تبليغاتX
Ear Splitting

Ear Splitting

فرانی و زویی

فرانی و زویی!

سلینجر را به همان اندازه که توی ایران بخاطر "ناتور دشت" (ناطور دشت؟!) می‌شناسند، به همان اندازه هم بخاطر "فرانی و زویی" قبولش دارند. البته من که تا بحال ناتور دشت (ناطور دشت؟!) رو نخونده‌ام، اما شنیده‌ام کتاب سخت خوانی هستش. (یعنی سخت خونده میشه!) ولی در مورد فرانی و زویی از طرف خودم می‌تونم تضمین بدم که اگر بخش فرانی رو تاب بیارید، توی بخش زویی کاملا مجذوب کتاب خواهید شد.

فرانی و زویی داستان یک خواهر و برادر به همین اسم‌ها است. فرض کنید این خواهر و برادر از همان دوران کودکی، همان زمان که باید برنامه کودک نگاه می‌کردند و بی خیال دنیا می‌بودند، موش آزمایشگاهی دو برادر بزرگترشون میشن که بیست سال باهاشون تفاوت سنی دارند. این دو تا برادر سعی می‌کنند ببینند اگر شخصی از دوران کودکی بجای اینکه اول با دین‌های مدرنی مثل مسیحیت و یهودیت آشنا بشه، طبق سیر تاریخی از بودیسم و عرفان و صوفی‌گری به سمت جلو حرکت کنه چی میشه. حالا حدود بیست سال بعد از اون ماجرا، وقتی هر دوی این بچه‌ها بزرگ شده‌اند، به قول زویی این شده‌اند: «ما هیولاییم، همین. اون دو تا تخم سگ ما رو حاضر و آماده گیر آوردن و از ما دو تا هیولا با معیارهای هیولایی ساختند، همین. ما گاو پیشونی سفیدیم و تا آخر عمرمون یه دقیقه آرامش نداریم، تا وقتی که بقیه هم مثل ما بشن.»

واقعا نمی‌تونید انتظار داشته باشید کسی از سنین کودکی با مفاهیم عرفان درگیر بشه آدمی عادی از کار در بیاد؟ این خانواده که هفت تا بچه داره، در طی یک دوره‌ی بیست ساله هر هفت تا بچه در یک مسابقه‌ی رادیویی به اسم "بچه‌ی حاضرجواب" شرکت می‌کردند. برنامه‌ای که توی اون مجری یه سری سوالات می‌پرسه و "بچه‌ی حاضر جواب" کسیه که بیشترین جواب‌های درست رو بده. مشکل این دو تا بچه‌ی آخری به قول زویی اینه: «قبل از هر چیز دیگه، عقده‌ی بچه‌ی حاضرجواب رو داریم. هیچوقت پخش برنامه‌ی لعنتی‌مون تموم نشد. برای هیچ کدوممون. ما حرف نمی‌زنیم، سخنرانی می‌کنیم. صحبت نمی‌کنیم، توضیح می‌دهیم.حداقل من که اینجوری‌ام. لحظه‌ای که وارد اتاقی میشم که یک نفر با دو تا گوش طبیعی توش هست، یا به یک غیبگو تبدیل میشم یا به یک سنجاق کلاه انسانی. شاهزاده‌ی کسل کننده‌ها. بعنوان مثال دیشب توی سن رمو. داشتم دعا می‌کردم که هس طرح فیلمنامه‌ی جدیدش رو بهم نگه. خوب می‌دونستم که یه فیلمنامه دستشه. خوب می‌دونستم بدون یه فیلمنامه‌ی جدید بر نمی‌گردم خونه. ولی دعا می‌کردم که من رو از یک پیش نمایش شفاهی معاف کنه. اون احمق نیست. می‌دونه برام غیرممکنه که دهنم رو بسته نگه دارم.»

ماجرای اصلی کتاب در مورد یه کتابه! کتابی به اسم "راه یک زائر". در مورد یک دهقان روسی بدبخت و بیچاره که برای پیدا کردن جواب یک سوال شروع به گشتن دور کشور می‌کنه. اون میخواد بدونه چطور می‌تونه همواره دعا کنه. (یه چیزی تو مایه‌های ذکر گفتن.) توی میانه‌های راه به کسی برمیخوره که روش اینطور دعا کردن رو به اون یاد میده و زائر اونقدر تمرین می‌کنه تا خودش کاملا حرفه‌ای میشه، بعد به سفرش ادامه میده تا این روش دعا کردن رو به باقی افراد یاد بده.

حالا فرانی میخواد جا پای این زائر بذاره.

و کار زویی بعنوان برادری که پنج سال از اون بزرگتره، اینه که بر اساس تجربیات خودش (که زمانی میخواسته دقیقا همون کار رو انجام بده) فرانی رو راهنمایی کنه و بهش بفهمونه چرا این کار از دستش ساخته نیست.

راستی، فیلم "پری" مهرجویی هم گویا از روی همین داستان ساخته شده. پشت جلد کتاب که اینطور میگه.

خلاصه، اگر به مسایل عرفانی دینی مذهبی علاقه دارید، اگر دوست دارید در تمام طول کتاب جر و بحث دو نفر رو سر یک مسئله بشنوید، این کتاب برای شما بهترین گزینه است. محشره، حرف نداره، بیسته!

من این تیکه‌ی کتاب رو خیلی دوست دارم:

«چه کس دیگه‌ای وقتی پیلاطس ازش توضیح می‌خواست دهنش رو بسته نگه می‌داشت؟ سلیمان نه. نگو سلیمان. سلیمان چند کلمه‌ی قصار به مناسبت می‌گفت. این یکی رو مطمئن نیستم که حتی سقراط هم چنین کاری می‌کرد. کریتو یا همچون کسی، اون رو کنار می‌کشید و فقط چند کلمه‌ی برگزیده برای ثبت در تاریخ می‌گفت. ولی بیشتر از همه، بالاتر از همه‌ی چیزهای دیگه، چه کس دیگه‌ای در انجیل به جز عیسی می‌دونست – می‌دونست – که ما داریم پادشاهی بهشت رو با خودمون حمل می‌کنیم؛ این تو، جایی که همه‌مون احمق‌تر و احساساتی‌تر و بی ذوق‌تر از اون هستیم که بتونیم ببینیم؟»

نمره‌ی من 11 از دهه!!

و این رو بخاطر داشته باشید که: «کفش‌هاتون رو بخاطر خانوم چاقه برق بیندازید!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

اروپایی‌ها، هنری جیمز

اروپایی‌ها/هنری جیمز

 

هنری جیمز هم اتفاقا از همون اسم‌هاییه که هیچوقت فکر نمی‌کردم سراغش برم. اصولا این قضیه که "کلاسیک‌ها برای خونده نشدن نوشته شده‌اند" حسابی به مذاق من خوش می‌اومد و اصلا هم قصد نداشتم عقیده‌ام رو عوض کنم. اما خوب ... همین سامرست موام بود که یه مقدار من رو به این قضیه خوش بین کرد و از قضا، "اروپایی‌ها"ی هنری جیمز هم ثابت کرد اون عقیده‌ی قبلی من چرندی بیش نبوده!!

طبق گفته‌ی پشت جلد این کتاب، یکی از مضامین آشنا و مورد علاقه‌ی جیمز مقایسه‌ی روحیات، طرز تفکر و فرهنگ اروپاییان و آمریکاییان است. از این دو گروه یکی سنت‌گرا، ظاهرپرست، آداب‌دان، تصنعی و جا افتاده و دیگری جوان، خام، شکل نگرفته، ساده و غیر نقاد است. خود جیمز از نظر اندیشه بیشتر شبیه اروپایی‌ها است و در داستان‌هاش اغلب فرهنگ اروپایی رو ترجیح میده، اما در بیشتر مواقع این قهرمان آمریکایی داستان هست که برنده میشه.

داستان "اروپایی‌ها" داستان یک خواهر و برادر اروپایی است که در حدود سال‌های ۱۸۵۰، به دنبال یافتن اقوام مادری خودشون به آمریکا سفر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند مدتی در کنار اونها زندگی کنند. باقی ماجرا، هیچ اتفاق خاص و آتشفشانی‌ای نیست؛ باقی ماجرا فقط تعریف برخورد این دو گروه آدم با هم و طرز تفکرشون در مورد قضایای مختلف هست.

توی مقدمه‌ی کتاب به خواننده هشدار داده شده که "هنری جیمز" نثری پر تکلف و سخت داره. اما من که با خوندن کتاب هیچ جا به چنین مشکلی بر نخوردم!! اتفاقا داستان نثر ساده و روانی داشت و از اونجایی هم که داستان هیچ گره بزرگ و خاصی نداشت و فقط تعریف ماجراهای روزمره‌ی این خانواده بود، خواندن کتاب خیلی راحت و آسان صورت گرفت!

در عوض عبارت‌های هنری جیمز خیلی جادویی بود. گاهی اوقات برای تعریف یک چیز چنان مثال غریبی می‌آورد که موقع خوندن من به شخصه دهنم باز می‌موند!! مثلا این قسمت رو ببینید:

خوشبختانه با بانوان محترم زیادی آشنا شده بود؛ ولی حالا به نظرش می‌رسید که روابطش با آنها (مخصوصا وقتی که مجرد بودند) مثل نگاه کردن به عکس‌های قاب شده بوده است. حالا می‌دید که شیشه‌های قاب چقدر مزاحم بوده‌اند – چطور اصل تصویر را بد نشان می‌دادند و در آن اثر می‌گذاشتند؛ چطور عکس چیزهای دیگر را بر آن باز می‌تاباندند و آدم را سر در گم از این سو به آن سو می‌کشاندند.

به نظرتون جالب نیست؟ من که ندیده بودم تا بحال کسی اینقدر قشنگ روح و هیجان و نشاط یک نفر رو اینقدره جالب و زنده تشریح کنه. اینکه "شیشه‌ها چقدر مزاحم بوده‌اند" و یا اینکه "چطور تصویر چیزهای دیگر را در آن بازتاب می‌کردند" واقعا واقعا به من کیف داد!

البته باید هشدار بدهم این نسخه‌ی "اروپایی‌ها" که دست منه، چاپ سال 68 هستش و نمی‌دونم اگر هوس کردید این رو بخونید، چاپ جدیدتری از اون رو گیر بیارید یا نه.

اصولا کتاب خیلی خوبیه! خوندنش واقعا تجربه‌ی خوبی بود. هم داستانش خوب بود، هم اینکه آخر سر آدم راضیه که بلاخره بعد از خوندن این همه خزعبلات رنگارنگ، بلاخره یه کلاسیک خونده!! (:دیی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

اسلپ استیک، یا تنهایی هرگز

اسلپ استیک یا تنهایی هرگز، از کورت فونه‌گوت؛ تقدیم به خاطره‌ای استنلی لورل و اولیور هاردی.

.

.

.

گفتم:« الیزا، این همه کتاب که برای تو خوانده‌ام می‌گفتند که عشق مهمترین چیز دنیاست. حالا می‌توانم به تو بگویم که دوستت دارم.»

گفت:« ادامه بده.»

گفتم:« دوستت دارم الیزا.»

به فکر فرو رفت. آخر سر گفت:« نه، خوشم نمی‌آید.»

گفتم:« چرا؟»

گفت:« مثل این است که انگار تفنگی را به سرم نشانه رفته‌ای. این فقط راهی است برای مجبور کردن یکی به گفتن چیزی که احتمالا حرف دلش نیست. من یا هر کس دیگری، جز "من هم تو را دوست دارم" چه چیز دیگری می‌تواند بگوید؟»

گفتم:« تو مرا دوست نداری؟»

گفت:« چه چیزی در بابی براون هست که کسی بتواند دوستش داشته باشد؟»

.

.

.

راستش را بخواهید از نام وسطی جدیدم ذوق زده شده بودم. دستور دادم که اووال آفیس کاخ سفید را به مناسب نسترن زرد شدنم رنگ زرد بزنند.

و در حالیکه داشتم به منشی مخصوص خود هورتنس موسکل‌لانگ-13 مک‌باندی می‌گفتم آنجا را بدهد رنگ بزنند، یکی از ظرفشویان کاخ سفید ناگهان وارد دفتر او شد. دیدم که از گفتن حرف دلش طفره می‌رود. به قدری خجالت زده بود که هر وقت سعی می‌کرد حرف بزند نفسش می‌گرفت.

وقتی بلاخره توانست پیغامش را برساند، در آغوشش گرفتم. او از آن اعماق غرقه در بخار بیرون آمده بود که با شجاعت هر چه تمام‌تر به من بگوید که او هم یک نسترن زرد-2 است.

گفتم:« برادر من.»

.

.

.

اما هر چه محنت‌هایش نفرت‌انگیزتر می‌شد، از آخرین جمله‌هایی که پدرش در حال مرگ به زبان آورده بود نیروی درونی بیشتری می‌گرفت. این جمله‌ها عبارت بودند از:

« تو یک شاهزاده خانمی. تو نوه‌ی پادشاه جاشمعی‌ها هستی، پادشاه نیویورک.»

.

.

.

کتابی از کورت فونه‌گوت احتیاجی به توصیه شدن برای خواندن ندارد!

و از سه تکه‌ی بالا، هیچ گوشه‌ای از داستان در نرفته!

جور دیگری نمی‌شد معرفی‌اش کرد!

هی هو!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

قصه‌های از نظر سیاسی بی ضرر

" قصه‌های از نظر سیاسی بی ضرر"، کتاب فوق العاده کوچکی از جیمز فین گارنر است. کتابی حاوی ده افسانه (در نسخه اصلی سیزده افسانه بوده که در ترجمه سه داستان به دلایلی حذف شده‌اند)، که شاید همه برای هزار بار شنیده باشند!

شنل قرمزی، راپونزل، لباس تازه امپراتور، سه خوک کوچولو، رامپل استیلت اسکین، سه بز با وجدان، سیندرلا، جوجه کوچولو، جک و لوبیای سحرآمیز، نی زن شهر هاملین.

 

حالا سوال اینه که چرا باید این افسانه‌های دیگه تکراری شده رو برای بار هزار و یکم خوند؟! (البته روشنه که افسانه جزیی از فرهنگه و هیچ وقت نباید انگ تکراری بودن رو بهش چسبوند! شنیده شده، به گوش خورده، و اینکه ای بابا! من که قبلا این رو خونده بودم شاید مناسب‌تر باشه!)

جلد اصلی کتاب/ جلد فارسی کتاب (چاپ دوم) هیچ شباهتی به این عکس قر و قاطی نداره!!

 

 

 

 

 

 

 

 

برای چرایی خوندن این کتاب به پیش گفتاری با عنوان "جیمز فین گارنر و واژگان دوپهلو" سر می‌زنیم:

 

" ... جریان ورود واژگان دو پهلو به زبان انگلیسی از اوایل دهه‌ی هفتاد در آمریکا پا گرفت و طیف‌های وسیع جامعه، هر کدام با هدف خاصی از آن استفاده ‌کردند. مثلا دولت آمریکا انفجار هسته‌ای یکی از نیروگاه‌هایش را با نام "پاشیدگی انرژی" گزارش کرد تا مردم متوجه خطر عظیم چنین بی احتیاطی نشوند و یکی از صاحبان صنایع، برای اینکه زهر تصمیم مهمش در مورد بیکار کردن 5000 کارگر را بگیرد، از آن با عنوان "برنامه‌ی ارتقا خق انتخاب شغل" یاد کرد. وکلا و حسابداران مالیاتی هم از این قافله عقب نماندند و برای پیچیده نشان دادن مسایل کاری خود، از واژگان دو پهلو استفاده‌های جالبی به عمل آوردند. مثلا سرقت اتومبیل مردم را "تقویض ناخواسته‌ی مالکیت" نامیدند.

... در اوایل دهه‌ی 90 میلادی گروهی از روانشناسان اعلام کردند قصد دارند داستان‌های کلاسیک کودکان را بازنویسی کرده و آنها را با موازین اخلاقی امروزی وفق دهند. قرار شد در این داستان‌ها، هر گونه نشانه‌ی تبعیض نژادی و جنسی حذف شود و داستان‌ها با معیارهای صاحب نظران تربیتی تطابق پیدا کند.

جیمز فین گارنر، طنزپرداز جوان آمریکایی با شنیدن این خبر به وحشت افتاد. بنابراین پیش دستی کرد و 13 تا از مشهورترین افسانه‌های برادارن گریم را بازنویسی کرده و از نظر اخلاقی و سیاسی بازنویسی کرد. گارنر در این راه، به طریقه‌ی بسیار زیبایی از "واژگان دو پهلو" استفاده کرد. مثلا به جای کوتوله از کلمات "از نظر طولی محروم" یا "دارای طول غیر استاندارد" استفاده کرد. علاوه بر کلمات، موضوع داستان‌ها هم امروزی شده‌اند.

این کتاب در سال 1994 با عنوان "داستان‌هایی از نظر سیاسی بی ضرر" به چاپ رسید و استقبال فوق العاده‌ای هم از آن صورت گرفت ... "

 

خوب، تا الان تقریبا روشن شده با چی طرف هستیم.

افسانه‌های شنیده شده، منتهی در حالی که موضوعاتشون امروزی شده‌اند و کلمات دو پهلو، با استفاده از طنز لا به لای اونها بافته شده‌ا. برای درک بهتر به مثال‌های زیر نگاهی بیندازید:

 

... شنل قرمزی گفت:" من این عبارت مرد سالارانه‌ی تو را توهین بزرگی به خودم می‌دانم. اما از آنجایی که می‌دانم ناراحتی تو بخاطر رانده شدن از جامعه‌ی انسانی باعث شده جهان بینی کاملا مخصوص به خودت را پیدا کنی، حرف‌هایت را به دل نمی‌گیرم. حالا لطفا کنار برو من می‌خواهم بروم."

شنل قرمزی به راه خود در جاده‌ی اصلی ادامه داد. اما از آنجایی که مطرود از جامعه بودن باعث شده بود آقا گرگه دیگر خود را تابع برده‌وار تفکر غربی نداند، راه میان‌بری را برای خانه‌ی مادربزرگ انتخاب کرد. رفت توی خانه‌ی مادربزرگ و او را خورد. کاری که برای جانور گوشت‌خواری مثل او کاملا توجیه پذیر بود. بعد بدون اینکه ذره‌ای مقید به ارزش‌های سنتی پوشش مذکرانه و مونثانه نشان دهد، لباس مادربزرگ را به تن کرد و خزید در رختخواب او ...  /شنل قرمزی

 

... پشت در خانه‌ی چوبی گرگ دوباره صدایش را گذاشت روی سرش:" خوک کوچولوها در را باز کنید بگذارید بیایم تو."

خوک‌ها جوابش را دادند:" گورت را گم کن ای جانور درنده. ای امپریالیست، ستمگر!" ... /سه خوک کوچولو

 

... مرد با صدای جیغ غیر استانداردی گفت:" ای وای ... آخه ... آخه ... آخه ... تو چطور توانستی اسم من را حدس بزنی؟"

اسمرالدا جواب داد:" برای اینکه هنوز هم پلاک مخصوص سمینار تفویض اختیار به مردان کوتاه قد که اسمت روی آن است، روی یقه‌ی کتت جا مانده." ... /رامپل استیلت اسکین

 

... " سلام سیندرلا. من فرشته‌ی نجات توام. یا اگر ترجیح میدهی، منجی اختصاصی تو. خوب مثل اینکه تو هم دلت می‌خواهد بروی جشن؟ تو هم واقعا می‌خواهی خودت را مطابق معیارهای زیبایی از نظر مذکرها آرایش کنی؟ بدن خودت را بکنی توی لباس بسیار تنگ که گردش خونت را مختل کنی؟ پاهایت را بکنی توی کفش پاشنه بلند که سیستم استخوان بندی‌ات را خراب کنی؟ صورتت را با مواد شیمیایی که روی حیوانات غیر انسانی آزمایش شده رنگ کنی؟"

سیندرلا بلافاصله گفت:" البته. حتما می‌خواهم." ... /سیندرلا

 

... پیرمرد گفت:" اما تو با این کارت فرهنگ استفاده از گوشت گاو را تقویت می‌کنی و پی‌آمدهای منفی صنعت دامپروری را در محیط زیست و مشکلاتی را که مصرف گوشت می‌تواند بوجود بیاورد نادیده می‌گیری." ... /جک و لوبیای سحرآمیز

 

 

هوم. خوب، اینها گوشه‌هایی از چند تا داستان‌های این کتاب بودند که استفاده از واژگان دو پهلو، طنز و به روز آوری اونها با معیارهای امروزی، در اونها کاملا نمایانه.

 

کتاب خیلی کوچیک و جمع و جوره و فقط 60 صفحه داره. یکی از نکات جالبش، پیشگفتار خود جیمز فین گارنره. مترجم این کتاب، احمد پوری بصورت ای-میل از خود نویسنده اجازه‌ی ترجمه‌ی کتابش رو گرفته و نویسنده هم بعد از دریافت چند نسخه از کتاب فارسی، نامه‌ای برای مترجم فرستاده که گوشه‌هایی از این نامه تو پیشگفتار اومده. جالبه بدونید نسخه‌های فارسی این کتاب دقیقا روز 11 سپتامبر 2001 به دست نویسنده رسیده‌اند. نویسنده‌ای که بعد از دیدن سقوط برج‌های دوقلوی تجارت جهانی، اصلا نمی‌دونسته باید بسته‌ای که از ایران رسیده رو باز کنه یا نه!!

 

پیشنهاد خوندن می‌دم. یه طورایی، هر طور که خودتون دوست دارید، کتاب خون باشید!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

در قند هندوانه

هیچی. فقط یه بار دیگه خواستم به عدم درکم نسبت به چیزی که آن را " پست مدرنیسم" می‌نامند، اعتراف کنم!

دو بخش: یکی کوبش! دیگری نوازش!

 

 

کوبش

خوب، بر خلاف کتاب‌هایی که تا الان اینجا معرفی شده و همشون رو صد در صد تضمین می‌کردم که کسی از خوندنشون ضرر نمی‌کنه و حتی بعضی‌هاشون رو اگر نخونید ضرر خواهید کرد، باید بگم در مقابل " در قند هندوانه" مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند:

۱- کسایی که نمی‌فهمندش و از این نفهمیدن خوششون نمیاد؛

۲- کسایی که نمی‌فهمندش و از این نفهمیدن لذت می‌برند!

بی برو برگرد من تو دسته‌ی اول قرار می‌گیرم. و اگر کسی ادعا می‌کنه که این کتاب رو فهمیده، ادعاش به درد خودش می‌خوره! من عقیده‌ام رو در مورد این دسته بندی عوض نمی‌کنم!

"در قند هندوانه" کتابی بود که من از لحظه‌ی باز کردن جلدش تا زمانی که بستمش، یه کلمه هم نفهمیدم! البته نه اینکه به زبون میخی نوشته شده باشه! نه! ولی هیچ ارتباطی بین ماجراهاش نمی‌دیدم یا نمی‌تونستم خودم رو مجبور کنم که همچین ارتباطی رو از خودم اختراع کنم!

هزار و یک شخصیت رنگ و وارنگ تو این داستان وجود داشت که راوی اونها رو معرفی می‌کرد و خوب به همین دلیل، با چشم خودش اونها رو نگاه می‌کرد.

آدم‌هایی که خیلی در مورد خصوصیاتشون، کارهایی که کرده بودن و می‌کنند و غیره حرف می‌زد، ولی همگی شخصیت‌های فرعی بودند. بذارید مثال بزنم:

اون پیرمردی که شب‌ها با فانوس میره چراغ‌های دو طرف پل رو روشن میکنه، آیا وجودش لازم بود؟

الان جیغ طرفداران پست مدرن در میاد که بععععله! این حرکت اون (یعنی اینکه با سرعت لاک پشتی هر شب بره و چراغ‌ها رو روشن کنه) نشون از بینش عمیق نویسنده داره و یه طورایی نماده!

قبول! آدم حرف حساب رو قبول می‌کنه. ولی به شرط اینکه روشن کنید این حرکت نماد چیه؟ رودخونه‌ای که استخوون‌های آخرین ببر سخنگو توش ریخته و داره می‌پوسه؟ این کار ربطی به ببرها داره؟ ربطی به شکل چراغ‌ها داره؟ به سرعت کم پیرمرد ربط داره؟ به اون ماهی قزل آلای پیر ربط داره؟ به همگی اینها ربط داره؟ به هیچکدوم اینها ربط نداره؟ ...

دقیقا موقع خوندن کتاب، من همچین وضعیتی داشتم! هزار و یک سوال که اصلا و ابدا نمیشه گفت جوابش اینه یا اون!

و اما خود قند هندوانه! چرا قند هنداونه؟ چرا روغن بادمجون نباشه؟ چرا پوست بادوم نباشه؟ چرا هسته‌ی زرد آلو نباشه؟ چرا تخم خربزه نباشه؟ آیا این قند هندوانه نماد چیزیه؟ نماد چیه؟ هندونه نماد چی میتونه باشه؟

ببرهایی که حرف می‌زنند و تو ریاضی به بچه‌ای کمک می‌کنند که چند دقیقه قبل جلوی چشمش پدر و مادرش رو خورده‌اند! من هر چی سعی کردم به خودم بقبولونم که خوب این ببرها خیلی با شخصیتند و فقط به اندازه‌ی نیازشون آدم میخورند و اونقدر با شرافت هستند که یه بچه کوچیک رو نخورند و تازه تو ریاضی هم بهش کمک می‌کنند ... نشد که نشد! نمی‌دونم. مطمئنم معنی تمام اینها همین‌هایی بود که گفتم. ولی این یه تیکه اصلا خوب در نیومده بود.

اینکه چرا راوی اصرار داشت خودش رو به آدم‌های کارخونه‌ی قند هندوانه بچسبونه و یه طوری به خواننده بقبولونه که اصلا و ابدا ربطی به کارگاه فراموش شده و آدم‌هاش نداره، یا عمدا یا ناخودآگاه کاملا برعکس در اومده بود!

یعنی راوی در مقابل خودکشی مارگریت (که لحظه به لحظه‌اش هم با چشم خودش می‌بینه) کاملا بی احساس رفتار می‌کنه انگار از کارگاه فراموش شده و کسایی که یه طوری به اون مربوطند بدش میاد. ولی در عوض رفتارش طوریه که من احساس کردم کاملا به آدم‌های کارخونه‌ی قند هندوانه هم احساس تعلق نمی‌کنه. خیلی منفعل بود ... خیلی ... یه دوربین می‌ذاشتند جای این راوی، دقیقا همین اتفاق‌ها رو نشون می‌داد، حالا یه ذره کم و کاست که من میگم اون کم و کاست‌هاش بود و نبودشون یکی بود!

در کل اصلا از این کتاب لذت نبردم! ایمان راسخ آوردم که بعله، من یه امل کهنه پرستم!

نوازش

 

خوب آدم هیچوقت نباید از حق بگذره. درسته که من از کلیت این اثر لذت نبردم، اما چشمم رو که روی حقیقت نمی‌بندم. بعضی اوقات (درسته، فقط بعضی اوقات!) روایت داستان خیلی دلنشین می‌شد. مثلا جایی که راوی تعریف می‌کرد هر شب اون دختر فانوس به دست میاد از رودخونه آب ببره.

یا اونجایی که تابوت‌های کف رودخونه رو توصیف می‌کنه و اینکه ماهی‌های قزل‌ آلا چقدر نسبت به مراسم دفن تابوت‌ها تو کف رودخونه کنجکاون و خوششون میاد ببینند چطور همچین اتفاقی می‌افته.

نوازش بنده در همین جا تموم شد!

 

...

 

فعلا تو مود کتاب خوندن نیستم و احتمالا تا وقتی چیز دندون گیری دستم نیاد، اینجا بلوکه میشه!

در مورد این معرفی هرگونه گوجه و تخم مرغ از سوی طرفداران پست مدرنیسم و هورا و کف از طرف امل پرستان پذیراییم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

زمان لرزه

کورت فونه‌گوت

 

 

کورت فونه‌گوت (جونیور بنامیدش!) از اون دسته نویسنده‌هایی است که نمیشه همینطوری در موردش نظر داد. یعنی نمیشه گفت "خوبه" یا "بده" و بعد گفت که بله … به درد فلان دسته از آدم‌ها میخوره!

کورت فونه‌گوت علاقه‌ی عجیب و غریبی به عجیب و غریب نوشتن داره! یعنی چیزی که می‌نویسه یه داستان سر و ته دار نیست که بگیم بله! اینجا آغاز داستان، اینجا اوج و آنجا پایان آن است! (من بیشتر از این نظر نمیدم که به صاحب نظرها بر نخوره! ولی خوشحال میشم تایید یا رد این حرف‌ها رو هم بشنوم!)

 

چیزی که الان جلوی روم گذاشتم و چند روز پیش خوندنش رو تموم کردم، "زمان لرزه" است؛ کتابی که به نظر من عجیب و غریب‌تر از همیشه اومد! اگر مثلا تو "سلاخ خانه‌ی شماره 5" یه داستان نسبتا سر راست و فهمیدنی تو کار باشه و قصه، قصه‌ی زندگی جیمی پیلگریم بعد از اون مشکل نابسامانی زمانیش باشه، اینجا چیزی پیش رو داریم که میشه گفت یادنامه، دفتر خاطرات، اندرزنامه(!) و کلی چیز دیگه است که اصلا و ابدا به یه داستان معمولی شباهت نداره.

 

خود فونه‌گوت اول داستان میگه:" ارنست همینگوی در سال 1954 داستان کوتاه بلندی به نام "پیرمرد و دریا" در مجله‌ی لایف به چاپ رساند. داستان درباره‌ی یک ماهیگیر کوبایی است که هشتاد و چهار روز چیزی صید نکرده بود. ماهیگیر کوبایی نیزه‌ماهی بزرگی صید می‌کند، آن را می‌کشد و محکم به قایق کوچکش می‌بندد. اما پیش از رساندنش به ساحل، کوسه‌ها از ماهی چیزی جز یک مشت استخوان باقی نمی‌گذارند.

هنگام چاپ این داستان من در دهکده‌ی بارن استابل در کیپ‌کاد زندگی می‌کردم و از یک ماهیگیر حرفه‌ای در آن حوالی پرسیدم که نظرش چیست. او گفت که قهرمان داستان آدم احمقی بوده است؛ چون می‌بایست قسمت‌های به درد بخور ماهی را جدا می‌کرد و کف قایق می‌گذاشت و لاشه‌اش را به کوسه‌ها می‌داد.

شاید منظور همینگوی از کوسه‌ها منتقدان باشند. چون دو سال قبلش، منتقدان به "از میان رودخانه و به سوی جنگل"، رمانی که پس از ده سال نوشته بود، روی خوشی نشان ندادند. تا آنجایی که می‌دانم او هیچوقت حرفی در این مورد نزد. اما شاید نیزه‌ماهی همان رمان باد.

حالا من در زمستان 1996، خالق رمانی هستم که به نتیجه‌ی دلخواهم که نرسید، هیچ نکته‌ی خاصی هم نداشت و از همان اول هم نمی‌خواست نوشته شود. لعنتی! تقریبا یک دهه‌ی عمرم را صرف آن ماهی قدرناشناس کردم و حالا حتی نمی‌ارزد که طعمه‌ی کوسه‌ها شود.

ماهی گنده‌ی من که بوی گند هم می‌داد، زمان لرزه نام داشت. البته بهتر است اسم آن را زمان لرزه‌ی یک بگذاریم و این یکی را که در هفت ماه گذشته، از قسمت‌های به درد بخور ماهیم به اضافه‌ی اندیشه‌ها و تجربه‌ها پخته شده است، بگذاریم زمان لرزه‌ی دو.

در زمان لرزه‌ی یک فرض بر این بود که یک زمان لرزه، ایراد غیر منتظره‌ای در هماهنگی زمان و فضا، باعث شد که همه کس و همه چیز، خوب یا بد، دقیقا همان کارهای ده سال پیش را برای بار دوم انجام دهد. این حس آشنا پنداری تا ده سال قطع نمی‌شد. نمی‌توانستی گله کنی که زندگی چیزی غیر از همان مزخرفات سابق نیست یا این که بپرسی فقط خودت عقلت را از دست داده‌ای یا همه عقل از سرشان پریده است.

من با زمان لرزه، در یک آن همه کس و همه چیز را از 13 فوریه 2001 برگرداندم به 17 فوریه 1991."

 

خوب … امیدوارم تا اینجا قضیه‌ی داستان اصلی دستتان آمده باشد. ولی مسئله این است که گاهی جریان داستان اصلا ربطی به این زمان‌لرزه ندارد! فونه‌گات گاه و بیگاه به دست‌انداز هایی می‌افتد که قصه‌ی زندگی و مرگ خواهر، همسر اول، برادر بزرگ‌ترش و کیلگور تراوت است. شاید بتوان گفت خود او احساس می‌کرده به طریقی باید به آنها ادای دین کند. به همین خاطر، خیلی‌ جاها از بینش آنها در مورد مسایل ساده و پیش پا افتاده (که خوب، با کمی فکر روشن می‌شود اصلا هم پیش پا افتاده نیست!) را تعریف می‌کند.

 

گفتم "کیلگور تراوت"؟ آه! نمیشه از این یکی به سادگی گذشت! بذارید حرف خود فونه‌گوت را بگویم:

 

" تراوت وجود خارجی ندارد. او در بسیاری از رمان‌هایم خود دیگر من بوده است. اما بخش عمده‌ای از چیزهایی که تصمیم گرفته‌ام از زمان لرزه‌ی یک حفظ کنم، به ماجراها و عقاید او باز می‌گردد. تراوت از سال 1931 که فقط چهارده سال داست، تا 2001 که در سن هشتاد و چهار سالگی مرد، هزاران داستان نوشت و من فقط توانستم تعداد کمی از آنها را از خطر نابودی نجات دهم. او بیشتر عمرش بی خانمان بود، ولی در ناز و نعمت در گذشت … "

 

از متن کتاب، سخنان مترجم:"کیلگور تراوت همانطور که فونه‌گوت هم اعتراف می‌کند، به جای اینکه یک شخصیت با تعاریف معمول باشد، یک "کاریکاتور" است و تصویری که فونه‌گوت در سایر رمان‌هایش از او ارائه می‌دهد، شخصیتی مضحک، ناخوشایند و حتی رقت‌انگیز است. (بنده بعنوان خواننده با این توصیفات موافق نیستم! کیلگور تراوت به نظر من فردی است فوق‌العاده باهوش که از این خرد برای به مسخره گرفتن تمامی دنیای دور و برش استفاده می‌کند! نه چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر!) تراوت در سلاخ خانه‌ی شماره پنج پیرمردی مفلوک است که تعدادی بچه اجیر کرده تا برایش روزنامه بفروشند. در "صبجانه‌ی قهرمانان" او در زمینه‌ی نصب در و پنجره‌های آلومینیومی فعالیت می‌کند و رمان‌هایی که نوشته است، با اینکه هیچ صحنه مستهجنی ندارند، فقط در مراکز فروش کتاب‌های مستهجن فروخته می‌شوند.(این تیکه‌اش خیلی توپ بود! آخه این شخص میشه رقت‌انگیز؟!)"

 

خلاصه … اگر من تا حالا کتاب معرفی کردم و ادعا کردم چیزی که میگم لیاقت خوندن داره، حتما لیاقت داره(!)، باید بگم که تو این یکی، حرفم از ادعا هم فراتر میره! چون اصولا به کسی که فونه‌گوت نخونده باشه، همیشه فقط یه چیز میگم. "نصف عمرت بر فناست!"

 

* عکسی که می‌بینید، روی جلد فارسی و انگلیسی کتاب هم چاپ شده و شاهکار جناب فونه‌گوت از تصویر خودشه! اون خط خطی بغلش هم، شما بگیرید جای امضاش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

الف، دال، میم

این از اون کتاب هایی بود که اگر ده میلیارد بار هم می خوندمش، باز هم دلم می خواست یه بار دیگه بگیرم دستم و از اول بخونمش.
اسم نویسنده اش یادم نمی آد. چون ماجرای خوندن این کتاب حداقل به شش سال پیش برمیگرده. همون زمان هم کتاب از دستم رفت که رفت و دیگه هم ندیدمش. اما هر از گاهی حسابی دلم براش تنگ می شد و تصور می کردم دارم دوباره ورقش می زنم. فقط یادمه یه جلد سیاه داشت. همین

داستانش اصلا پیچیده نبود. اما مرد میدون می خواست که کشف کنی داستان اصلش چیه و میخواد چی بگه.
اصلا معلوم نبود داره کجا میگذره. خیلی قدیمی بود. مراسم کفن و دفنشون عینهو مراسم مومیایی کردن مصریان باستان بود. اما خیلی عجیب بود که اسم های ایرانی داشتند!
هومان، شخصیت اول این کتاب برای سال ها قهرمان من بود. یه پسر بی نام و نشون که معلوم نیست مادرش از کجا پیدا میشه، این رو به دنیا میاره و بعد می میره. هومان هیچی از گذشته اش نمیدونه، اما خودش رو می شناسه. درسته که به فرزندخواندگی داماد سلطان پذیرفته میشه، اما هیچوقت از زهد و به عبارتی سختی کشیدن عمدی دست بر نمیداره.
هومان مثل من، درس نخون بود. همیشه از مدرسه فرار می کرد و به مزارع زیتون پناه می برد. یه جایی زیر سایه پیدا می کرد و دائم به هم خیال می بافت و می بافت و می بافت ...
وقتی هم که این پناهگاه بچگانه کشف شد و به جرم فرار از درس، او را از مدرسه رفتن محروم و مجبور به نوکری دانش آموزان مدرسه عالی هنر های سلطنتی کردند، باز هم روح بیقرارش، بیقراری خودش رو حفظ می کنه.
درسته که اون باید جارو بزنه و بله قربان گو باشه، اما اونقدر روحش سرکش هست که هر از گاهی با تکه ای موم برای خود رویایی شکل بده و به خیال بافی هاش برسه.
شاید رسیدن به رویایش در دنیای واقعی، پاداش همین آزادگی روحش باشه. وقتی می بینند اون در شکل دادن موم چقدر حرفه ای عمل می کنه، اجازه میدن تا همپای باقی دانش آموزان مجسمه سازی یاد بگیره.
و اینجاست سر آغاز داستان ما که به مرمر و تیشه و مجسمه پیوند میخوره ...

مانا و سونیا، دو دختر همخانه هومان هستند. سونیا دختر آقای خانه، و مانا ناشناسی همچون هومان است که آب رود او را به ارمغان آورده. مانا هم هیچ چیز از گذشته خود نمی داند، به جز مدالی طلایی که در همان دوران به گردن داشته و نقش چشمه ای محصور در بین هفت کوه است. خود مانا به آن تصویر، تکه ای از بهشت می گوید.

خودم از خیلی بخش های داستان خوشم نمی اومد. وقتی رقابت بین سونیا و مانا برای تصاحب هومان شروع میشه، دلم میخواست کتاب رو ببندم و برم صفحات جلوتر.
من دوست داشتم تلاش هومان برای حجاری رو ببینم. ببینم که در تیشه کوبیدن به مرمر، روحش در حال چند تکه شدن و شکل های جدید گرفتنه. همیشه گفته ام و بار ها هم میگم که توی یک کتاب، اولین ملاک من برای خوندن، درگیری های ذهنی و روحی قهرمان داستانه. چون اینطوری اون آدم ملموس تر میشه.

خلاصه، بذارید از این بخش زود بگذریم. کار بالا میگیره و سونیا و مانا هر کدوم سعی می کنند خودشون رو جلو بندازنند.در هر حال، به دلایل مملکتی و سیاسی، هومان رو مجبور می کنند با سونیا ازدواج کنه. هومان هم به شرطی قبول می کنه که در کنار سونیا، اجازه داشته باشه با مانا هم ازدواج کنه. در هر حال، کتمان نمی کنم که هومان دلش پر می زد که با مانا ازدواج کنه و یه زندگی فقیرانه راه بندازه و فقط و فقط حجاری کنه.
اما بعد از اینکه در اجبار قرار می گیره، بدش نمیاد که با هر دو تا ازدواج کنه! بلاخره آدمیزاده و حرص و طمع!

یکی از بخش های جذاب داستان، به کار گیری استعاره از داستان های پیامبرانه. هومان از همون اول به طرز غریبی گرایش داره تا پیکره پیامبر ها رو بسازه. وقتی هم که بخاطر انتقاد از پادشاه به زندان می افته، یه ماهی حجاری می کنه و تو دلش قایم میشه و به این طریق فرار می کنه. یا بعد ها، وقتی به تنهایی در کوه زندگی می کنه، به دنبال رگه ای از مرمر، هفت بار بین دو کوه رفت و آمد میکنه.

بذارید خلاصه داستان رو کامل کنم. بعد از ازدواج سونیا و هومان، پدر سونیا زیر قولش میزنه و اجازه نمیده هومان با مانا هم ازدواج کنه. مانا و هومان تصمیم می گیرند فرار کنند، اما میان راه دستگیر می شوند. هومان را به شرط فراموش کردن مانا آزاد می کنند و مانا هم از شهر بیرون می اندازند.
مانا در غربت، شال سیاهی به سر می کشد و در تاریکی شب، در میان کوه های اطراف شهر ناپدید می شود. هومان سال ها به دنبال او می گردد، اما مثل این است که مانا همانطور که ناگهان ظاهر شد و به زندگی انسان های این شهر آمد، همانطور هم ناگهان غیب شد و به بهشت خود بازگشت.


هومان زندگی اجتماعی را کنار می گذارد. فقط سنگ می تراشد و سنگ می تراشد. سال های زیادی می گذرد.
سونیا پسری به دنیا می آورد به نام ویسه که یادآور تمامی تلخکامی های پدرش است. پسری سرکش که در راه رسیدن به خواست های خود، پدر و مادر را زیر پایش له می کند.

در این بین، پدر سونیا دوباره ازدواج کرده و دختری به نام مریام دارد. هومان برای مریام پدری می کند و او را به اندازه فرزندی نداشته دوست می دارد. در این بین، به انتقاد های خود از پادشاه ادامه می دهد تا اینکه راه چاره ای برایش نمی ماند مگر ترک شهر.

او هم آواره کوه و بیابان می شود و در غاری دوردست میان بیابان، خانه می گیرد. اینجا هم دست از سنگ تراشی بر نمیدارد. غاری که او در آن زندگی می کند، آنقدر بزرگ است که شهری را از مرمر می تراشد و در دل آن جا می دهد.

بعد از سال ها، مریام و گروهی از دوستانش که خود خواسته شهر به گناه آلوده شده را پشت سر گذاشته اند، در سرگردانی خود میان کوه و دشت، عاقبت هومان را می یابند.

فراموش کردم بگویم که هومان سال ها قبل، آن زمان که به خیال خوش خودش می توانست با مانا ازدواج کند، پسری گنگ به نام آبتین را به فرزند خواندگی می پذیرد و با مانا قول و قرار می گذارد تا بعد از ازدواج، او را با هم بزرگ کنند.
اما بعد از گم شدن مانا، آبتین را به خانه می برد و در کنار مریام و خواهر کوچکترش بزرگ می کند.
وقتی مریام هومان را در میان کوه پیدا می کند، آبتین را هم به همراه آورده است.

گروه کوچکی هستند. مریام، آبتین، یک مرد، و دو برادر که اسم این سه نفر آخری را به یاد نمی آورم. همگی سنگتراش و هنرمند و مجسمه ساز هستند. در کنار هم، معدنی از سنگ مرمر ناب پیدا می کنند و شهر درون غار را، روز به روز بزرگ تر می کنند.

ادعا نمی کنم داستان این کتاب، هیجان آنچنانی دارد. چون حتی از این نقطه به بعد، خط هیجانی داستان لحظه به لحظه صاف تر می شود.

مریام با یکی از آن دو برادر ازدواج می کند، برادر دیگر از آنها جدا شده و به راه خود می رود، آبتین در انفجار معدن سنگ مرمر زیر آوار قرار گرفته و کشته می شود و هومان هم روز به روز، پیر تر و پیر تر می شود.

هومان پیکره ای از مانا تراشیده که هر وقت تنهاست با او صحبت می کند و پیکره هم پاسخش را می دهد.
عاقبت هومان بر اثر سال ها بوییدن خاکه سنگ، بیمار شده و به بستر می افتد.
از طرف دیگر، سواران پادشاه به رهبری ویسه از مکان آنها خبردار شده و برای دستگیری، به سمت غار به راه می افتند.
چاره ای برای دیگران باقی نمی ماند، مگر ترک غار. هومان آنچنان بیمار است که از رفتن سر باز می زند و قبول می کند آخرین لحظات عمرش را به تنهایی در غار باقی بماند.

بعد از رفتن دیگران، تمامی پیکره ها زنده شده و در لحظه مرگ هومان، با او سوار بر کشتی نوح می شوند.
هومان می میرد و داستان به پایان می رسد ...

همین!
شاید من خیلی خیلی بد و ناقص تعریف کرده باشم، اما بدونید که الف.دال.میم، با تمام کتاب هایی که خوانده اید یا خواهید خواند، فرق می کند.
پس، این بار، الف.دال. میم خوان باشید و حدس بزنید که این عنوان، بجز کلمه " آدم" که مترادفی برای نام هومان است، چه معنای دیگری می دهد.
کتاب خوان باشید!
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط شیرین  |