونی داشتم و همیشه تو انتخاب کتاب، انتخاب یه مطلب در مورد جنگ جهانی توی اولویتهام قرار میگرفت. انصافا کتابهای خوبی هم خوندم. از جمله "داستان یک انسان واقعی" که یه دفعه جدا باید براش یه مطلب بنویسم.
سلاخ خونهی شماره ۵ هم کتابیه در مورد جنگ جهانی دوم و داره سرگذشت یه افسر جز ارتش آمریکا تو واقعهی درسدن* رو تعریف میکنه.
ولی الان حرف "شب مادر" رو داریم میزنیم. شباهت شب مادر و سلاح خونه تو اینه که هر دو در مورد جنگ جهانی دوم و یه طورایی واقعهی درسدن هستند. اما تفاوت عمدهشون توی زاویهی دید و راویه. اگر تو سلاخخونه داستان در مورد یه آمریکایی و یه طورایی داره از جبههی متفقین داستان رو تعریف میکنه، توی شب مادر ما داستان زندگی هاوارد کمبل رو میخونیم که یه نازی درجه یک بوده و بخاطر جنایات جنگیش، هم ردیف رییس آشوییتس محکوم میشه.
تو نظر من، شب مادر از سلاخخونه هم تاثیر گذارتر و تلختر بود. همون واقعهی قبلی، این دفعه سردتر و جدیتر و سردرگم کنندهتر روایت شده بود. هاوارد کمبل جونیور، در حالیکه به انتظار محاکمه به جرم جنایت جنگی تو یه زندان اسرائیلی به سر میبره، در حال نوشتن خاطراتش و بعبارتی تعریف کردن اونها برای خواننده است.
اینکه همه چیز از کجا شروع شد ...

کمبل جونیور از ازدواج عمهاش با یه آلمانی میگه. اینکه برای ثابت کردن نداشتن قطرهای خون یهودی تو رگهاش، از استاندار درخواست یه گواهینامه میکنه و استاندار هم چنان گواهینامهی پر منگولهای تحویل میده که از عهدنامههای صلح هم پر زرق و برقتر بوده!
جونیور بعد از پایان جنگ جهانی اول و قبل از شروع دومی، در برلین زندگی میکنه. اونجا تبدیل به یه نمایشنامه نویس مشهور میشه و با یکی از بازیگران تئاتر به نام هلگا که از قضا دختر رییس پلیس شهر هم بوده ازدواج میکنه و وارد امر تبلیغ نازیسم در دنیا میشه.
اما اینجا ماجرا بعد از کمی جلو رفتن، دوباره به عقب بر میگرده. به ملاقات کمبل با مردی به نام ویرتانن در باغ وحش برلین. اینکه ویرتانن یه مامور آمریکاییه و از کمبل میخواد که جاسوس آمریکاییها باشه. اینکه در خلال تبلیغاتش برای نازیسم از طریق رادیو، با سرفههای برنامهریزی شده، حرفهای بی ربط و مکثهای طراحی شده، پیغامهایی رو به خارج از آلمان مخابره کنه. در تمام این مدت، خود کمبل از واقعیت اطلاعاتی که در حال مخابرهی اونهاست باخبر نمیشه.
در همین بین، همسر کمبل برای اجرای یه برنامه به مرزهای شرقی آلمان در نزدیکی لهستان میره و در همون جاست که بعد از حملهی متفقین، ناپدید شده و بعدا مرده فرض میشه. ویرتانن به کمبل خبر میده که یک هفته قبل از اینکه خود اون از مرگ همسرش خبر پیدا کنه، این واقعه رو از طریق رادیو مخابره کرده.
بعد از حملهی آخر اتحاد شوروی به برلین، کمبل توسط جک اوهیر دستگیر میشه. اسمش آشنا نیست؟ چرا هست! این همون دوست صمیمی راوی تو سلاخخونهی شماره ۵ بود که ماجراهای درسدن رو با هم مرور میکنند.
ولی ویرتانن ضامن آزادی کمبل میشه و اون رو به آمریکا فراری میده. جایی که ماجراهای تازهای پیش میاد ...
.
.
.
تعریف من ناقصتر از اون چیزیه که بشه فکرش رو کرد. شب مادر چنان داستانیه که تو هر خط، خواننده رو غافلگیر میکنه و جملهای نیست که بعدش مکث نباشه و متوجه یه معنی دیگه که پشت اون حرفه نشی. و یه بار دیگه میگم، شب مادر از سلاخخونهی تکون دهنده، تاثیر گذارتره.
ارزش خوندن داره؟ مطمئنا داره! نمیگم کسی که نخونه نصف عمرش بر فناست. میگم کسی که نخونه، دو دنیاش رو باخته!
این هم بگم که عبارت "شب مادر" از نمایشنامه فاوست گوته گرفته شده. الان کتاب دم دستم نیست که دقیقا تعریف کنم چی و چی. پیدا کردم، اینجا رو ویراست میکنم.
* طی واقعهی درسدن، هواپیماهای متفقین در روز ۱۳ و ۱۴ فوریه سال ۱۹۴۵ شهر درسدن آلمان که یه شهر مسکونی بوده و منطقهی باز (غیر نظامی) محسوب میشده رو بمباران میکنند. طی این بمباران بیشتر شهر ویران شده و حدود ۱۰۰ هزار نفر انسان عادی هم کشته شدن. این واقعه یه طورایی، سند پایان جنگ و شکست آلمان بود.
نیروی اهریمنیاش
من هم اوایل درست مثل شما فکر میکردم. نیروی اهریمنی "اش"! و در این فکر بودم که این اش کی میتونه باشه! ولی اصل اسم داستان اینطوریه: His dark materials .

۱- نورهای شمالی
۲- خنجر ظریف
۳- دوربین کهربایی
فیلیپ پولمن کبیر (Phillip Pullman ) خودش میگه با نوشتن این داستان به دنبال خوانندهی خاصی نبوده و بیشتر قصد داشته با "نیروی اهریمنیاش" کاری کنه که از همه سن و همه جنسیت و همه گروهی، خواننده جمع کنه.
نیروی اهریمنیاش از اون فانتزیهای غلیظیه که آدم توش گم میشه. همه چیز جادوییه. دنیایی که توش داستان میگذره، چیزیه که شاید حتی به خواب خیلیها هم نیومده باشه.
تو دنیای لایرا (فقط دنیای لایرا؛ در دنیاهای موازی دیگه اینطور نیست.) بخشی از وجود هر کسی بصورت یه حیوون دست آموز جسمیت پیدا کرده و در کنار انسان اصلی هست؛ همیشه و لحظه به لحظه. بخشی از روح هر فرد حساب میشه و هر بلایی که سر هر آدمی بیاد، سر حیوونش هم میاد.
این حیوون شیتان نام داره. (تو متن اصلی فیلیپ پولمن اسم daemon رو اختراع کرده که به دلیل نزدیکیش به demon تو فارسی، شیتان بعنوان معادلش در نظر گرفته شده. به سکون حرف "ش".) شیتان هر کس تا وقتی که انسانش کودکه قابلیت تغییر شکل داره. میتونه شکل هر حیوونی رو در چشم به هم زدنی به خودش بگیره و تغییر کنه. اما همین که فرد به سن بلوغ میرسه، شیتان یه شکل ثابت پیدا میکنه و دیگه قابلیت تغییر شکلش رو از دست میده.
رسوم این دنیا خیلی جالبه. انسانها میتونند به شیتان باقی مردم نگاه کنند و یا با اونها حرف بزنند؛ اما لمس کردن شیتان یک انسان دیگه تو این فرهنگ ناپسندترین رفتار ممکنه محسوب میشه. یعنی فقط موجودات پلید هستند که این کار رو انجام میدن.
تو این دنیا، کلیسا بالاترین مرجع سیاسی محسوب میشه. خرسهای زرهپوش سخنگو داره که دو برابر یه انسان بلند قد هستند و تو قطب شمال زندگی میکنند. جادوگرانی داره که همگی زن هستند و میتونند سوار بر یه شاخهی کاج پرواز کنند و به همه طرف برن.
مسئله اصلی تو این دنیا، تصویر ظاهر شده تو شفق شمالی و غباره. هر وقت در نزدیکی قطب شفقی تو آسمون ظاهر میشه، آدمها قادرند توی نور اون تصویر شهرهایی رو توی آسمون ببینند که از شواهد اینطور برمیآد که دنیاهای دیگهای هستند. دنیاهای موازی.
و غبار ... چیزی که من هنوز خودم هم درست و حسابی نفهمیدم چیه! ولی تقریبا میشه گفت این غبار در زبون دنیای جادویی تو کتاب، همون ذرات زیر اتمی در دنیای ما هستند. ولی مسئله اینجاست که این ذرات هوشمندند و از خودشون اراده دارن! و به همین دلیله که کلیسا فکر میکنه غبار چیز پلید و ناپسندیه و هرگونه رابطه با غبار رو باید نابود کرد.
به همین خاطر، چون بچههایی که هنوز شیتانهاشون قابلیت تغییر شکل دارن بیشترین رسانا در مورد غبار به حساب میان، کلیسا تصمیم میگیره تا بصورت غیر قانونی و دور از چشم مردم عادی آزمایشاتی روی بچهها انجام بده.
تعریف داستان تا همین جا کافیه. اما شخصیتها (اسپویلر داره!):
لایرا بلاکوا: شخصیت اول داستان. دختری هفت یا هشت ساله که به نظر میاد پدر و مادر نداره و تحت سرپرستی اساتید کالج جردن در لندن بزرگ میشه. فوقالعاده بازیگوش و شیطونه و اسم شیتانش هم پنتالایمونه (پن). شکل مورد علاقهی پنتالایمون یه قاقم سفیده که در این حالت، میره دور گردن لایرا میپیچه و گرمش میکنه. در مورد لایرا یه پیشگویی شده که خوب، در این مقال نمیگنجه! لایرا یه واقع نما هم داره. دستگاهی مثل قطب نما که با قرار دادن عقربههاش روی شکلهای مختلف میتونه آینده رو پیشبینی کنه و در مورد همه چیز، حقیقت رو آشکار کنه. این امر که لایرا قادره به راحتی پیامهای واقع نما رو بخونه نشون از این امر داره که همون فرد پیشبینی شده تو پیشگویی است.
لرد عزریل: عزراییل نه! عزریل ( Asriel )! دانشمند فوقالعاده با نفوذی که عموی لایرا هم هست. (البته بعدا معلوم میشه پدر لایراست، نه عموش.) اینطور که از ظواهر بر میآد، لرد عزریل بر خلاف تفکر کلیسا دائم در پی راهیه که دری به سوی دنیاهای دیگه باز کنه و تو این راه غبار اصلیترین بخش کارش رو تشکیل میده.
ماریسا کولتر: نماد ته زن! چنان قدرتی روی مردها داره که حتی خود لرد عزریل قدرتمند هم زمانی در دامش بوده! اوایل به نظر میاد دوست داره قیم لایرا باشه، اما بعدا روشن میشه که نخیر، مادر لایراست و لایرا یادگار دوران دوستیش با جناب لرد عزریله! ماریسا کولتر نمایندهی شفنهاست. شورای فراگیر نذورات در کلیسا. البته این اسم فقط یه سرپوش واسه گروهیه که دارن در مورد غبار تحقیق میکنند و جهتگیریشون در این مورد، درست برعکسه لرد عزریله. این هم بگم که ماریسا کولتر ته شخصیت منفیه. طوری که مثلا سیدیوس پیشش لنگ میندازه!
یورک بیرنیسون: یه خرس زرهپوش که زمانی ولیعهد سلطنت در اسوالبارد، سرزمین خرسهای شمالی بوده. اما به دلیلی اون رو اخراج کرده و از شمال تبعیدش میکنند. لایرا در راه شمال به یورک برمیخوره و بعدا حسی میون این دو موجود پیش میاد که باعث میشه تو موارد زیادی به هم کمک کنند. یورک هم تو این داستان ته خونسردی، بی احساسی و باز هم خونسردیه! ولی خوب، من که به شخصه تو کل داستان با همین یورک و پن بیشتر از همه کیف کردم!
ویل پری: از جلد دوم (خنجر ظریف) وارد ماجرا میشه. به نظر میاد یه جورایی تجسم انسانی از یورک بیرنیسونه و جای اون رو برای لایرا پر میکنه. ویل از دنیای ما به این داستان وارد شده. دنیایی درست مشابه دنیای ما. بدون جادو و جادوگری. ویل تو جلد دوم حامل خنجر ظریف شناخته میشه. یه جورایی بگم خنجر ظریف اساسیترین وسیلهایه که لرد عزریل برای انجام تصمیماتش به اون نیاز داره.
.
.
.
خوب. این از نیروی اهریمنیاش. ته ارزش خوندنه. مخصوصا تو کتابهای فانتزی.

کورت فونهگوت (جونیور بنامیدش!) از اون دسته نویسندههایی است که نمیشه همینطوری در موردش نظر داد. یعنی نمیشه گفت "خوبه" یا "بده" و بعد گفت که بله … به درد فلان دسته از آدمها میخوره!
کورت فونهگوت علاقهی عجیب و غریبی به عجیب و غریب نوشتن داره! یعنی چیزی که مینویسه یه داستان سر و ته دار نیست که بگیم بله! اینجا آغاز داستان، اینجا اوج و آنجا پایان آن است! (من بیشتر از این نظر نمیدم که به صاحب نظرها بر نخوره! ولی خوشحال میشم تایید یا رد این حرفها رو هم بشنوم!)
چیزی که الان جلوی روم گذاشتم و چند روز پیش خوندنش رو تموم کردم، "زمان لرزه" است؛ کتابی که به نظر من عجیب و غریبتر از همیشه اومد! اگر مثلا تو "سلاخ خانهی شماره 5" یه داستان نسبتا سر راست و فهمیدنی تو کار باشه و قصه، قصهی زندگی جیمی پیلگریم بعد از اون مشکل نابسامانی زمانیش باشه، اینجا چیزی پیش رو داریم که میشه گفت یادنامه، دفتر خاطرات، اندرزنامه(!) و کلی چیز دیگه است که اصلا و ابدا به یه داستان معمولی شباهت نداره.
خود فونهگوت اول داستان میگه:" ارنست همینگوی در سال 1954 داستان کوتاه بلندی به نام "پیرمرد و دریا" در مجلهی لایف به چاپ رساند. داستان دربارهی یک ماهیگیر کوبایی است که هشتاد و چهار روز چیزی صید نکرده بود. ماهیگیر کوبایی نیزهماهی بزرگی صید میکند، آن را میکشد و محکم به قایق کوچکش میبندد. اما پیش از رساندنش به ساحل، کوسهها از ماهی چیزی جز یک مشت استخوان باقی نمیگذارند.
هنگام چاپ این داستان من در دهکدهی بارن استابل در کیپکاد زندگی میکردم و از یک ماهیگیر حرفهای در آن حوالی پرسیدم که نظرش چیست. او گفت که قهرمان داستان آدم احمقی بوده است؛ چون میبایست قسمتهای به درد بخور ماهی را جدا میکرد و کف قایق میگذاشت و لاشهاش را به کوسهها میداد.
شاید منظور همینگوی از کوسهها منتقدان باشند. چون دو سال قبلش، منتقدان به "از میان رودخانه و به سوی جنگل"، رمانی که پس از ده سال نوشته بود، روی خوشی نشان ندادند. تا آنجایی که میدانم او هیچوقت حرفی در این مورد نزد. اما شاید نیزهماهی همان رمان باد.
حالا من در زمستان 1996، خالق رمانی هستم که به نتیجهی دلخواهم که نرسید، هیچ نکتهی خاصی هم نداشت و از همان اول هم نمیخواست نوشته شود. لعنتی! تقریبا یک دههی عمرم را صرف آن ماهی قدرناشناس کردم و حالا حتی نمیارزد که طعمهی کوسهها شود.
ماهی گندهی من که بوی گند هم میداد، زمان لرزه نام داشت. البته بهتر است اسم آن را زمان لرزهی یک بگذاریم و این یکی را که در هفت ماه گذشته، از قسمتهای به درد بخور ماهیم به اضافهی اندیشهها و تجربهها پخته شده است، بگذاریم زمان لرزهی دو.
در زمان لرزهی یک فرض بر این بود که یک زمان لرزه، ایراد غیر منتظرهای در هماهنگی زمان و فضا، باعث شد که همه کس و همه چیز، خوب یا بد، دقیقا همان کارهای ده سال پیش را برای بار دوم انجام دهد. این حس آشنا پنداری تا ده سال قطع نمیشد. نمیتوانستی گله کنی که زندگی چیزی غیر از همان مزخرفات سابق نیست یا این که بپرسی فقط خودت عقلت را از دست دادهای یا همه عقل از سرشان پریده است.
من با زمان لرزه، در یک آن همه کس و همه چیز را از 13 فوریه 2001 برگرداندم به 17 فوریه 1991."
خوب … امیدوارم تا اینجا قضیهی داستان اصلی دستتان آمده باشد. ولی مسئله این است که گاهی جریان داستان اصلا ربطی به این زمانلرزه ندارد! فونهگات گاه و بیگاه به دستانداز هایی میافتد که قصهی زندگی و مرگ خواهر، همسر اول، برادر بزرگترش و کیلگور تراوت است. شاید بتوان گفت خود او احساس میکرده به طریقی باید به آنها ادای دین کند. به همین خاطر، خیلی جاها از بینش آنها در مورد مسایل ساده و پیش پا افتاده (که خوب، با کمی فکر روشن میشود اصلا هم پیش پا افتاده نیست!) را تعریف میکند.
گفتم "کیلگور تراوت"؟ آه! نمیشه از این یکی به سادگی گذشت! بذارید حرف خود فونهگوت را بگویم:
" تراوت وجود خارجی ندارد. او در بسیاری از رمانهایم خود دیگر من بوده است. اما بخش عمدهای از چیزهایی که تصمیم گرفتهام از زمان لرزهی یک حفظ کنم، به ماجراها و عقاید او باز میگردد. تراوت از سال 1931 که فقط چهارده سال داست، تا 2001 که در سن هشتاد و چهار سالگی مرد، هزاران داستان نوشت و من فقط توانستم تعداد کمی از آنها را از خطر نابودی نجات دهم. او بیشتر عمرش بی خانمان بود، ولی در ناز و نعمت در گذشت … "
از متن کتاب، سخنان مترجم:"کیلگور تراوت همانطور که فونهگوت هم اعتراف میکند، به جای اینکه یک شخصیت با تعاریف معمول باشد، یک "کاریکاتور" است و تصویری که فونهگوت در سایر رمانهایش از او ارائه میدهد، شخصیتی مضحک، ناخوشایند و حتی رقتانگیز است. (بنده بعنوان خواننده با این توصیفات موافق نیستم! کیلگور تراوت به نظر من فردی است فوقالعاده باهوش که از این خرد برای به مسخره گرفتن تمامی دنیای دور و برش استفاده میکند! نه چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر!) تراوت در سلاخ خانهی شماره پنج پیرمردی مفلوک است که تعدادی بچه اجیر کرده تا برایش روزنامه بفروشند. در "صبجانهی قهرمانان" او در زمینهی نصب در و پنجرههای آلومینیومی فعالیت میکند و رمانهایی که نوشته است، با اینکه هیچ صحنه مستهجنی ندارند، فقط در مراکز فروش کتابهای مستهجن فروخته میشوند.(این تیکهاش خیلی توپ بود! آخه این شخص میشه رقتانگیز؟!)"
خلاصه … اگر من تا حالا کتاب معرفی کردم و ادعا کردم چیزی که میگم لیاقت خوندن داره، حتما لیاقت داره(!)، باید بگم که تو این یکی، حرفم از ادعا هم فراتر میره! چون اصولا به کسی که فونهگوت نخونده باشه، همیشه فقط یه چیز میگم. "نصف عمرت بر فناست!"
* عکسی که میبینید، روی جلد فارسی و انگلیسی کتاب هم چاپ شده و شاهکار جناب فونهگوت از تصویر خودشه! اون خط خطی بغلش هم، شما بگیرید جای امضاش!
یکی از اخلاقهای بدی که من دارم، اینه که به زحمت قبول میکنم یه نفر دیگه به لیست نویسندههای مورد علاقهام اضافه بشه! اما چه میشه کرد؟ گاهی اوقات حوصلهام از دست نویسندههای مورد علاقهام سر میره و دلم یه کتاب تازه میخواد.
تالکین جزء اون دسته از نویسندههایی بود که عمرا حاضر نبودم قبول کنم از دار و دستهی هوادارانش محسوب میشم! خودم هم نمیدونم چرا ... ولی شاید چون فکر میکردم تالکین به اندازهی کافی طرفدار و هواخواه داره!
و با اینکه سه گانهی "ارباب حلقهها"ی پیتر جکسون تو لیست فیلمهای مورد علاقهی من بود، هرگز به خودم زحمت خوندن اصل کتابش رو ندادم!
ولی بلاخره روزی رسید که مجبور شدم تالکین هم تو اون لیست کذا بیفزایم! و این اتفاق هم با "هابیت" افتاد!

"هابیت، یا آنجا و بازگشت دوباره"، به گفتهی خیلیها شروع خوبی در میان آثار تالکین است. شاید توی فیلم "ارباب حلقهها - بازگشت پادشاه" دیده باشید. همون جایی که فرودو داره داستان ماجراهایی که دیده رو مینویسه و صفحهی اول عنوان "ارباب حلقهها" رو اضافه میکنه.
اما عنوانی که بالای این ارباب حلقهها است، و به عبارتی اولین داستانی که توی این کتابچه نوشته شده، "آنجا و بازگشت دوباره" است.
ماجراهای بیلبو بگینز در دوران جوانی. همان زمان که خون سرکش و ماجراجوی او بواسطهی گاندالف خاکستری بیدار میشود و او بعنوان عیار یک گروه سیزده نفره از دورفها، وارد ماجرایی میشود که در آن از ترول و گابلین گرفته، تا اژدها و الف جنگلی حضور دارند.
توضیح دادن داستان اصلا و ابدا در این مقال نمیگنجه! اما در همین حد که داستان ماجراجویی بود. یه طورایی مثل "سمک عیار" خودمون. اما من در مورد نسخهی وطنی کتابهای ماجراجویی خودمون اعتقاد دارم زیادی روغنش زیاد شده و تا طرف از زمین بلند نشده و عرقش رو پاک نکرده، ماجرای بعدی اتفاق میافته!
اما "هابیت"، میشه گفت میانهروی کرده. و گرچه من دوست داشتم "اسماگ" طور دیگهای و به دست دورفها کشته بشه، ولی خوب در هر حال تالکینه دیگه!
بنابراین، به سنت دیرینه که میگم کتابی رو حتما بخونید یا نه(گرچه تا به حال کتابی نگفتهام که ارزش خوندن نداشته باشه)، میگم این یکی رو حتما بخونید. علیالخصوص اگر سابقهی تالکین خوانی ندارید!
کتابخوان باشید!
من خیلی با شل سیلوراستاین آشنا نیستم. (این عدم آشنایی تا اونجاست که فکر میکنم باید شل سیلوراشتاین باشه!) ولی خیلی از کتابهای کوچیک و مصورش رو دیدم و در موردش شنیدم.
یک زرافه و نصفی در قطع جیبی و بصورت دو زبانه، در کنار چند کتاب دیگه هم چاپ شده. این کتابها عبارتند از:
اگر این کتابها از ترتیبی هم برخوردار باشند، من که نمیدونم!
یک زرافه و نصفی در تیراژ سه هزار تا چاپ شده که الحق و الانصاف خیلی زیاده! اما در عوض، قیمت مناسبش (600 تومان) باعث میشه همین چاپ زیاد به راحتی فروش بره. شاید همین راه کار کتابخوان شدن مردم ایران باشه!
وارد بحثهای کتاب و کتابخوانی و سرانهی مطالعه در ایران نمیشم، گرچه مبحث مهمیه!
بریم سراغ یه زرافه و نصفی.
فرض کنید یه زرافه دارید. زرافهای که با دراز کردن گردنش میشه یه زرافه و نصفی! زرافهای که یه کلاه با یه موش توی اون داره، کت و شلوار میپوشه و خوش تیپه، یه گل سرخ نوک دماغش داره، یه زنبور ویزویزوی پیر روی زانوش نشسته، کف یه کفشش چسب چسبیده، یه فلوت داره، یه صندلی رو موهاشه، یه مار که در حال کیک خوردن هست دور گردنش پیچیده، یه چمدون کهنه با یه راسو توی اون داره، یه گاری داره که یه اژدهای گنده و چاق توش نشسته، سوار یه دوچرخه شده که تو یه لاستیکش میخ فرو رفته، یه نهنگ شیطون دمش رو گرفته و تو سوراخی افتاده که یه موش کور گنده کنده!
چنین چیزی واقعیت نداره؟
چرا، داره. برید بالای سوراخی توی یه باغچهی معمولی بایستید و فرض کنید یک زرافه و نصفی شما با تمام این توصیفات، یا هر چیز دیگهای که خودتون دلتون میخواد، توی اون سوراخ افتاده!
فکر کنید چطوری باید نجاتش بدید!
نیمی از داستان رو تعریف کردم، اما این تنها راهی بود که میتونستم شماها رو با جادوی سیلوراستاین آشنا کنم. همهی ما یک زرافه و نصفی داریم. شاید یکی یه گورخر چاق و تپل داشته باشه، یکی دیگه فیلی که دندونش درد میکنه، یکی یه اسب آبی که لباس بالهی صورتی پوشیده و اون یکی که یه پلنگ که دم گره خورده و پاپیون خالخالی داره!
دوست دارم بدونم هر کدوم چی میخواین!
نظر بدید، بگید تو سوراخی که اون موش کور گنده و پیر کنده، چی افتاده! و بگید چطور باید بیرونش آورد!
سیلوراستاین خوان باشید!
من و تو دو پارهی یک واقعیت که نه، یک واقعیت دوپارهایم. من خوش دارم بگویم جایی در زمانی و مکانی که بر خودمان هم پوشیده است دوپاره شدیم. یک جایی میان ازلیت و هیچ. هر یک نیمی از وجود دیگری را به یغما برده. تو ناآگاهانه بردی و بعد آگاهانه گذاشتی که من ببرم. تو دردت نگرفت چون پنداشتی بخش بیاهمیتی را من بردم، ولی افسوس روزی میرسد میفهمی که بهترین بخش تو بود که من بردم. روزی که من با بهترین بخش تو گم و گور شوم و دیگر حتا اسمی از من در خاطرت نباشد، آنوقت است که دلت برای بخش گمشدهات تنگ میشود و میدانی که اشتباه میکردی. شاید هم اصلن حس نکنی ولی یک جور سوزش، یک جور حس دلتنگی، انگار که جای یک چیز خالی باشد. حتمن حس خواهی کرد. شاید فکر کنی اینها اراجیف خودخواهانه یک موجود شکست خورده است. باشد اینطور فکر کن. ولی متاسفانه حقیقت دارد. تو دوستی را بهانه کردی. گفتی دوست باشیم و من هم قبول کردم. ولی هر دوستیای در نوع خود بخششی است و ایثاری. و دوستیای که اینقدر عمیق شده و پیش رفته، تو بگو به جز به یغما بردن بخشی عظیم از تمامیت یک نفر، چه چیز دیگریست؟ و اینکه هر دوی ما نیک میدانیم روزی باید بگذاریم واقعیت دو پارهمان برای همیشه جدا شود. نه مثل حالا که همینطوری میان زمین و آسمان کنار هم مانده. یک روز باید یک تکه واقعیت برود این سر دنیا، تکه دیگرش آن سر دنیا. نگو که دلتنگ نمیشوی. آدم با جاروکش سر کوچه هم که اینقدر بنشیند و بگوید و بخندد و اینقدر خاطرهایش را شریک شود، یک چیزی بینشان گره میخورد. من که جاروکش سر کوچهتان هم نبودم. دوست بودم، رفیق بودم. تو مقصر نبودی. من هم نبودم. اینطوری پیش رفت قضایا. گاهی اوقات باورمان نمیشود چطور تا خرخره در یک چیزی فرو رفتهایم. و چقدر وضعمان به هم شبیه میشود! مهم نیست که فکر میکنی دلت را یک جای دیگری گذاشتی. شاید هم! ولی روزی که زندگی برگشت سر رنگ دلتنگ و خاکستریاش، همانطور که خودت میگفتی، آنوقت تازه میفهمی آن بخش دلت را که واقعیت دوپارهات برد و پس نیاورد چقدر مهم بوده.
متاسفم که نمیتونم بهت پسش بدم. این جور قضایا خیلی هم اختیاری نیستند. وقتی من تو شدم و تو من، دیگر به این راحتیها نمیشود یک تکه را جدا کرد برگرداند به صاحبش. اینطوری میماند، و من و تو هم که ماشالله ادعای باهوشی خفهمان کرده، سعی میکنیم همه چیز را زیر پوشش عقلانیت توجیه کنیم و اصلن شاید هم مردیم هیچ نشد. تو شاید هیچوقت دردت نیاد از نبودن من، شاید که نه احتمالن عاقلتر از این حرفایی. دردت نمیگیرد. ولی جای خالی اون قسمت از وجودت رو که من شد و با من رفت حس میکنی. حتمن حتمن میفهمی یک تکه از وجودت، تکه خوب وجودت سر جایش نیست. حالا مهم نیست که این وسط من شدم عاشق دلشکسته و تو شدی همان آدمی که در تنگنا گیر کرده و نمیداند با یک عاشق بیعقل چه کند. نوشتن اینها هم برای این نیست که تلنگری به تو بزند، یا پشیمانت کند، یا اخطار بدهد یا هر چیز دیگر. من همین حالاش هم کولهبارم رو بستم و دلم هم کف دستم گرفتم که هر خری خواست بهش بدم ببرد! اینها را نوشتم چون عین حقیقت هستند. حقیقتی که بعدها میفهمی. توی سالیان گذشته. توی پخته و باتجربه یک روز میفهمی که یک جایی یک لحظه، فقط یک لحظه یک گامی برداشتی که منتهی شد به تمام این ماجراها! جالب است نه؟ مثل همان اثر پروانهای. میشود بری به گذشته و فقط یک لحظه، فقط یک لحظه را اصلاح کنی. همان لحظه که گفتی تو هم همان روزی بدنیا آمدی که من. اینطوری همه چیز اصلاح میشود. حتا همان لحظه ازلی که من و تو شدیم یک واقعیت دوپاره! آنهم اصلاح میشود. همه چیز بر میگردد سر جای خودش. کاش میشد.....
از این به بعد پرونده سازی می کنیم! داستان های طولانی، مجموعه ای، مشهور و یا غیره را که معرفی طولانی می طلبد، در پرونده بررسی می کنیم!
این هم اولین دست پخت این بخش!
...........................................
بطور شخصی، به داستان های معمایی و آنطور که در انگلیسی می گویند، میستری علاقه وافری دارم. به همین دلیل، اولین پست پرونده سازی را در این باره انتخاب کردم. باشد روزی که، خودم با دست های خودم پرونده " نانسی درو "، " پسران هاردی " و غیره از این دست را بنویسم!
" سه کارآگاه "
سه کاراگاه، نام یک سری کتاب های کارآگاهی نوجوانانه آمریکایی است که اولین بار با عنوان " آلفرد هیچکاک و سه کاراگاه" به چاپ رسید. نویسنده این مجموعه، رابرت آرتور بود که فکر می کرد با استفاده از نام کارگردان مشهور هالیوودی آلفرد هیچکاک، می تواند توجه ها را به خود جلب کند. این سه کاراگاه عبارتند از ژوپیتر جونز، پیتر کرانشاو و رابرت ( باب ) اندروز.

سری اصلی، بین سال های 1964 تا 1987، در 43 داستان به چاپ رسید. شماره های اول تا نهم و یازدهم، به دست خود خالق این مجموعه نوشته شد. باقی نویسندگان عبارت بودند از : ویلیام آردن، نیک وست، ماری ویرجینیا کری و مارک براندال. هر نویسنده مقدمه خود را داشت که معمولا از زبان آلفرد هیچکاک بیان می شد.
در مجموعه اصلی، سن کاراگاهان مشخص نیست. اما نشانه های روشن می کند که آنها باید بین 13 تا 14 سال داشته باشند. برای رانندگی به اندازه کافی بزرگسال نیستند و یک بار هم اشاره می شود که پیت کرانشاو عضو تیم کشتی دبیرستان خود است.
نقطه قوت این مجموعه این است که پسر ها برای حل یک مسئله، مجبور به تلاش هستند تا معنی نشانه ها و مدارک را درک کنند. بر خلاف سایر آثار این حیطه که اتفاقات غیر مترقبه و خوش شانسی های گاه و بیگاه منجر به حل یک معما می شود. معمولا در فصل آخر هر کتاب، کاراگاهان به همراه آلفرد هیچکاک ( و بعد ها هکتور سباستین ) به بررسی کلی پرونده و روشن کردن نشانه هایی که در طول ماجرا درک کرده اند می پردازند.

در سال 1989، ناشر نام کتاب را به " سه کاراگاه – نابود کننده بزهکاری " تغییر دادند. این بار پسر ها هفده سال داشتند، می توانستند رانندگی کنند و استقلال بیشتری داشتند. داستان ها به مانند قبل، سرشار از معما پیگیری می شد. اما زد و خورد بیشتری هم به آن اضافه کرده بودند. این مجموعه با استقبال خوبی روبرو شد. تا اینکه در سال 1990، بین ناشر و وراث رابرت آرتور مشکلاتی پیش آمد که جلوی چاپ باقی آثار را گرفت. هنوز که هنوز است، این مشکلات حل نشده اند.
در مجموعه " نابود کننده بزهکاری " یازده عنوان به چاپ رسید که توسط ویلیام آردن ( با نام مستعار دنیس لیندز ) شروع شدند. باقی نویسندگان این سری مگان استین و همسر او، اچ.ویلیام استین، جی.اچ استون ( با نام مستعار گایل لیندز )، ویلیام مک کی، مارک براندال و پیتر لرانگیس بودند.
مجموعه " سه کاراگاه " همواره در آلمان از طرفداران زیادی برخوردار بوده است. نویسندگان آلمانی، مجموعه های خود را به سری اصلی اضافه می کردند، گرچه این نوشته ها در خارج از آلمان چاپ نشدند، گرچه تعداد داستان های آلمانی امروزه بیشتر از تعداد داستان های انگلیسی است. پخش های رادیویی این مجموعه نیز در آلمان از شهرت بسزایی برخوردار بود. بسیاری از علاقمندان در دوران کودکی به آنها گوش داده و در جوانی، دوباره به ضبط های آنها تجدید خاطره می کردند. زمانی که در سال 1979 گویندگان این مجموعه، در مسافرتی تمام آلمان را زیر پا می گذاشتند، تمامی استادیوم های بزرگ در شهر هایی چون هامبورگ از علاقمندان پر می شد.
در سال 2003 اعلام شد که فیلم " سه کاراگاه " به زودی ساخته خواهد شد. این فیلم که با نام " اسرار جزیره اسکلتی " در سال 2007 به اکران عمومی در خواهد آمد، در صورت موفقیت آمیز بودن، ساخته شدن باقی سری ها را هم به دنبال خواهد داشت.
سری جدیدی از این مجموعه با عناوینی چون " ای-میل مسموم " و " نفرین تلفن همراه " در سال 2005 دوباره شروع به چاپ کرده است. داستان بعدی، " جنون فوتبال " نیز به زودی منتشر خواهد شد.
شخصیت ها
کاراگاهان :

آژانس " سه کاراگاه"
ژوپ، پیت و باب در راکی بیچ، شهری خیالی و ساحلی که در جنوب کالیفرنیا و نزدیکی لس آنجلس واقع است زندگی می کنند. ژوپ و خانواده اش، مالکان سمساری خانواده جونز با نام " پارادایس دو بروکانت " هستند. جایی که مرکز فرماندهی سه کاراگاه درون یک کاروان از کار افتاده، که زیر خروار ها آشغال مدفون است قرار دارد. این کاروان دارای چندین راه مخفی ورود و ابتکاری است. محتویات کاروان عبارتند از: یک تلفن، یک تاریکخانه، یک کمد بایگانی و یک اتاق کار که ژوپیتر در آنجا با استفاده از اشیا دور انداختنی حیاط سمساری، ابزار ها را سرهم کرده که برای تحقیقات آنها مفید واقع می شود. این تیم، معمولا برای کار های خود از سمت زن عمو ماتیلدا حقوق دریافت می کنند. زنی که معتقد است پسر های " تنبل " را باید وادار به کار کرد.
ژوپیتر کارتی طراحی کرده است تا مشتریان بالقوه را فریفته کند و معمولا سه علامت سوال قرار گرفته در وسط آن برای مشتریان جالب است. افراد معمولا می پرسند که این سه علامت سوال برای چی در آنجا قرار گرفته اند و ژوپیتر با شرح خود، آنها را تحت تاثیر قرار می دهد.

شرکای سه کاراگاه، معمولا کاری به جز معرفی آنها به پرونده ها انجام نمی دهند و آنها را دوباره در انتهای مسئله حل شده ملاقات می کنند. گاهی نیز آنها را به متخصصانی چون محققی درباره امور ماورا طبیعی معرفی می کنند. هرگز اشاره نشده که این شرکا در دریافت های سه کاراگاه نیز شریک باشند.
کاراگاهان مسایل را با تحقیق کردن ( بخصوص باب )، مشاهدات حضوری ( بخصوص پیت ) و نتیجه گیری های هوشمندانه ( به ویژه ژوپ ) حل می کنند. گرچه این سه پسر از همتایان خود در ماجراهای " پسران هاردی " و " نانسی درو " کم سن و سال تر هستند، اما به هر حال راهی برای بررسی های خود پیدا می کنند. گرچه هر سه قادر به رانندگی کردن هم نیستند، با این وجود به زودی این قابلیت را پیدا می کنند تا از رولز رویسی با رانندگی وورتینگتون استفاده کرده و حمل و نقل آسان تری پیدا کنند. ژوپیتر با شرکت در مسابقه ای، حق استفاده کردن لیموزین را برای مدتی پیدا می کند. گرچه بعد از مدتی این حق باطل می شود، اما به زودی یکی از مشتریان ثروتمند آنها باعث می شود تا لیموزین مادام العمر در خدمت آنها قرار بگیرد.
کاراگاهان بعد از ثابت کردن قابلیت خود، از سمت رییس پلیس راکی بیچ، ساموئل رینولدز کارت های سبز رنگی دریافت می کنند که آنها را بعنوان نیروی داوطلب، عضو پلیس راکی بیچ معرفی می کند. این کارت، در برخی موارد پیش بینی نشده کمک های قابل توجهی انجام می دهد.
گرچه در زمان چاپ اولین داستان های این مجموعه، کامپیوتر و تلفن همراه اختراع نشده بود، اما مردم جامعه آمریکا علاقه زیادی به این موارد نشان می دادند. بنابراین نویسندگان در میان داستان ها به مسایل روز نیز می پرداختند. برای مثال، افزایش آگاهی نسبت به محیط زیست، در " اسرار مترسک شیطانی "، ماجرای بشقاب پرنده ها ( یوفو ) در " اسرار صخره های مشتعل"، حمایت از وال ها در " اسرار وال دزدیده شده " و ماجرای زباله های سمی در " اسرار ماده های خشن" مورد بررسی قرار گرفتند. حتی یکی از داستان هایی که در زمان ورود اولین کامپیوتر ها چاپ شد، مسئله ویروس های کامپیوتری را در داستانی با نام " اسرار خطای کشنده " مطرح کردند.
اسامی کتاب ها:
1- اسرار قلعه وحشت
2- اسرار طوطی سخنگو
3- اسرار مومیایی نجوا کننده
4- اسرار شبح سبز
5- اسرار گنج ناپدید شده
6- اسرار جزیره اسکلتی
7- اسرار چشم آتشین
8- اسرار عنکبوت نقره ای
9- اسرار ساعت جیغ زن
10- اسرار غار ناله کننده
11-اسرار جمجمه سخنگو
12-اسرار شبح خندان
13- اسرار گربه کج
14- اسرار اژدهای سرفه کن
15-اسرار رد پاهای آتشین
16-اسرار شیر عصبانی
17-اسرار مار آوازه خوان
18-اسرار خانه جیغ کش
19-اسرار دریاچه شبح
20-اسرار کوهستان هیولا
21-اسرار آینه پر تردد
22-اسرار غربال مرد مرده
23-اسرار سگ نامریی
24-اسرار معدن تله مرگ
25-اسرار شیطان رقصنده
26-اسرار اسب بی سر
27-اسرار حلقه جادویی
28- اسرار دو تایی کشنده
29-اسرار مترسک شیطانی
30-اسرار تپه کوسه
31-اسرار گدای صورت زخمی
32-اسرار صخره های مشتعل
33-اسرار دزد دریایی ارغوانی
34-اسرار مرد سرگردان غار ها
35-اسرار وال دزدیده شده
36-اسرار پری دریایی گمشده
37-اسرار کبوتر دو پنجه
38-اسرار شیشه خرد شده
39-اسرار آزمایشات وحشت
40-اسرار جلسه دزدان
41-اسرار عصا های خزنده نما
42-اسرار صخره مخرب
43-اسرار مجموعه دار بداخلاق
44-اسرار ترن روح زده ( چاپ نشد )

سری جدید:
رابرت.ال.فوروارد ِ چاق، فیزیکدان محبوب و قابل اعتماد در آزمایشگاه های تحقیقاتی هیوز واقع در مالیبو و نویسنده پاره وقت علمی- تخیلی، با حالت آرام همیشگی خود، شمرده شمرده مکانیسم را شرح داد.
او گفت:" همانطور که می بینی، ما اینجا حلقه چرخان بزرگ یا همون حلقه رو داریم که از ذرات متراکم یک میدان مغناطیسی مناسب ساخته شده. ذرات این میدان با سرعتی برابر 95/0 سرعت نور حرکت می کنن و شرایطی رو بوجود می آرن که اگر اشتباه نکنم، در مورد هر چیزی که از سوراخ وسط حلقه عبور کنه، تغییر در تساوی و تعادل رو بوجود می آرن."
گفتم:" تغییر در تساوی و تعادل؟ منظورت اینه که جای چپ و راست با هم عوض میشه؟"
- " یه چیزی عوض میشه، ولی مطمئنم نیستم که چی. اعتقاد خود من اینه که چیزی مثل این میتونه ذرات رو به پاد ذره و یا یه چیز بی ثبات تر تبدیل کنه. شاید این همون راهی باشه که بتونیم از طریقش به منابع بی پایان پاد ماده دست پیدا کنیم و نیرو برای سفینه هایی رو داشته باشیم که بتونن سفر های بین ستاره ای بکنن!"
گفتم:" چرا امتحانش نمی کنی؟ یه پرتوی پروتون از وسط حلقه رد کن."
- " این کار رو کردم. هیچ اتفاقی نیفتاد. حلقه به اندازه کافی قدرتمند نیست. اما ریاضیات به من میگه هر چقدر نمونه ای از ماده که داریم، شکل یافته تر باشه، امکان تغییر تعادل، مثل تبدیل شدن چپ به راست، بیشتر میشه. اگر بتونم نشون بدم که همچین تغییری توی یه ماده به اندازه کافی شکل یافته اتفاق می افته، میتونم اجازه کامل کردن دستگاه رو بگیرم."
- " برای امتحان کردن، چیزی مد نظر داری؟"
باب گفت:" البته. من محاسبه کردم که یه انسان به اندازه کافی شکل یافته هست که بتونه تغییر کنه. به همین خاطر میخوام خودم از حلقه رد بشم."
با دلواپسی گفتم:" نمیتونی این کار رو بکنی، باب. ممکنه خودت رو به کشتن بدی!"
- " نمی تونم از کس دیگه ای بخوام که این شانس رو امتحان کنه. این دستگاه منه!"
- " اما حتی اگه این موفقیت آمیز هم باشه، نوک قلبت میره سمت راست، کبدت میره سمت چپ. حتی بدتر، همه آمینو اسید هات از L به D و همه قند هات از D به L تبدیل میشن. دیگه نمیتونی غذا بخوری یا هضم کنی."
باب گفت:" مزخرفه. میتونم دو بار از وسط حلقه رد بشم و سر آخر همون چیزی باشم که قبلا بودم."
و بعد بدون هیچ حرف دیگری، از نردبان کوچکی بالا رفت، جای خودش را بالای سوراخ تنظیم کرد و از بین آن پایین پرید. او روی یک تشک پلاستیکی فرود آمد و سپس از زیر حلقه بیرون خزید.
با هیجان پرسیدم:" چه حالی داری؟"
گفت:" در حقیقت، زنده ام."
- " آره، اما چه حالی داری؟"
باب در حالی که مایوس به نظر می رسید، گفت:" کاملا معمولی. دقیقا همون حالی رو دارم که قبل از پریدن توی حلقه داشتم."
- " خوب باید هم اینطور باشه. اما بگو ببینم، قلبت کدوم طرفه؟"
باب دستش را روی سینه اش گذاشت، دور و بر را گشت، و سپس سرش را تکان داد و گفت:" ضربان قلب سمت چپه، مثل سابق – صبر کن! بذار جای زخم آپاندیسم رو امتحان کنیم!"
همین کار را هم کرد و بعد با ناراحتی به من چشم دوخت و گفت:" دقیقا همون جایی که قبلا بود. هیچ اتفاقی نیفتاده. همه فرصت هام از دست رفت."
امیدوارانه گفتم:" خوب شاید یه اتفاق دیگه افتاده."
باب با صورت سرخی که کم کم به سیاه تبدیل می شد گفت:" نه. هیچی تغییر نکرده. هیچی ِ هیچی. در این مورد همون اندازه مطمئنم که مطمئنم اسمم رابرت بک وارده!"
نوشته: آیزاک آسیموف
ترجمه : خودم!
پ.ن ۱: منظور از تغییر در تساوی و تعادل، یک پارامتر فیزیکی به نام پاریته است که تقارن را در جهان بوجود می آورد. بیشتر از این چیزی نمی دانم!
پ.ن۲: آکادمی به دلیل مشکلاتی چند فعلا از قبول هر مطلب جدیدی معذور است. از نظر فرهنگستانی هم این ترجمه نیاز به اصلاح کلمات " فوروارد" و " بک وارد" دارد. از این نظر، به خودم اجازه دادم این داستان را اینجا قرار دهم.
پ.ن۳: یادتان باشد حق تکثیر این ترجمه، با شخص مترجم است!
پ.ن۴: ممنون!
مرد مصور : مجموعه داستان های کوتاه از ری بردبری. بردبری یکی از علمی-تخیلی نویسان است که خودش را به این عنوان قبول ندارد! فقط داستان " فارنهایت 451 " خود را حایز این عنوان می داند.
مرد مصور در چاپ های گوناگون، داستان های متفاوت دارد و گاه داستان " مرغزار " را به " دشت آفریقایی " هم ترجمه کرده اند. تمامی داستان ها به هم مرتبط هستند.
مرد مصور، شخصی است که تمام بدن او با خالکوبی های جادویی پوشیده شده است. خالکوبی هایی که حرکت می کنند و تکان می خورند، و داستانی از آینده را نشان می دهند. هر قسمت، یک تکه از بدن اوست که آینده را نشان می دهد. راوی، شخصی است که شبی را در کنار مرد مصور می گذارند و داستان هایی که هر قسمت از خالکوبی ها تعریف می کنند را تماشا می کند.
بردبری را اگر علمی-تخیلی نویس بدانیم، باید او را در رده نویسندگان بخش نرم قرار داد. چون در آثارش، بیشتر به بخش روایی و داستانی و احساسی توجه دارد. حتی برخی داستان هایش شعرگونه است.
برخی از داستان های مرد مصور، واقعا تاثیر گذار است. مثل " باران طولانی" که خواننده درست مانند افرادی که این اتفاق برای آنها روی می دهد، احساس زجر و درد از باران می کند.
مرد مصور همه نوع ایده علمی-تخیلی را در خود دارد. تکنولوژی افسار گسیخته، سفر فضایی، مهاجرت به کرات دیگر، جنگ هسته ای، موجودات فرا زمینی، نابود کردن تخیل، سفر در زمان، همانند سازی انسان، جنگ های بین نژادی و حتی جادو و تخیل فرا تر از مرز عقل.
از مهم ترین داستان های این مجموعه میتوان به: کالئیدوسکوپ، بزرگراه، باران طولانی، آخرین شب جهان، نه شب- نه روز و شهر اشاره کرد.
برای صحبت بیشتر پیرامون مرد مصور و دیگر آثار ری بردبری، می توانید به آکادمی فانتزی، تالار های گفتگو، تاپیک مرد مصور مراجعه کنید. ممنون، و باز هم کتاب خوان باشید!
نوشته آرتور سی کلارک، که عناوین بسیاری در داستان های علمی تخیلی دارد. " نغمه های زمین دور دست " در زمانی دور می گذرد. آینده ای که زمین نابود شده و دیگر خورشیدی باقی نمانده است. قبل از وقوع این اتفاق انسان ها به دانش دستیابی به منظومه های دیگر دست پیدا کرده اند و کلونی های بسیاری در نقاط گوناگون کهکشان ایجاد کرده اند.
داستان درباره یک سفینه است که با بار یک میلیون انسان، و با سرعتی سرسام آور که فناوری آن درست مدتی قبل از نابودی زمین اختراع شده است، به سمت سیاره ای می رود تا از آن زمین دیگری بسازد. در میانه راه، سفینه برای تعمیر سپر محافظ خود، در سیاره ای به نام تالاسا توقف می کند. جایی که قرار بوده در زمانی دور نطفه پاشی شود. اما احتمالات، وجود حیات در این سیاره را در حال حاضر نفی می کردند.
اما سرنشینان سفینه با سیاره ای سبز و آبی، مشابه زمین روبه رو می شوند که انسان های آن به خوشی و شادی در آن زندگی می کنند و از نوادگان اولین سفینه های نطفه پاش محسوب می شوند.
بیشتر داستان در تقابل میان این دو گروه می گذرد. کسانی که هیچوقت زمین را ندیده اند، و کسانی که خاطره مرگ سیاره مهد انسان را درون خاطر خود نگهداری می کنند.
فصل ها یک در میان نگارش شده است. خط داستانی از فصل دوم شروع شده و در فصل های زوج ادامه می یابد. و فصل های فرد، شامل نوعی تاریخ نگاری است که رفتار انسان های زمینی را در برابر وقوع این حادثه - نابودی زمین - نشان می دهد.
اگر داستان را بخوانید، در وهله اول داستان شگفت انگیزی انتظار شما را می کشد. اما با گذر زمان، شاید مثل من احساس کنید که فصل های فرد بسی جالب تر و جذاب تر از فصل های زوج است. اما باز هم به خود فرد و برداشت او از داستان بستگی دارد.
کتاب را اگر علمی تخیلی خوان هستید، بخوانید. چون در همان بار اول، فصل های فرد جذابیت آن را از بین می برد. کتاب خوبی است و به قول خودم، خواندنش به نخواندنش می ارزد!
در مورد کتاب های بعدی مطمئن نیستم، چون باید سری به کتابخانه بزنم. اما تابستون دستم پر خواهد بود. خوب، تا آپ بعدی، کتاب بخونید و لذت ببرید!