تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

ریشتر 10

آرتور سی کلارک.
باز هم علمی-تخیلی. به قول شاعر، از هر چه بگذریم، اصولا از چیپسه ... ببخشید! از کتاب علمی-تخیلی نمی تونیم بگذریم!

ریشتر 10 یکی از دوست داشتنی ترین کتاب های آرتور سی کلارکه. بین تمام کتاب های کلارک، من این داستان رو به همراه فواره های بهشت و شاید هم کمی نغمه های زمین دور دست، از باقی کتاب هاش بیشتر دوست دارم.
برعکس خیلی ها، اصلا هم از راما لذت نبردم! آخرش هم اصلا نفهمیدم معنی اون مکاشفه چی بود!
گرچه نویسنده علمی-تخیلی محبوب من آسیموفه، اما ای، با کلارک هم میشه از جریان علمی-تخیلی عصر طلایی لذت برد.

ریشتر 10، جریان عظیم ترین و ویرانگر ترین زلزله تاریخ بشریته که آمریکای شمالی رو از عرض شکافته و به دونیمه تقسیم می کند.
لوییس کرین، مردی که در دوران کودکی و بر اثر زلزله، دستی نیمه فلج و آویزان دارد، می تواند وقوع زلزله را از دردی که در دست معلول خود احساس می کند، پیش بینی کند. بنابراین بنیادی برپا می کند تا تمامی زلزله های کره زمین را پیش بینی کرده و از خسارات وحشتناک آنها جلوگیری کند.
در این میان، دو شخصیت دیگر داستان، دن نیوکامب سیاه پوست و النا کینگ با ته مایه های چینی-ژاپنی هم نقش به سزایی دارند.

جالب است، تیغ تیز پیش بینی کلارک، سرنوشت خاورمیانه را از قلم نینداخته است. در این کتاب و بهتر است بگویم در سال 2024 به پیش بینی کلارک، ایرانی ها تلاشی برای نابودی اسراییل انجام داده اند و رو به موفقیت بوده اند که این قوم، برای جلوگیری از دست پیدا کردن مسلمانان ایرانی به نیروگاه های اتمی و کلاهک های خود، تمامی ذخایر اتمی خود را یک جا منفجر می کنند.
خاورمیانه و تمام انسان های آن از روی زمین محو شده و ابری رادیو اکتیو به نام ماسادا، زمین را فرا می گیرد که بارش های مرگ آفرینی تولید کرده و هر روز، کل زمین را دور زده و سیر می کند.

تلاش کرین بر این است که طی فرآیندی پیچیده که بحث در مورد آن خارج از این مقال است، تمامی قاره های زمین را به هم چسبانده و قاره ای واحد به نام "پانگیا" تولید کند که در مقابل، تمامی زلزله خنثی شود.

وضعیت مسلمانان آمریکا هم مورد توجه است. فصل هایی طولانی به سرنوشت نیوکامب برمیگردد که زندانی شده و بعد به دلیل اشراف به اسلام آزاد میشود.

خیلی جالب است که همه می گویند کلارک در این کتاب نگاه مثبتی به مسلمانان داشته، ولی من حسی کاملا برعکس این نظر را دارم! چرا، خودم هم نمی دانم.

در کل، کتاب فوق العاده ای است! از آنهایی که من خواندنش را، در صورتی که حوصله کلارک خوانی داشته باشید را صد در صد توصیه می کنم.
پس بخوانید و لذت ببرید!
+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

برون از سیاره آرام

شاید نام سی.اس.لوئیس ( C.S.Lewis ) به گوش شما خورده باشد. این نام بیشتر مترادف با مجموعه " نارنیا " است.
برون از سیاره آرام یکی از کار های علمی-تخیلی این نویسنده است. داستان مردی که دزدیده شده و به سیاره ای به نام " مالاکاندرا " برده می شود. او در این سیاره که بعدا روشن می شود همان " مریخ " خودمان است، با سه نوع موجود هوشمند روبرو می شود که به همزیستی مسالمت آمیز رسیده اند و هر کدام با اینکه هنر خود را دارد، اما با به اشتراک گذاشتن آنها زندگی را به راحتی می گذرانند.
این شخص که رانسوم نام دارد، در ابتدا فکر می کند قرار است بعنوان قربانی نزد مریخی ها کشته شود. اما بعد می فهمد که اشتباه می کند و موجودات مریخ، از زمینی های روشنفکر هم بهتر زندگی می کنند!
رانسوم با نوعی حاکم به نام " اویارسا " ملاقات می کند که داستان های زیادی برای او دارد. طبق گفته او، تمامی سیارات درونی منظومه شمسی ( حد فاصل بین خورشید تا مریخ ) دارای نژاد هوشمند هستند و بر هر کدام، یک اویارسای خردمند حکمرانی می کند. زمانی در گذشته، اویارسای زمین عصیان کرده و تصمیم می گیرد باقی سیارات را تحت حکومت خود در بیاورد. اما بقیه نژاد ها با هم متحد شده و او را سر جایش می نشانند.
حال رانسوم ماموریت می گیرد تا به زمین بازگردد و با این اویارسا ی بد مبارزه کند. در آخر داستان، فصلی بعنوان ضمیمه به داستان اصلی متصل است که شخص خود نویسنده ذکر می کند با رانسوم ملاقات کرده و این داستان را از زبان او شنیده است. اما چون هر دو می دانسته اند انتشار چنین داستانی، فقط ناباوری در پی خواهد داشت، آن را بصورت داستان درآورده اند.
زبان مریخی هم بد نیست! در طی داستان با آن آشنا می شوید و یاد می گیرد که زمین در زبان مریخی " تولکاندرا " یا سرزمین آرام نامیده می شود. نام کلی داستان هم از این اسم مشتق شده است.
نظامی که سی.اس.لوئیس در داستان خود برای منظومه شمسی بوجود آورده است، واقعا زیبا و قابل توجه است. داستان گهگاه اشکلات عمده علمی دارد، اما زیاد مزاحم پیش رفتن نمی شود.
اگر " اودیسه مریخ " را خوانده باشید، این داستان را خیلی نزدیک به آن می یابید. منتهی برون از سیاره آرام، نسخه ای کمرنگ تر از داستان وین بائوم است.
به هر حال، خواندن یک داستان علمی-تخیلی از نویسنده ای که بخاطر نوشتن فانتزی مشهور است، خالی از لطف نیست.
کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

مرد مصور - علمی تخیلی

 مرد مصور : مجموعه داستان های کوتاه از ری بردبری. بردبری یکی از علمی-تخیلی نویسان است که خودش را به این عنوان قبول ندارد! فقط داستان " فارنهایت 451 " خود را حایز این عنوان می داند.

مرد مصور در چاپ های گوناگون، داستان های متفاوت دارد و گاه داستان " مرغزار " را به " دشت آفریقایی " هم ترجمه کرده اند. تمامی داستان ها به هم مرتبط هستند.

مرد مصور، شخصی است که تمام بدن او با خالکوبی های جادویی پوشیده شده است. خالکوبی هایی که حرکت می کنند و تکان می خورند، و داستانی از آینده را نشان می دهند. هر قسمت، یک تکه از بدن اوست که آینده را نشان می دهد. راوی، شخصی است که شبی را در کنار مرد مصور می گذارند و داستان هایی که هر قسمت از خالکوبی ها تعریف می کنند را تماشا می کند.

بردبری را اگر علمی-تخیلی نویس بدانیم، باید او را در رده نویسندگان بخش نرم قرار داد. چون در آثارش، بیشتر به بخش روایی و داستانی و احساسی توجه دارد. حتی برخی داستان هایش شعرگونه است.

برخی از داستان های مرد مصور، واقعا تاثیر گذار است. مثل " باران طولانی" که خواننده درست مانند افرادی که این اتفاق برای آنها روی می دهد، احساس زجر و درد از باران می کند.

مرد مصور همه نوع ایده علمی-تخیلی را در خود دارد. تکنولوژی افسار گسیخته، سفر فضایی، مهاجرت به کرات دیگر، جنگ هسته ای، موجودات فرا زمینی، نابود کردن تخیل، سفر در زمان، همانند سازی انسان، جنگ های بین نژادی و حتی جادو و تخیل فرا تر از مرز عقل.

از مهم ترین داستان های این مجموعه میتوان به: کالئیدوسکوپ، بزرگراه، باران طولانی، آخرین شب جهان، نه شب- نه روز و شهر اشاره کرد.

برای صحبت بیشتر پیرامون مرد مصور و دیگر آثار ری بردبری، می توانید به آکادمی فانتزی، تالار های گفتگو، تاپیک مرد مصور مراجعه کنید. ممنون، و باز هم کتاب خوان باشید!

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

نغمه های زمین دور دست - علمی،تخیلی

نغمه های زمین دور دست: که گرچه در فارسی " ماموریت آخر : تالاسا " ترجمه شده، اما اسم واقعی آن رجحان دارد.

نوشته آرتور سی کلارک، که عناوین بسیاری در داستان های علمی تخیلی دارد. " نغمه های زمین دور دست " در زمانی دور می گذرد. آینده ای که زمین نابود شده و دیگر خورشیدی باقی نمانده است. قبل از وقوع این اتفاق انسان ها به دانش دستیابی به منظومه های دیگر دست پیدا کرده اند و کلونی های بسیاری در نقاط گوناگون کهکشان ایجاد کرده اند.

داستان درباره یک سفینه است که با بار یک میلیون انسان، و با سرعتی سرسام آور که فناوری آن درست مدتی قبل از نابودی زمین اختراع شده است، به سمت سیاره ای می رود تا از آن زمین دیگری بسازد. در میانه راه، سفینه برای تعمیر سپر محافظ خود، در سیاره ای به نام تالاسا توقف می کند. جایی که قرار بوده در زمانی دور نطفه پاشی شود. اما احتمالات، وجود حیات در این سیاره را در حال حاضر نفی می کردند.

اما سرنشینان سفینه با سیاره ای سبز و آبی، مشابه زمین روبه رو می شوند که انسان های آن به خوشی و شادی در آن زندگی می کنند و از نوادگان اولین سفینه های نطفه پاش محسوب می شوند.

بیشتر داستان در تقابل میان این دو گروه می گذرد. کسانی که هیچوقت زمین را ندیده اند، و کسانی که خاطره مرگ سیاره مهد انسان را درون خاطر خود نگهداری می کنند.

فصل ها یک در میان نگارش شده است. خط داستانی از فصل دوم شروع شده و در فصل های زوج ادامه می یابد. و فصل های فرد، شامل نوعی تاریخ نگاری است که رفتار انسان های زمینی را در برابر وقوع این حادثه - نابودی زمین - نشان می دهد.

اگر داستان را بخوانید، در وهله اول داستان شگفت انگیزی انتظار شما را می کشد. اما با گذر زمان، شاید مثل من احساس کنید که فصل های فرد بسی جالب تر و جذاب تر از فصل های زوج است. اما باز هم به خود فرد و برداشت او از داستان بستگی دارد.

کتاب را اگر علمی تخیلی خوان هستید، بخوانید. چون در همان بار اول، فصل های فرد جذابیت آن را از بین می برد. کتاب خوبی است و به قول خودم، خواندنش به نخواندنش می ارزد!

در مورد کتاب های بعدی مطمئن نیستم، چون باید سری به کتابخانه بزنم. اما تابستون دستم پر خواهد بود. خوب، تا آپ بعدی، کتاب بخونید و لذت ببرید!

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

پایان ابدیت - علمی - تخیلی

پایان ابدیت : نوشته آیزاک آسیموف.
از پشت جلد : " ابدیت " نام بنیادی است فارغ از قید زمان که عده ای متخصص آن را پدید آورده اند و وظیفه ای ندارد مگر دخالت در جریان رخداد های تاریخی. ابدیت جریان تاریخ را به نفع خود – و به گمان خودش – به نفع بشریت دستکاری می کند. اما عده ای نیز هستند که از عملکرد این بنیاد راضی نبوده و خواهان سرنگونی آن هستند ...

قهرمان کتاب، تکنسینی است از ابدیت به نام اندرو هارلان که در سده 575 زندگی می کند و برای ماموریتی به سده 482 اعزام می شود. و این سرآغاز پایان ابدیت است.
نویس لمبنت زنی از سده 482 است که برای مدت ماموریت هارلان، خانه خود را در اختیار این تکنسین قرار می دهد و پس از مدتی رابطه دوستانه ای با او برقرار می کند.
لبان تویی سل، محاسب ارشد و رییس مستقیم هارلان است که در طول کتاب، حقایق شگفت انگیزی را روشن می کند.
دو نوع انسان وجود دارد. ابدی و زمانی. ابدی ها افرادی هستند که بعد از بررسی های بسیار از میان انسان های عادی انتخاب شده و برای گذراندن دوره تعلیمی به ابدیت برده می شوند. و ابدی ها انسان هایی هستند که روزگاری زمانی بوده اند، اما حالا فارغ از زمان فیزیولوژیک زندگی می کنند. این امر آنها را از پیر شدن و مرگ مستثنی نمی کند. چون ساعت درونی بدن، بدون نیاز از رابطه ای با دنیای خارج، راه خودش را می رود.

موضوع جالب این است که تاریخ به دو دسته باستانی و حال تقسیم شده است. هر چیزی که تا قبل از سده 2400 تا 2700 قرار داشته باشد، دوران باستان و باقی زمان عادی است.

کل کتاب، بررسی این موضوع است که آیا انسان واقعا نیازی به دخالت افرادی مانند ابدی ها دارد یا نه. هر کاری که آنها می کنند، به نفع بشریت است. اما هر بار که واقعیت متحول می شود، بسیاری از افراد از صحنه روزگار پاک شده، تعدادی اضافه شده و برخی هم صاحب همزاد می شوند. این تغییر در روال عادی زمانی، باعث تغییر آینده بشریت می شود.

موضوع جالب توجه دیگر این است که آسیموف ادعا می کند عاقبت خورشید تبدیل به نواختر خواهد شد. اما طبق بررسی های علمی این امر بعید است. چون خورشید جرم لازم برای رسیدن به این مرحله را ندارد و قبل از انفجار نواختری، منقبض شده و تبدیل به کوتوله می شود.

یکی دیگر از موارد قابل توجه، دید آسیموف در این کتاب به زنان است. آنها جایی در ابدیت ندارند و نمی توانند یکی از اعضای آن باشند. ابدی ها تنها می توانند تحت نام " ازدواج موقت " با آنها خانواده کوچکی تشکیل دهند. و شاید همین امر باشد که باعث منحرف شدن سیر طبیعی کار ابدیت می شود. چون نویس لمبنت وارد می شود و ...

خلاصه پشت جلد، تصویر روشنی است از جریانات داخل کتاب. اما تا قبل از خواندن بیشتر گمراه کننده است تا کنجکاو کننده. چون خواننده را ناخودآگاه وادار می کند تا دائم منتظر زمانی باشد که شخصیت زن، جاسوسه از کار در می آید.

متن کتاب بسیار خوب و روان است. درست یک آسیموف نویسی کامل با رعایت همان معیار ها که انسان را در بطن داستان شگفت زده و غافلگیر می کند و مفاهیم مطرح شده را در ذهن به تکاپو می اندازد.

مفاهیم علمی کتاب در مورد زمان، سفر در آن و ساعت فیزیولوژیک چندان نیست که خواننده را به مشکل در درک بیندازد. البته باید ذکر کنم که اگر به علمی – تخیلی علاقه دارید، پایان ابدیت را مطالعه کنی. چون برای خواننده عادی، فصل های اول خیلی کشدار و بی سر و ته به نظر می رسد. شاید ویژگی مهم این کتاب همین باشد که بلاخره معلوم نیست این همه آدم و رابطه برای چی خلق شدند. شاید بتوان با کمی اغماض کتاب را در رده علمی - تخیلی نرم قرار داد. گرچه برخی قسمت ها از این امر پیروی نمی کنند.در هر صورت، اگر از آسیموف خواندید، این یکی را از دست ندهید که برای خودش تنوعی است.

فکر می کنم تا پایان امتحان ها دیگر فرصت به روز کردن پیدا نشود. گرچه بچه درس خوانی نیستم، اما حداقل با وصل نشدن به اینترنت، شاید کمی عذاب وجدانم کم شود! خوب، امتحان ها را خوب بدهید و بعدا در تعطیلات، " کتاب خوان باشید ! "


+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

شکست - علمی، تخیلی

شکست : نوشته استانیسلاو لم که بسیار مورد تشویق منتقدین قرار گرفته و حتی برخی آن را بعد از سولاریس، بهترین کتاب او می دانند. داستان از دو تکه مجزا ساخته شده که تنها یک نفر ارتباط میان دو بخش را حفظ می کند.
قسمت اول، در مورد مرد جوانی به نام آنگوس پارویس است که برای نجات چند نفر در جنگل برنام وود، واقع بر قمر تایتان. در واقع نه یک جنگل واقعی. بین دو تکه ثابت که زمین های اسفنج مانند هستند، دو پایگاه قرار دارد و میان آنها صخره های برفابی از هیدروکربن منجمد. یعنی یخی از جنس پلیمر که حتی در صفر درجه سلسیوس هم ذوب نمی شد. همچنین تایتان دارای آب فشان هایی است که هر بار از جای ناشناخته ای بیرون می زنند و این بخاطر هسته داغ کره است. مشکل فرو رفتن در سطح این یخ است. دیگلا ها ( ماشین های بزرگ که انسان آنها را می پوشید ) می توانند به زحمت از گودال ها بیرون آیند و تا فشار صد اتمسفر بر سانتی متر مربع را هم تحمل می کنند.
بطور علمی یعنی این: تایتان که سریعتر از زمین و سایر سیارات داخلی در حال سرد شدن بود، حجم های بزرگی از گاز تحت فشار را در خود حبس کرده بود. این گاز که به طور لایه لایه در پوسته تایتان جمع شده بود به ریشه آتشفشان های قدیمی و مجرا های زیر زمینی مواد مذاب که شبکه ای چند صد کیلومتری را می ساختند، فشار می آورد. این گاز ها در اشکال های طاقدیسی و ناودیسی به فضای بیرون راه یافته و به شکل ترکیب های فرار و پر فشار فوران می کردند. این مخلوط به علت داشتن دی اکسید کربن به شکل برف در می آمدو باد ها این لایه قطور را روی دشت ها و دامنه کوه ها می خواباند.
پارویس برای پیدا کردن دوست خود پیرکس ( قهرمان مورد علاقه لم در دو داستان دیگر " قصه های خلبان پیرکس " و " قصه هایی دیگر از خلبان پیرکس " ) وارد این جنگل می شود. اما دیگر بیرون نمی رود. چون دیگلای او سرنگون شده و شیشه جلویی آن می شکند. پارویس هیچ راه نجاتی ندارد. پس دکمه آبینه ساز را فشار می دهد و مرگی سریع را تحمل می کند، به این امید که در آینده قدرت لازم برای زنده کردن او کشف شود.
بخش دوم، مربوط به داستان ستی و پیدا کردن هوشمند فرا زمینی است. میلیارد های سرمایه گذاری شده در رادیو تلسکوپ هایی که پرتو های رسیده از میلیون ها ستاره و کهکشان را دریافت می کردند، در نهایت نتایجی را در قالب کشفیاتی تازه به دست داد، اما هیچ موج رادیویی خبری از دیگر هوشمندان نداد.
تلسکوپ های مداری در فضا چندین بار جریان بی همتایی از تابش را دریافت کردند که آتش امید را در دل ها شعله ور ساخت. اگر اینها علایمی معنی دار بودند، متاسفانه طول مدت دریافتشان بسیار کوتاه بود، چون علایم قطع شده و دیگر بازنگشتند. چون نتوانستند این پدیده ها را توجیه کنند، آن را پدیده ای ناشی از ماده ستاره ای دانستند.
سپس دانشمندان فهرستی طولانی از شرایط را تهیه کردند که هر فرستنده دسته علایم فرا زمینی، می بایستی حایز آنها می بود. اما این هم نتیجه نداد.
به همین دلیل نتیجه ای بد بینانه گسترش یافت که زمین را سیاره ای بی همتا می دانست. اما طبق اصل اختر فیزیک، شمار عظیم ویژگی های کیهانی ماده و انرژی که " اصل آنتروپی " را اقتضا می کرد، نشان می داد که که در کیهانی که موجودات هوشمند دارد، باید توقع زایش حیات در خارج از زمین هم داشت.
حیات در سیاراتی بی شمار سر بلند کرد. جرقه های مختلف هوش روی می نمود، اما عمری کوتاه داشت. پیدایش در مرحله پیش هوشمند میلیارد ها سال طول می کشید. اما بعد در عرض دویست هزار سال به اوج تمدن و فناوری می رسیدند و از درک دیگر گونه ها باز ماندند. حتی برخی نژاد ها امکان داشت بر اثر بلایای طبیعی زود تر از حد معمول نابود شوند.
پس پیدایش و تکامل موجود هوشمند را برنامه ریزی کردند. در آغاز محدوده ای بود که فناوری اولیه را شامل می شد و آغاز آن با پیدایش ابزار های مکانیکی و انتهای آن را ابزار های اطلاعاتی شامل می شد که بطور متوسط هزار سال از عمر نژاد را می گرفت. هزاره بعدی، محل علم اطلاع رسانی و زیست شناسی است. یعنی جایی که نژاد می توانست به خلق موجود زنده در طبیعت بپردازد. مرحله بعدی قابل پیش بینی نبود و هر گونه بنا بر اقتضا های گوناگون، راهی را ادامه می داد.
اینطور پیش بینی شد که گروهی محدود این راه را ادامه داده، به حمایت و جانبداری از طبیعت و محیط زیست بر می خیزند. و البته در این میان، جای چندانی برای ارتباط میان ستاره ای باقی نمی ماند.
حالا به مفهوم " روزنه تماس " می رسیم. این عبارت به معنی بازه ای از زمان است که طی آن موجودات هوشمند پیشاپیش به سطح بالایی از علوم کاربردی رسیده، اما هنوز دست به کار تحول هوش طبیعی نشده باشند. یعنی چیزی شبیه به مغز بشر.
با معیار های کیهانی، روزنه تماس لحظه ای بیش نبود. از مشعل زرین تا چراغ نفتی، شانزده هزار سال فاصله بود و از چراغ نفتی تا لیزر، صد سال. افزایش دانش در آغاز زمان روزنه تماس صعودی و در پایان آن، به مانند نمودار هذلولی بود. رقم بهینه این دوران را، بین هزار و هشتصد تا دو هزار و پانصد سال رقم زدند. خارج از روزنه، همه جا سکوت بود. جوانتر ها قادر به برقراری ارتباط نبودند و پیر ها، یا در را به روی خود می بستند یا با تجهیزات سریعتر از نور ارتباط برقرار می کردند.
برای برقراری ارتباط، سیاره ای به نام کوئینتا در منظومه بتا از کهکشان هارپی انتخاب شد. در این مدت سفینه اوریدیس وارد لنگرگاه زمانی تپ اختر هادس می شد، هرمس را به سمت کوئینتا می فرستاد، منتظر بازگشت آن می شد و سپس با مانوری ادراک ناپذیر به نام " گذر از چنبره وارون گاهی " به سمت زمین بر می گشت. در این صورت هشت سال پس از آغاز سفر، دوباره در نزدیکی خانه بود. اگر این کار صورت نمی گرفت، کل سفر نیاز به زمانی در حدود دو هزار سال داشت.
برای شرح این مانور، کمی از رمب اختر بدانیم. برای توصیف آن از قضیه ای به نام " پیاز زمانی " استفاده می شود. همانطور که پیاز در محاصره لایه های متعدد است، یک رمب اختر در حال نوسان هم در محاصره زمانی بود که بر اثر گرانش یا به بیانی دیگر، بر اثر لایه بندی بغرنجی از فضا – زمان خمیده شده بود. از دید ناظر دور دست، سیاهچاله همانند یک دیاپازون چندین ثانیه مرتعش بود. اما اگر در همان حوالی، روی خط تراز زمان دگرگون شده قرار می گرفت، ارقام ثبت شده بعنوان ساعت کهکشانی بی معنا می شدند. پس اگر سفینه به سیاهچاله می رسید که بگونه ای چند ظرفیتی پیوستار را تاب می داد و می توانست به موازات شیب جانبی وارد کنگره شده و سالیان سال در آن حوزه زمانی به عقب کشیده شده، باقی بماند. از دید ناظر دور دست، سفینه ناپدید می شد و پس از توقف ناپیدایش، دوباره همان جا ظاهر می شد.
رمب اختر در حال تپش، شکل های قرص و استوانه ای درست می کرد و دچار اعوجاج می شد. پس کندگاه و وارون گاه هایی پدید می آمد و چون از دید ناظر دور دست این جریان ها وجود نداشتند، برای بهره مندی از آنها تنها مجبور به ورود بود.
رمب اختر بالای صورت فلکی هارپی، بعنوان لنگرگاهی برای اوریدیس محسوب می شد. بعنوان محل اختفا و انجام دادن مانور های زمانی. رمب اختر هادس نام داشت، چون پیش از اوریدیس، سفینه ای بی سرنشین و یکبار مصرف به نام اورفئوس به آنجا می رفت و سیاهچاله را با بسامد و دامنه طبیعی خود به نوسان وا می داشت. این کار را هم با استفاده از تشدید گرانشی انجام می داد. با این کار، هادس یک بار منقبض و یک بار منبسط می شد. از آنجا اوریدیس می توانست وارد جریان های کندگاهی شود. اما قبل از آن نیاز بود تا ثمربخش بودن سفر به کوئینتا تایید شود. و از آنجا که اورفئوس یکبار مصرف بود و فقط یک بار برای تخلیه گرانش همدوس قدرت داشت، مانور نمی توانست تکرار شود.
جریان به این خاطر حساس تر می شد که استفاده از کندگاه ها باید به درستی صورت می گرفت تا در کمتر از بیست سال بشود دوباره به نزدیکی خورشید بازگشت.
از دید سرنشینان اوریدیس، سفر هرمس فقط دو هفته طول می کشید. اما از دید سرنشینان هرمس یک سال و نیم. برای ناظری هم که در هیچکدام نبود، کار هرمس نه ساله انجام می شد. طبق تجزیه و تحلیل، اوریدیس بوسیله هادس از جمعه به شنبه برده شده، سپس دوباره به جمعه برگشته و به مکان فضایی بیرون انداخته می شد. یعنی از کندگاه به وارون گاه سقوط می کرد و سپس دوباره به خط زمانی کهکشان باز می گشت.
جریان داستانی به خوبی پیش می رود تا جایی که هرمس به کوئینتا رسیده و سعی می کند با نژاد هوشمند آن ارتباط برقرار کند.
چقد حرف زدم! شرمنده و ببخشید که یک کم پیچیده بود. در هر صورت شیرینی کتاب فقط به همین بخش های علمی بود، چون به علت اینکه علمی – تخیلی سخت است، جریان داستانی چندان جالبی ندارد.
من تاپیک همین کتاب را در بخش علمی تالار های گفتگوی آکادمی هم ایجاد می کنم. علاقمندان می توانند به http://www.fantasy-academy.org ، بخش تالار های گفتگو مراجعه کنند.
در مورد دفعه بعد از الان چیزی نمی دانم. ولی اگر کمی فاصله افتاد، به بزرگی خودتان ببخشید. خدانگهدار. حرف من هم یادتان نرود! " کتاب خوان باشید "

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

محافظین کهکشان - علمی - تخیلی

محافظین کهکشان : نوشته لوییس لورنس، کتابی علمی – تخیلی و رده بندی شده برای نوجوانان. اما اگر علمی – تخیلی می خوانید، این را نباید از دست دهید. چون برای اولین بار قالب های جدیدی در این ژانر را می توانید ببینید.
در تعریف علمی – تخیلی، روبات موجودی احمق است که فقط از دستورات پیروی می کند. نظر نمی دهد، شکایت نمی کند و خارج از محدوده منظق نمی تواند عمل کند. اما روبات های این داستان مانند انسان هوشمند هستند.
به نظر نویسنده احساسات از فکر حاصل می شوند، پس روبات هم می تواند احساس کند. به همین دلیل " واحد ارگ " از سختی کار خودش شکایت می کند. البته نه در جلوی رییس خود، اما وقتی به اعتصاب تشویق می شود، ابزار کارش را به زمین می اندازد و اعلام می کند تا زمانی که تعمیر نشود و برنامه ریزی خاصی برای کار های او صورت نگیرد، دیگر کار نخواهد کرد.
و روبات " کوارم " که برای فرار از اوراق شدن، به جبهه مخالف فرار می کند و در خواست پناهندگی سیاسی می دهد!
البته اصل داستان اصلا ربطی به این روبات ها ندارد. قضیه به این بر می گردد که آیا انسان برای سعادت باید به زور راهنمایی شود یا نه، خودش بعد از کش و قوس های فراوان بلاخره به آن می رسد؟
هسته اصلی داستان خیلی پیچیده است و شما با خواندن هر خط یک نظر خواهید داد. اما در آخر، وقتی همه چیز تمام می شود می فهمید که نتیجه از همان آغاز جلوی چشمان شما بوده است.
بیشتر از این درباره داستان نظر نمی دهم که لطفش از بین می رود. اما خیلی کتاب مفیدی است. حتما بخوانید و لذت ببرید.
مطلب بعدی شاید " شب پیشگویی " باشد. موفق و کتاب خوان باشید!

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط شیرین  |