تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

مایا نوشته‌ی یاستین گاردر

با سلام بر خوانندگان این‌جا

این منم بلواستار! و از این پس هر از چندی معرفی کتابی در این‌جا قرار خواهم داد(با اجازه‌ی صاحب‌خونه)

نام کتاب: مایا

نویسنده: یاستین گوردر

مترجم: مهرداد بازیاری

نشر هرمس

این کتاب نه علمی‌تخیلی است، نه فانتزی، نه سوررئال، نه پست مدرن. این کتاب یک داستان فلسفیست. از همان‌ها که آدم‌ها دوست دارند بگویند خیلی به‌اش علاقه دارند.

کتاب مایا نوشته‌ی یاستین گوردر، نویسنده‌ی معروف کتابِ «راز فال ورق» است. گوردر از آن دسته نویسنده‌هاییست که مجموعه‌ای افکار و فلسفه و دلمشغولی‌های به خصوص دارد و این افکار و دلمشغولی‌ها در تمام آثارش بازتاب پیدا می‌کنند. داستان‌های گوردر را نباید فانتزی تلقی کرد، او دنبال کشف راز جهان هستی است.

مایا مثل دیگر آثار گوردر به مفاهیمی چون هدف از هستی، دلیل بودن ما در این جهان، مفهوم زندگی و مرگ، وجود یا عدم وجود زندگی جاودانه، مکتب ذهن‌گرایی و...می‌پردازد.

در یک کلام می‌توان گفت کتاب در این باره است: از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود. به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟؟

 

یکی از دلمشغولی‌های بزرگ گوردر کوتاه بودن زندگی است. او در مایا می‌گوید انسان‌ها دو دسته هستند. آن‌ها که بر مرگ خویش واقفند و زندگی خود را صرف نگرانی درباره‌ی مرگ نمی‌کنند و از هر لحظه‌اش لذت می‌برند و آن‌ها که از مرگ دلخور و ناراضی هستند و هر لحظه‌ی عمر را قدمی به سوی مرگ‌ می‌بینند، این‌ها از همان آغاز در لبه‌ی پرتگاه زندگی هستند.

نوشته‌های گوردر در مایا من را بیش از پیش مطمئن می‌سازند که زندگی جاودانه و برخاستن پس از مرگ زاییده‌ی ذهن انسان‌هاییست که باور نمی‌کنند می‌میرند و نیست می‌شوند و جهان هرگز به خاطر نخواهد آوردشان.


خلاصه:

زیست شناسی نروژی به نام فرانک که به تازگی دختر پنج‌ساله‌اش را در حادثه‌ای ناگوار از دست و داده و به دنبال آن زندگی زناشوی‌اش نیز به پایان رسیده، برای گذراندن تعطیلات به جزیره‌ای به نام تائونی در مجمع‌الجزایر فیجی رفته. ماجرای داستان در سال 1998 می‌گذرد و این جزیره در محل دیت‌لاین قرار دارد و هزاره‌ی جدید از آن‌جا آغاز می‌شود. به همین دلیل عده‌ی زیادی خبرنگار و توریست در آن جزیره وجود دارند.

جزیره بهشتی زمینیست، جایی که شاید چند سال آینده از پهنه‌ی زمین حذف شود و به جای جنگل‌هایش آسمان‌خراش ساخته شود.

فرانک زیست‌شناس در هتلی در تائونی اقامت دارد. در آن زمان چند توریست دیگر نیز در هتل هستند. از جمله‌ نویسنده‌ای انگلیسی به نام جان اسپوک که ما ماجرای داستان را در واقع از قلم او می‌خوانیم، زن و شوهری اسپانیایی به نام آنا و خوزه که کتاب شرح ماجراهای این دو نفر است، زنی آمریکایی به نام لورا که یک چشمش قهوه‌ایست و یک چشمش سبز، مردی آمریکاییِ پیری به نام بیل که بدجوری دنبال لورا است و لورا با او برخوردی زشت و زننده دارد و در آخر معلوم می‌شود پدر و دختر هستند، و یک زوج جوان و عاشق که زیاد کاری به کارشان نخواهیم داشت.

در جزیره، فرانک که تنهاست و تازه دخترش را از دست و داده همسرش نیز از او جدا شده، دائم به کوتاه بودن زندگی فکر می‌کند. این قضیه برای او تبدیل به یک وسواس روحی شده. فرانک از آن دسته انسان‌هاست که مرگ را غیرمنصفانه می‌داند و دلش زندگی جاودانه می‌خواهد و از طرفی هیچ باور و اعتقادی به زندگی جاودانه ندارد.

او در حین گشت و گذارهای خویش در جزیره متوجه می‌شود آنا و خوزه مکالمه‌ای عجیب و غریب با هم دارند. آن‌ها درباره‌ی آب و هوا و یا بازی کریکت صحبت نمی‌کنند. صحبت‌شان رمز و راز گون است و فرانک بدجوری جذب صحبت‌های آن‌ها می‌شود. او با این که اسپانیایی بلد است، سعی می‌کند این موضوع را پنهان کند تا هر چه بیشتر گفتگوهای زوج اسپانیایی را بشنود، بلکه از آن سر دربیاورد.

 

ژوکر در قالب یک پستاندار میان پری‌ها در حرکت است. او یک جفت دست غریبه می‌بیند. دستش را روی یک پوست می‌کشد. دست به پیشانی می‌برد و می‌داند که آن‌جا از معمای وجود، پلاسمای روح و ژله‌ی تایید می‌پرسند. به نظر می‌رسد که باید دارای قلبی پیوندی باشد. در نتیجه او دیگر خودش نیست.

 

این بخشی از گفتگوهای آنا و خوزه است. تمام گفتگوهای آن دو حول و حوش ژوکر و پری‌ها و انفجار بزرگ و معمای جهان هستی است.

 

در شب‌نشینی‌های هتل ماراوو، میهمانان بحثی فلسفی پیرامون هستی را آغاز می‌کنند. هر یک دیدگاه خود درباره‌ی جهان هستی را عنوان می‌کند و این میان لورا از فلسفه‌ی ودانتا صحبت می‌کند. شالوده‌ی این فلسفه در برگیرنده‌ی فلسفه‌ی ذهن‌گرایی است و مثل تمام مکاتب شرقی به روح‌جهان و زندگی‌های بی‌شمار دلالت دارد. در این فلسفه هم اعتقاد بر این است که تنها یک حقیقت وجود دارد که برهمن نامیده می‌شود و آن‌چه ما در زندگی می‌بینیم و تجربه می‌کنیم توهمیست به نام مایا. مایا جدار بیرونی یا پوسته‌ی دنیاست، اما مایا تنها حقیقت واقعی نیست و تنها از دید کسانی که گرفتارش شده‌اند، مایا واقعی می‌نماید.

 

فرانک و جان‌اسپوک هر دو فکر می‌کنند آنا را قبلا دیده‌اند اما نمی‌دانند کجا.

فرانک پس از بازگشت از فیجی باید در کنفرانسی شرکت کند که همسر سابقش نیز در آن کنفرانس سخنرانی دارد. محل کنفرانس در سالامانکای اسپانیاست. در اسپانیا فرانک به طور تصادفی آنا و خوزه را می‌بیند. و بعد خوزه را در موزه پرادو و در پارک رتیرو دوباره می‌بیند و بالاخره سر از رازِ گفتگوهای شگفت‌انگیز آن دو در می‌آورد. بالاخره می‌فهمد آنا را قبلا کجا دیده و تصمیم می‌گیرد نامه‌ای به همسرش ورا بنویسد و به او بگوید زندگی کوتاهست و آن دو باید دوباره با هم باشند.

کتاب در واقع همان نامه‌ایست که فراک به همسرش نوشته و یک نسخه از آن را در اختیار جان اسپوک قرار داده.

 

بررسی کتاب:

همان‌طور که گفته شد، این رمان مثل دیگر آثار بزرگسالِ گوردر، داستانی فلسفیست، هر چند که یوستین گوردر حتا در داستان‌هایی که برای نوجوانان نوشته(سلام کسی این‌جا نیست؟ قصر قورباغه‌ها، راز تولد) به بازگو کردن همان خط‌فکریِ مشخص خویش پرداخته منتها در قالبی روان‌تر و با پیچیدگی‌ها کمتر.

محور داستان‌های گوردر، تفکر درباره‌ی هستی و منشا و مقصد آن است. او سعی می‌کند با طرح داستان‌های مختلف و راه‌حل‌های مختلف پاسخی برای این معما بیابد. گوردر در داستان‌هایش جهان را رازی سر به مهر و معمایی بزرگ و حل‌ناشندنی تصویر می‌کند که انسان وظیفه دارد اگر نه در راه حلش بکوشد، حداقل به آن به چشم معجزه‌ای عظیم نگاه کند و هستی را یکسره بر پوچی فرض نکند.

در این داستان ما یک شخصیت داریم که به هیچ رمز و رازی باور ندارد و حیات را در کره‌ی زمین حاصل یک تصادف می‌داند(فرانک) و زوجی داریم که معتقدند از همان لحظه‌ی بیگ‌بنگ هستی مسیری مشخص و هدفدار را طی کرده و هنوز هم در راه رسیدن به هدف است.

بازتاب تفکراتِ نویسنده را در مناظره‌های این زوج با فرانک می‌بینیم. فرانک نماینده‌ی ماتریالیسمِ علم‌گراست و آنا و خوزه انسان‌هایی معتقد به معنویات. نویسنده از زبان فرانک سوالاتی طرح می‌کند و بعد ما پاسخ آنا و خوزه را داریم و در طول داستان چنان ماجراهای عجیب و غریب و حیرت‌انگیزی اتفاق می‌افتند که زیست‌شناس علم و منطق‌گرای ما دست از موضع سفت و سخت خویش کشیده و مجبور می‌شود باور کند جهان هدفدار است و از یک تصادف محض به وجود نیامده.

در جهان حقیقت چنان ماجراهایی اتفاق نمی‌افتند اما نویسنده در داستان به وضوح عنوان می‌کند همین که ما وجود داریم و روی این سیاره گام برمی‌داریم خودش معجزه‌ایست درخور تفکر.

 

گوردر در داستان‌هایش دست خواننده را باز نمی‌گذارد که هر طور دوست داشت فکر کند، کسی که خواننده‌ی داستانی از گوردر می‌شود، مجبور است خط فکری او را دنبال کند و مجبور است نتیجه‌گیری‌هایش را بپذیرد. شاید بتوان گفت این یکی از نقاط ضعف ادبیات کلاسیک است و در یک رمان فلسفی بیش از پیش خود را نشان می‌دهد.

به نظر می‌رسد نویسنده خودش به جهان بعد از مرگ، برهمن، مایا و فلسفه‌ی کلی ذهن‌گرایی معتقد باشد و در نوشته‌هایش سعی می‌کند خواننده را با خود هم‌گام و هم‌باور سازد.

اما متاسفانه این کتاب بر خلاف شاهکار نویسنده یعنی راز فال ورق، خالی از خلاقیت بود. حرف‌ها همان حرف‌ها بودند که در دیگر کتاب‌هایش بارها گفته و گفته و نویسنده نتوانسته بود راهی جدید برای بیان افکارش پیدا کند. او دوباره همان افکار را در قالب داستان به ظاهر جدید بازگو کرده، ولی اشکال اصلی ماجرا در آن است که داستانِ مایا هم جدید نیست و می‌توان گفت روایتی دیگر از همان داستان راز فال ورق است.

خواننده‌ای که راز فال ورق را خوانده باشد خیلی زود با شنیدن اولین مکالمه‌های آنا و خوزه پی به شباهت عمیق این دو داستان می‌برد و خیلی زود می‌تواند حدس بزند  ماجراها در این داستان از چه قرار است، هر چه از داستان می‌گذرد، شباهت خطِ داستانی مایا با راز فال‌ورق بیشتر و بیشتر می‌شود، تا جایی که در بخش پایانیِ داستان به طور رسمی با راز فال‌ورق پیوند می‌خورد و از شخصیت‌ها و وقایع آن داستان در این‌جا استفاده می‌شود. مثل این بود که نویسنده در پایان‌بندی دچار ناتوانی شده باشد و دست به دامن نوشته‌ی قبلی‌اش برده باشد. و حقیقت این است که چون کتاب هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن نداشت در نهایت تبدیل به روایتی سطح پایین‌تر از کار موفق و مطرحِ نویسنده یعنی راز فال ورق شد.

و در نهایت پایان‌بندی داستان چنان پیچیده بود و توالی ماجراها و زمان‌ها چنان در هم ریخته بود که خواندن داستان و درک آن را مشکل می‌ساخت.

 

 

خواندن کتاب به علاقه‌مندان رمان‌های فلسفی با نثری ساده و روان توصیه می‌شود. هرچه هم پایان‌بندی داستان سخت و پیچیده بوده باشد به پای یک پاراگراف از نوشته‌های هایدگر نمی‌رسد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

تونل - ارنستو ساباتو

و اما تونل. مدت‌ها بود داشتم این کتاب رو می‌خواندم. نه اینکه کتاب درازی باشه! اتفاقا خیلی کم حجم بود. شاید کمتر از صد صفحه. اما به علت تقارن اتفاقات بسیار در یک برهه زمانی خاص و همزمان شدن با امتحانات، از یه جاهایی تا آخرش موند تا من بلاخره به فکر بیفتم برای آپ کردن اینجا هم که شده، برم بخونمش.

راستش من با تونل از طریق یه معرفی کتاب تو یه روزنامه آشنا شدم. یه معرفی که از نوع معرفی‌های مثبت بود. یعنی تماما از کتاب و داستان تعریف کرده بود و اگر هم نقطه ضعفی در کار بود یا نه، چیزی نگفته بود. من هم وسوسه شدم حالا که اینقدر دارم ازش تعریف می‌شنوم برم بخرمش و بخونم.

گذشت و گذشت تا اینکه بلاخره دست داد و من در یکی از آن حرکات انتحاری خودم (از آن نوع حرکت‌هایی که من در کمال بی پولی به کتابفروشی‌ها می‌زنم و موقع بیرون اومدن، هر جای تهران که باشم باید یا پیاده برگردم خونه یا با اتوبوس!)، تونل از ارنستو ساباتو رو هم خریداری کردم.

البته این اتفاق قبل از نمایشگاه کتاب بود و توی نمایشگاه، وقتی که هنوز خود تونل رو شروع نکرده بودم، یه کتاب دیگه از همین نویسنده به اسم "قهرمانان و گورها" دیدم که قصد خرید داشتم، اما متاسفانه نشد. (شاید هم خوشبختانه!)

موضوع از این قراره که توی اون معرفی کتاب به شروع کوبنده‌ی داستان اشاره شده بود.

اینکه قهرمان داستان خودش رو مثلا اینطوری معرفی می‌کنه: من فلانی هستم، که فلانی را کشتم. حالا می‌خواهم ماجرای این قتل را برایتان تعریف کنم.

خوب چیز خوبی به نظر می‌رسه! گره داستان آخرش نیست! لازم نیست آدم کلی سردرگمی از شخصیت‌ها و رفتارها و احساساتشون بکشه تا آخر سر یکی بزنه اون یکی رو نیست و نابود کنه! ما اینجا می‌دونیم شخصیت مونث ماجرا که معشوقه‌ی قهرمان داستان بوده، به دست خود قهرمان به قتل رسیده. حالا کنجکاوی ما برای اینه که بدونیم چرا؟ چرا قهرمان داستان که توی دو سه صفحه‌ی اول مشخص می‌شه درجاتی از انسان روان پریش (!) در اون به چشم می‌خوره، تصمیم می‌گیره زنی رو که عاشقشه بکشه؟

و ماجرا شروع به تعریف کردن ماجرا می‌کنه. اینکه این دو نفر چطور با هم آشنا می‌شوند، خصوصیات و زندگی فردی این دو نفر رو برامون تعریف می‌کنه،‌ و در همین حین شخصیت روحی و مشکل دار و فوق العاده پریش قهرمان رو هم برامون رو می‌کنه!

و آخرش هم همونطوری تموم میشه که اولش نوید داده بود! با یک قتل!

 

بنابراین تنها چیزی که توی این کتاب اهمیت داره، اینه که خواننده قانع بشه اتفاقات سر تا ته داستان می‌تونسته منجر به قتل یکی از دو نفر این رابطه بشه. البته نه یکی از دو نفر. صد در صد فقط قسمت مونث ماجرا!

داستان یک داستان روانکاوانه است. فقط می‌خواهد بگوید چرا باید یک نقاش طراز اول در جامعه‌ی آمریکای جنوبی، مشکلات روانی هم داشته باشد. اینکه یک نقاش طراز اول، چرا باید نسبت به سایر آدم‌های جامعه، بدون اینکه آنها را بشناسد احساس تنفر کند. و چرا وقتی یکی از افراد همین اجتماع را وارد زندگی شخصی خودش می‌کند و می‌خواهد برای او فرق قایل شود، به مشکل بر می‌خورد و آمپر می‌زند!

 

یکی از مشکلات اساسی، که البته برای من مشکل اساسی بود، اینه که چرا تمامی نویسنده‌ها وقتی می‌خواهند در یک رابطه‌ی دو نفره، یکی را به دست دیگری به کشتن بدهند (!)، از شک و سوظن و بی وفایی و خیانت استفاده می‌کنند. یعنی یک رابطه‌ی دو نفره شامل هیچ چیز دیگه‌ای نمیشه؟!

و خوب وقتی سوژه نخ نما است، نویسنده حداقل باید سعی کنه روایت داستانش چیز جدیدی نسبت به کارهای قبلی داشته باشه. ولی از نظر من تونل در این یک مورد شکست خورده.

شاید جاهایی خواسته نشون بده که این شک و اساس کاملا بی پایه و زاییده ذهن قهرمان ماجرا است، ولی اولا همین موضوع در یک جاهایی خودش رو نقض می‌کند، و بعد هم اینکه در نود درصد این چنین مواردی، اون شک و تردید بی پایه است!

مثلا شاید قهرمان یه جاهایی از شک و تردید خودش پشیمون می‌شه و با خودش فکر می‌کنه من عجب احمقی هستم که این افکار مسخره به سرم می‌زنه! اما بعد بلافاصله اتفاقی از طرف قسمت مونث ماجرا سر می‌زنه که خوب به هر حال خواننده خودش هم شک می‌کنه!

 

و پایان بندی داستان مثلا می‌خواهد آتشفشان باشد! همسر قسمت مونث ماجرا بعد از اینکه می‌فهمه قهرمان ماجرا زنش رو به اتهام خیانت به هر دو نفرشون (!)، با قتل مجازات کرده، بهش می‌گه دیوانه!‌ دیوانه!

و مثلا ما باید هیجان زده بشویم که چرا؟ ماجرای دیگری در این میان بوده؟

ولی خوب هیجان زده نمی‌شویم!

و داستان هم برای اینکه خیلی آتشفشانی باشد، بدون اینکه جواب این سوال را بدهد، یک صفحه بعد تمام می‌شود! هوم!

 

البته از حق هم نباید گذشت. به هر حال من از آن افرادی نیستم که موقع معرفی کتاب کفه‌ی ترازو رو به سمت خوبی یا بدی سنگین کنم. مگر اینکه خودش خود بخود سنگین و سبک بشه!

 

بنابراین، باید این رو هم دونست که داستان خوبی بود. از نظر نثر و روایت، داستان هیچ ایرادی نداشت. یعنی کاملا روان بود و اصلا نمی‌شد بهش عیب و ایرادی گرفت و من که کاملا از نثر لذت بردم.

و دیگه اینکه این داستان از نویسنده‌ی از آمریکای جنوبی بود. نویسنده‌های آمریکای جنوبی رو ما ایرانی‌ها، در حد گارسیا مارکز و کوئیلو و کافکا و اینها می‌شناسیم. در هر حال، خوندن رمان از یه نویسنده جدید از این قاره، که البته نویسنده تحسین شده‌ای هم هست کار بدی نیست در کل!

 

تابستون شده. دیگه بهونه‌ی درس و مشق و اینها هم در کار نیست!

پس کتاب بخونید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

هجوم دوباره‌ی مرگ - ژوزه ساراماگو

هی می‌خواهم بیام اینجا یه چیزی بنویسم، وقت نمیشه! نه اینکه سرم بدجور شلوغه!

 

*

 

من معمولا یه شبه با یه نویسنده آشنا میشم! یعنی شب قبل نمی‌دونم X خوردنیه یا پوشیدنی، ولی فردا صبح تا شماره کفش بابابزرگش هم آمار دارم! ژوزه ساراماگو هم برای من همینطور بود. یعنی هی می‌دیدم ملت دارن کتاب‌های این بابا رو می‌خونندها، اما درک نمی‌کردم که چرا؟ برای چی؟

البته من هنوز هم درک نمی‌کنم رفتار مثلا کتاب‌خوان‌های ایرانی رو! از تمام ادبیات جهان همین‌ها رو می‌دونند (به ترتیب اهمیت و پاپیولاریتی!): کافکا!، دانیل  استیل، ماری هیگینز کلارک، دیل کارنگی!، کتاب راز (اسم نویسنده‌اش رو نمی‌دونم!)، و یه سری نویسنده‌های مشابه (خودتون فهرست کنید؛ فهیمه رحیمی، نسرین ثامنی، م.مودب‌پور و ...)، ژوزه ساراماگو!

یعنی امکان نداره دیگه! امکان نداره کسی از ساراماگو نخونه! بی کلاسیه!

 

و البته، ساراماگو خوانی به مفهوم هر دری وری که ساراماگو از عنفوان کودکی نوشته نمیشه‌ها! مثلا می‌خواین کلاس بذارین خوب برید کوری رو بخونید، دیگه خیلی خودتون رو خواستید بگیرید، بینایی بخونید! بعد مثلا برید سراغ همه‌ی نام‌ها! خلاصه همینطور ردیف کنید، ولی سراغ کتاب بی نام و نشونی از ساراماگو به اسم "هجوم دوباره‌ی مرگ" نرید که سال 2006 چاپش کرده و ترجمه‌اش رو تو ایران، سال 85 درآورده باشن! بلاخره مترجم هم حتما ساراماگو زدگی داره که رفته سراغ همچین کتابی!

 

البته من اینها رو نمی‌گم که فکر کنید کتاب بدیه‌ها! نه اتفاقا، کتاب خوبی هست. ولی 100٪ یه چیزی هم بیشتر، اصلا به پای کوری نمی‌رسه. بلاخره البته، قرار نیست هر نویسنده‌ای کارخونه‌ی تولیدی شاهکار راه بندازه. خودش رو بکشه، فوقش یک یا دو یا دیگه حداکثر سه کتابش رو بتونه اون چیزی دربیاره که آدم واقعا ازش لذت ببره. دیگه جدل نکنید، هر نویسنده‌ای کتاب بد هم داره! حتی عمو کلارک فقید هم که الان جاش تو بهشته و داره واسه خودش حال می‌کنه هم، روحش شاد‌ها!، ولی اون هم کتاب بد داره. بد که نه، ضعیف.

 

"هجوم دوباره‌ی مرگ" یکی از کارهای ضعیف ساراماگو است، البته به نظر بنده‌ی حقیر. کتاب حجم چندانی نداره، ولی کلا همین حجم کم هم اگر یک چهارم می‌شد، هیچ اتفاقی برای ساختار کتاب نمی‌افتاد!

ایده‌ی اولیه خیلی خوبه. اصلا آدم رو با چیزهایی آشنا می‌کنه که قبلا شاید به گوشش هم نخورده باشه.

 

مثلا ما همگی مرگ رو موجودی مذکر و استخوانی تصور می‌کنیم که ردای سیاه می‌پوشه و داس به دست می‌گیره.

اما مرگ کتاب ساراماگو مرد که نیست هیچ، یه زن چاق و چله است که باندهای سیاه رو بعنوان لباس دور خودش می‌پیچه! تازه خیلی باکلاسه و معمولا اقدامات جدید و بدیعش رو از قبل بصورت نامه، به رسانه‌های عمومی اعلام می‌کنه! اتفاقا به نامه‌های بنفش رنگ علاقه‌ی فراوانی داره و خطش هم دست بر قضا، ظریف و با کلاسه!

ولی باور کنید واسه تعریف همه‌ی اینها، ساراماگو مغزتون رو می‌جوه! 143 صفحه‌ی اول کتاب مربوط به اولین اقدامات عجیب و غریبه مرگه.

اوایل کتاب، مرگ که می‌بینه خیلی داره بهش بی احترامی میشه و با الفاظ بدی از کار شرافتمندانه‌اش یاد می‌کنند، دست به اعتصاب می‌زنه. به مدت یک سال و یک روز جون هیچ بنی بشری رو توی یه کشور خاص نمی‌گیره. وگرچه شاید اوایل خیلی خوب و باحال به نظر بیاد، ولی واقعیت امر یه چیز دیگه است.

برای مثال فرض کنید کسی تو بستر بیماریه و صد در صد باید بمیره، ولی وقتی مرگ نمیاد جونش رو بگیره، همینطور وسط مرگ و زندگی پا در هوا می‌مونه. گورکن‌ها و مسئولین امور کفن و دفن و ساخت تابوت ورشکست می‌شوند. بیمارستان‌ها از شدت افرادی که باید بمیرند و جاشون رو به بیمار بعدی بدهند، ولی نمی‌میرند در حال انفجار هستند. مردم که کلافه شده‌اند، پنهانی افرادی که باید بمیرند ولی نمی‌میرند رو قاچاقی از مرز رد می‌کنند تا توی باقی کشورها که همچین اعتصابی وجود نداره، بمیرند. پای مافیا به قضیه باز میشه و همینطور تا آخر.

کلا ایده ایده‌ی خوبیه. حتی قضیه‌ی اون مافیا، ماجرای بوروکراسی و دیوانسالاری این کشور اعتصاب زده، همه چیز خیلی خوبه. ولی ساراماگو خرابش کرده! یا حداقل من فکر می‌کنم خرابش کرده!

مثلا اون قسمت که صحبت‌های فلسفی یه ماهی قرمز با مرگه، و قراره مثلا خیلی خیلی خفن فلسفی باشه و آدم کف کنه و بیفته زمین(!)، اصلا این اتفاق نمی‌افته و برعکس، خواننده بصورت روزنامه‌ای مطلب رو می‌خونه و ورق می‌زنه تا از دست این بخش مزخرف خلاص بشه.

 

و اینها رو داشته باشید، و بدونید که ماجرای اصلی تازه از صفحه‌ی 143 نم نمک شروع میشه!!

 

کلا بحث بر سر اینه که، آقا جان مرگ هم یه موجودیه! حق داره عاشق بشه! نداره؟

خوب حالا که به این نتیجه رسیدیم که حق داره (هر کسی میگه حق نداره که از بحث خارجه!)، پس باید برای عشق و عاشقیش بند و بساط چید! و هر چی طولانی‌تر بهتر! در نتیجه از صفحه‌ی 143 تا پایان کتاب (صفحه 232) ساراماگو داره با خودش کشتی می‌گیره که مثلا این امر رو به خورد ما بده! شاید فکر کرده خواننده خنگی چیزیه! خوب حتما یه فکری کرده دیگه!

شاید به نظر بیاد 143 صفحه اونقدرها زیاد نیست که واسه خوندنش آدم اینقدر زجر بکشه، ولی وقتی داستان اونقدر کسل کننده و بی کشش باشه که اگر از اون وسط 20 صفحه رو یهو بدون خوندن ورق زدی هم هیچ اتفاقی نیفته، از زجر هم بدتره! شکنجه است!

باز هم تکرار می‌کنم ایده وحشتناک خوبه‌ها! شخصیت انسانی به مرگ بخشیدن و اینکه داره با خودش کلنجار میره به وظیفه‌ی ابدیش پایبند باشه یا به خواسته‌ی دلش برسه! اینکه مرگ عاشق یکی از انسان‌هایی بشه که باید زندگی‌اش رو بگیره!!

مثلا این تیکه رو ببینید:

"لحظاتی مرد به خواب رفت. ولی انگار مرگ همچنان بیدار بود. از بسترش بیرون آمد و به اطراف نگریست تا محل مناسبی را برای گذاشتن نامه‌ی بنفش رنگ بیابد. روی پیانو؟ بین سیم‌های ویولنسل؟ شاید هم در همان اتاق خواب؟‌ بله، زیر بالشی که مرد روی آن خوابیده بود ...

زن به آشپزخانه رفت و در تاریکی کبریت را پیدا کرد. موجود مقتدری که می‌توانست با یک اشاره همه چیز را غیب یا ظاهر کند، به کبریت متوسل شده بود! چوب کبریت را آتش زد و زیر نامه‌ی بنفش رنگ گرفت. تنها معجزه‌ای که مرگ بعد از سوزاندن انجام داد، از بین بردن خاکسترهای آن بود ..."

 

شاهکار نیست؟‌ ای کاش همه‌جای کتاب به همین نثر شسته و رفته پایبند می‌موند!

 

بنابراین نتیجه‌ی نهایی اینه که اگر تا بحال ساراماگو نخوندید، اول برید سر وقت همه‌ی نام‌ها. البته همه‌ی نام‌ها هم مقداری آبکی تشریف داره، ولی همون آبکی بودنش یه طوری از کار دراومده که واقعا لذت بخشه! اتفاق وحشتناکی هیچ جای کتاب نمی‌افته، و داستان بیشتر یه لالایی می‌مونه!

اما هجوم دوباره‌ی مرگ اونقدر لالاییش قویه که آدم وسطش خوابش می‌بره!!

کتاب خوان باشید!

نمره‌ی من: ۵ از ۱۰

 

** اگر احساس می‌کنید این معرفی بجای معرفی، اسپویل بود، دقیقا حق دارید!

اما متاسفانه بنده که معرف کتاب می‌باشم، به این حقیقت معتقدم که خوندن یه کتاب، فقط اکتشاف یه داستان جدید نیست! بنابراین تا اینجای کار، هنوز هیچی از دست نداده‌اید! اگر برعکس فکر می‌کنید، میل خودتونه! فکر کنید "هجوم دوباره‌ی مرگ" رو بصورت فشرده خوندید! همونطوری که باید می‌بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

استخوان های دوست داشتنی

استخوان های دوست داشتنی از آلیس سبالد کتاب جدیدی نیست. خیلی ها اون رو قبلا خونده اند و به احتمال ۹۹٪ لذت برده اند‌. اما این فرصت تا همین شنبه گذشته برای من پیش نیومده بود. (خدا پدر و مادر مخترع کتابخانه رو بیامرزه!)

 

استخوان های دوست داشتنی داستان خیلی سرراستی داره که از هر جا که تعریف کنی باز هم قضیه لو نرفته. اصلا قرار نیست چیزی لو بره. چیزی نیست که لو بره! هسته اصلی داستان تو همون صفحه اول داستان فریاد زده میشه!

سوزی دختری چهارده ساله است که تو راه برگشت به خونه دزدیده شده و به قتل میرسه. باقی ماجرا از دیدگاه روح سوزی روایت میشه. بقیه داستان یعنی اتفاقاتی که همین مرگ (قتل) باعث اون می شوند.

کتاب استخوان های دوست داشتنی فقط میخواد ماجرای زندگی یک خانواده معمولی و خیلی ساده رو تعریف کنه که خیلی اتفاقی حادثه وحشتناکی براشون اتفاق می افته. یکی از بچه های این خانواده ناپدید میشه و دیگه هیچوقت برنمی گرده.

ناراحتی اعضای خانواده - رفتار افرادی که با اونها برخورد دارند - احساسات روح سوزی که شاهد همه این ماجراها هست ولی دستش از انجام هر کاری کوتاهه - و گذر زمان برای این خانواده و اثرات دراز مدتی که این اتفاق داشته ماجراهایی است که استخوان های دوست داشتنی تعریف میکنه.

و چه عجیب که سوزی می میره و به بهشت میره، اما بهشتش اصلا دوست داشتنی نیست! سپهری که سوزی به اون رفته، دنیایی ساخته شده از خاطرات خود اونه. مثل مکان هایی که دیده و زمانی آرزو داشته واردشون بشه. یه دبیرستان - یه خانه دوبلکس با ایوان شیشه ای که همیشه حسرتش را می خورده ...

ولی با اینکه بهشته و هر آرزویی توش برآورده میشه، ولی مهم ترین آرزوی سوزی هیچوقت برآورده نمیشه. اون آرزو داره توی سپهرش بزرگ بشه و بزرگسال بودن رو تجربه کنه، ولی چنین چیزی هیچ وقت محقق نمیشه.

 

آدم موقع خوندن کتاب دائم منتظر وقوع اتفاق خارق العاده ایه! اینکه قاتل سوزی دستگیر بشه و به بدترین وجه مجازات بشه، جسد گمشده سوزی پیدا بشه، سوزی یهو اعلام کنه معجزه ای اتفاق افتاده و دوباره زنده شده تا برگرده و تمام آرزوهایی برآورده نشده اش رو تجربه کنه، مادرش دست از رفتار احمقانه اش برداره و هزار و یک حادثه دیگه که ماجرا رو به اوج ببره!

ولی بیشتر این اتفاق ها اصلا رخ نمیدن!! یا اگر اتفاق بیفتن، اونقدر دیر و بی حال و حوصله رخ میدن که دیگه واقعه ای در اوج محسوب نمیشن!

 

استخوان های دوست داشتنی واقعا یک داستان دوست داشتنی است که خیلی از فکرها رو به سر خواننده میاره.

اینکه اگر من مردم، بعدش چه اتفاقی می افته؟ (البته از نظر اون دنیایی نه!) افرادی که من رو می شناخته اند، بعد از مرگ من چه عکس العملی نشون خواهند داد؟ آیا موقع مردن، هنوز آرزوی برآورده نشده ای دارم که حاضر باشم هر کاری بکنم که برگردم و اون آرزو رو محقق کنم؟ (صد البته که هر کسی چنین آرزویی دم مرگ خواهد داشت!)

 

استخوان های دوست داشتنی کتابی است که خواندنش شدیدا توصیه می شود!

از این به بعد تصمیم دارم به کتاب هایی که می خونم امتیاز بدم. معیارهای این امتیاز دهی چیزهای خاصی نیستند! فقط برداشت کلی من از اون کتاب و حسی که نسبت به اون داشته ام رو میرسونه.

 

من به استخوان های دوست داشتنی هفت و نیم از ده تمام میدم!

کتاب خوان باشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

کوری vs. برج

من بلاخره کوری ساراماگو رو خوندم! خیلی کیف داد! چون به سنت دیرین، خوراک یک شبم بود و خوندنش به درازا نکشید! و لذت بردم! چون کوری واقعا همانقدر که دست همه بود و به نظر می‌رسید همه کوری خوان شده‌اند (!) چسبید و نشان داد، همه باید هم کوری خوان بشوند!

 

مسئله عجیبی که این وسط رخ داد، این بود که من مدتی است دست و پا می‌زنم تا "برج" از جی.جی بالارد رو تموم کنم و نمیشه! و مسئله اینه که تم هر دوی این کتاب‌ها یکیه. گرچه جهان بینی‌شون کاملا متفاوته.

کوری به قول خود ساراماگو می‌خواست کوری عقل و ضمیر ما رو نشون بده. بحران‌هایی که حالا این وسط برای کور شده‌ها پیش اومد می‌خواست درصد و میزان همین کوری عقل و ضمیر رو نشون بده. کورهایی که می‌بینند و کور هستند.

اما برج بالارد، فقط می‌خواد رفتار انسان‌ها توی بحران رو تجزیه و تحلیل کنه؛ اون هم بدون اینکه پشتوانه‌ای قوی برای بوجود اومدن این بحران داشته باشه. بحرانی که بالارد بوجود میاره، بدون سر و تهه. من اصلا نمی‌تونم بفهمم چرا انسان‌ها باید خودشون با دست خودشون همچین بلایی سر خودشون بیارن.

فرض کنید شما توی یه مجتمع مسکونی عظیم و هزار واحدی زندگی می‌کنید که غذایی برای خوردن ندارید، آب قطعه، برق قطعه، و ساکنین حداقل هشتصد تا از واحدهای دیگه با شما دشمن هستند و دشمنی‌شون اونقدر شدید هست که اگر تنهایی سر و کله‌تون طرف محدوده‌شون پیدا شد، از کشتن هم باکی نداشته باشند. خوب توی همچین وضعیتی چیکار می‌کنید؟ سعی نمی‌کنید فرار کنید؟ حالا دشمنی به جهنم، نیازهای اولیه‌تون که به خطر افتاده چیه؟ نه چیزی برای خوردن هست و نه چیزی برای نوشیدن، و به دلیل قطع آب وضعیت نظافت فاجعه است.

بالارد غیر ممکن‌ترین راه حل رو اعلام میکنه. ساکنین این مجتمع، تمامی ساکنین هزار واحد مسکونی، که به ترتیب طبقات واحدهاشون به سه دسته طبقات پایینی، میانی و بالایی تقسیم شده‌اند، با وجود تمامی این مشکلات تصمیم می‌گیرند بمونند و با هم بجنگند! جنگ چی کشک چی، والا من هم سر در نیاوردم!

 

اما کوری ساراماگو از جنس دیگه‌ایه. مردم کور میشن. به همین راحتی. هیچ دلیل منطقی و روشنی هم واسه این بیماری همه گیر که عاقبت تمامی ساکنین یه کشور رو درگیر می‌کنه وجود نداره. آقا جان اصلا از آسمون اومده! زمان‌های قدیم هم اگه وبا می‌اومد طاعون می‌اومد، می‌گفتند موجودات خبیث باعث این بیماری‌ها میشن!!

خلاصه. به هر حال این اتفاق افتاده. و حالا کورها از جامعه رونده شده‌اند، توی وضعیت بحرانی قرار دارند، چشم‌شون جایی رو نمی‌بینه و همین شده براشون دستاویز که دیگه ملاحظه خیلی چیزها رو نکنند، و کلا وضعشون فاجعه انسانیه! (همینی که این روزها تو تلوزیون ميگه داره تو فلسطین اتفاق می‌افته!)

حالا بحران قابل درکه. مردم دارن سر غذا دعوا می‌کنند. سر جای خواب. سر آب. و تمامی خصوصیات بد انسانی مجال نمایش پیدا کرده‌اند. اینجا کمترین چیزی که ارزش داره، جون آدمیزاده! آدم‌ها خودشون می‌دونند توی دردسر گیر کرده‌اند. دنبال راه فرار هم می‌گردند، اما راه فراری وجود نداره! مثل "برج" بالارد نیست که مردم خودشون از اینکه تو بحران گیر کرده‌اند لذت ببرند! خودشون ببرند، بدوزند، بکشند، دفن کنند، و نذارند چیزی به بیرون برج درز کنه! آدم‌های برج بالارد سادیسمی و مازوخیسمی هستند! از رنج خودشون و دیگران لذت می‌برند و به هیچ قیمتی حاضر نیستن اون رو از دست بدن! توی کثافت غلط می‌زنند و خوششون میاد!

 

کوری کتاب نابی بود. اونقدر تیکه داشت که آدم رو به این فکر بندازه که این کوری واقعا همین کوری که می‌گیم و می‌شنویم نیست. پر از انتقاد به اخلاق‌های پست انسانی بود. البته نمی‌اومد بگه این کار بده و این کار خوب! نه! راوی داستان‌های ساراماگو همیشه بی طرف‌ترین موضع ممکنه رو انتخاب می‌کنه. اما قهرمان کوری که شاید زن دکتر باشه که هیچوقت کور نشد، رفتارش طوری بود که واسه خوبی و بدی مد نظر نویسنده مرز می‌ذاشت.

زن دکتر دست به قتل زد و رییس باج بگیرهای کور رو کشت. این کارش درست بود. پس کار باج بگیرها غلط بوده. زن دکتر آب آورد و جنازه زن هم بخشش رو شست، زن دکتر جنازه‌ها رو دفن کرد، زن دکتر غذا رو عادلانه تقسیم کرد، زن دکتر از اون پسربچه با چشم‌های چپ مواظبت کرد، زن دکتر فکر حمله به باج بگیرها رو غیرمستقیم به کله بقیه انداخت، زن دکتر غذا پیدا کرد، زن دکتر لباس پیدا کرد، زن دکتر زیر بارون خودش رو شست تا بقیه هم خودشون رو بشورند، زن دکتر ... آدم خوبه‌ی ماجرا بود.

 

کوری رو بخونید. اگر احتیاج به ملغمه‌ای از احساس و واقعیت دارید، اگر دلتون کتابی می‌خواد که فرق داشته باشه، اگر می‌خواین این شک به دل خودتون بیفته که اگر تو همین معرکه گیر می‌کردید، شاید وضعتون از آدم‌های این کتاب بهتر نمی‌شد، کوری رو بخونید.

 

ولی برج بالارد رو نخونید! حالا دلتون هم خواست بخونید! ولی من که بعد از دو سه ماه هنوز نتونستم تمومش کنم! و کوری بیشتر من رو مصمم کرد که کاملا بی خیالش بشم!

 

کوری بخونید! حداقل اینقدر واسه انتخاب هیئت داوری نوبل ارزش قایل باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

همه نامها

خوابم میاد، حالم خوب نیست، دچار افسردگی و یاس فلسفی شده ام، تو دلم دارند رخت و لباس می شورند، و در کل همین چند لحظه دیگه است که رو به قبله دراز بکشم! ولی تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم، اینه که بیام بگم کتاب! کتاب! و باز هم تا آخرین نفس ... کتاب!

 

همه نام ها از ژوزه ساراماگو (بچه های محل بهش میگن خوزه!). یکی از بهترین کتاب هایی که بعد از مدت ها نصیبم شد بخونم. یکی از کتاب هایی که دقیقا از صفحه اول که شروع کردم به خوندن، فهمیدم اینی که تو دستمه با باقی کتاب ها فرق داره. شاهکاره ... و یکی از معدود کتاب هایی که هنوز تموم نشده از دستم رفت!

شاید میزان علاقه زیاد من به این کتاب، از اونجایی ناشی میشه که نثرش برام خیلی دلنشین بود. اصولا من همیشه عاشق چنین نثری بوده ام: خودمونی و پر طول و تفصیل که کلی برات مقدمه چینی میکنه، حالات و احساسات، گفتگوها، فکر و خیال ها و مناظر و اشیا رو با باریک بین ترین روش ممکن بازگو میکنه!

 

تا بحال تجربه ساراماگو خوانی نداشته ام. یعنی اینهمه ملت "کوری" و "بینایی" تو بغلشون بود و توی تاکسی و اتوبوس باهاش ویراژ میرفتن و اصولا یه مدت، گرفتن کتاب "کوری" در بغل تبدیل به مد روی لباس شده بود، با این وجود تا رسیدن این "همه نام ها" سراغش نرفته بودم. واسه کتاب خونی بد دوره زمونه ای شده ... ادبیات خز شده! یعنی هر کتابی که بیشتر می بینی، باید احتمال بدی که خیلی خز و خیله! واسه همین من دنبال این ژوزه ساراماگو جان نمی رفتم.

اما بلاخره نصیب شد. و خوب شد که نصیب شد! گرچه هنوز تصمیم ندارم برم سراغ کوری!

 

در یک ماراتن کتابخونی با خودم به سر میبرم. کتاب های فانتزی انگلیسی رو زورچپون می کنم تو موبایل و وقت و بی وقت، حسابی از خجالت چشم های بابا قوری خودم در میام! حداقل وقتی که روش گذاشتم، این بود که یه شب از هشت تا چهار صبح داشتم تو موبایل کتاب می خوندم و عاقبت دلم به حال شارژ موبایل بدبخت سوخت! تجربه شیرینیه. حداقل قدر کتاب کاغذی واسه آدم بیشتر میشه!

 

جدیدا از روی پل کریمخان که رد میشم و کتابفروشی های زیر پل رو می بینم، به این نتیجه رسیده ام که چند تا کتاب روی هم بالش خوب و گرم و نرمی رو تشکیل میده! فقط هنوز به مدلی از کتابچینی دست پیدا نکرده ام که با کتاب بتونم پتو هم بسازم!

 

پ.ن: من پشیمونم چرا در زمان انتخاب رشته دانشگاه، کتابداری رو انتخاب نکرده ام. چند سال از عمرم رو بدم تا برگردم و انتخابش کنم؟

 

پ.ن2: این که نشد معرفی کتاب؟ خوب نشد که نشد! به تو چه؟ به من چه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

شب مادر

و یک‌بار دیگه کورت فونه‌گوت! کم کم باید یه رسته مخصوص جونیور بسازم!

شب مادر ...

سلاخ‌خانه‌ی شماره ۵ رو خوندید؟‌ کتابیه در مورد جنگ جهانی دوم.

من از اوایل دوران کتاب خوندنم، به ماجراهای جنگ جهانی علاقه‌ی فراوونی داشتم و همیشه تو انتخاب کتاب، انتخاب یه مطلب در مورد جنگ جهانی توی اولویت‌هام قرار می‌گرفت. انصافا کتاب‌های خوبی هم خوندم. از جمله "داستان یک انسان واقعی"‌ که یه دفعه جدا باید براش یه مطلب بنویسم.

سلاخ خونه‌ی شماره ۵ هم کتابیه در مورد جنگ جهانی دوم و داره سرگذشت یه افسر جز ارتش آمریکا تو واقعه‌ی درسدن* رو تعریف می‌کنه.

ولی الان حرف "شب مادر" رو داریم می‌زنیم. شباهت شب مادر و سلاح خونه تو اینه که هر دو در مورد جنگ جهانی دوم و یه طورایی واقعه‌ی درسدن هستند. اما تفاوت عمده‌شون توی زاویه‌ی دید و راویه. اگر تو سلاخ‌خونه داستان در مورد یه آمریکایی و یه طورایی داره از جبهه‌ی متفقین داستان رو تعریف می‌کنه، توی شب مادر ما داستان زندگی هاوارد کمبل رو می‌خونیم که یه نازی درجه یک بوده و بخاطر جنایات جنگیش، هم ردیف رییس آشوییتس محکوم میشه.

تو نظر من، شب مادر از سلاخ‌خونه هم تاثیر گذارتر و تلخ‌تر بود. همون واقعه‌ی قبلی، این دفعه سردتر و جدی‌تر و سردرگم کننده‌تر روایت شده بود. هاوارد کمبل جونیور، در حالیکه به انتظار محاکمه به جرم جنایت جنگی تو یه زندان اسرائیلی به سر می‌بره، در حال نوشتن خاطراتش و بعبارتی تعریف کردن اونها برای خواننده است.

اینکه همه چیز از کجا شروع شد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کمبل جونیور از ازدواج عمه‌اش با یه آلمانی می‌گه. اینکه برای ثابت کردن نداشتن قطره‌ای خون یهودی تو رگ‌هاش، از استاندار درخواست یه گواهینامه می‌کنه و استاندار هم چنان گواهینامه‌ی پر منگوله‌ای تحویل میده که از عهدنامه‌های صلح هم پر زرق و برق‌تر بوده!

جونیور بعد از پایان جنگ جهانی اول و قبل از شروع دومی، در برلین زندگی می‌کنه. اونجا تبدیل به یه نمایشنامه نویس مشهور میشه و با یکی از بازیگران تئاتر به نام هلگا که از قضا دختر رییس پلیس شهر هم بوده ازدواج میکنه و وارد امر تبلیغ نازیسم در دنیا میشه.

اما اینجا ماجرا بعد از کمی جلو رفتن، دوباره به عقب بر میگرده. به ملاقات کمبل با مردی به نام ویرتانن در باغ وحش برلین. اینکه ویرتانن یه مامور آمریکاییه و از کمبل می‌خواد که جاسوس آمریکایی‌ها باشه. اینکه در خلال تبلیغاتش برای نازیسم از طریق رادیو، با سرفه‌های برنامه‌ریزی شده، حرف‌های بی ربط و مکث‌های طراحی شده، پیغام‌هایی رو به خارج از آلمان مخابره کنه. در تمام این مدت، خود کمبل از واقعیت اطلاعاتی که در حال مخابره‌ی اونهاست باخبر نمیشه.

در همین بین، همسر کمبل برای اجرای یه برنامه به مرزهای شرقی آلمان در نزدیکی لهستان میره و در همون جاست که بعد از حمله‌ی متفقین، ناپدید شده و بعدا مرده فرض میشه. ویرتانن به کمبل خبر میده که یک هفته قبل از اینکه خود اون از مرگ همسرش خبر پیدا کنه، این واقعه رو از طریق رادیو مخابره کرده.

بعد از حمله‌ی آخر اتحاد شوروی به برلین، کمبل توسط جک اوهیر دستگیر میشه. اسمش آشنا نیست؟‌ چرا هست! این همون دوست صمیمی راوی تو سلاخ‌خونه‌ی شماره ۵ بود که ماجراهای درسدن رو با هم مرور می‌کنند.

ولی ویرتانن ضامن آزادی کمبل میشه و اون رو به آمریکا فراری میده. جایی که ماجراهای تازه‌ای پیش میاد ...

.

.

.

تعریف من ناقص‌تر از اون چیزیه که بشه فکرش رو کرد. شب مادر چنان داستانیه که تو هر خط، خواننده رو غافلگیر میکنه و جمله‌ای نیست که بعدش مکث نباشه و متوجه یه معنی دیگه که پشت اون حرفه نشی.  و یه بار دیگه می‌گم، شب مادر از سلاخ‌خونه‌ی تکون دهنده،‌ تاثیر گذارتره.

ارزش خوندن داره؟ مطمئنا داره! نمیگم کسی که نخونه نصف عمرش بر فناست. میگم کسی که نخونه، دو دنیاش رو باخته!

این هم بگم که عبارت "شب مادر" از نمایشنامه فاوست گوته گرفته شده. الان کتاب دم دستم نیست که دقیقا تعریف کنم چی و چی. پیدا کردم، اینجا رو ویراست می‌کنم.

* طی واقعه‌ی درسدن، هواپیماهای متفقین در روز ۱۳ و ۱۴ فوریه سال ۱۹۴۵ شهر درسدن آلمان که یه شهر مسکونی بوده و منطقه‌ی باز (غیر نظامی) محسوب می‌شده رو بمباران می‌کنند. طی این بمباران بیشتر شهر ویران شده و حدود ۱۰۰ هزار نفر انسان عادی هم کشته شدن. این واقعه یه طورایی، سند پایان جنگ و شکست آلمان بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

روحی از گرندبنکس

سلام.
شرمنده، قرار بود هفته ای حداقل یکبار آپ کنم. ولی از آخرین به روز رسانی تقریبا یک ماه میگذره!

این بار بر خلاف دفعات قبل که معرفی رو از قبل آماده می کنم، میخوام فی البداهه "روحی از گرندبنکس " رو با شما آشنا کنم.
نوشته آرتور سی کلارک. نگران نباشید! این داستان تو فضا اتفاق نمی افته!
شاید عنوان گرندبنکس براتون آشنا باشه. گرندبنکس نام دره ای زیر دریایی است که کشتی تایتانیک در آن به گل نشسته.
داستان روحی از گرندبنکس خیلی قدیم تر نوشته شده. به همین خاطر بعضی مواقع به ذهن جور در نمی آید. ولی خوب ... این ایرادات آنقدر بزرگ نیست.
داستان در زمانی می گذرد که تنها چند سالی به صدمین سالگرد واقعه برخورد تایتانیک با کوه یخی مانده است. دو گروه متفاوت، یکی انگلیسی و دیگری ژاپنی، تصمیم می گیرند بطور جداگانه هر کدام نصفی از کشتی را بالا بیاورند.
داستان درباره تلاش های این دو گروه است که خالی از لطف نیست.
جالب است بدانید که آرتور سی کلارک زمانی این کتاب را نوشته است که هنوز کسی نمی دانسته تایتانیک هنگام غرق شدن تبدیل به دو نیمه شده است!
بخش دیگر کتاب، معرفی تئوری " مجموعه اعداد ماندلبرو " است که در قالب داستان بیان شده. مجموعه ای فوق ساده که تنها به دلیل حجم محاسباتش، انسان تا قبل از اختراع کامپیوتر قادر به کشف آن نبوده است.
اعضای این مجموعه در کنار هم اشکالی را می سازند که در طراحی نقشه فرش و کاغذ دیواری و از این قبیل استفاده می شود. تنها فرق این مجموعه این است که در بی نهایت بار بزرگ کردن ( بی نهایت فیزیکی! یعنی خیلی دور ولی قابل دسترس ) اجزای کوچک تشکیل دهنده مجموعه بزرگتر، خود آن مجموعه است! مثل یک گل کلم غول آسا!
و دیگر اینکه اشکال هندسی این مجموعه به علت همین مورد، بر خلاف سایر مجموعه های هندسی، دارای ضخامت است.
مجموعه ساده ایست. من که زود فهمیدم چطوری می شود آن را درک کرد!

کتاب خیلی جذاب است. بیشتر سعی بر این دارد که نشان دهد شاید نوعی بدشانسی یا بدشگونی همراه تایتانیک است. بدیمنی این کشتی از همان روزی آغاز شد که سازندگان آن ادعا کردند حتی خود خدا هم قادر به غرق کردن کشتی نیست.
پیشنهاد می دهم در روز های پایانی تابستان، اوقاتتان را با خواندن " روحی از گرندبنکس " پر کنید! کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

استادان بسیار، زندگی های بسیار

استادان بسیار، زندگی های بسیار : نوشته برایان.ال.وایس که در مورد تناسخ از دیدگاه روانشناسی بحث می کند. کتاب بصورت رمان نوشته شده و خاطرات واقعی نویسنده که خود یک روانپزشک برجسته و درجه اول است را روایت می کند.
همه چیز از آنجایی شروع می شود که زنی به دکتر مراجعه کرده و از هراس بیش از اندازه خود از خفگی، تاریکی، آب و مرگ شکایت می کند. درمان های معمول در مورد او به نتیجه نمی رسد و دکتر تصمیم می گیرد از روش هیپنوتیزم در مورد او استفاده کند.
در این راه او را به دوران گذشته و زمان کودکی خود باز می گرداند، اما چیزی پیدا نمی کند که ریشه این مشکلات باشد. اما ناگهان در طی یکی از جلسات، ذهن ناخودآگاه زن به زندگی های دیگری می رود که به نظر می رسد خودش آنها را تجربه کرده است.
دکتر وایس به شخصه اعتقادی به این امر ندارد و در آغاز کتاب به وضوح اذعان می کند که به دلیل فرو رفتن در علم کاربردی، به هر چیز که از طریق دانش قابل اثبات نباشد، اعتقادی ندارد. پس این بار هم سعی می کند تمامی این موارد را به مسایلی طبیعی و ملموس مربوط کند. اما وقتی که زن تحت هیپنوتیزم، از پنهان ترین رموز زندگی دکتر پرده بر می دارد، برای او راهی نمی ماند جز اینکه با دیدگاه بازتری به ماوقع بنگرد.
زن در یکی از زندگی های خود زنده به گور شده بود و به همین دلیل از تاریکی می ترسید. چندین بار بیماری بر اثر آب آلوده را در چند زندگی تجربه کرده بود و به همین خاطر از آب وحشت داشت. وحشت او از خفگی هم به همین زندگی بر می گردد. وقتی که در حالت بیهوشی و زیر عمل جراحی نای، گفتگوی پزشکان در مورد امکان مرگ خود بر اثر خفگی را در حال ناخودآگاه می شنود.
در مورد ترس از مرگ، همه چیز به این بر می گردد که فرد تصور درستی از این امر ندارد. نمی داند پشت آن چه چیزی انتظار او را می کشد و آیا زندگی پس از مرگ حقیقت دارد یا نه.
به شخصه نظر خاصی در مورد این نظریه ندارم، اما جالب است بدانید که این امر را از دیدگاه مذاهب بزرگی چون یهودیت و اسلام نیز بررسی کرده است. هر چند بطور گذرا، اما اگر واقعیت داشته باشد، مسلمانان هم باید در این رابطه بصیرت بزرگی داشته باشند.
زن هر بار در حین هیپنوتیزم، از زبان افراد دیگری به بیان حقایق این واقعه و رموز زندگی می پردازد و آنها را با عنوان استادان معرفی می کند. کسانی که مراحل زیادی را پشت سر گذاشته اند و به جایگاهی رسیده اند که روح های سرگردان دیگر را در راه رسیدن به بینش یاری و راهنمایی می کنند.
به گفته آنان هر فرد این کار را انجام می دهد تا ضعف های خود را در زندگی های متوالی جبران کند و بلاخره به جایی برسد که به آن انسان کامل گفته می شود. هر قسمت هفت مرحله دارد و در تمام کتاب فقط از دو مرحله قسمت اول صحبت می شود. انسان ها بعد از هر بار مرگ، مدتی در حالت " شناوری " باقی می مانند تا جسم بعدی انتخاب شود و زمان ورود مجدد آنها به دنیا، به دست خودشان است. هر کس تنها می تواند یک ضعف عمده خود را به زندگی مادی ببرد و سعی در درمان آن کند. اگر موفق نشود، بار این نقص در زندگی بعدی بسیار سنگین تر خواهد شد.
انسان هایی که در هر مرحله همدیگر را می شناسند، در زندگی های متفاوت باز هم با هم برخورد می کنند. زن در هر زندگی، افرادی را شناسایی می کرد که در همین دوران دوباره آنها را می شناخت. خود پزشک را بیشتر در حالت فردی باهوش و یا معلم می دید که قبلا هم وظیفه آموزش او را بر عهده داشته است. یا یکی از دوستان صمیمی و دلسوز خود را چند بار در قالب پدری مهربان تجربه کرده بود.
به نظر من که برای داشتن بینش روشن از این امر، که اتفاقا بحث جالبی هم هست، این کتاب خالی از لطف نیست. برای همه گروه و قشر ها مناسب است و حجم کمی دارد.
برای دفعه بعد هم از الان برنامه ای ندارم. در هر صورت، سعی می کنم به سرعت به روز کنم. چون به تعطیلات نزدیک تر می شویم. خوب، تا آن زمان " کتاب خوان باشید "!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

شب پیشگویی - رمان

شب پیشگویی : نوشته پل استر، رمانی اجتماعی از روابط بین انسان ها. این رمان به روش داستان در داستان نوشته شده است. مانند هزار و یک شب که خود یک خط سیر اصلی دارد و داستان های دیگری را به عنوان زیر مجموعه شامل می شود.
روایت اصلی مربوط به نویسنده جوانی به نام " سیدنی ار " است که بعد از یک دوره بیماری طولانی، با دیدن یک دفتر آبی رنگ و ساده دوباره میل به نوشتن پیدا می کند. داستان بر محور همین فرد، همسر او و پدرخوانده همسرش که یک نویسنده بزرگ و از حامیان اوست شکل می گیرد.
روایت دوم داستان مردی به نام " نیک باون " است که سیدنی داستان زندگی او را در دفتر آبی رنگ می نویسد. چیزی پر از کشمکش های روح انسانی با چیزی که واقعا می خواهد. ماندن یا رفتن و ادامه دادن یا قطع کردن؟
روایت سوم داستانی است که نیک در طول داستان خود با آن آشنا می شود به نام " شب پیشگویی ". روایت مرد جوانی که در جریان جنگ اول جهانی بینایی خود را از دست می دهد، اما در مقابل قدرت پیش بینی آینده را به دست می آورد.
روایت " نیک باون " به بحران های فکری و روحی سیدنی برمی خورد و ناتمام می ماند. اما شب پیشگویی از همان آغاز پایانی روشن دارد و تقریبا با زندگی خود سیدنی هماهنگ است. چیزی که به او اجازه می دهد تا با دیدی بهتر و روشن تر به اطراف خود بنگرد و نزدیک ترین آشنایان خود را بیشتر بشناسد.
داستان اصلی با همین موضوه خاتمه پیدا می کند. به نظر من، چیزی که درون کتاب بود با خلاصه پشت جلد آن زمین تا آسمان تفاوت دارد. پشت جلد مژده می دهد که با یک رمان جادویی طرف هستید. دفتری آبی رنگ که نویسنده را در چنگال خود می گیرد و باعث بحران در زندگی او می شود! عجیبا غریبا!
اما در کل اصلا اینطور نبود و چه بهتر! چون خود داستان بسیار جالب بود و نیازی به طول و تفضیل نداشت. قلم پل استر واقعا جادویی است و ترجمه خوب، آن را تکمیل می کند. در کل نظر من این است که خواندن آن واقعا به نخواندش می ارزد! راستی، فکر نکنم زیر 15 سال حوصله این جور کتاب ها را داشته باشد، اما خوب بهتر است باز هم نخواند!
دفعه بعد " شکست در کوئینتا "، نوشته استانیسلاو لم را خواهیم داشت. گرچه قبلا آن را در آکادمی معرفی کرده ام، اما آن فقط تشویقی برای خواندن بود. اما دفعه بعد کمی نقد و بررسی هم ( گرچه ما چندان از این کار ها بلد نیستیم ) وجود خواهد داشت. موفق و سربلند و پیروز و " کتاب خوان " باشید!
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

چشم سوزن - رمان جاسوسی

چشم سوزن : نوشته کن فالت، رمانی جاسوسی در مورد جنگ جهانی دوم. داستان درست در زمانی رخ می دهد که متفقین نیروی دروغینی را در قسمتی از خاک خود جمع کرده اند و قصد دارند بوسیله آن، آلمان را گمراه کنند. اما در حقیقت قوه اصلی آنها در جای دیگری پنهان است.
فقط یک جاسوس آلمانی با اسم رمز " سوزن " این موضوع را می داند و سرنوشت جنگ دوم جهانی فقط در دستان اوست. اگر پیام را به موقع به هیتلر برساند، متفقین نابود خواهند شد.
البته جریان تاریخی به واقع درست است، اما جریان این جاسوس فقط از تراوشات تخیلی ذهن نویسنده نشات می گیرد. به گفته خود کن فالت : " ما می دانیم که آلمان ها نشانه هایی را که به منظور مشاهده شدن بوجود آمده بود، دیده بودند. همچنین می دانیم که به امکان حیله مشکوک شده بودند. و می دانیم که به سختی تلاش کردند تا حقیقت را دریابند.
تا اینجا تاریخ است و من حقایقی را که هم اکنون در کتاب های تاریخ نباشد، نیافته ام. آنچه به دنبال می آید داستان است. با این حال گمان می کنم که چیزی چون این وقایع می بایست روی داده باشد. "
بله. و جمله زیبای دیگری از مجموعه تاریخ انگلستان :" آلمان ها تقریبا به طور کامل فریب خورده بودند – تنها هیتلر درست حدس زده بود، و او در پشتیبانی از احساسش مکث کرد ... "
واقعا کتاب جالب و پر هیجانی است. اگر کمی به وقایع روی داده در جنگ جهانی دوم علاقه دارید، خواندن این کتاب را پیشنهاد می کنم.
اما فکر می کنم کتاب " ماموریت بالاتر از خطر " در این زمینه جالب تر و خیلی خیلی بهتر باشد. اما از آنجایی که الان به این کتاب دسترسی ندارم، متاسفانه نمی توانم مشخصات آن را ذکر کنم. اما آن هم کتابی بود ترکیب شده از واقعیت، خیال، طنز و تراژدی. هر دو تا را برای خواندن پیشنهاد می کنم و اصلا محدودیتی ندارد.
کتاب بعدی احتمالا " محافظین کهکشان " خواهد بود. کتاب خوان باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

انجمن شاعران مرده - داستانی

انجمن شاعران مرده : نوشته ان.اچ.کلاین بام و بر اساس فیلمنامه ای از تام شولمن. احتمالا فیلم آن را که محصول کمپانی motion pictures و با بازی رابین ویلیامز ساخته شده است را دیده اید.
اما برای کسانی که فیلم را ندیده اند، کمی از داستان را شرح می دهم. داستان در سال 1952 و در آمریکا می گذرد. جایی که خانواده ها برای اطمینان از پذیرفته شدن پسرانشان در سری دانشگاه های Ivy League ( شامل هاروارد، پرینستون و ... ) آنها را در دبیرستان ولتون ثبت نام می کنند و داستان بر پایه چند دوست شکل می گیرد.
قوانین و آداب مدرسه به شدت سختگیرانه است. حتی نوع ورزشی که دانش آموزان می توانند در اوقات فراغت انجام دهند از قبل تعیین می شود. اما تمامی این اوضاع با ورود معلم جدید زبان انگلیسی ( رابین ویلیامز ) تغییر می کند. او در مدت کوتاهی بسیاری از رسوم دبیرستان را تبدیل می کند.
انجمن شاعران مرده نیز اسم گردهمایی پنهانی در زمان تحصیل این معلم است که در آن دختران و پسران به دور از چشم مسئولین مدرسه، در یک غار جمع می شدند و اشعار مورد علاقه خود را می خواندند. و حال بچه ها تصمیم می گیرند تا دوباره این انجمن را بازگشایی کنند.
اوضاع زمانی پیچیده تر می شود که بچه ها ناگهان از حال رخوت و منفعلی که در مقابل مدرسه و خانواده داشته اند بیرون می آیند و تصمیم می گیرند تا بر پایه علایق خود زندگی کنند.
در کل داستان بسیار جذاب و کم حجمی است که برای تمامی سنین مناسب است و مشکل خاصی ندارد. مخصوصا فصل های پایانی کتاب خیلی جذاب و دوست داشتنی می شوند. به نظر من که زیبا ترین صحنه کتاب جایی است که بچه ها برای خداحافظی با معلم خود از میز های خود بالا می روند و روی آن می ایستند. عکس روی جلد کتاب هم، همین صحنه از فیلم است.
در کل این از آن کتاب هایی است که پیشنهاد می دهم حتما بخوانید و از دست ندهید. برای مطلب بعدی هنوز کتاب خاصی مد نظر ندارم. باید اجازه دهید به اندوخته های خود سر بزنم و دست پر برگردم. پس تا آن موقع " کتاب خوان باشید! "
+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

آشیانه کرم سفید - رمان

آشیانه کرم سفید : نوشته برام استوکر که داستان " دراکولا " را هم در بین آثار خود دارد. هر چه این داستان دراکولا جالب و ترسناک و پر کشش است، داستان آشیانه کرم سفید بی مزه و یخ و غیر جذاب است. ولی پیرو شعار خودم که " هر کتابی شروع می شود باید تمام شود " و چون قبلا سهمیه تخطی از این قانونم پر شده بود، تا آخرش را خواندم.
داستان در مورد مرد جوانی است که در قرن نوزدهم، به انگلستان و خانه اجدادی خود باز می گردد. به جایی که در تاریخ باستان، مرکز پادشاهی مرسیا بوده است. تمامی خانه ها تاریخی و بیشتر از 200 سال قدمت دارند.
داستان به بیشه ای به نام " آشیانه کرم سفید " باز می گردد که زنی به تنهایی در خانه واقع در آن زندگی می کند. کل داستان جستجوی مرد جوان به دنبال همین کرم سفید است. اجازه ندهید واژه " کرم " شما را به اشتباه بیندازد. چون منظور از آن، ماری متعلق به دوران اولیه زندگی زمین است که اندازه ای برابر با دایناسور ها دارد. تنها در گذر زمان واژه " wyrm " که در زبان آنگلوساکسون به معنای اژدها یا مار بوده است، تغییر یافته و تبدیل به " worm " شده است.
به جز این داستان اصلی بی مزه، داستان موازی آن به مرد همسایه آنها بر می گردد که به دلیلی که معلوم نیست، یک دختر را زیر قدرت هیپنوتیزم خود می گیرد و بعد می کشد. هر چقدر صبر کردم تا دلیل این کار این مرد روشن شود، نشد که نشد!
در هر صورت، پیشنهاد خواندن آن را نمی دهم. کتاب های خیلی بهتری هم هستند. دفعه بعد، " انجمن شاعران مرده " را خواهیم داشت، نوشته کلاین بام. گرچه بعید نیست که فیلم آن را دیده باشید، اما لذت خواندن کتاب چیز دیگری است.
اولین سالگرد تاسیس فانتزی آکادمی هم خیلی خیلی مبارک! کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

مه - رمان

مه : اثر جیمز هربرت. رمانی که در حدود ده تا پانزده سال بعد از پایان جنگ جهانی و در کشور انگلستان می گذرد. جایی که بر اثر یک آزمایش غیر رسمی وزارت دفاع، زمین شکاف بر می دارد و نصف یک دهکده به همراه آدم های آن را در خود فرو می برد.
اما این تازه اول ماجرا است. چون از شکاف مه زرد رنگی خارج می شود که اثرات منفی روی عقل و هوش بشری دارد. هر کس که در معرض آن قرار بگیرد دچار جنون مطلق می شود و ناگهان به این فکر می افتد تمام عقده ها و ناراحتی های درونی خود را جبران کند. آن هم به بدترین نحو. مثلا یک مستاجر با تبر به سراغ صاحبخانه خود می رفت، یا یک کارمند بانک که تمام عمر از رییس خود سرکوفت شنیده بود، او را در گاوصندوق بانک که فقط برای یک شب اکسیژن داشت زندانی می کرد.
استفاده از هیچ وسیله ای در مقابل آن ممکن نیست. از تمامی ماسک های اکسیژن عبور می کند و تنها اگر لباس سنگین سربی که برای مقابله با تشعشات اتمی ساخته شده است به تن داشته باشید، نجات می یابید.
در این میان یک نفر، که برای اولین دفعه با مه برخورد داشته است، دارای نوعی مصونیت در مقابل مه می شود و به دنبال نابودی آن می رود. بقیه اش هم در کتاب بخونید.
تنها موردی که برای من خیلی جالب توجه بود، این بود که در آخر داستان انسان را در این تعلیق باقی می گذارد که این مه که به آن " میکرو پلاسما " می گفتند، نوعی هوش هم در خود دارد که به همین دلیل برای نجات خود از نابودی به دست انسان ها پنهان می شده است. این را به طور کامل اثبات نمی کند. تنها می گوید که چنین امکانی هم هست.
صحنه هایی که در آن انسان های دیوانه به جان هم می افتند اصلا جالب نیست. به همین خاطر آنهایی که در این مورد حساس هستند به سراغ کتاب نروند. تا حدودی مانند داستان و فیلم " رزیدنت اویل ". حتی جانوران هم دیوانه می شدند. در کل، خواندن آن بهتر از نخواندن است.
داستان بعدی به احتمال بسیار زیاد، " آشیانه کرم سفید " از برام استوکر ( نویسنده دراکولا ) خواهد بود. کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

زمانی برای کشتن - قضایی، جنایی، اجتماعی

زمانی برای کشتن: نوشته جان گریشام. داستان وکیل جوانی به نام جیک بریگانس است که وظیف دفاع از یک متهم سیاه پوست در مقابل هیئت منصفه ای سفید پوست را بر عهده می گیرد. آن هم در آمریکا! جایی که کوکلوس کلان ( سازمان مافیایی نژاد پرستان آمریکایی) هنوز در قرن بیست و یکم وجود دارند و در راه خوار و خفیف کردن سیاه پوستان، از سر راه برداشتن هیچ کس نمی ترسند.
جریان بسیار پیچیده، اما جذاب و شیرین پیش می رود. البته در نظر کسی که به سیستم قضایی آمریکا علاقه هم داشته باشد.
زمانی برای کشتن نخستین کتاب جان گریشام و نزدیک ترین اثر به شخصیت او است. در این کتاب، شر در وجود یک یا چند فرد خلاصه نشده است. بلکه مناسبات حاکم بر جامعه است. سنت ها و قوانین غیر عادلانه، تبعیضات و فساد حاکم بر روابط اجتماعی.
کتاب در کل مطالب نامناسبی هم دارد که به همین علت پیشنهاد می کنم زیر 15 سال آن را مطالعه نکنند. البته با دیدن حجم کتاب، فکر کنم به خودی خود از خواندن پشیمان شوند!
باز هم می گویم. اگر به قضاوت و سیستم عدالتی آمریکا و سر در آوردن از آن علاقه ای ندارید، به سراغ این کتاب نروید. چون ناگهان از فصل های آغازین که داستانی پر کشش دارد، به فصل های طولانی میانی می رسد که در آن وکیل باید راهی برای نجات موکل خود پیدا کند. پس کاری نکنید که به خاطر فهمیدن آخر کتاب مجبور شوید آن را به زور بخوانید. چون این امر شما را بیشتر از خواندن دور می کند.
در کل، از تمام کسانی که نظر دادند تشکر می کنم. امیدوارم باز هم به این وبلاگ حقیر سر بزنند. قالب سایت هم عوض می کنم، با این امید که مشکلات آن برطرف شود.
کتاب بعدی، سالامبو اثر گوستاو فلوبر خواهد بود. البته زمان به روز رسانی بستگی به وقتی دارد که خودم کتاب را تمام کنم! کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

از عشق و شیاطین دیگر

از عشق و شیاطین دیگر: نوشته گابریل گارسیا مارکز( Gabriel Garcia Marquez )، که امیدوارم همگی این نویسنده را بشناسید. البته اگر هم نمی شناسید، عیبی ندارد. چون من خودم هم تازه این نویسنده را کشف کردم.
در مقدمه خود نویسنده شرح می دهد که چه چیزی باعث نگارش این داستان شده است. روزی سردبیر روزنامه ای که مارکز در آن خبرنگار بوده، به او ماموریت می دهد تا در مراسم نبش قبر گورستان معبد سابق سانتاکلارا ( Santa Clara ) شرکت کند. قرار بود این معبد خراب شود تا به جای آن هتلی پنج ستاره بسازند.
بسیاری از مردگان را از قبر های خود بیرون می کشند. معاون سلطان و معشوقه اش، اسقف ناحیه، راهبه های بسیار و مدیره صومعه، گور خالی مارکز دوم، همسر اول او و در کنار تمام اینها، یک قبر بسیار کوچک و بی نام و نشان. بهتر است این تکه را از زبان خود نویسنده نقل کنم:
" در سومین فرورفتگی محراب اصلی، کنار کتاب مقدس، خبر وجود داشت. سنگ گور با اولین ضربه کلنگ تکه تکه شد و از حفره ای که پدید آمد، موهای شفاف و زنده مسی رنگی ظاهر گشت. استاد بنا کوشید آن را به یاری کارگران و بدون صدمه بیرون بیاورد. ولی هر چه مو ها را بیشتر می کشیدند، دنباله با طراوت و زیبای آن بیشتر ادامه می یافت. سرانجام انتهای مو ها که به جمجمه کودکی متصل بود بیرون آمد و درون گودال، توده کوچکی از استخوان های در هم پاشیده بر جای ماند. روی سنگ گوری که بر دیوار نصب و در اثر شوره اسید نیتریک خورده شده بود، تنها اسمی بدون نام خانوادگی بر جای مانده بود. سیروا ماریا د تودوس لس آنجلس ( Sierva Maria De Todos Los Angeles ). کمند انبوه این کودک که بر زمین گسترده بود، بیست و دو متر و یازده سانتی متر اندازه گرفتند."
بله، داستان در مورد همین دختر کوچک است. اما چرا مارکز به این قبر علاقمند می شود؟
" در دوران کودکی من، مادربزرگم از افسانه دخترک دوازده ساله اشراف زاده ای حکایت کرده بود که کمند گیسویش را همچون دامن عروس به دنبال خود می کشید. دخترک از هاری مرده بود. در روستا های کارائیب به خاطر معجزه های فراوانی که داشت، از او به نیکی یاد می کردند. این تصور که گور یاد شده می توانست گور آن دختر باشد، در آن روز برای من در حکم خبری بود و سر آغاز این کتاب."
داستان از زمانی آغاز می شود که سگی مشکوک به هاری، سیروا ماریا را گاز می گیرد. باقی جریان بیشتر به کشمکش باقی افراد داستان که اسامی قبر های آنها در بالا یاد شد می پردازد. افرادی که بر سر زندگی دخترک مجادله می کردند و چه بسا تغییرات بسیاری در این جریان یافتند، اما خود سیروا ماریا در تمام طول کتاب شخصیت ثابت و بارزی از خود نشان می دهد.
شخصیت دوم از نظر اهمیت ( البته به نظر من! )، کایه تانو دلاورا ( Cayetano Delaura ) دستیار اسقف است. کسی که در راه دور کردن شیطان از جسم سیروا ماریا، در دام عشق او گرفتار می شود و فصل های بعدی را، پر از مهر و شور عشقی پاک رقم می زند.
چون باید کتاب را خودتان بخوانید، از ذکر بقیه داستان خودداری می کنم. اما همین قدر بدانید که این کتاب از آن دسته ای است که خواندن آن به نخواندنش می ارزد. برای تمامی سنین مناسب است، اما بهتر است زیر 15 سال فکر خود را به خاطر این کتاب مشغول نکنند. چون بعد از اتمام آن، به دو روز وقت برای حلاجی داستان نیاز خواهید داشت.
چون به خودم قول دادم اسم هیچ نشری را اینجا نیاورم، بیشتر نمی توانم خصوصیات چاپی کتاب را ذکر کنم. اما به احتمال بسیار آن را پیدا خواهید کرد.
کتاب بعدی، امپراتوری ایران خواهد بود. باز هم شعار من: کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط شیرین  |