تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

این جین آستین دوست داشتنی ...

آن جوانی‌ها که همکلاسی‌ها زیر میز دانیل استیل و فهمیه رحیمی و م.مودب‌پور می‌خوندند، من علاقه‌ی شدیدی به "خواهران برونته" و "جین آستین" پیدا کردم.

یادمه دوم یا سوم دبیرستان بودم که "عشق هرگز نمی‌میرد" امیلی برونته رو خوندم. و عجب زجری کشیدم! بعدها که مجبور شدم برای معرفی یه کتاب زندگینامه‌ی "امیلی برونته" رو بخونم، اون وقت بود که یه کمی از چگونگی اوضاع دستم اومد! البته من الان قصد ندارم راجع به برونته‌ها حرف بزنم، ولی اصولا موجودات بدبختی بودند و یه نفر هم با جهان بینی و ذوق ادبی صادق هدایت سطشون پیدا شده بود که اسمش رو گذاشته بودند امیلی برونته!

اصولا من به دو تا برهه‌ی تاریخی خاص علاقه دارم: انگلستان اوایل قرن نوزدهم (مثلا 1850 تا اوایل 1900) و یکی دیگه هم جنگ جهانی دوم. بنابراین کتاب خواندن من خیلی تحت تاثیر این علاقه‌ام قرار می‌گیره. برای همینه که جین آستین رو (گرچه می‌شه گفت نسخه‌ی روشنفکرانه‌ی دانیل استیله متاسفانه!) دوستش دارم. (بلاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره.)

جین آستین توی دوره‌ی دبیرستان برای من با "غرور و تعصب" شروع شد. آن موقع یه کتاب لانگمن داشتم (از این داستان‌های ساده شده‌ی انگلیسی برای زبان آموزی) که همین داستان توش بود. روی جلدش هم یه دختر با قیافه‌ی معمولی (و حتی تقریبا زشت) بود که لباس چین و واچینی پوشیده بود و یه چتر هم بالا سرش باز کرده بود. از پشت این چتر، نصفه‌ی صورت یه مرد خیلی خوش قیافه دیده می‌شد. من عاشق این تصویر بودم.

بعد از "غرور و تعصب" (که البته نسخه‌ی تعدیل شده‌ای بود)، "وسوسه" رو خوندم. (البته من اون زمان یه چاپ دیگه‌ای رو خونده بودم که persuasion رو به وسوسه ترجمه نکرده بود.) هر کسی که یه مقدار با عقاید تند و تیز و ا...مقانه من آشنا شده باشه، می‌دونه که من اندکی به سمت افکار فمینیستی، البته از نوع ملایم و تعدیل شده‌اش علاقمندم. بنابراین با شخصیت‌های رمان‌های جین آستین خیلی کیف می‌کنم!

غرور و تعصب رو نخونده باشید، احتمالا باید فیلمش رو با بازی "کایرا نایتلی" در نقش الیزابت دیده باشید. غرور و تعصب در مورد خانواده‌ای با پنج تا دختره که دچار مشکل عدیده‌ی "ترشیدگی دختران" شده!! دختر بزرگ خانواده و الیزابت انسان‌های نسبتا خوب و منطقی‌ای هستند و اگر اشتباهی هم بکنند، خوب قابل درکه. ولی مادر و سه تا خواهر دیگه‌ی الیزابت دقیقا تا آخر کتاب (و کمتر از اون تا آخر فیلم) مغز آدم رو می‌جوند!!! اما با این وجود آدم با شخصیت الیزابت خیلی کیف می‌کنه.

الیزابت در غرور و تعصب (و "آن" در وسوسه) زن‌های قوی و قدرتمندی هستند که به عشق و رمانتیک بازی اعتقاد دارند و این اعتقادشون اونقدر قویه که حاضرند تا زمان نرسیدن به اون چیزی که واقعا می‌خواهند، همانطور عزب اوغلی باقی بمونند.

جین آستین علاقه‌ی زیادی به پرداخت شخصیت‌هاش داره (من هم خیلی به این کار علاقه دارم!) و آدم‌های داستانش چه خوب باشند و چه بد، زیر و بم اونها اونقدر انسانی هستند که برای ما قابل قبول و درک باشند.

حوصله‌ی ادامه دادنش رو ندارم. خلاصه، جین آستین خیلی خوب بود.

بخاطر تجدید خاطره‌ی دوباره با "وسوسه‌"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

هیولا feat. مون پالاس

پل استر رو نمی‌دونم یه نویسنده‌ی موفق آمریکایی هست یا نه، ولی تو ایران که خیلی به موفقیت دست پیدا کرده! داشتم "هیولا" رو می‌خوندم و کاملا اتفاقی متوجه شدم به چاپ دوم رسیده!

 

پل استر دیوانه‌ی ساختن شخصیت و تار تنیدن دور و بر اون شخصیته. یک شخصیت معمولی که اوایل کتاب یک انسان عادیه، تمام کارهای روزمره‌ی یک موجود معمولی رو انجام میده و شاید نگاهش به دنیا جالب باشه و ما جذب همین نگاهش بشیم، در طول کتاب از چنان رنده‌های آدم سازی (!) رد میشه که آخرش می‌تونه پیامبر عصر جدید باشه.

پل استر عاشق مونولوگ نویسیه. خوشش میاد بره تو نقش اول داستانش، از زبون اون همه‌ی ماجرا رو برای ما تعریف کنه، و اگر هم این شخصیت قراره با کس دیگه‌ای دیالوگ داشته باشه، این دیالوگ‌ها یا جملات یک خط و یک خط و نیمی است، یا از آنطرف چند صفحه تعریف داستان حسین کرد شبستری!

 

شخصیت‌های رمان استر یا ذاتا عجیبند، یا به زور کاری شده که عجیب به نظر برسند!

در رمان "مون پالاس" (Moon Palace، که من با ترجمه نشدن این عنوان مخالفت دارم. مخصوصا حالا که عنوان کتاب بوده!)، یک جوان آمریکایی معمولی را داریم. شاید کمی الیور تویستی باشد که مادر و پدر ندارد و دارد با دایی‌اش زندگی می‌کند، اما از آنطرف خیلی پست مدرن است که دایی‌اش انسان درس نخوانده‌ای است که بیش از سه هزار جلد کتاب دارد و از کتاب‌های فال و طالع بینی تا فلسفه و منطق در دست و بالش پیدا می‌شود.

بعد این جوان تصمیم می‌گیرد از یک جایی به بعد، در مقابل مشکلات زندگی دست به هیچ کاری نزند و ببیند تقدیر برایش چه پیش می‌آورد! کارش به خیابان گردی و ولگردی و خوردن پس مانده‌ی غذا از سطل زباله می‌گذرد و جهان بینی‌اش دگرگون می‌شود! یک طورهایی صوفی شده! دیگر برایش مهم نیست یک ساعت بعد چه خبر است. الان گرسنه است، پس سراغ سطل زباله می‌رود و خودش را سیر می‌کند. بعد خوابش می‌آید، زیر بوته‌ای روی زمین دراز می‌کشد و می‌خوابد. و وقتی بیدار می‌شود دوباره همان نیازهای اولیه را برآورده می‌کند و در برآورده کردن همین نیازها است که از خودش رها می‌شود و نمی‌دونم چی به این حالت می‌گویند، اما خوب انگار باید گفت که با جهان به تفاهم می‌رسد! (فکر کنم این عبارت را ذهنم یواشکی از یکی از ترانه‌های کریس دی. برگ قرض کرده!)

 

رمان هیولا البته در مورد شخصیت اول ماجرا نیست. این دفعه شخصیت اول ماجرا فقط داستان زندگی دوستش را که حالا منفجر شده(!)، برایمان تعریف می‌کند.

و این "هیولا" است که نظر آدمیزاد را به نوشته‌های پل استر صد و هشتاد درجه تغییر می‌دهد.

یعنی راستش را بخواهید، تا قبل از این من از کتاب‌های پل استر لذت می‌بردم. البته داستان‌های دندان گیری که نداشت، من بیشتر عاشق هیجان‌های لحظه‌ای و افکار عجیب و غریبی بودم که از ذهن قهرمان‌های کتاب می‌گذشت. من عاشق ترکیب کلماتی بودم که پل استر انتخاب می‌کرد.

 

اما در هیولا، داستان چنان سایه‌ای بر سر نویسنده انداخته که همه چیز فراموش میشه و بعد از تموم کردن کتاب، فقط طعم بدمزه‌ی داستان بیخود و بی مزه و بی معنی و بی سر و ته هستش که توی ذهن آدم باقی می‌مونه.

قهرمان این کتاب (همانی که ماجرای زندگی‌اش از زبان دوستش تعریف می‌شود)، یک نویسنده‌ی عجیب و غریب است (البته و صد البته تمامی قهرمان‌های رمان پل استر نویسنده هستند). افکارش را انگار داده باشد برایش مخصوص خودش بسازند! در بیست و یک سالگی بخاطر سرباز زدن از شرکت در جنگ ویتنام، یک سال به زندان می‌رود و اولین و تنها رمان خود را آنجا می‌نویسد.

بعد که آزاد می‌شود یک هو به این نتیجه می‌رسد که رمان نوشتن ته کار مزخرف در دنیا است! بنابراین داستانی نوشتن را رها می‌کند و مقاله نویس می‌شود و از دستور آشپزی تا نقدهای سیاسی می‌نویسد و به روزنامه‌ها می‌فروشد.

بعد همین روند را ادامه می‌دهد تا در یک اتفاق تصادفی، از طبقه چهارم یک ساختمان سقوط می‌کند. البته زنده می‌ماند، اما این سقوط باعث می‌شود به کشفیات و شهودهایی برسد که واقعا به مغز جن هم خطور نمی‌کند! بعد زنش را که بیست سال عاشقانه با هم زندگی کرده‌اند رها می‌کند تا با زنی زندگی کند که عامل اصلی سقوطش بوده! بعد سر از یک صحنه‌ی قتل در می‌آورد. یک کیف پر از مواد منفجره و چمدانی پر از پول به دستش می‌رسد. می‌خواهد پول‌ها را به همسر کسی که ناخواسته به قتل می‌رساند برساند که خودش را درگیر روابطی با این زن می‌کند (اصولا اینطور که استر تصویر کرده، امکان ندارد مردی از زندگی زنی عبور کند و خودش را درگیر آن روابط نکند!) و بعد تبدیل به یک تروریست می‌شود و عاقبت در حال ساختن یکی از بمب‌هایش منفجر می‌شود!

این داستان دقیقا تصویر یک آش شله قلمکار روی کاغذ است! تمام ماجراهایی که برای این شخصیت رخ می‌دهد، هر کدام می‌تواند ماجرای یک رمان جداگانه و کلفت باشد!

 

از طرف دیگر یا استر در شخصیت سازی بیش از حد مشکل دارد، یا خوشش می‌آید داستان را همینطور گره بزند و گره را کورتر و کورتر کند!

در مون پالاس، این قهرمان ما دستیار پیرمردی می‌شود که بعدا می‌فهمد یک نقاش معروف است که کل جامعه‌ی آمریکا فکر می‌کنند مرده است. بعد پسر این پیرمرد پس از مرگ او از راه می‌رسد تا ارثیه‌اش را بگیرد، و روشن می‌شود که پدر گمشده‌ی همین قهرمانمان است!

البته این الان خیلی سهل و ساده است. اما وقتی در پایان یک کتاب دویست و خرده‌ای صفحه‌ای، از شش نفر شخصیت سه نفرشان با هم فامیل در بیایند، آدم بدجور یاد فیلم هندی می‌افتد!

 

و آخر سر هم این که، رمان‌های استر موقع خواندن خیلی آدم را جذب خودشان می‌کنند. یعنی تا وقتی کتاب را به دست داری از هیجان اتفاق بعدی جرات نداری لحظه‌ای آن را زمین بگذاری، ولی همین که تمام شد و جلد را بستی، داستان می‌پرد! به همین راحتی! و حتی فکرش هم به مغزت خطور نمی‌کند که یک بار دیگر بخوانی‌اش!

کتاب خوان باشید و از این حرف‌ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

شکی نیست که معرفی کتاب کار خوب و نیک و پسندیده و مثبتی است که پرستیژ بسیار بالایی هم داره!! یعنی کسی که کتاب معرفی میکنه، اولا میخواد اعلام بکنه خیلی بیشتر از قشر عادی کتاب میخونه که قادره کتاب معرفی کنه، دوم میخواد بگه علاوه بر کتاب های زیادی که میخونه، یه درک و فهم دیگه ای نسبت به کتاب هایی که خونده به دست میاره و بابت همین تو معرفی کتاب میتونه موفق باشه.

مطلب خیلی ساده است و هر کس که همین هوا بهش دست داده باشه (همین که خیلی بافهم و کمالاته و دیدش متفاوت از دید عادیه!) میتونه دست به این کار بزنه و به انواع و اقسام روش ها کتاب معرفی کنه.

 

اما یه چیز رو نباید فراموش کرد. هدف اصلی از معرفی کتاب چیه؟ اینکه منی که دارم معرفی کتاب می کنم، اعلام کنم ایهاالناس دماغتون بسوزه که من این کتاب رو خوندم، یا نه، اینه که بگم ملت، این کتاب رو که شاید شما نخونده باشید من خوندم و بهتون پیشنهاد میدهم شما هم همین کار رو بکنید؟

واضح و مبرهنه که حرکت دوم! (کسی که ته دلش میگه حرکت اول هم بد نیست، خوب راست میگه. ولی مسئله اینه که انگیزه اش اگر اولی باشه، خیلی زود سوختش ته میکشه و میزنه تو جاده خاکی. چون بلاخره به یه جایی میرسه که قریب به اتفاق ملت می فهمند که ایشون بسیار کتاب خون تشریف دارند! کما اینکه راه های بهتری برای اعلام باکلاس و فهمیده و روشنفکر بودن هم وجود داره!!)

ولی برسیم به حرکت دوم که خیلی ایثارگرایانه، فداکارانه و مثبت نمایانه تره!!

فرض بگیریم من کتاب X رو خونده ام و از اونجا که از خوندن این کتاب خیلی کیف کردم و خیلی بهم مزه داده، با خودم میگم چطوره به فلانی بگم اون هم این کتاب رو بخونه که حیفه از دستش بده.

چطوری بگم؟

بگی هی فلانی، کتاب X رو بخون که خیلی باحاله؟

شاید در طیف کوچیک، اثر گذار باشه (مخصوصا اگر فلانی رفیقم باشه و من علاوه بر پیشنهاد خوندن کتاب، خود کتاب X رو هم چاشنی اش کنم و قرض بدم!)، ولی مسئله اینه که اگر میخوام به کسی که تا بحال ندیده ام و نمی شناسم و سلیقه اون فرد در کتاب خوندن رو نمی شناسم بگم کتاب X خیلی کتاب خوبیه، مسئله پیچیده میشه.

تا اینجا کار پیشنهاد کتاب X بود. ولی حالا میخوام X رو معرفی کنم تا یه نفر دیگه بدونه کتاب خوبی تو عالم هست که به خوندنش بیارزه و اگر رفت دنبال کتابی برای خوندن، X رو تو فهرستش لحاظ کرده باشه.

مسئله جایی سخت میشه که بدونیم بین معرفی کتاب و تعریف کتاب یه فاصله عظیم وجود داره، و معرفی X این نیست که بشینی از "ب" بسم الله اول تا ISBN پشت جلد رو تعریف کنی و بگی این بود معرفی من!

اما اگر نخوای این کار رو بکنی هم، کارت سخته! یعنی هم باید بگی کتاب خوبه، هم خوبی هاش رو طوری نگی که مزه اش نپره! مثلا وقتی دوستتون رفته سینما و میاد میگه عجب فیلم معرکه ای بود! چه فیلم باحالی بود! و بعد میشینه سیر تا پیاز ماجرای فیلم رو تعریف میکنه، با وجود تمام تعریف های دوستتون از باحال بودن فیلم، چون ماجرای اون رو فهمیدید باز هم میلتون میکشه برید پول بدید فیلم رو خودتون ببینید؟ نه اینکه همه این کار رو نکنند ها. ولی درصد عظیمی میگن ما که ماجراش رو میدونیم، دیگه واسه چی پول بدیم؟ حتی در برخی موارد، ماجرای فیلم رو برای یکی دیگه تعریف می کنند به اسم اینکه این فیلم رو تو سینما دیده اند. (اگر جای فیلم رو با کتاب عوض کنید، به عمق فاجعه ای پی می برید که واقعا روان فرسا است!)

برای اینکه باز یه ته انگیزه ای ته دل خواننده معرفی کتابت جا بذاری که حداقل 50 درصد جا برای خوندن اون کتاب بذاره، باید طوری معرفی کنی که مخاطبت یه طورایی تشنه تا لب دریا بره و برگرده! یعنی هم مشتاق به دونستن ماجرا و محتویات کتابش کنی، هم اینکه هیچی لو ندی که اون اشتیاق باعث بشه بره دنبال کتاب! انصاف بدید کار سختیه!

چطور میشه یه نفر رو به خوندن X علاقمند کرد، در حالی که نمیدونه چیه؟

بحث سلایق کار رو پیچیده تر میکنه. شاید یه نفر اولویت کتاب خونیش، مطالبی درباره تاریخ باشه. ولی حالا من میخوام یه کتاب علمی رو بهش پیشنهاد بدم، اگر از تمام خوبی هاش بگم، که صد در صد مخاطب فراری میشه! چون اولا نمیخواد یه معرفی کتاب علمی بخونه(!)، هم اینکه اگر هم بخونه همون براش کفایت میکنه و چه بسا ذخیره اطلاعات علمی یه سالش با همون معرفی کتاب برطرف بشه!

شاید اعلام کردن اینکه این مبحث علمی این روزها خیلی داغه و همه دارند در موردش حرف می زنند، راه بهتری باشه. اما امان از این مباحث داغ که حق باقی مطالب رو از بین میبرن!! توی معرفی کتاب هم همینه. یا باید کتابی از "کافکا" و "کوئیلو" و "میلان کوندرا" و "مارکز" معرفی کنی که ملت خوششون بیاد برن بخونن، یا اگر از یه نویسنده بی نام و نشون معرفی کردی، راهی نداری جز اینکه برای جلب نظر ملت، گوشه هایی از داستانش رو لو بدی!

 

بحث بسیار است! اما در کنار این مصیبت نامه معرفی کتاب، حرف دیگه ام اینه که، حس نمی کنید ادبیات شهرت زده شده؟ یعنی شما اینطوری نیستید؟ اینطوری که وقتی رفتید کتابفروشی، بجای نگاه به اسم کتاب ها، اول به اسم نویسنده ها نگاه کنید؟ بگید که حداقل شما اینطور نیستید!!

 

پ.ن: دارم کتابی میخونم که جون میده برای معرفی. اما همین مسئله که چطوری اون رو معرفی کنم که هم خواننده پیدا کنه، هم ماجراش لو نره، مغزم رو توی چرخه ای انداخت که حاصلش رو در بالا مشاهده می فرمایید!

 

پ.ن2: نظرگیری که در زیر لینک های پیوند مشاهده می کنید، تقریبا به مطلب بالا ارتباط پیدا می کنه. از رای دادن دریغ نکنید که برای درست کردن این نظرگیری خون دل خوردم!! (صنعت غلو!)

 

پ.ن3: تجربیات به من میگن مصرف پفیلا (... فیل) در بالا بردن راندمان کتاب خوانی بسیار موثر است. لطفا یک بار امتحان بفرمایید!

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

من گورکن‌ها را صدا می‌زنم

پنبه‌ی پست مدرنیسم که بی هیچ شک و تردیدی زده شد! می‌رسیم به دادا و سورئالیسم.

شاید ... در باب دادا و سورئالیسم

خوب، داد چه بود و چه کرد؟

دادا بی برو برگرد، حاصل شوک روانی حاصل از جنگ جهانی اول بود. مردم جهان هنوز جوون بودند و به جنگ جهانی عادت نداشتند! بنابراین یهو از دام امید و هدفداری به پوچی و انکار و مرگ بر هنر(!) رسیدند. جوون‌هایی که به جنگ فرستاده می‌شدند  تحت تاثیر کشتارها و تروریسم و ویرانگری که در اون حد بی سابقه بود (یعنی جهان تا بحال همچین تجربه‌ای نداشت!) زدن به عصیان و گفتن هیچ چیزی ثابت و با دوام نیست و هیچ چیز تو زندگی، پایدار نیست.

تریستان تزارا، پدر این نوزاد عجیب و غریب و در عین حال جدید و شگفت انگیز، تو سال ۱۹۱۶ یه سری افراد مثل مارسل یانکو، ریچارد هوئلزبنک، هانس آرپ و بقیه رو توی زوریخ دور هم جمع کرد و "دادا" رو بنیان گذاشت. ولی اصل ماجرا وقتی بود که پای دادائیسم به پاریس باز شد ...

دادائیسم در فرانسه، به آغوش باز آندره برتون، لویی آراگون، فیلیپ سوپو و پل الوار که انگار خودشون در پی ساختن همچین چیزی بودن ولی دست دست می‌کردند پرید و مورد استقبال جانانه قرار گرفت!

یکی از بیانیه‌های دادائیست‌ها:

" دیگر نه نقاش‌ها را می‌خواهیم، نه ادیبان را، نه موسیقی دان‌ها را، نه مجسمه سازها را، نه مذاهب را، نه جمهوری خواهان را، نه سلطنت طلبان را، نه امپریالیست‌ها را، نه آنارشیست‌ها را، نه سوسیالیست‌ها را، نه بلشویک‌ها را، نه سیاستمداران را، نه پروتستان‌ها را، نه دموکرات‌ها را، نه ارتش‌ها را، نه پلیس‌ها را، نه وطن‌ها را؛ دیگر از همه‌ی این حماقت‌ها به تنگ آمده‌ایم، دیگر هیچ، هیچ، هیچ، هیچ، هیچ، هیچ."

کاملا روشنه که حرف دادائیست‌ها در یک کلام مرگ بر هنر کلاسیک و معاصر و درود بر هر چیز عجیب و غریبی که تا بحال وجود نداشته، با ته مایه‌ی اینکه ما عاقبت هیچیم(!) هست!

ولی عمر این مکتب خیلی کوتاه بود! تو سال ۱۹۲۳ آندره برتون، پل الوار و لویی آراگون که چشم و چراغش بودند کنار کشیدند و پنبه دادائیسم به همین راحتی زده شد! این مکتب تو ۱۹۲۴ کاملا نابود شد. ولی مهم، اثرش بود که هنوز وجود داشت؛ اینکه هنرمند باید گذشته و رسم و رسوم قدیمی رو دور بریزه (همون هنر کلاسیک) و گاهی اوقات، عادات اجتماعی و اخلاقیات رو به مبارزه بطلبه! و از همین اثر بود که افراد جدا شده از دادا، در حالی که هنوز انقلابی بودند دوباره دور هم جمع شدند و فرزند خلف دادائیسم، سورئالیسم را به دنیا آوردند!

(خدایی دادائیسم خودش چرند بود مخصوصا تو حیطه نقاشی! یعنی چرند بود که یعنی واقعا با مفاهیم کلاسیک بعد و قبل از خودش نمی‌خونه. برای اینکه یه نمونه‌اش رو ببینید، دنبال آثار مارسل دوشان باشید.)

و اما سورئالیسم ...

در گیر و دار رو به زوال رفتن دادائیسم، اولین جرقه سورئالیسم تو سال ۱۹۱۹ به ذهن آندره برتون زد. واژه سورئالیسم هم اولین بار تو نمایشنامه‌ای نوشته‌ی گیوم آپولیز ظاهر شد که خود نمایشنامه پوچگرا بود. آندره برتون هم با استفاده از همین اسم، به همراه لویی آراگون و پل الوار اولین مانیفست این حزب رو انتشار داد و رسما پایه گذاریش کرد.

بطور کلی هنرمند سورئالیست هدف نهایی‌اش اینه که واقعیت ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهش رو بصورت واقعیت جدیدی نشون بده. یعنی واقعیت و رویا رو به هم ببافه و از حاصل اون، "واقعیت برتر از واقعیت" بسازه. سورئالیسم برخورد بین قدرت‌های روح و شرایط زندگی است و هنرمند سورئالیست امید داره که چهره‌ی زندگی رو با اثر خودش تغییر بده.

آندره برتون در اولین بیانیه سورئالیسم گفت:

" انسان موجود خیالبافی است. اما امروزه دیگر نمی‌تواند تخیلات خود را آزاد بگذارد و حال آنکه زبان برای این به انسان داده شده است که از آن استفاده‌ی سورئالیستی بکند و زبان را آئینه و بیانگر فرا واقعیت کند."

چیزی که شاید مهم و قابل توجه باشه، علاقه به روش‌های روانکاوی فروید در اولین هنرمندان بنیانگذار سورئالیسمه. خود آندره برتون اولین بار، قبل از پایه گذاری این مکتب، ایده‌ی اولیه اون اینطور به ذهنش رسید که اشعاری رو به روش "نگارش خودکار" که فروید توصیف کرده بود نوشت و جرقه‌ی سورئالیسم به ذهنش زد.

برخی از هنرمندان سورئال، مثلا روبر دسنوس،‌ اصولا هنگام شعر گفتن به خلسه فرو میرفتن! همینجاست که قضیه اون ضمیر ناخودآگاه روشن میشه.

خلاصه، عاقبت روسای سورئالیسم یه مدت زدن تو خط کمونیست‌ها، یه مدت جیره خور اونها بودن، یه مدت قهر کردن، یه مدت آشتی! دیگه بقیه‌اش مهم نیست!

من گورکن‌ها را صدا می‌زنم

 

خوب. این چه کتابیه؟ کتابی که کسی به اسم "احسان لامع" اشعار چهار تا سورئالیست تیر (همون خفن!) یعنی "پل الوار، لویی آراگون، آندره برتون و روبر دسنوس" رو جمع آوری و ترجمه کرده. جالبه بدونید این کتاب خیلی باریکه! ۱۱۱ صفحه ولی خیلی کوچیک و جمع و جور. با اینکه حجمش خیلی کم به نظر میاد، ولی مقدمه‌ای فوق العاده در باب دادائیسم و سورئالیسم داره (که من تو قسمت بالا خیلی بهش دستبرد زدم! ولی از جاهای دیگه هم دزدی کردم!) و در مورد هر چهار نفر، یه زندگینامه‌ی جمع و جور ارائه داده و ۳۵ تا شعر هم از اونها آورده. شعرها هم خوب سورئالیستی هستند دیگه! و خیلی هم عجیب و غریب نیست! حتی شعرهای دسنوس هم که گفته تو خلسه می‌سروده(!) خیلی من در‌ آوردی و کشکی نیست و واقعا میشه توش یه قانون پیدا کرد.

این هم یه شعر از الوار:

اعتقاد

شب مرگش

کوتاه‌ترین شب عمرش بود

در اندیشه دوباره زیستن می‌سوخت

دست خون آلودش از درد، عذابش می‌داد

سنگینی جسم‌اش، می‌نالید از ناتوانی

سخت در هراس بود

ناگه بنا کرد به لبخند زدن

همدمی نداشت میان میلیون‌ها کس

اندیشید که ازش انتقام می‌گیرند

و خورشید بخاطر او بالا می‌آید

 

یکی از ایرادات جزیی‌اش، عدم رعایت علایم نگارشی و دستور زبانه که البته خیلی هم مشکلی ایجاد نمی‌کنه. خلاصه من شعر بالا رو خودم یه مقدار دستکاری کردم. چون بعضی بیت‌ها فعلشون پایین بود! در اصل اینطوری بوده، ولی به زبون فارسی آدمیزادی نمی‌شد!

خلاصه که کتاب خوبیه و اگر به سورئالیست علاقمند باشید،‌ خیلی به درد بخوره. قیمتش هم فقط و فقط ۱۵۰۰ تومنه! پس بخونید. لذت ببرید! و من سعی می‌کنم بیشتر کتاب بخونم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

تب ف!

من فعالم! کتاب خوانم! تنبلی به خرج نداده و نمی‌دهم!

اینها را بی حرف پیش، بخوانید. چیزی برای گفتن ندارم!

 

1-      شوالیه‌های بدنام

2-      وارکرافت؛ چاه جاودانگی

3-      اروگان

4-      سابریل

 

اگر بعد از خواندن اینها، بدجور دلتان اژدها خواست ... ربطی به من ندارد!

(هشدار می‌دهم! فقط فانتزی‌خور‌ها به سمت این کتاب‌ها روند!)

 

باشد که هری پاتر هفت را به دست گیرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

بدون شرح

من و تو دو پاره‌ی یک واقعیت که نه، یک واقعیت دوپاره‌ایم. من خوش دارم بگویم جایی در زمانی و مکانی که بر خودمان هم پوشیده است دوپاره شدیم. یک جایی میان ازلیت و هیچ. هر یک نیمی از وجود دیگری را به یغما برده. تو ناآگاهانه بردی و بعد آگاهانه گذاشتی که من ببرم. تو دردت نگرفت چون پنداشتی بخش بی‌اهمیتی را من بردم، ولی افسوس روزی می‌رسد می‌فهمی که بهترین بخش تو بود که من بردم. روزی که من با بهترین بخش تو گم و گور شوم و دیگر حتا اسمی از من در خاطرت نباشد، آنوقت است که دلت برای بخش گم‌شده‌ات تنگ می‌شود و می‌دانی که اشتباه ‌می‌کردی. شاید هم اصلن حس نکنی ولی یک جور سوزش، یک جور حس دلتنگی،‌ انگار که جای یک چیز خالی باشد. حتمن حس خواهی کرد.  شاید فکر کنی این‌ها اراجیف خودخواهانه یک موجود شکست خورده است. باشد اینطور فکر کن. ولی متاسفانه حقیقت دارد. تو دوستی را بهانه کردی. گفتی دوست باشیم و من هم قبول کردم. ولی هر دوستی‌ای در نوع خود بخششی است و ایثاری. و دوستی‌ای که اینقدر عمیق شده و پیش رفته، تو بگو به جز به یغما بردن بخشی عظیم از تمامیت یک نفر، چه چیز دیگریست؟ و اینکه هر دوی ما نیک می‌دانیم روزی باید بگذاریم واقعیت دو پاره‌مان برای همیشه جدا شود. نه مثل حالا که همینطوری میان زمین و آسمان کنار هم مانده. یک روز باید یک تکه واقعیت برود این سر دنیا،‌ تکه دیگرش آن سر دنیا. نگو که دلتنگ نمی‌شوی. آدم با جاروکش سر کوچه هم که اینقدر بنشیند و بگوید و بخندد و اینقدر خاطرهایش را شریک شود، یک چیزی بینشان گره می‌خورد. من که جاروکش سر کوچه‌تان هم نبودم. دوست بودم، رفیق بودم. تو مقصر نبودی. من هم نبودم. اینطوری پیش رفت قضایا. گاهی اوقات باورمان نمی‌شود چطور تا خرخره در یک چیزی فرو رفته‌ایم. و چقدر وضعمان به هم شبیه می‌شود! مهم نیست که فکر می‌کنی دلت را یک جای دیگری گذاشتی. شاید هم! ولی روزی که زندگی برگشت سر رنگ دلتنگ و خاکستری‌اش، همانطور که خودت می‌گفتی،‌ آنوقت تازه می‌فهمی آن بخش دلت را که واقعیت دوپاره‌ات برد و پس نیاورد چقدر مهم بوده.

متاسفم که نمی‌تونم بهت پسش بدم. این جور قضایا خیلی هم اختیاری نیستند. وقتی من تو شدم و تو من، دیگر به این راحتی‌ها نمی‌شود یک تکه را جدا کرد برگرداند به صاحبش. اینطوری می‌ماند، و من و تو هم که ماشالله ادعای باهوشی خفه‌مان کرده، سعی می‌کنیم همه چیز را زیر پوشش عقلانیت توجیه کنیم و اصلن شاید هم مردیم هیچ نشد. تو شاید هیچوقت دردت نیاد از نبودن من،‌ شاید که نه احتمالن عاقل‌تر از این حرفایی. دردت نمی‌گیرد. ولی جای خالی اون قسمت از وجودت رو که من شد و با من رفت حس می‌کنی. حتمن حتمن می‌فهمی یک تکه از وجودت، تکه خوب وجودت سر جایش نیست. حالا مهم نیست که این وسط من شدم عاشق دلشکسته و تو شدی همان آدمی که در تنگنا گیر کرده و نمی‌داند با یک  عاشق بی‌عقل چه کند. نوشتن اینها هم برای این نیست که تلنگری به تو بزند، یا پشیمانت کند، یا اخطار بدهد یا هر چیز دیگر. من همین حالاش هم کوله‌بارم رو بستم و دلم هم کف دستم گرفتم که هر خری خواست بهش بدم ببرد! اینها را نوشتم چون عین حقیقت هستند. حقیقتی که بعدها می‌فهمی. توی سالیان گذشته. توی پخته و باتجربه یک روز می‌فهمی که یک جایی یک لحظه، فقط یک لحظه یک گامی برداشتی که منتهی شد به تمام این ماجراها! جالب است نه؟ مثل همان اثر پروانه‌ای. می‌شود بری به گذشته و فقط یک لحظه، فقط یک لحظه را اصلاح کنی. همان لحظه که گفتی تو هم همان روزی بدنیا آمدی که من.  اینطوری همه چیز اصلاح می‌شود. حتا همان لحظه ازلی که من و تو شدیم یک واقعیت دوپاره! آنهم اصلاح می‌شود. همه چیز بر می‌گردد سر جای خودش. کاش می‌شد.....

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

هدیهء کریسمس

امروز 25 دسامبر 2006 بود. بذارید تا دیر نشده کادوی کریسمس همه رو بدم!

یه داستان از پائولو کوئیلو، از انتشارات کاروان. " جایی در بهشت"

سالها پیش در شمال شرقی برزیل، زن و شوهر فقیری زندگی می کردند که دار و ندارشان یک مرغ بود که روز دو تخم می گذاشت و زن و شوهر با این دو تخم مرغ زندگی می کردند.
از بد روزگار، شب کریسمس مرغ مرد. شوهر که چند سنتاو بیشتر نداشت و آن هم کفاف خرید شام آن شب را نمی کرد، سراغ کشیش ده رفت تا از او کمک بگیرد.
اما پیرمرد بجای کمک فقط گفت:" خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز حکمت گشاید در دیگری. حالا که پولت به هیچ دردی نمی خورد، برو به بازار و اولین چیزی که نشانت دادند بخر. من این خرید را تبرک می کنم. شب کریسمس شب معجزات است، شاید چیزی برای همیشه زندگی ات را عوض کند."
مرد با اینکه مطمئن نبود این بهترین راه حل باشد، به بازار رفت. تاجری او را دید که بی هدف پرسه میزد و از او پرسید که چه میخواهد.
" نمی دانم. پولم خیلی کم است، کشیش گفت اولین چیزی را که نشانم دادند بخرم."
تاجر خیلی ثروتمند بود، اما هیچ فرصتی را برای کاسبی از دست نمی داد. سکه ها را از مرد فقیر گرفت و بعد کاغذی برداشت، چیزی در آن نوشت و کاغذ را کف دست مرد گذاشت.
" حق با کشیش است! من آدم خیلی خوبی هستم. به قیمت پولی که به من داده ای، در این روز عید جایم را در بهشت به تو می فروشم! این هم رسیدش!"
مرد کاغذ را گرفت و دور شد و مرد تاجر هم با خوشحالی از معامله پر منفعتی که انجام داده بود، در پوستش نمی گنجید. شب در خانه مجللشان، سر میز شام ماجرا را برای زنش گفت و ادعا کرد که بخاطر هوش سرشار او بوده اکه اینطور ثروتمند شده اند.
زن گفت:" شرم آور است! این رفتار در روز میلاد مسیح! به خانهء آن مرد برو و کاغذ را پس بگیر! وگرنه شب از شام خبری نیست!"
تاجر از ترس زنش، تصمیم گرفت اطاعت کند. بعد از پرس و جوی زیاد، خانه مرد فقیر را پیدا کرد و وقتی وارد شد، دید که زن و مرد فقیر پشت میز خالی نشسته اند و کاغذ را جلویشان گذاشته اند.
تاجر گفت:" آمده ام رفتار غلطم را جبران کنم. این هم پولت. حالا آن کاغذ را به من پس بده."
مرد فقیر جواب داد:" شما کار اشتباهی نکرده اید. من پیش کشیش رفتم و او هم این کاغذ را تبرک کرد."
" این فقط یک تکه کاغذ است! کسی نمی تواند جایش را در بهشت بفروشد! اگر بخواهی دو برابر پول میدهم!"
اما مرد فقیر حاضر به فروش نبود، چرا که به معجزه اعتقاد داشت. کم کم مرد تاجر پیشنهادش را بالا برد و آنقدر بالا برد تا بلاخره پیشنهاد داد بجای آن کاغذ، ده سکه طلا بدهد.
مرد فقیر گفت:" پیش پرداخت نمی خواهم. باید برای زنم زندگی بهتری فراهم کنم و برای این کار به صد سکه طلا احتیاج دارم. امشب هم که شب عید میلاد است، منتظر همین معجزه ام."
مرد تاجر که نومید شده بود و می دانست که اگر دیر شود، دیگر از خوراک بوقلمون بعد از مراسم خبری نیست، تصمیم گرفت صد سکه را به مرد فقیر بدهد و کاغذ را پس بگیرد. برای زن و شوهر معجزه اتفاق افتاده بود. مرد تاجر هم خواسته زنش را انجام داده بود.
اما بعد زن تاجر دچار شک و تردید شدکه مبادا زیادی بر شوهرش سختی گرفته باشد.
بعد از مراسم، زن سراغ کشیش رفت و ماجرا را برایش گفت.
" پدر، شوهرم مردی را دیده که شما به او گفته بودید اولین چیزی را که به او فروختند بخرد. شوهرم که میخواسته کاسبی راحتی بکند، پول مرد را گرفته و روی کاغذ نوشته که جایش را در بهشت به مرد فروخته. به او گفتم اگر کاغذ را پس نگیرد، شب از شام خبری نیست. او هم مجبور شد صد سکه طلا بدهد تا کاغذ را پس بگیرد. افراط نکردم؟ جایی در بهشت اینقدر می ارزد؟"
" شوهرت می توانست در روز میلاد مسیح سخاوتمند باشد. به جایش، ابراز تحقق معجزهء خدا شد. اما سوال دومت؛ شوهرت وقتی جایش را در بهشت به چند سنتاو فروخت، حتی همین قدر هم نمی ارزید. اما وقتی تصمیم گرفت آن را به صد سکه پس بگیرد و آن هم فقط برای اینکه زن محبوبش را شاد کند، حالا دیگر خیلی بیشتر از اینها می ارزد."

پ.ن 1: انگ " پائولو کوئیلو " دوستی و به عبارتی، " کوئیلوئیسم" به من نمی چسبه! این رو همینطوری نوشتم تا عیدی داده باشم! و کاملا روشنه که من تو عیدی دادن چقدر خسیسم!

پ.ن2: برای تحلیل این ماجرا، ساده لوحی را کنار بذارید. اولا، مرد فقیر خیلی خنگ بود. دوما، مرد تاجر خیلی دندون گرد بود. سوما، مرد تاجر به شدت از زنش می ترسید؛ اون هم بخاطر تهدید نداشتن شام شب! چهارما، زن مرد تاجر خیلی جوگیر بود! پنجما، مرد فقیر پس از نشست و برخاست با مرد تاجر، دندون گرد شد و تا صد تا سکه طلا رو نگرفت، کوتاه نیومد. شیشما، زن مرد تاجر بعد از اینکه خبردار شده تهدیدش به شام ندادن، باعث شده شوهرش صد سکه طلا پیاده بشه سریعا دست به کار شده و رفته خدمت جناب کشیش!

پ.ن3: زیادی حرف زدم. ولی من یه جا تو جهنم دارم. کسی نمیخواد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

پایان جنگ

و یک روز صبح که مردم از خواب بیدار شدند، فهمیدند که جنگ تمام شده است. البته جریان کاملا هم اینطور نبود. یعنی قضیه آنطور ها هم نبود که آدم ها در رختخوابشان غلت بزنند و در حالی که چشم های قی کرده و پف آلود خود را به سقف ترک خورده اتاقشان می دوختند، چنین الهامی به آنها القا شده باشد. نه.
همه فهمیدند جنگ تمام شده، چون وقتی به ساعت های صامت روی دیوار نگاه کردند، دیدند که دیگر صبح نیست، بلکه روز کم کم به ظهر نزدیک می شود. در شهر هیچکس ساعت زنگدار نداشت که کوک کند و شش صبح بیدار شود.
تیربار جبهه ششم، همیشه با شلیک سه توپ هوایی در ساعت پنج و نیم صبح به ارتش بیدار باش می داد. شاید بهتر باشد بگوییم که به تمامی مملکت بیدار باش می داد. چون سه توپ هوایی آنقدر سر و صدا ایجاد می کردند که بعد از شلیک آنها، دیگر هیچکس در فاصله پنج کیلومتری خواب نبود. زندگی روزمره ما در مجاورت اجباری با پایگاه نظامی گردان پیاده نظام چهاردهم، نظمی گلوله ای به زندگی بخشیده بود.


ادامه دارد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

نوزده داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ

مجموعه داستان های کوتاه از مزیت های زیادی برخوردار هستند. هر بار می شود تنها به سراغ یک داستان آن رفت که خواندنش زحمت زیادی ندارد و در عین حال، با آثار نویسندگان بزرگ جهان در کنار هم آشنا شد.
داستان کوتاه بخش مهمی از ادبیات را به خود اختصاص می دهد. نوشتن داستان کوتاه از برخی جنبه ها مشکل تر از داستان بلند و نوول است. چون نویسنده مجبور است تمام منظور خود را در قالب کلمات محدود نشان دهد.
نوزده داستان کوتاه از نویسندگان بزر، همانطور که از نامش پیداست شامل نوزده داستان از 17 نویسنده است. کسانی چون: جان دوس پاسوس، ارنست همینگوی، خورخه لوئیس بورخس، جان اشتاین بک، جورج اورول، شرلی جکسون و ری بردبری.
خواندن داستان های کوتاه و جدید از نویسندگان مشهور بسیار لذت بخش است. بعنوان مثال " شکل شمشیر " از خورخه لوئیس بورخس یا " شکار فیل " از جورج اورول.
کتاب شامل مقدمه ای چند صفحه ای بر داستان کوتاه است و قبل از هر داستان، زندگینامه ای کوتاه از نویسنده و تحلیل داستانی که بعد از آن می آید قرار دارد.
از زیبا ترین داستان های این مجموعه " نخستین اعتراف " از فرانک اوکانر است. " فقط کف صابون، همه اش همین " از هرناندو تلز نیز همینطور. داستان کشمکش های درونی کسی که بین انتخاب انجام دادن شغل خود یا خواستش، در تقلا است.
بر خلاف سایر کتاب هایی که اخیرا معرفی کرده ام، این مجموعه اصلا علمی-تخیلی نیست. حتی داستان " آفتاب و سایه " از بردبری، فیکشن صرف است. گاهی اوقات کمی تنوع بد نیست!
یکی دیگر از داستان های خوب این مجموعه، " لاتاری " از شرلی جکسون است که در مقدمه داستان آن آمده :

... داستان لاتاری که برای اولین بار در 1948 در مجله نیویورکر به چاپ رسید، از نظر قالب داستان نویسی یکی از برجسته ترین آثار کلاسیک جهان است و بسیاری از صاحب نظران هنر داستان نویسی آن را بهترین نمونه داستان های ترسناک عصر حاضر می دانند ...

به نظر من که خیلی ترسناک نبود! به جز حالا، یک کمی از آخرش!

یا مقدمه داستان "صرف یک نوشیدنی در راهرو " اثر آلن پیتون :


... در این داستان مسئله آپارتاید و روابط بین انسان سفید و سیاه بطرز دردناکی به تصویر کشیده شده است و خواننده با مطالعه آن در می یابد که چقدر شکاف بین روابط سفید پوستان و سیاهان عمیق است و تا چه اندازه انسان سفید برای انسان سیاه بیگانه و نا آشنا است ...

البته داستان خیلی دردناکی نبود! یعنی اصلا دردناک نبود!

داستان ها همگی واقعی هستند. در دنیای واقعی امکان رخ دادن دارند و بیشتر به روابط بین انسان ها و محیط آنها می پردازد. " نخستین اعتراف" داستان پسر بچه بیچاره ای است که دوست دارد مادربزرگش را به قتل برساند! موقعی که برای اعتراف می رود، و سر و ته درون اتاق توبه آویزان می شود و اعتراف می کند، واقعا جذاب می شود!
یا داستان " شکار فیل" داستان افسر پلیسی انگلیسی در برمه است که از تمسخر های مردم بومی خسته شده و برای خودی نشان دادن، مجبور می شود فیلی را به قتل برساند. اما چه جالب که خود مردم می دانند او برای چه این کار را کرده است!

مجموعه چند داستان نه چندان جالب هم دارد. مثلا من اصلا از " درخت به ( beh ) ژاپنی " نوشته جان گالزورثی اصلا سر در نیاوردم. یا " گفتگوی تلفنی " از دوروتی پارکر واقعا خسته کننده بود.
یا مثلا داستان " نامه ای به خدا " از گریگور لوپز ئی فونتس را قبلا در یک فیلم ایرانی دیده بودم. البته کاملا روشن است که کی از روی دست کی تقلب کرده است!
داستانی هم از آن نوعی که ذهن را از کار می اندازد، وجود دارد. اگر " باران طولانی " از بردبری را خوانده باشید، می فهمید منظورم چه نوع داستان هایی است. داستان "سوزنبان " از خوان خوزه آره ئولا واقعا همینطور بود! من که نیمه کاره داستان را رها کردم و اصلا هم خیال ندارم دوباره به دنبالش بروم!

در کل مجموعه داستان ارزشمند و جالبی است که ترجمه خوب و مناسبی هم دارد. پیشنهاد میدم حتما کتاب رو مطالعه کنید، با توجه به اینکه حجم هر داستانش حداکثر به ده صفحه می رسد. این بار می خواستم عکس کتاب رو هم بر خلاف دفعات قبل بذارم، اما شرمنده! فعلا که سیم اسکنر گم شده!
خوب، از خوندن کتاب لذت ببرید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

چپ به راست

رابرت.ال.فوروارد ِ چاق، فیزیکدان محبوب و قابل اعتماد در آزمایشگاه های تحقیقاتی هیوز واقع در مالیبو و نویسنده پاره وقت علمی- تخیلی، با حالت آرام همیشگی خود، شمرده شمرده مکانیسم را شرح داد.

او گفت:" همانطور که می بینی، ما اینجا حلقه چرخان بزرگ یا همون حلقه رو داریم که از ذرات متراکم یک میدان مغناطیسی مناسب ساخته شده. ذرات این میدان با سرعتی برابر 95/0 سرعت نور حرکت می کنن و شرایطی رو بوجود می آرن که اگر اشتباه نکنم، در مورد هر چیزی که از سوراخ وسط حلقه عبور کنه، تغییر در تساوی و تعادل رو بوجود می آرن."

گفتم:" تغییر در تساوی و تعادل؟ منظورت اینه که جای چپ و راست با هم عوض میشه؟"

-          " یه چیزی عوض میشه، ولی مطمئنم نیستم که چی. اعتقاد خود من اینه که چیزی مثل این میتونه ذرات رو به پاد ذره و یا یه چیز بی ثبات تر تبدیل کنه. شاید این همون راهی باشه که بتونیم از طریقش به منابع بی پایان پاد ماده دست پیدا کنیم و نیرو برای سفینه هایی رو داشته باشیم که بتونن سفر های بین ستاره ای بکنن!"

گفتم:" چرا امتحانش نمی کنی؟ یه پرتوی پروتون از وسط حلقه رد کن."

-          " این کار رو کردم. هیچ اتفاقی نیفتاد. حلقه به اندازه کافی قدرتمند نیست. اما ریاضیات به من میگه هر چقدر نمونه ای از ماده که داریم، شکل یافته تر باشه، امکان تغییر تعادل، مثل تبدیل شدن چپ به راست، بیشتر میشه. اگر بتونم نشون بدم که همچین تغییری توی یه ماده به اندازه کافی شکل یافته اتفاق می افته،  میتونم اجازه کامل کردن دستگاه رو بگیرم."

-          " برای امتحان کردن، چیزی مد نظر داری؟"

باب گفت:" البته. من محاسبه کردم که یه انسان به اندازه کافی شکل یافته هست که بتونه تغییر کنه. به همین خاطر میخوام خودم از حلقه رد بشم."

با دلواپسی گفتم:" نمیتونی این کار رو بکنی، باب. ممکنه خودت رو به کشتن بدی!"

-          " نمی تونم از کس دیگه ای بخوام که این شانس رو امتحان کنه. این دستگاه منه!"

-          " اما حتی اگه این موفقیت آمیز هم باشه، نوک قلبت میره سمت راست، کبدت میره سمت چپ. حتی بدتر، همه آمینو اسید هات از L به D و همه قند هات از D به L تبدیل میشن. دیگه نمیتونی غذا بخوری یا هضم کنی."

باب گفت:" مزخرفه. میتونم دو بار از وسط حلقه رد بشم و سر آخر همون چیزی باشم که قبلا بودم."

و بعد بدون هیچ حرف دیگری، از نردبان کوچکی بالا رفت، جای خودش را بالای سوراخ تنظیم کرد و از بین آن پایین پرید. او روی یک تشک پلاستیکی فرود آمد و سپس از زیر حلقه بیرون خزید.

با هیجان پرسیدم:" چه حالی داری؟"

گفت:" در حقیقت، زنده ام."

-          " آره، اما چه حالی داری؟"

باب در حالی که مایوس به نظر می رسید، گفت:" کاملا معمولی. دقیقا همون حالی رو دارم که قبل از پریدن توی حلقه داشتم."

-          " خوب باید هم اینطور باشه. اما بگو ببینم، قلبت کدوم طرفه؟"

باب دستش را روی سینه اش گذاشت، دور و بر را گشت، و سپس سرش را تکان داد و گفت:" ضربان قلب سمت چپه، مثل سابق – صبر کن! بذار جای زخم آپاندیسم رو امتحان کنیم!"

همین کار را هم کرد و بعد با ناراحتی به من چشم دوخت و گفت:" دقیقا همون جایی که قبلا بود. هیچ اتفاقی نیفتاده. همه فرصت هام از دست رفت."

امیدوارانه گفتم:" خوب شاید یه اتفاق دیگه افتاده."

باب با صورت سرخی که کم کم به سیاه تبدیل می شد گفت:" نه. هیچی تغییر نکرده. هیچی ِ هیچی. در این مورد همون اندازه مطمئنم که مطمئنم اسمم رابرت بک وارده!"

 

 

 

نوشته: آیزاک آسیموف

ترجمه : خودم!

 

پ.ن ۱: منظور از تغییر در تساوی و تعادل، یک پارامتر فیزیکی به نام پاریته است که تقارن را در جهان بوجود می آورد. بیشتر از این چیزی نمی دانم!

 

پ.ن۲: آکادمی به دلیل مشکلاتی چند فعلا از قبول هر مطلب جدیدی معذور است. از نظر فرهنگستانی هم این ترجمه نیاز به اصلاح کلمات " فوروارد" و " بک وارد" دارد. از این نظر، به خودم اجازه دادم این داستان را اینجا قرار دهم.

 

پ.ن۳: یادتان باشد حق تکثیر این ترجمه، با شخص مترجم است!

 

پ.ن۴: ممنون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

منطقه مصیبت زده شهر - مجموعه داستان کوتاه

منطقه مصیبت زده : نوشته جیمز گراهام بالارد ( جی.جی.بالارد )

مجموعه داستان هایی کوتاه از جِی.جی.بالارد و از مجموعه کتاب های " نمایش وحشت ".

قصه های بالارد به رغم ظاهر آنها، در عمق پیچیده و چند لایه اند. بالارد سعی دارد لحظه هایی که زندگی آدمی بیش از هر زمان دیگری در معرض خطر است، چه از سوی جهان بیرون و چه از سوی جهان درون ثبت کند.
خود او می گوید:" معتقدم اگر امکان داشت همه ادبیات موجود را پاک کنیم تا نویسندگان مجبور شوند از نو ادبیات بیافرینند، همه نویسندگان چه بخواهند و چه نخواهند چیزی خلق می کنند که به قصه علمی-تخیلی بسیار نزدیک است. هیچ قالب داستانی دیگری دارای فرهنگ نامه ایده ها و انگاره و تصویر های لازم برای پرداختن به زمان حال نیست، چه برسد به آینده."
بالارد بیشتر به ایده، خیال، خواب و کابوس علاقه دارد تا شخصیت پردازی یا دست کم شخصیت به معنای متعارف آن. واقعیت این است که قصه های بالارد به روانکاوی نزدیک تر است تا قصه متعارف.
مجموعه قصه های " منطقه مصیبت زده " ( که در انگلیسی به ناحیه ای گفته می شود که به علت زلزله، آتشفشان، سیل و مانند آن دچار ویرانی وسیع و آسیب فراوان و خسارات مالی و جانی شده است ) در سال 1967 به چاپ رسید.
خواندن داستان های بالارد تجربه تازه ای است. ورود به دنیای هراس ها و کابوس هایی است که برای انسان پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم چندان دور نمی نماید و گاهی عملا چنان نزدیک است که آدمی به هراس می افتد.
مجموعه داستان های این کتاب:
• شهر
• انسان ناخودآگاه
• اکنون دریا بیدار می شود
• منهای یک
• آقای اف به ابتدای خود باز می گردد
• منطقه وحشت
• پستوی شماره 69
• مرد ناممکن
• مرغ توفان، خوابگرد توفان
دو داستان اول این مجموعه، در محیطی نسبتا مشابه رخ می دهند. دنیایی که از انسان سرشار است و تلاش برای لحظه ای تنهایی، امکان ندارد. " شهر " که در آن هر متر مکعب، تفاوتی نمی کند در کجا، زمین، آسمان یا هر کجای دیگر، قیمتی دارد. در حقیقت در کل داستان، اصلا نامی از آسمان به میان نمی آید. شهر آنقدر مرتفع است که عملا هیچ کس آسمان را تا به حال ندیده است. و " انسان ناخودآگاه " که شهری با اتوبان های 10 بانده دارد. دنیایی که از هر نوع لوازم زندگی، فقط یک مدل و یک مارک تولید می شود و همه در یک سطح زندگی می کنند. اما آیا برای انسان " ناخودآگاه " این امر حقیقت دارد؟
در " اکنون دریا بیدار می شود " اتفاقاتی شگرف در ذهن مردی رخ می دهد که سرانجامی عجیب و شگفت انگیز برای او رقم می زند. دنیایی که شب ها سرشار از آب می شود و تنها یک نفر قادر به دیدن این همه آب، و بانویی سفید موی و سیاهپوش در بالای تپه هاست.
" منهای یک " در تیمارستانی می گذرد که یکی از بیماران خود را گم می کند. بیماری که ناگهان ناپدید شده و هیچ اثری از خود باقی نمی گذارد. سرانجام داستان نیز، چیزی جز نشان دادن بیماری روانی خود مسئولان بیمارستان نیست.
" آقای اف به ابتدای خود باز می گردد " مفهومی بسیار پیچیده دارد. مردی که در انتظار تولد فرزند خود است، اما ناگهان تغییری بزرگ، او را به سرآغاز باز می گرداند.
" منطقه وحشت " باز هم تصویری از یک بیماری روانی و توهم است. اما توهمی که جان گرفته و از مرز دنیای ذهنی بیمار، خارج می شود.
" پستوی شماره 69 " تلاش انسان هایی است که می خواهند پس از خارج شدن موجودات در آب، در آغاز بوجود آمدن حیات بر روی زمین، دست به دومین کار بزرگ برای انسان بزنند و خواب را از او بگیرند. انسان هایی می خواهند که در تمام 24 ساعت شبانه روز بیدار و سرحال و با ذهنی فعال، قادر به انجام کار باشند. ولی این بار هم بیماری روانی است که جلوی این افراد را می گیرد.
" مرد نا ممکن " داستان ساده ای دارد. در دنیایی می گذرد که زاد و ولد به شدت کاهش یافته و افراد پیر، بیش از 80 درصد جامعه را تشکیل می دهند. دنیایی که قادر به بخشیدن عمر طولانی به انسان ها است، اما این انسان ها هستند که چنین هدیه ای را نمی پذیرند.
" مرغ توفان، خوابگرد توفان " داستان زمینی است که با استفاده از مواد شیمیایی آفت کش، جهشی بزرگ در آن رخ داده و پرندگانی غول آسا دارد که به انسان ها حمله کرده و آنها را نابود می کنند.

شاید عنصر مهم این مجموعه داستان " روانپزشکی " و کنکاو در ذهن آدمی باشد، اما نمی توان از مضامین علمی- تخیلی آن صرفنظر کرد. داستان " شهر " نمونه کاملا مشهود دنیایی است که شاید در آینده بوجود بیایید.

امیدوارم از مطالعه این کتاب لذت ببرید.


و شرمنده بخاطر این همه تاخیر در آپ کردن وبلاگ. قول میدم از این به بعد حداقل هفته ای یدونه به روز کردن داشته باشم. اینطوری هم از ساختن وبلاگ عذاب وجدان نمی گیرم، هم شما با کلی کتاب های خوب آشنا میشین و اوقات فراغتی میسازین، ساختنی!

ممنون، تا آپ بعدی


+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

میان بحث - اندر باب فانتزی

مفهوم فانتزی : طبق تعریف آکادمی فانتزی و بعد از بررسی و تبادل نظر، فانتزی عنوان داستان هایی شد که یکی از سه عنصر زیر را شامل می شدند :
1- جادو و جادوگری
2- نبرد اسطوره ای بین خیر و شر
3- موجودات غیر عادی و ماورای واقع
یعنی هر داستانی که یکی یا چند تا از این مفاهیم را در خود داشت، عنوان " داستانی در ژانر فانتزی " نام می گرفت. داستان فانتزی و علمی – تخیلی قرابت های بسیاری دارند. از جمله اینکه هر دو معمولا جریانی خلاف عادت را روایت می کنند. گرچه داستان های علمی – تخیلی امکان تحقق، حال در آینده ای دور را هم دارند.
از جمله داستان های فانتزی، بطور اختصار می توان کتاب های زیر را نام برد:
سری داستان های هری پاتر – نوشته جی.کی.رولینگ
سرزمین اشباح، دمونیتا – نوشته دارن شان
مجموعه کامل ارباب حلقه ها ( 15 جلد ) – جی.آر.آر.تالکین
مجموعه دنیای مسطح – تری پرچت ( به فارسی ترجمه نشده است )
برج سیاه، تفنگدار و ... – استفن کینگ ( به فارسی ترجمه نشده است )
سابریل – گرت نیکس
مجموعه آرتمیس فاول – اوئن کالفر
در جستجوی دلتورا، داستان های روون – امیلی رودا
سه گانه کوه های سپید و سه گانه شهریار آینده و سه گانه گوی آتش – نوشته جان کریستوفر
دختر شاه پریان – نوشته لرد دانسنی
دراکولا – نوشته برام استوکر
حیطه علمی – تخیلی، بسیار تخصصی تر از ژانر فانتزی است و نویسندگان شاخص آن عبارتند از :
آیزاک آسیموف
آرتور.سی.کلارک
فرد سابرهاگن
رابرت.ا.هاین لاین
استانیسلاو لم
ری برادبری
اچ.جی.ولز
ژول ورن
که دو نام اول، غول های این بخش محسوب می شوند. تعدادی از کتاب های علمی – تخیلی عبارتند از :
مجموعه بنیاد – آیزاک آسیموف
ادیسه های فضایی – آرتور.سی.کلارک
شکست ناپذیر، شکست در کوئینتا – استانیسلاو لم
پایگاه روبات های شورشی – فرد سابرهاگن ( به همراه شش نویسنده دیگر )
آسیموف اولین کسی بود که قوانین سه گانه روبوتیک را مطرح کرد. مجموعه مشهور او که این قوانین را رعایت می کند و جمع آوری داستان های پراکنده اوست، سری " من روبوت " است. شاید فیلم آن را که با بازی " ویل اسمیت " ساخته شده بود، دیده باشید.
ژانر فانتزی و علمی – تخیلی گسترده تر از آن است که بتوان در چنین مقاله ای اشاره ای هر چند کوچک به آن داشت. در هر صورت، کتاب های علمی – تخیلی گرچه روایت های غیر واقعی تعریف می کنند، در عین حال از چنان علمی برخوردار هستند که نمی توان تاثیر منطقی آنها را انکار کرد.
و اما نمایشگاه کتاب! به طور عمده بیشتر این کتاب ها را می توان در نمایشگاه پیدا کرد. اما باید انتشارات خاص این موارد را دانست که می توان به " پاسارگاد " ، " دایره "، " قدیانی "، " بنفشه "، " زهره " و " کاروان " اشاره کرد.
اما مهمترین خبری که تا به حال شنیدم و باید به خاطر آن از پوزیترون تشکر کنم، انتشار یک کتاب از آسیموف است که تا به حال چاپ نشده بود. " پایان ابدیت " از انتشارات " جوانه رشد ". جای بسی خوشبختی است.
همچنین جلد چهارم " آرتمیس فاول "، جلد دوم " دمونیتا " و احتمالا یک مجموعه جانبی برای " دلتورا ".


در کل برای کسانی که تازه پا در این راه گذاشته اند چند پیشنهاد دارم : علمی – تخیلی را با آسیموف شروع کنید. از اول به سراغ کسی مانند استانیسلاو لم نروید که به سرعت برق و باد از علمی – تخیلی پشیمان می شوید. چون این نویسنده لهستانی الاصل، بیشتر در زمینه علمی – تخیلی سخت ( ژانری که در آن بیشتر تمرکز نویسنده بر خصوصیات مهندسی است و جریان داستانی پر کششی را دنبال نمی کند. ) کار کرده است و از دو کتاب یاد شده، دومی یعنی " شکست در کوئینتا " را برای آخر کار بگذارید.
آسیموف قدم به قدم با شما راه می آید. مجموعه های دلنشین او بخصوص " لاکی استار " را به شدت پیشنهاد می دهم و بهتر است کمی تا قسمتی هم نجوم بدانید. بعد می توانید پایگاه روبات های شورشی را بخوانید. البته کلارک هم چندان مشکل نمی نویسد. به نظر من که بهترین کتاب او " ریشتر 10 " است. اگر پیدا کردید، از دست ندهید.
در کل کتاب برای علمی – تخیلی خواندن زیاد است. در فانتزی هم شاخص ترین ها در حال حاضر کتاب های خانم رولینگ ( که همه در تب و تاب جلد آخر هستند ) و دارن شان هستند. البته تعداد کتاب ها بسیار بسیار بیشتر از این هست. اما تا جایی که ذهنم کار می کرد، اسامی کتاب ها را نوشتم.
خوشحال می شوم که اگر مورد دیگری بود به من تذکر دهید و باز هم : " کتاب خوان باشید!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

تذکره الاولیا

تذکره الاولیا: نوشته فرید الدین عطار نیشابوری، از مهم ترین متون نثر پارسی سده هفتم و یکی از درخشان ترین منابع نثر صوفیه به شمار می رود. این کتاب، یادنامه عارفان است و بخش اصلی آن به یادکرد هفتاد و دو تن از اولیا اختصاص دارد که نخستین آنها امام جعفر صادق –ع- و آخرین آنها هم حسین بن منصور حلاج است. بخشی نیز با نام " ذکر متاخران از مشایخ کبار" ضمیمه پایان کتاب است که به شرح حال و ذکر سخنان بیست و پنج تن از مشایخ صوفیه اختصاص دارد. به نظر می رسد این بخش الحاقی است و نمی توان قاطعانه آن را از عطار دانست.
آشنایی با تذکره الاولیا دریچه بسیار مناسبی برای آشنایی با نثر کهن پارسی است. همچنین برای آشنایی با اندیشه صوفیه و عارفانه نیز بسیار مفید به نظر می رسد.
مهم ترین مطلبی که به نظر من در این کتاب به چشم می خورد، عادی بودن مردان خدا است. بسیاری از کسانی که به مقامات بلند تر از ملایک رسیده اند، از آغاز عارف نبودند. بسیاری به راه های خلاف می رفتند، اما تلنگری در زندگی آنها را بیدار کرد و باعث توبه شد. آن هم از نوع توبه نصوح.
در کل فکر می کنم عطار می خواهد به ما نشان دهد که رسیدن به آن بالا ها، چندان هم مشکل نیست. اگر بخواهیم، می توانیم. فقط باید آن تلنگر را پیدا کنیم و ببینیم. خواندن این کتاب را کاملا پیشنهاد می کنم. از متن سنگین آن هم نترسید. تمام شیرینی داستان به خاطر این زبان مشکل، اما شیرین است. برای مثال، بخشی از این کتاب را ذکر می کنم:
ذکر حبیب عجمی؛ روزی بیرون آمد به طلب معاملان. روز آدینه بود. کودکان بازی می کردند، چون حبیب را بدیدند، بانگ برگرفتند که:" حبیب رباخوار آمد. دور شوید تا گرد او بر ما ننشیند، که چون او بدبخت شویم."
این سخن بر حبیب سخت آمد. پس توبه کرد و بازگشت. کودکان بازی می کردند. چون حبیب را بدیدند گفتند که:" دور باشید تا حبیب تایب بگذرد، تا گرد ما بر او ننشیند که بر خدای عاصی شویم." حبیب گفت:" الهی و سیدی، بدین یک روز که با تو آشتی کردم، این طبل دل ها بر من بزدی و نام من به نیکویی بیرون دادی."

مطلب بعدی، برای داستان " از عشق و شیاطین دیگر" نوشته گابریل گارسیا مارکز خواهد بود. موفق باشید. شعار من هم یادتان نرود. کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

سلام

سلام دوستان.
قبلا هم سابقه وبلاگ زدن داشتم، اما هیچوقت جدی و پیگیر نبودم. اما اگر خدا بخواد، انشالله این یکی رو سفت و سخت نگه می دارم. شما هم کمک کنید.
از عنوان وبلاگ معلومه که کار من اینجا چیه. کتاب معرفی می کنم و دعوتتون می کنم که یک عنوان خاص رو به خاطر بعضی دلایل بخونید.
در ضمن، همه جوره نظر هم قبول می کنم. اگر کسی کتاب خاصی خواست، فقط کافیه اشاره کنه. حتی اگر نخونده باشم، گیرش می آرم و می خونم.
بعد هم، آدم جایز الخطاست. اگر در ارائه مطلبی اشتباهی از من دیدید، به بزرگی خودتون ببخشید و به من گوشزد کنید.
مطلب هم قبول می کنم. اگر کسی دوست داشت کتابی رو به دست خودش نقد کنه، می تونه برای من بفرسته، تا به نام خودش بذارم اینجا. اگر خواست، می تونم آدرس میلم رو به اون شخص بدم.
برای معرفی هم باید بگم که همه جور کتاب اینجا داریم. تاریخی، رمان، مذهبی، عرفانی، کودکانه، طنز و ...
برای شروع، دفعه بعد " تذکره الاولیا " رو معرفی خواهم کرد. البته همه اون رو می شناسن، ولی برای کسانی که تا به حال سراغش نرفتند، چند تا دلیل منطقی دارم تا حتما اون رو بخونن. پس تا اون موقع، خدانگهدار. خوب کتاب بخونید!
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط شیرین  |