مایا نوشتهی یاستین گاردر
این منم بلواستار! و از این پس هر از چندی معرفی کتابی در اینجا قرار خواهم داد(با اجازهی صاحبخونه)
نام کتاب: مایا
نویسنده: یاستین گوردر
مترجم: مهرداد بازیاری
نشر هرمس
این کتاب نه علمیتخیلی است، نه فانتزی، نه سوررئال، نه پست مدرن. این کتاب یک داستان فلسفیست. از همانها که آدمها دوست دارند بگویند خیلی بهاش علاقه دارند.
کتاب مایا نوشتهی یاستین گوردر، نویسندهی معروف کتابِ «راز فال ورق» است. گوردر از آن دسته نویسندههاییست که مجموعهای افکار و فلسفه و دلمشغولیهای به خصوص دارد و این افکار و دلمشغولیها در تمام آثارش بازتاب پیدا میکنند. داستانهای گوردر را نباید فانتزی تلقی کرد، او دنبال کشف راز جهان هستی است.
مایا مثل دیگر آثار گوردر به مفاهیمی چون هدف از هستی، دلیل بودن ما در این جهان، مفهوم زندگی و مرگ، وجود یا عدم وجود زندگی جاودانه، مکتب ذهنگرایی و...میپردازد.
در یک کلام میتوان گفت کتاب در این باره است: از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود. به کجا میروم آخر ننمایی وطنم؟؟
یکی از دلمشغولیهای بزرگ گوردر کوتاه بودن زندگی است. او در مایا میگوید انسانها دو دسته هستند. آنها که بر مرگ خویش واقفند و زندگی خود را صرف نگرانی دربارهی مرگ نمیکنند و از هر لحظهاش لذت میبرند و آنها که از مرگ دلخور و ناراضی هستند و هر لحظهی عمر را قدمی به سوی مرگ میبینند، اینها از همان آغاز در لبهی پرتگاه زندگی هستند.
نوشتههای گوردر در مایا من را بیش از پیش مطمئن میسازند که زندگی جاودانه و برخاستن پس از مرگ زاییدهی ذهن انسانهاییست که باور نمیکنند میمیرند و نیست میشوند و جهان هرگز به خاطر نخواهد آوردشان.
خلاصه:
زیست شناسی نروژی به نام فرانک که به تازگی دختر پنجسالهاش را در حادثهای ناگوار از دست و داده و به دنبال آن زندگی زناشویاش نیز به پایان رسیده، برای گذراندن تعطیلات به جزیرهای به نام تائونی در مجمعالجزایر فیجی رفته. ماجرای داستان در سال 1998 میگذرد و این جزیره در محل دیتلاین قرار دارد و هزارهی جدید از آنجا آغاز میشود. به همین دلیل عدهی زیادی خبرنگار و توریست در آن جزیره وجود دارند.
جزیره بهشتی زمینیست، جایی که شاید چند سال آینده از پهنهی زمین حذف شود و به جای جنگلهایش آسمانخراش ساخته شود.
فرانک زیستشناس در هتلی در تائونی اقامت دارد. در آن زمان چند توریست دیگر نیز در هتل هستند. از جمله نویسندهای انگلیسی به نام جان اسپوک که ما ماجرای داستان را در واقع از قلم او میخوانیم، زن و شوهری اسپانیایی به نام آنا و خوزه که کتاب شرح ماجراهای این دو نفر است، زنی آمریکایی به نام لورا که یک چشمش قهوهایست و یک چشمش سبز، مردی آمریکاییِ پیری به نام بیل که بدجوری دنبال لورا است و لورا با او برخوردی زشت و زننده دارد و در آخر معلوم میشود پدر و دختر هستند، و یک زوج جوان و عاشق که زیاد کاری به کارشان نخواهیم داشت.
در جزیره، فرانک که تنهاست و تازه دخترش را از دست و داده همسرش نیز از او جدا شده، دائم به کوتاه بودن زندگی فکر میکند. این قضیه برای او تبدیل به یک وسواس روحی شده. فرانک از آن دسته انسانهاست که مرگ را غیرمنصفانه میداند و دلش زندگی جاودانه میخواهد و از طرفی هیچ باور و اعتقادی به زندگی جاودانه ندارد.
او در حین گشت و گذارهای خویش در جزیره متوجه میشود آنا و خوزه مکالمهای عجیب و غریب با هم دارند. آنها دربارهی آب و هوا و یا بازی کریکت صحبت نمیکنند. صحبتشان رمز و راز گون است و فرانک بدجوری جذب صحبتهای آنها میشود. او با این که اسپانیایی بلد است، سعی میکند این موضوع را پنهان کند تا هر چه بیشتر گفتگوهای زوج اسپانیایی را بشنود، بلکه از آن سر دربیاورد.
ژوکر در قالب یک پستاندار میان پریها در حرکت است. او یک جفت دست غریبه میبیند. دستش را روی یک پوست میکشد. دست به پیشانی میبرد و میداند که آنجا از معمای وجود، پلاسمای روح و ژلهی تایید میپرسند. به نظر میرسد که باید دارای قلبی پیوندی باشد. در نتیجه او دیگر خودش نیست.
این بخشی از گفتگوهای آنا و خوزه است. تمام گفتگوهای آن دو حول و حوش ژوکر و پریها و انفجار بزرگ و معمای جهان هستی است.
در شبنشینیهای هتل ماراوو، میهمانان بحثی فلسفی پیرامون هستی را آغاز میکنند. هر یک دیدگاه خود دربارهی جهان هستی را عنوان میکند و این میان لورا از فلسفهی ودانتا صحبت میکند. شالودهی این فلسفه در برگیرندهی فلسفهی ذهنگرایی است و مثل تمام مکاتب شرقی به روحجهان و زندگیهای بیشمار دلالت دارد. در این فلسفه هم اعتقاد بر این است که تنها یک حقیقت وجود دارد که برهمن نامیده میشود و آنچه ما در زندگی میبینیم و تجربه میکنیم توهمیست به نام مایا. مایا جدار بیرونی یا پوستهی دنیاست، اما مایا تنها حقیقت واقعی نیست و تنها از دید کسانی که گرفتارش شدهاند، مایا واقعی مینماید.
فرانک و جاناسپوک هر دو فکر میکنند آنا را قبلا دیدهاند اما نمیدانند کجا.
فرانک پس از بازگشت از فیجی باید در کنفرانسی شرکت کند که همسر سابقش نیز در آن کنفرانس سخنرانی دارد. محل کنفرانس در سالامانکای اسپانیاست. در اسپانیا فرانک به طور تصادفی آنا و خوزه را میبیند. و بعد خوزه را در موزه پرادو و در پارک رتیرو دوباره میبیند و بالاخره سر از رازِ گفتگوهای شگفتانگیز آن دو در میآورد. بالاخره میفهمد آنا را قبلا کجا دیده و تصمیم میگیرد نامهای به همسرش ورا بنویسد و به او بگوید زندگی کوتاهست و آن دو باید دوباره با هم باشند.
کتاب در واقع همان نامهایست که فراک به همسرش نوشته و یک نسخه از آن را در اختیار جان اسپوک قرار داده.
بررسی کتاب:
همانطور که گفته شد، این رمان مثل دیگر آثار بزرگسالِ گوردر، داستانی فلسفیست، هر چند که یوستین گوردر حتا در داستانهایی که برای نوجوانان نوشته(سلام کسی اینجا نیست؟ قصر قورباغهها، راز تولد) به بازگو کردن همان خطفکریِ مشخص خویش پرداخته منتها در قالبی روانتر و با پیچیدگیها کمتر.
محور داستانهای گوردر، تفکر دربارهی هستی و منشا و مقصد آن است. او سعی میکند با طرح داستانهای مختلف و راهحلهای مختلف پاسخی برای این معما بیابد. گوردر در داستانهایش جهان را رازی سر به مهر و معمایی بزرگ و حلناشندنی تصویر میکند که انسان وظیفه دارد اگر نه در راه حلش بکوشد، حداقل به آن به چشم معجزهای عظیم نگاه کند و هستی را یکسره بر پوچی فرض نکند.
در این داستان ما یک شخصیت داریم که به هیچ رمز و رازی باور ندارد و حیات را در کرهی زمین حاصل یک تصادف میداند(فرانک) و زوجی داریم که معتقدند از همان لحظهی بیگبنگ هستی مسیری مشخص و هدفدار را طی کرده و هنوز هم در راه رسیدن به هدف است.
بازتاب تفکراتِ نویسنده را در مناظرههای این زوج با فرانک میبینیم. فرانک نمایندهی ماتریالیسمِ علمگراست و آنا و خوزه انسانهایی معتقد به معنویات. نویسنده از زبان فرانک سوالاتی طرح میکند و بعد ما پاسخ آنا و خوزه را داریم و در طول داستان چنان ماجراهای عجیب و غریب و حیرتانگیزی اتفاق میافتند که زیستشناس علم و منطقگرای ما دست از موضع سفت و سخت خویش کشیده و مجبور میشود باور کند جهان هدفدار است و از یک تصادف محض به وجود نیامده.
در جهان حقیقت چنان ماجراهایی اتفاق نمیافتند اما نویسنده در داستان به وضوح عنوان میکند همین که ما وجود داریم و روی این سیاره گام برمیداریم خودش معجزهایست درخور تفکر.
گوردر در داستانهایش دست خواننده را باز نمیگذارد که هر طور دوست داشت فکر کند، کسی که خوانندهی داستانی از گوردر میشود، مجبور است خط فکری او را دنبال کند و مجبور است نتیجهگیریهایش را بپذیرد. شاید بتوان گفت این یکی از نقاط ضعف ادبیات کلاسیک است و در یک رمان فلسفی بیش از پیش خود را نشان میدهد.
به نظر میرسد نویسنده خودش به جهان بعد از مرگ، برهمن، مایا و فلسفهی کلی ذهنگرایی معتقد باشد و در نوشتههایش سعی میکند خواننده را با خود همگام و همباور سازد.
اما متاسفانه این کتاب بر خلاف شاهکار نویسنده یعنی راز فال ورق، خالی از خلاقیت بود. حرفها همان حرفها بودند که در دیگر کتابهایش بارها گفته و گفته و نویسنده نتوانسته بود راهی جدید برای بیان افکارش پیدا کند. او دوباره همان افکار را در قالب داستان به ظاهر جدید بازگو کرده، ولی اشکال اصلی ماجرا در آن است که داستانِ مایا هم جدید نیست و میتوان گفت روایتی دیگر از همان داستان راز فال ورق است.
خوانندهای که راز فال ورق را خوانده باشد خیلی زود با شنیدن اولین مکالمههای آنا و خوزه پی به شباهت عمیق این دو داستان میبرد و خیلی زود میتواند حدس بزند ماجراها در این داستان از چه قرار است، هر چه از داستان میگذرد، شباهت خطِ داستانی مایا با راز فالورق بیشتر و بیشتر میشود، تا جایی که در بخش پایانیِ داستان به طور رسمی با راز فالورق پیوند میخورد و از شخصیتها و وقایع آن داستان در اینجا استفاده میشود. مثل این بود که نویسنده در پایانبندی دچار ناتوانی شده باشد و دست به دامن نوشتهی قبلیاش برده باشد. و حقیقت این است که چون کتاب هیچ حرف تازهای برای گفتن نداشت در نهایت تبدیل به روایتی سطح پایینتر از کار موفق و مطرحِ نویسنده یعنی راز فال ورق شد.
و در نهایت پایانبندی داستان چنان پیچیده بود و توالی ماجراها و زمانها چنان در هم ریخته بود که خواندن داستان و درک آن را مشکل میساخت.
خواندن کتاب به علاقهمندان رمانهای فلسفی با نثری ساده و روان توصیه میشود. هرچه هم پایانبندی داستان سخت و پیچیده بوده باشد به پای یک پاراگراف از نوشتههای هایدگر نمیرسد.