Ear Splitting

استخوان های دوست داشتنی

استخوان های دوست داشتنی از آلیس سبالد کتاب جدیدی نیست. خیلی ها اون رو قبلا خونده اند و به احتمال ۹۹٪ لذت برده اند‌. اما این فرصت تا همین شنبه گذشته برای من پیش نیومده بود. (خدا پدر و مادر مخترع کتابخانه رو بیامرزه!)

 

استخوان های دوست داشتنی داستان خیلی سرراستی داره که از هر جا که تعریف کنی باز هم قضیه لو نرفته. اصلا قرار نیست چیزی لو بره. چیزی نیست که لو بره! هسته اصلی داستان تو همون صفحه اول داستان فریاد زده میشه!

سوزی دختری چهارده ساله است که تو راه برگشت به خونه دزدیده شده و به قتل میرسه. باقی ماجرا از دیدگاه روح سوزی روایت میشه. بقیه داستان یعنی اتفاقاتی که همین مرگ (قتل) باعث اون می شوند.

کتاب استخوان های دوست داشتنی فقط میخواد ماجرای زندگی یک خانواده معمولی و خیلی ساده رو تعریف کنه که خیلی اتفاقی حادثه وحشتناکی براشون اتفاق می افته. یکی از بچه های این خانواده ناپدید میشه و دیگه هیچوقت برنمی گرده.

ناراحتی اعضای خانواده - رفتار افرادی که با اونها برخورد دارند - احساسات روح سوزی که شاهد همه این ماجراها هست ولی دستش از انجام هر کاری کوتاهه - و گذر زمان برای این خانواده و اثرات دراز مدتی که این اتفاق داشته ماجراهایی است که استخوان های دوست داشتنی تعریف میکنه.

و چه عجیب که سوزی می میره و به بهشت میره، اما بهشتش اصلا دوست داشتنی نیست! سپهری که سوزی به اون رفته، دنیایی ساخته شده از خاطرات خود اونه. مثل مکان هایی که دیده و زمانی آرزو داشته واردشون بشه. یه دبیرستان - یه خانه دوبلکس با ایوان شیشه ای که همیشه حسرتش را می خورده ...

ولی با اینکه بهشته و هر آرزویی توش برآورده میشه، ولی مهم ترین آرزوی سوزی هیچوقت برآورده نمیشه. اون آرزو داره توی سپهرش بزرگ بشه و بزرگسال بودن رو تجربه کنه، ولی چنین چیزی هیچ وقت محقق نمیشه.

 

آدم موقع خوندن کتاب دائم منتظر وقوع اتفاق خارق العاده ایه! اینکه قاتل سوزی دستگیر بشه و به بدترین وجه مجازات بشه، جسد گمشده سوزی پیدا بشه، سوزی یهو اعلام کنه معجزه ای اتفاق افتاده و دوباره زنده شده تا برگرده و تمام آرزوهایی برآورده نشده اش رو تجربه کنه، مادرش دست از رفتار احمقانه اش برداره و هزار و یک حادثه دیگه که ماجرا رو به اوج ببره!

ولی بیشتر این اتفاق ها اصلا رخ نمیدن!! یا اگر اتفاق بیفتن، اونقدر دیر و بی حال و حوصله رخ میدن که دیگه واقعه ای در اوج محسوب نمیشن!

 

استخوان های دوست داشتنی واقعا یک داستان دوست داشتنی است که خیلی از فکرها رو به سر خواننده میاره.

اینکه اگر من مردم، بعدش چه اتفاقی می افته؟ (البته از نظر اون دنیایی نه!) افرادی که من رو می شناخته اند، بعد از مرگ من چه عکس العملی نشون خواهند داد؟ آیا موقع مردن، هنوز آرزوی برآورده نشده ای دارم که حاضر باشم هر کاری بکنم که برگردم و اون آرزو رو محقق کنم؟ (صد البته که هر کسی چنین آرزویی دم مرگ خواهد داشت!)

 

استخوان های دوست داشتنی کتابی است که خواندنش شدیدا توصیه می شود!

از این به بعد تصمیم دارم به کتاب هایی که می خونم امتیاز بدم. معیارهای این امتیاز دهی چیزهای خاصی نیستند! فقط برداشت کلی من از اون کتاب و حسی که نسبت به اون داشته ام رو میرسونه.

 

من به استخوان های دوست داشتنی هفت و نیم از ده تمام میدم!

کتاب خوان باشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط شیرین  |